دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 19:48
|
|

شنیدن خبر برگزاری کنسرت مشترک کریستی برگ(Chris de burgh)، خواننده بین المللی ایرلندی الاصل با گروه آریان در ایران، گوش های هر علاقه مند به موسیقی را تیز می کند. به رویا می ماند این که مانند هر آدم دیگری در بسیاری از نقاط دنیا، بتوانی بروی و از نزدیک اجرای او راببینی و همصدا با دیگران زمزمه کنی:
The last time i cried
I was sitting home and it was deep in the night
Staring at the shadows and the flickering lights
Giving all that i had to take them away
و فریاد بزنی:
Eli Eli Lama, oh Lord...You have forsaken me
توقع شنیدن ترانه Lady in red ( بانوی قرمزپوش) که بعضی ها عقیده دارند برای پرنسس دایانا خوانده شده را نداریم، اما از Revolution و A space man came travelling که می توانیم لذت ببریم!

از همین حالا بسیاری از رسانه های غربی و شرقی روی این موضوع زوم کرده اند و تا آخرین لحظات، خبر برگزاری چنین کنسرتی در ایران مورد تردید است. خود کریستی برگ گفته است سفر به ایران، همیشه از رویاهای دور و درازش به شمار می رفته و از آنجا که او به صلح طلبی و خواندن ترانه های ارزشمند و انسان دوستانه شهرت دارد، اولین گزینه ای است که به عنوان خواننده ای غربی که بتواند درایران برنامه اجرا کند، به ذهن هر کسی می رسد. با این حال همه از خودشان می پرسند آیا واقعا این اتفاق خواهد افتاد؟

با توجه به مشکلات خوانندگان داخلی برای برگزاری کنسرت و انتشار آلبوم و کم سابقه بودن تبادل فرهنگی در زمینه موسیقی میان ایران و دیگر کشورها ـ وقتی حتی سامی یوسف هم در ایران کنسرت اجرا نکرده است! ـ پاییز امسال چه نکته ای متضمن برگزاری کنسرت کریستی برگ در یک استادیوم ۱۲۰۰۰ نفری در تهران خواهد بود؟ این بار غریب نوازی ما به کار خواهد آمد یا حفظ آبروی فرهنگی ایران در سطح جهان؟
با وجود این سوال ها، فعلا خیلی زود است که نگران بازارسیاه بلیت و افزونی علاقه مندان کنسرت کریستی برگ نسبت به ظرفیت استادیوم باشیم، آن هم با توجه به تمام شدن بلیت کنسرت استاد شجریان در کمتر از چند ساعت!

کریستی برگ(کریستوفر دیویدسن) در ۱۵ اکتبر۱۹۴۸ در آرژانتین از پدر و مادری انگلیسی تبار پا به عرصه وجود گذاشت.کودکی او سرشار از سفر و تجربه بود. خانواده آنها به خاطر شغل پدر، به مالت، نیجریه، زئیر و بالاخره ایرلند سفر کردند.
در سال ۱۹۷۵ کریستی برگ، اولین آلبومش ـ آن سوی دیوارهای قلعه ـ را روانه بازار کرد. آلبومهای بعدی او هرچه بیشتر موجب شهرتش شدند: قطار اسپانیایی(۱۹۷۵) در پایان یک روز کامل(۱۹۷۷) سرباز جنگ های صلیبی(۱۹۷۹) باد شرقی(۱۹۸۰) فرار(۱۹۸۲) مردی پشت خط تلفن(۱۹۸۴)به سوی روشنایی(۱۹۸۶) انقلاب آرام(۱۹۹۹)و...
او همان طور که در آلبوم "زمان را دریاب"(۲۰۰۲)، ترانه ای به نام Lebanese night ( شب لبنان) دارد، گفته که مایل است ترانه ای هم با عنوان"شب های تهران" بسازد.

با مراجعه به سایت های مختلف داخلی و خارجی متوجه می شوید که چشمها به سوی ایران دوخته شده تا نتیجه این اقدام مشخص شود. در یکی از سایت ها، تصویری از آقای احمدی نژاد دیده می شود که نسخه ای از ترانه بانوی قرمز پوش را دردست دارد و می گوید:" منظورتان چیست که او ترانه ها را تغییر نمی دهد؟ به جای بانوی قرمزپوش باید بگوید خانم برقع پوشی که خواهران او را همراهی می کنند! من خودم متن ترانه هایی را که باید بخواند، برایش نوشته ام." و چیزهایی ازاین قبیل.
امیدواریم کریستی برگ بتواند بدون هیچ مشکلی، یک کنسرت آبرومند در ایران برگزار کند تا ثابت شود که ایران در زمینه فرهنگی هنری از دهکده جهانی دور نیفتاده و منزوی نشده است و پاسخی هم باشد به این گونه سایت ها.
نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: یادداشت
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 22:58

دیروزفیلم"علی سنتوری" داریوش مهرجویی را دیدم.آن قدرقشنگ بود که تصمیم گرفتم چند برابرپول بلیتش را به حساب داریوش مهرجویی که البته به امورخیریه اختصاص داده شده، واریزکنم.
در این فیلم، چهره مظلوم هنر وهنرمند ایرانی به قدری زیبا نمایش داده شده که جگر آدم از بیخ وبن می سوزد. زار زار گریه کردم، به طوری که اگر کسی می شنید خیال می کرد شوهرم مرا کتک زده و ترکم کرده!
فیلم، البته فاکتورهای زیادی برای گیر دادن و مجوز نگرفتن دارد اما این فاکتورها تنها جذابیت های آن را تشکیل نمی دهند! داستان جذابِ رسیدن یک هنرمند از اوج به قهقرا، درام ِرسیدن از وصال به جدایی، بازی روان بهرام رادان که کم کم دارد به یک بازیگرحرفه ای تبدیل می شود،استفاده از گلشیفته فراهانی، سیامک خواهانی(به عنوان دومین عضو گروه آرین بعد از محمدرضا گلزار که وارد سینما شد)، زوج مسعود رایگان و رویا تیموریان، موسیقی که به طرزعجیبی با فضای فیلم همخوانی دارد و ترکیب آن با صدای پر طرفدار محسن چاوشی، طرح هنرمندانه انتقاداتی که بی تردید، دغدغه های قابل تامل یک کارگردان هنرمند است و پیچیده در زرورق جذاب داستان، بیان می شود و جزییات فراوان دیگری ازاین قبیل، فیلم را به یک اثر ارزشمند تبدیل کرده است.
مهرجویی در"علی سنتوری"نشان می دهد که چگونه بی توجهی به فعالیت های هنری یک هنرمند( مثلا مجوز ندادن به آثارش) می تواند آثار مخربی بر زندگی او داشته باشد، چرا که متاسفانه منبع درآمد بسیاری از هنرمندان ما همان هنرآنهاست، جالب این که این بلا فقط بر سر علی سنتوری نازل نمی شود، که گریبان خود مهرجویی را هم می گیرد و فیلم او در حالی که در جشنواره رسمی فیلم فجر اکران شده و این روزها همه جا خرید و فروش می شود، هنوز مجوزاکران عمومی نگرفته است!
تقارن و تشابه قابل توجه و تاسف دیگر، وضعیت محسن چاوشی به هنگام آهنگسازی برای این فیلم است که به گفته خودش" وقتی برای آهنگسازی برای علی سنتوری با من تماس گرفتند آدرسی دادند که تا منزل ما خیلی فاصله داشت، یعنی باید به یک مسافرت می رفتم.عزا گرفته بودم چطور این همه راه بروم، چون دربدترین شرایط مالی بودم. وقتی آقای مهرجویی با من صحبت کرد،همه اش به این فکر بودم که یک جورهایی این کار را رد کنم اما در رودربایستی ماندم. من در وضعیتی بودم که هیچ چیز نداشتم، حتی یک کیبورد ساده. عزا گرفته بودم که چه کار کنم؟ نه پولی داشتم که وسیله تهیه کنم و نه غرورم اجازه می داد به آقای مهرجویی بگویم اگر می شود هزینه های کار را پیشاپیش بپردازند تا من حداقل بتوانم کار را پیش ببرم. حتی برای ساخت آهنگ ها وسیله نداشتم، هزینه استودیو و... هم به کنار! دوستی داشتم که یک کیبورد داشت. کیبوردش را قرض گرفتم و یک شبه با کامپیوتر کار را بستم. علی سنتوری در شرایط بسیارسختی ساخته شد. صدایم را توی اتاقم در خانه ضبط کردم. یک میکرمن و یک میکرکوچک از یکی از دوستانم، رضا فوادیان، قرض گرفتم. مادرم پنجره های اتاق را با پتو پوشاند و من صبر کردم همه بخوابند تا صدای اضافه در خانه نباشد. خلاصه یک پتو هم کشیدم روی سرم و صدای اسپیکرها را بستم و خودم رکورد می کردم و خودم می خواندم. بعد که آهنگ ها تصویب شد، با آقای کامکار هماهنگ کردیم و برای ضبط، به استودیوی یکی از دوستانشان رفتیم..."*
جالب این که این قطعات ساخته شده برای فیلم نیز لو رفت و به صورت غیرمجاز به بازار آمد!
این است حدیث مظلومیت هنرمند ایرانی که در شرایطی کار می کند که با شرایط همتایانش در کشورهای پیشرفته قابل مقایسه نیست، اما نجیبانه می ماند و از همه سو بی انصافی ها و فشارها را تحمل می کند و ادامه می دهد...
همین حالا اینجا به موسیقی فیلم برخوردم و دانلودش کردم. با گوش دادن به آن یک بار دیگر دلم گرفت، برای همه مظلومیت های هنرمندان کشورم که بدون امکانات آن چنانی دارند چند برابر توانشان کارمی کنند و خیلی وقت ها مورد کم لطفی ما قرار می گیرند.
"سنتور" به تنهایی در زندگی من یک نوستالوژی است.
* مجله فیلم و سینما، شماره ۱۸۱، اسفند۸۵
نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: یادداشت
سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 16:18

صبح زود یکی از روزهای تابستان ۸۴ درمیدان فشم با"مجید پورفردوس" و دوستان موتورسوارش آشنا شدم که قصد داشتند ازمسیر فشم، به زاگون و گرمابدر وازآنجا به دشت لار، کوه کبود، آبشار قو، گردنه مهتاب، بلده، کجور وسرانجام از داخل رودخانه و جنگل به سی سنگان بروند. شکل موتورهایشان که اصولا باید روی آنها می ایستادند، توجهم را جلب کرد و تصمیم گرفتم گزارشی در مورد شاخه ورزشی آنها در موتورسواری(تریال) تهیه کنم، جالب این که فهمیدم آقای پورفردوس دستی هم درهنر دارد و به تازگی آلبومی به نام"الهه" را روانه بازار کرده است.
قرار مصاحبه را برای روزی که او می گفت با دوستان هنرمندش در استودیو سروش در خیابان ولیعصرخواهد بود گذاشتیم و وقتی به آنجا رفتم متوجه شدم که دست تقدیر، آن روز ساعت پنج و نیم صبح از میدان فشم مرا به میان جمع جالبی ازهنرمندان موسیقی کشورم کشانده است، هنرمندانی که رقابت و حسادتی در کارشان به چشم نمی خورد و دکتر"محمدرضا چراغعلی" مسبب اصلی جمع شدن آنها دورهم بود.
" چنگیز حبیبیان" شوخ و خوش برخورد است و تکه های جالبی می اندارد،"بهروز مقدم" مجری قدیمی تلویزیون در هر فرصتی از فضای خاصی که بعضی از هنرمندان تازه از گرد راه رسیده در جامعه هنری ایجاد کرده اند انتقاد می کند، دکتر"علیرضا شهاب لواسانی" ظاهرا دل خوشی ازخبرنگارها ندارد!،" قاسم افشار" با تلفن صحبت می کند و "محمدرضا حسینیان"، طبق پیش بینی دوستانش، درست سر ناهار( که ازخانه آقای پورفروس رسیده ولوبیا پلوی بسیارخوشمزه ای است به همراه ماست و سالاد شیرازی و اولویه) از راه می رسد!
وقتی ازدکترشهاب می پرسم چرا با وجود داشتن مدرک پزشکی در زمینه موسیقی فعالیت دارد، با خنده مرا متهم می کند که مثل بقیه خبرنگارها مدام قصد محکوم کردن دیگران را دارم و هروقت من نکات حاشیه ای گفتگوها را یاد داشت می کنم، روی کاغذهایم سرک می کشد تا ببیند که چه می نویسم!او می گوید:" موسیقی و تحصیلات من منافاتی با هم ندارند، آدمهایی که در زمینه موسیقی کار می کنند از ذکاوت بالایی برخوردارند و در کنکور هم رشته های بالا را انتخاب می کنند، آقای حبیبیان هم مهندس نساجی است."
از"پیام طونی"، ویالونیست چیره دست، معنی نام خانوادگی اش را می پرسم. می گوید:" دوست و راهزن دلها". دکترشهاب می خواند:
" شد رهزن سلامت، زلف تو وین عجب نیست
گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد."
آقای طونی گوشی نوکیا ۷۱۰۰ جدیدش را به بقیه نشان می دهد و از قابلیت هایش می گوید. چنگیز حبیبیان به من اشاره می کند که:" گوشی دکتر، نوکیا۶۶۰۰ است."
- " ازهمان کتلت ها؟!"
-" مال قاسم افشار هم همان است، منتها به رنگ قرمز... زنانه اش است!"
به گوشی ۷۶۱۰ آقای حبیبیان نگاه می کنم:" ازآنهاست که پشتشان آینه دارد؟ معلوم شد گوشی چه کسی زنانه است!"
او شروع به توضیح موارد کاربردی آینه فوق می کند و حسابی مارا می خنداند!
" وحید بقراط پور" که به همراه" مهدی گوهری"، صدابرداران استودیورا تشکیل می دهند، با حوصله تمام، تفاوت سیستم دیجیتالی را با سیستمهای قدیمی برای من توضیح می دهد.
چنگیز حبیبیان به من می گوید:" یک بار برای مداحی در یک مجلس ختم به فشم آمده ام. الان آنجا زمین متری چند است؟"
- "همسایه ما زمینش را متری یک میلیون و خرده ای برای فروش گذاشته. هزارمترش سر به میلیارد می زند!"
ـ" راستی؟ پس آدرستان را بدهید تا یک جوان خوب به شما معرفی کنم!!"
-" در این صورت من هم ازشما به عنوان یک هنرمند خیر در گزارشم یاد خواهم کرد!"
دکتر می گوید:" البته ایشان یک جوان زمین خوار معرفی می کندها!"
آن روز با اعضایی ازتیم فوتبال هنرمندان موسیقی آشنا شدم که هنر را به همین زیبایی با مرام ورزشکاری درهم آمیخته و ثابت کرده بودند که درهرحالی می توان دوستی و صمیمیت را جایگزین حسادت و کارشکنی کرد.
نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: خاطره
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 18:7

عکس منحصر به فردی که مشاهده می کنید، دوشاعرمعروف معاصر را درکنار یکدیگر نشان می دهد. فکر کنید شب شعری که این اساتید درآن حضورداشته اند، چه شب شعر محشری بوده است!
اگر نتوانستید آنها را شناسایی کنید یا حافظه تان به یادآوری اسامیشان قد نداد، ماوس را روی عکس نگه دارید تا به ارزش این عکس پی ببرید.
نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: یادداشت
جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 5:58
شاعر"آینه های ناگهان" ناگهان به آینه ها پیوست.

قیصر امین پور، در تاریخ دوم اردیبهشت ۱۳۳۸در گتوند دزفول به دنیا آمده بود.
او ازشاعران مطرح شعر انقلاب و دفاع مقدس به شمار می آمد که درکناراینها، اشعار فوق العاده زیبا و پر از ظرایف دیگرش هستند که استادی اش را در ادبیات معاصرما، تکمیل کرده و به رخ می کشند.
بعد از تصادف سال۱۳۷۷، ایشان هرگز دوباره سلامتی کامل را به دست نیاورد و در پشت لبخندش، همواره دردی عمیق پنهان بود که طرفدارانش را نگران می کرد، نگرانی که سرانجام در تاریخ هشتم آبان ماه ۱۳۸۶ در بیمارستان دی تهران به اندوه مطلق تبدیل شد و آنها را سوگوار کرد.
افسوس که در سینه قیصر قصر شعر ایران، هنوز هزاران شعر ناگفته باقی مانده بود که حالا آنها را برای فرشته ها زمزمه می کند.
روحش شاد.
"سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم..."
"نام من عشق است، آیا می شناسیدم؟
زخمی ام، زخمی سراپا، می شناسیدم؟"
و...
" ناگهان چقدر زود دیر می شود..."
نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: یادداشت













