تبليغاتX
نظر شما در مورد لهجه های مختلف در ایران چیست؟ آیا در حفظ گویش محلی خود کوشا هستید؟

Up | Down | Top | Bottom یادداشت های یک دختر خبرنگار

یادداشت های یک دختر خبرنگار

                   

 

>
شنبه دوم آبان 1388 ساعت 14:46

ـ سفرنامه شاهرود

انگوري‌ترين ماه سال (شهريور) را در انگوري‌ترين شهر ايران (شاهرود) گذراندن، فرصتي نيست كه هميشه دست بدهد. «شاهرود» را قاره كوچك هم مي‌نامند. زيرا با فاصله نيم ساعت رانندگي، تو را به كوير يا جنگل مي‌رساند. وقتي دوستم به من پيشنهاد داد به اين شهر مسافرت كنيم، هيچ تصوير خاصي از آن در ذهن نداشتم اما سفر سه روزه‌اي كه شهريور امسال به شاهرود داشتيم، از بهترين و خاطره‌انگيز‌ترين سفرهاي زندگي من شد.

چيزي كه در تك تك لحظات با تمام وجود حس كرديم، خونگرمي و ميهمان‌نوازي چشمگير مردم عزيز اين خطه بود، هرچند كه اهالي شهرهاي ديگر ايران هم، هر كدام سعي كرده‌اند صفت ميهمان‌نوازي را به نفع خود مصادره كنند!

یک روز عرفانی

در جاده‌هاي استان سمنان، با اسامي جالب شهرها و روستاها روي تابلوهاي راهنما مواجه مي‌شديم كه من آنها را يادداشت مي‌كردم: «گنده پلو»، «بق»... در قسمتي از مسير از كنار مزارع بلال گذشتيم كه دوستمان توضيح داد بلال گاوي هستند و براي تغذيه گاوها از آن استفاده مي‌شود.

حوالي ظهر به شاهرود رسيديم و در هتل جهانگردي مستقر شديم؛ هتل جمع و جور و مرتبي در يك منطقه زيبا از شهر كه علاوه بر كانال‌هاي تلويزيوني ايران و كانال محلي، اخبار BBC را هم روي آنتن مي‌فرستد.

بعد از كمي استراحت به سمت مقبره بايزيد بسطامي به راه افتاديم.

«ابويزيد طيقوربن عيسي البسطامي» از بزرگترين عارفان اهل تصوف است كه در سالهاي 161 تا 234 مي‌زيسته و خيلي‌ها از جمله عطار و مولوي در آثارشان از او يادكرده‌اند.

با ديدن اتاق كوچكي كه ظاهراً محل عبادت اين عارف بزرگ بوده، جو ما را گرفت و به هزار توي تاريخ، همان زماني كه بايزيد بسطامي در اين چهارديواري دود گرفته با پروردگارش راز و نياز مي‌كرد، برد.

بعد از گشت زدن درآرامگاه بي‌تكلف و صحن باصفاي پر از كبوتر، با حفظ همان حال و هوا، به آرامگاه شيخ ابوالحسن خرقاني رفتيم كه در 24 كيلومتري شمال شاهرود قرار دارد.

شيخ خرقان هم كه در سال 425 هجري قمري، در سن 73 سالگي از دنيا رفته، در عالم ايمان و عرفان براي خودش كسي بوده و شاگرداني مثل خواجه عبدا... انصاري تربيت كرده است. حتماً شنيده‌ايد كه از بزرگي نقل شده: «هر كس كه در اين سراي درآيد، نانش دهيد و از ايمانش نپرسيد. زيرا كه هر كس به نزد خداوند به جان ارزد، البته به درگاه بوالحسن به خوان ارزد.» مي‌گويند كه اين «بوالحسن»، همان ابوالحسن خرقاني است كه ما در بدو ورود به ساختمان آرامگاهش، كلي شيطنت كرده و از سروكول مجسمه او آويزان شده و عكس گرفته بوديم! دوستم هم با شلنگ آبي كه باغچه را آبياري مي‌كرد، مرا خيس كرد و خلاصه مثل كوليان بي‌نزاكتي به ملاقات شيخ خرقان رفتيم! البته فوراً مجذوب فضاي مقبره و محراب زيباي متعلق به عهد ايلخاني و آرامش سيال محيط شده و دوباره به جو سنگين و رنگين آرامگاه بايزيد برگشتيم. به جز ما تنها يك دختر جوان ديگر براي زيارت آمده بود كه لحظاتي بعد آنجا را ترك كرد.

دوستم به من گفت كه شنيده كفش‌هاي ابوالحسن خرقاني، خود به خود پيش پايش جفت مي‌شدند و خدا مي‌داند چقدر شوكه شديم وقتي موقع برگشتن، ديديم كفش‌هايمان كه بي‌توجه پشت در رهايشان كرده بوديم، جفت شده‌اند! بعد به فكرمان رسيد كه شايد آن دختر جوان، از مريدان عارف بزرگ بوده و به احترام او، كفش‌هاي زائرانش را جفت كرده است.

به اين ترتيب روز اول سفرمان در فضايي عارفانه سپري شد، به خصوص كه در پارك بزرگ و زيباي رو به روي هتل محل اقامتمان، هرشب محفل انس با قرآن برگزار مي‌شد كه آن شب، صداي قاري‌‌اش فاز عرفان ما را تكميل كرد.

چشمه علي دامغان

براي روز دوم، برنامه‌هاي جالب ديگري در نظر داشتيم. صبح به يكي از خوش‌آب و هواترين «تابستانگاه»هاي ايران رفتيم. «چشمه‌علي» دامغان كه آن را «هزارچشمه» يا «عالي بولاغ» هم گفته‌اند. در شمال غربي دامغان و

به فاصله 33 كيلومتري از آن واقع شده و محل تفريح شاهان قاجار بوده است. عمارت جنوبي مجموعه را آغامحمدخان قاجار، و عمارت بي‌در و پيكر (open!) داخل درياچه را فتحعلي شاه قاجار ساخته‌اند. با ديدن ساختمان وسط آب، دوباره قدرت تخيلم را به كار مي‌اندازم و درخيال، ميز غذايي در آنجا ترتيب مي‌دهم كه عده‌اي گرداگرد آن به عيش و نوش مشغولند. عمارت از هر دو طرف رو به چشمه باز است و نسيم مفرح جان را مي‌نوازد. چه حالي برده‌اند شاهان قاجار در اين ييلاق دلپذير!

«مي‌گويند از آنجا كه فتحعلي‌شاه در مولودخانه دامغان به دنيا آمده و علاقه زيادي به محل تولدش داشته، پس از رسيدن به سلطنت، چند بار به آنجا سفر كرده. او طي سفري كه براي جلوگيري از پيشرفت نادرميرزا پسر شاهرخ نادري در مشهد به طرف خراسان مي‌رفت، در چشمه علي توقف كرده و دستور ساخت عمارتي را بدون فوت وقت داده است. در مراجعت، با مشاهده عمارت چشمه‌علي، شعف و شادماني وي را فرا مي‌گيرد، شعراي وقت نيز فرصت را غنيمت شمرده و اشعار بسيار زيبايي مي‌سرايند كه حكاكان آنها را بر سنگ حك كرده و در عمارت نصب مي‌كنند.

پس از ساخت عمارت فوق، شاه اعلام كرد: «اين عمارت كعبه ثاني نياز دارد» و دستور داد مسجدي در كنار چشمه بسازند. پس در آن مسجدي با طاق رومي ساخته شد كه تا چندين سال قبل آثاري از آن مشاهده مي‌شد. فتحعلي‌شاه دستور داد وقف‌نامه‌اي را براي چشمه‌علي بر دو سنگ حك و در مسجد نصب كنند ولي به دليل عدم‌كارآيي و مخروبه شدن مسجد، آثار باقيمانده تخريب و مجدداً در همان محل مسجدي زيبا احداث شد. چشمه‌علي را به حضرت علي(ع) نسبت داده‌اند و در سال 1217 هجري قمري هم وقف امام زمان(عج) شده است.»

با قدم زدن در كنار استخر بزرگي كه آب آن را چشمه‌علي تأمين مي‌كند، متوجه مي‌شويم كه عمق بعضي قسمت‌هاي آن خيلي زياد است و انواعي از ماهي نيز مي‌بينيم. سرچشمه، زير ديوار سنگچين شده شمالي قرار دارد و مردم به درختي كه آنجا روييده، كلي پارچه گره زده‌اند. مشخص است كه چشمه‌علي علاوه بر توريستي بودن، محلي مذهبي و مورد احترام مردم هم هست.

وجود بهشت كوچك و خوش آب و هوايي مثل چشمه‌علي، وسط بيابان و جاده‌هاي خشك بي‌انتها، درست به رؤيايي مي‌ماند كه شبت را روشن و شيرين كرده باشد.

 موجن، ماسوله كوير

بعد از ظهر روز دوم را به بازديد از روستايي كه آن را «ماسوله كوير» هم مي‌نامند، اختصاص داديم. خانه‌هاي «موجن» شبيه ماسوله، روي هم ساخته شده‌اند، به طوري كه سقف هر خانه، حياط خانه بالايي است.

با ديدن تابلوي فروش نشريات مؤسسه اطلاعات، از جمله جوانان امروز در روستا، احساس مي‌كنم «همه جاي ايران سراي من است»!

در انتهاي منطقه مسكوني موجن، آبشار زيبايي وجود دارد كه تركيب دورنماي آن با آسمان كه ابرهاي تيره سراسرش را پوشانده‌اند، چشم را خيره مي‌كند. هوا، «جنگل ابر» را تداعي مي‌كند، جايي كه اصولاً براي ديدن آن به شاهرود آمدم اما وقتي فهميديم رفتن به آنجا در اين هواي باراني براي دو دختر تنها كار ساده‌اي نيست، از ديدنش صرفنظر كرديم. باران كه مي‌گيرد، دلتنگ‌تر مي‌شوم. مجبوريم به تاكسي برگشت به شاهرود پناه ببريم تا خيس نشويم. از پنجره به مردان روستا نگاه مي‌كنم كه كلاه‌هاي مخصوصي بر سر دارند. دوستمان مي‌گويد سيب‌زميني‌هاي موجن، بهترين سيب‌زميني‌هاي دنيا هستند.

 تفريح پرهيجان

شاهرود، شهر انگور است. به همين دليل، در گوشه و كنار، مجسمه‌هايي از اين سمبل خوشمزه به چشم مي‌خورد. در نزديكي هتل جهانگردي هم آبشار زيبايي هست كه پياده مي‌شود به آنجا رفت و در كنار يكي از آن انگورهاي غول‌پيكر سنگي عكس گرفت. آن بالا به جايي مي‌رسيم كه شهر زير پاي ماست و هواي لطيف شب، پوست را مي‌نوازد.

اگر پسر باشيد، در يكي از پارك‌هاي شاهرود، مي‌توانيد تفريحي را تجربه كنيد كه من در شهرهاي ديگر و حتي تهران نديده بودم. در اين تجربه هيجان‌انگيز، شما را به درون بادكنك بزرگي مي‌فرستند كه پس از باد شدن، روي استخر آب رها مي‌شود. مي‌توانيد سعي كنيد بنشينيد اما به دليل شناور بودن گوي پر باد، تعادلتان را از دست خواهيد داد. بنابراين ممكن است ترجيح بدهيد به آرامي دراز كشيده و از غوطه‌ور بودن در آب لذت ببريد!

شام را در يك پيتزافروشي مي‌خوريم كه همه كاركنان و مشتريان آن خانم هستند، جالب اينجاست كه وقتي كنجكاو مي‌شويم و در اين مورد سؤال مي‌كنيم، به ما مي‌گويند محدوديتي در پذيرش مشتري مرد ندارند و اين بار به طور اتفاقي، اثري از گونه مذكر ديده نمي‌شود!

ديزج، ديار انگور

روز آخر براي خريد پسته تازه دامغان به عنوان سوغات، به بزرگترين خشكبارفروشي شهر مي‌رويم. در آنجا از اين كه شاهرود، شهر انگور است و سفر به آن، بدون ديدن تاكستان‌هايش، سفري نيمه‌كاره به حساب مي‌آيد حرف مي‌زنيم. فروشنده، طبق روالِ ميهمان‌نوازي و توجهي كه طي روزهاي قبل از مردم ديده‌ايم، مي‌گويد مي‌تواند ما را به روستايي در همان نزديكي بفرستد كه اقوامش در آنجا باغ انگور دارند اما هرچه سعي مي‌كند، موفق نمي‌شود با آنها تماس بگيرد، تلفنشان سخت مشغول است. از لطف ايشان تشكر مي‌كنيم و نشاني روستاي موردنظر را مي‌گيريم تا خودمان در چند ساعت باقي‌مانده از سفر، سري به آنجا بزنيم.

اولين كساني كه در روستاي «ديزج»، از آنها سراغ يك تاكستان را مي‌گيريم، ما را به آقاي «محمد دوست‌زاده» كه عضو شوراي روستاست معرفي مي‌كنند تا از او راهنمايي بخواهيم. ايشان هم با لطف ويژه‌اي، از «سيدمحمد موسوي» مي‌خواهد كه ما را با ماشين، به باغ انگورش ببرد. آنجاست كه يك دل سير انگور مي‌خوريم و عكس مي‌گيريم و حالش را مي‌بريم! ديدن تاكستان‌هاي خشك و بي‌آب در مسير، دل آدم را به درد مي‌آورد. سيدمحمد توضيح مي‌دهد: «ما با مشكل كم‌آبي مواجهيم. حدوداً هر بيست روز يك بار بايد تاكستان را آبياري كنيم و براي اين كار ساعتي بيست الي چهل هزار تومان پول بابت پمپاژ آب بدهيم. خيلي‌ها باغشان را به خاطر بي‌آبي به حال خود رها كرده‌اند و قيمت زمين‌هايشان پايين آمده. البته آب بنياد كه متعلق به شهرداري است، تا حدي كمك حال ماست و استخرهاي بزرگي هم احداث شده اما هنوز مهندسي استخرها تكميل نشده تا مشكلمان را برطرف كند. سرما هم اذيتمان مي‌كند.»

او اشاره مي‌كند كه در مناطقي از روستا، كوير پيشرفت كرده و ديگر كسي زمين‌هاي آن مناطق را نمي‌خرد. تصور كن تو آن تاك قد كشيده‌اي باشي كه زير آفتاب داغ، از بي‌آبي مي‌سوزد و كسي هم به فكرت نيست! آيا مسؤولاني كه مي‌دانند بهترين و مرغوبترين انگورها از اين روستاي كوچك به شهرها و حتي كشورهاي ديگر صادر مي‌شود، به اين هم فكر كرده‌اند كه بايد براي كشاورزاني كه همچنان با وجود تمام مشكلات، باغهاي كوچكشان را سرپا نگه داشته‌اند، امكانات اوليه‌اي مثل آب و كود كافي فراهم كرد؟!

انگورها، سبز و قرمز، مثل ياقوت، لابه‌لاي شاخ و برگ تاك‌ها مي‌درخشند و آقاي موسوي تفاوت‌هايشان را برايمان توضيح مي‌دهد. او اجازه مي‌دهد نگاهي هم به اتاق تابستاني باغش بيندازيم. از همان جا يك كيسه نايلوني مي‌آورد و از هر مدل انگور، يك خوشه بزرگ برايمان مي‌چيند.

مي‌پرسم: «اينجا چه جور غذاهاي محلي داريد؟»

ـ «نثارپلو. كشمش و عدس و لپه را سرخ مي‌كنيم، زردچوبه مي‌زنيم و روي برنج مي‌ريزيم. ده‌پانزده روز به عيد مانده، سبزي‌هايي مثل شبدر و شنگ (Sheng) را به جاي زرشك و زعفران، با نثار قاطي مي‌كنيم...»

ـ «براي محرم، مراسم خاصي داريد؟»

ـ «دو تا تكيه داريم كه مردم از سراسر شاهرود به اينجا مي‌آيند، سراسر محرم، هر روز به بيشتر از پنج هزار و ده هزار نفر شام و ناهار مي‌دهيم، چلوگوشت، زرشك‌پلو، خورش سبزي، قيمه... بالاي ده تن برنج پخت مي‌كنيم.»

ـ «آن برج بلند و باريكي كه موقع ورود به ديزج ديديم، چه بود؟»

ـ «آن را در زمان‌هاي قديم براي ديده‌باني استفاده مي‌كردند. برج بلند ديگري با ارتفاع بيش از 15-10متر هم در نزديكي مغازه آقاي دوست‌زاده وجود داشته كه در بحبوحه انقلاب و پيش از باخبر شدن مسؤولان آثار باستاني، خرابش كردند.

ـ «ديگر چه چيزهايي ديدني اين اطراف هست؟»

ـ «چشمه‌هاي تووير (آفتابگير) و نُسُم (Nossom) (سايه)... چشمه زيلويي هم هست كه براي تصفيه خون و مكيدن خون كثيف بيماران، از آنجا زالو مي‌گرفتند.»

فرصت سر زدن به اين چشمه‌ها را نداشتيم، اما بدون آن كه ما بخواهيم و حتي بدون آن كه متوجه شده باشيم موقع عبور از ميان درختان انگور، لباس‌هايمان خاكي شده، آقاي موسوي ما را به كنار جوي آبي برد تا به قول خودش، با لباس خاكي به شهر نرويم! البته خودش ما را تا شاهرود و هتلمان رساند. ناگهان به ياد دوست قديمي دوران دبستانم افتادم كه اسمش «اكرم ديزجي» بود و وقتي از سيدمحمد پرسيدم، تأييد كرد كه او حتماً اهل ديزج بوده است.

در تمام مدت، محبت مردم، مبهوت‌كننده بود. شايد شما كه در شهرهاي كوچك يا روستاهاي كشور عزيزمان زندگي مي‌كنيد، به عمق اين واژه‌ها، آن طور كه ما حسشان كرديم فكر نكرده باشيد اما همه جا با مردمي گشاده رو و دوست‌داشتني مواجه مي‌شديم كه دلشان مي‌خواست هر كاري از دستشان برمي‌آيد برايمان انجام بدهند.

راننده‌ها، بسيار شريف و مهربان بودند، مثلاً وقتي در مسير مقبره بايزيد بسطامي، من و دوستم در مورد احتمال انتقال ويروس آنفلوآنزا از راه به سر كردن چادرهاي اماكن عمومي حرف مي‌زديم، راننده به ما گفت مي‌تواند به خانه‌شان برود و برايمان چادر تميز بياورد! يا راننده‌اي كه ما را به ايستگاه آستانه رسانده بود تا از آنجا به چشمه‌علي برويم، در آن ايستگاه منتظر ماند تا به قول خودش، ما دو دختر جوان، سوار يك ماشين مطمئن بشويم! اهالي روستاي ديزج هم كه محبت را در حق ما تمام كردند.

تنها چند ساعت بعد، وقتي به تهران رسيده بوديم و مي‌خواستيم سوار تاكسي بشويم، متوجه شديم هيچ كدام از راننده‌هاي آن خط، حاضر نشدند در باران تند، پيرمردي را كه چوب بلندي به همراه داشت، سوار ماشينشان كنند و او مجبور شد مثل موش آب كشيده كنار بزرگراه بايستد تا شايد دل كسي به رحم بيايد و او و چوب بلندش را با هم بپذيرد!

درست است كه تهراني‌ها به خاطر فشار زندگي و ترافيك و آلودگي هوا، اعصاب ندارند اما دلم براي خودمان سوخت كه طبيعت زيبا و مهرباني، هر دو را با هم از دست داده‌ايم. به دوستم گفتم: «رؤيا تمام شد، ديگر از راننده‌ها و مردم مهربان خبري نيست. كرايه را آماده كن، باران كه مي‌بارد، دو برابر حساب می کنند!"

نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: گزارش 
شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 8:52

 
ـ گزارش مصور از «كاخ موزه سبز»، سعدآباد تهران

«خدمتكاري خبر آورد كه ملكه ثريا بعدازظهر به باغچه پشت خانه‌اي كه محل اقامت من در سعدآباد بود خواهد آمد. از پنجره بيرون را مي‌پاييدم و به محض اين‌كه زن برادرم را ديدم، به خارج رفتم و به سرعت پاكتي را كه با خود آورده بودم به او دادم...
در آن چند روز سعدآباد كه اساساً محل اقامت تابستاني خانواده سلطنتي بود، قلعه شخصي من شده بود. همين محل چند سال بعد خانه دائم من شد.
مجموعه كاخ‌ها كه در كوهپايه البرز به ارتفاع 5200متر از سطح دريا قرار دارد، محوطه وسيعي را شامل مي‌شود كه از ميان آن نهري مي‌گذرد و پل‌هاي كوچك زيبايي در فواصل معين بر روي آن نصب شده‌اند. در بين درختان بلند و زمين‌هاي باغ، چند خانه آجري ساخته شده است كه محل اقامت اعضاي خانواده سلطنتي بود.»1

بيش از نيم قرن گذشته و من مي‌توانم با خيره شدن به پنجرة كاخي كه اينك به موزه صنايع دستي تبديل شده است، اشرف پهلوي را پشت آن مجسم كنم، در روزهايي كه هرگز گمان نمي‌برد روزي خانه‌اش به مكاني براي بازديد عموم، تغيير كاربري دهد!

جادوي سعدآباد، كه آميخته‌اي است از لطافت هواي شمال تهران با عظمت كاخ‌هايي پر از شاهكارهاي هنر ايراني، بخواهي يا نخواهي تو را به تحسين وامي‌دارد، در اين مجموعه چهارده كاخ مختلف ساخته شده‌اند كه در هر يك از آنها گوشه‌هايي از تاريخ كشورمان رقم خورده است.

«حاج رضا رفيع گفته است: من سعدآباد را از ابوالفتح سردار اعظم، پسر بانوعظمي خواهر ظل‌السلطان، به مبلغ چهارصد هزار تومان با مهر حاج‌آقا نورالله و كلباسي، براي رضاخان سردار سپه خريداري كردم. سعدآباد آن موقع به اين بزرگي نبود و وسعتش هشت هزار متر كنار رودخانه با عمارت حاليه ملكه مادر بود.
در زمان پهلوي اول، سراسر باغ سعدآباد از رودخانه دربند مشروب مي‌شد. رضاشاه آب رودخانه دربند را خريداري كرد و به آبياري اين باغ اختصاص داد ولي پهلوي دوم، دوازده ساعت از آب رودخانه را به رعايا بخشيد.»2

امروز مي‌خواهم شما را به بازديد يكي از كاخهاي بي‌نظير اين مجموعه، يعني «كاخ موزه سبز» ببرم.

  

«از اولين قطعه زمين‌هايي كه رضاخان در آن زمان خريد، زمين عليخان والي بود. رضاخان پس از هفت سال (1307-1300) بناي ناتمام عليخان را تبديل به قصر سنگي (كاخ سبز امروزي) نمود. پس از بازسازي كاخ و مرمت زيرزمين در زمان محمدرضا پهلوي، اين كاخ به كاخ شهوند معروف شد.»3

مطابق اطلاعاتي كه در بروشور راهنما به ما مي‌دهند، كاخ موزه سبز كه يكي از زيباترين كاخ‌هاي كشور مي‌باشد، در نقطه‌اي مرتفع در شمال غربي مجموعه سعدآباد قرار دارد و به دليل سنگ‌هاي سبز معدني كمياب خمسه زنجان كه در نماي خارجي آن به كار رفته بود، به قصر سنگي معروف شد. در اصلي كاخ از سمت شمال غربي به سوي كوه‌هاي مرتفع البرز باز مي‌شود. كاخ بر تپه‌اي بلند قرار گرفته و چشم‌انداز آن از سمت جنوب، شهر تهران است.

همان‌طور كه جاده باصفا را به سمت كاخ موزه سبز بالا مي‌رويم، فعاليت يك گروه دكورساز توجهمان را جلب مي‌كند. حتي قبل از اين‌كه پرس‌وجو كنيم، با دقت به در چوبي و نرده‌هايي كه ساخته بودند، ممكن بود بتوانيم حدس بزنيم قرار است چه سريالي را با اين دكور فيلمبرداري كنند، زيرا عكس معروفي از امام خميني وجود دارد كه ايشان را در كنار چنين دري نشان مي‌دهد. اگر جوّ تاريخي فضا بيشتر ما را مي‌گرفت مي‌توانستيم فضاي نوفل‌لوشاتو، محل اقامت امام در پاريس و آن درخت سيب را هم در ذهنمان بازسازي كنيم. اين‌كه دكور سريالي در مورد زندگي امام خميني، در مجموعه سعدآباد ساخته شود، تضاد غريبي به فضا مي‌دهد. همان‌طور كه نرده‌هاي چوبي و پنجره‌هاي ساده‌اي كه ساخته شده، در تضاد با كاخ‌هاي باشكوه اينجاست، «پهلوي» و «خميني» هم دو نام آشنا هستند كه نقطة برخوردشان، انقلاب اسلامي را شكل مي‌دهد.

نسيم خنكي كه از لابه‌لاي درختان سر به فلك كشيده مي‌گذرد و خنكايش را به پوستمان مي‌رساند، مي‌تواند همان نسيمي باشد كه سال‌ها پيش وقتي رضاخان روي اين سنگفرش‌ها قدم مي‌زد، بر او مي‌وزيد. تصورش ساده است، وقتي تصويري از او با آن سبيل چخماقي و لباس نظامي در ذهن داشته باشي!

در اين مجموعه وسيع كه دنيايي است براي خودش، شكوه افسانه‌اي تاريخ با تراژدي واقعيت كه بهره‌برداري شخصي از خوشي و آسايش و رفاه براي خاندان پهلوي را نشان مي‌دهد، پيوند مي‌خورد. همان‌طور كه رضاخان را با آن هيبت، در حالي كه دست‌ها را پشت كمر به هم قلاب كرده، مجسم مي‌كني كه در همين مسير قدم مي‌زده، از خودت مي‌پرسي كه چند نفر، توانايي داشتن خانه‌اي به اين وسعت و با اين همه باغ خرم و چشم‌اندازهاي منحصربه فرد در كوهپايه‌هاي جنوبي البرز را دارند؟!

نماي بيروني كاخ سبز، تجملي اشرافي به آن مي‌دهد و براي ورود به نماي دروني(!) بايد روفرشي يا بهتر است بگويم روكفشي(!)هاي پارچه‌اي را كه يك طرفش كش دوخته‌اند، روي كفشت بپوشي تا كاخ را كثيف نكني! هرچند كه دوستم مي‌گفت در روزهاي تعطيل مثل عيد نوروز كه اينجا شلوغ است، كنترلي در اين مورد وجود ندارد.

به محض بالا رفتن از يك رديف پله، دهانمان باز مي‌ماند، زيرا به «تالار آيينه» مي‌رسيم كه از باشكوه‌ترين بخش‌هاي كاخ است. آيينه‌كاري بي‌نظير و كليد و پريزهايي از جنس طلا، آدم را انگشت به دهان مي‌كند. پالتوي آبي‌رنگ و چكمه‌هاي معروف رضاخان كه همه ما او را با آنها به ياد مي‌آوريم، در ويتريني قرار گرفته‌اند. اگر زمان به عقب برمي‌گشت، اين لباس‌ها مي‌توانست دوباره به تن قزاق بداخلاقي برود كه از خشم و خشونتش داستان‌ها شنيده‌ايم، اما در حال حاضر، لباس‌ها، عصا، جعبه سيگار و ساير وسايل شخصي او، فقط آينه‌هاي عبرتي هستند كه درس‌هاي مفيدي را به ما يادآوري مي‌كنند و هيچ ترسي ندارند!

ظاهراً عكس گرفتن قدغن است اما وقتي گروه توريست‌هاي ژاپني را مي‌بينيم كه اجازه عكسبرداري دارند و اعتراض مي‌كنيم، به ما هم گفته مي‌شود كه مي‌توانيم به روي خودمان نياورده و يواشكي عكس بگيريم!

  

اوج هنر ايراني را در جايي مي‌توان ديد كه نقش فرش، با آيينه‌كاري سقف متناظر و همسان است! فكرش را بكن! گويي استاد آيينه‌كار، با تار و پودي از آيينه، همان نقش تار و پود فرش را روي سقف بافته باشد! اتاق كاري كه تمام وسايل و متعلقات آن از ميز و صندلي گرفته تا سطل كاغذهاي باطله،‌ از جنس خاتم است، با به رخ كشيدن هنر خاتمكاري استاد محمد صنيع (كه امضايشان روي گلدان به چشم مي‌خورد)، سر آدم را به دوران مي‌اندازد از تركيب هنر و پول!

رضاخان عادت داشت روي زمين بخوابد، از اين رو تخت‌خوابي كه در اتاق خوابش به چشم مي‌خورد، بعدها توسط محمدرضا به دكور آنجا افزوده شده است. با ديدن طبقه پايين كه به طرز جالبي دور تا دور ساختمان پيچ مي‌خورد و به جاي اول برمي‌گردد، كم‌كم سليقه اين پدر و پسر دستمان مي‌آيد. به اين نتيجه مي‌رسم كه هرجا تجمل و اشرافيت و اصالت حرف اول را مي‌زند، كار، كار رضاخان است، و هرجا لوكس بودن، راحتي و مدرن بودن به چشم مي‌خورد، سليقه محمدرضا به كار رفته. ظاهراً رضاخان حتي نقش بالاي پرده‌هاي اتاق‌ها را كه بعضي‌هايشان تار و پودي از طلا و نقره دارند، شبيه تاج انتخاب كرده، انگار كه دوست داشته باشد پادشاهي‌اش را به رخ همه بكشد، از اين رو به دكوراسيون اشرافي از نوع انگليسي روي آورده است، اما پسر كه خوشگذران‌تر از پدر بوده، دكوراسيون شيك و مدرن آمريكايي را برگزيده تا امروزي‌تر زندگي كند، مثالش هم بازسازي اتاق غذاخوري طبقه پايين با بلندگوهاي پخش موسيقي روي سقف آن است. براي دقايقي با اين فرضيه سرگرم مي‌شوم و برايم جالب است كه سليقه پدر و پسر را با انتخاب روش زندگي و سياست و كشورداري آنان هم مربوط سازم!

ايوان پشتي با ستون‌هاي سنگي بلند، به حياط باصفايي مي‌رسد كه تهران را زير پاي خود گرفته است. ما به عنوان دو بازديدكننده از يك موزه، در اين رويا فرو مي‌رويم كه زندگي در چنين جايي چطور مي‌توانست باشد!

متأسفانه سليقه و پول فراواني كه در طراحي كاخ‌ها به كار رفته، امروز با بي‌سليقگي و بي‌توجهي در نگهداري از اين آثار تاريخي، در معرض خطر قرار دارد. در كوهپايه‌هاي سبز و خرم البرز، با اين همه درخت و آباداني، چه نيازي به درخت نخل مصنوعي پلاستيكي نارنجي رنگ زشت و بدمنظره حس شده است؟! حوض قديمي كه به خوبي فضاي سال‌ها پيش كاخ را تداعي مي‌كرد با سليقه چه كسي، مثل آبنماهاي مهدكودك‌ها نقاشي و رنگ‌آميزي شده است؟! چه بلايي به سر مجسمه‌اي كه وسط حوض قرار داشت آمده است؟ كاخ احمدشاه كه در مرتفع‌ترين بخش مجموعه سعدآباد قرار گرفته و لابد به خاطر تعلق به دوران قاجار، قديمي‌ترين بناي اين مجموعه هم هست، به چه عنوان در اختيار بسيج خواهران قرار داده شده؟! ظاهراً كاخ مادرشاه نيز به مسافرخانه تبديل شده، آن هم فقط براي توريست‌هاي خارجي!

همان‌طور كه كاخ‌هاي بي‌نظير و كم‌نظير ديگري در سراسر ايران وجود دارند كه هريك تجمل‌گرايي شاهان دوره‌اي خاص را به ما يادآور مي‌شوند، اينك مجموعه سعدآباد نيز يادآور دوران آخرين رژيم سلطنتي ايران است كه با قيام مردم و شكل‌گيري انقلاب اسلامي، طومارش درهم پيچيده شد. آيا اهمال در نگهداري از آن و يا بهره‌برداري‌هاي نابه‌جا كه اين آينه عبرت تاريخي را در معرض خطر نابودي قرار مي‌دهد توجيهي دارد؟

 منابع:

1. خاطرات اشرف پهلوي، صفحه210
2.
www.anobanini.ir
۳. www.hamsharionline.ir

نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: گزارش 
دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 9:51


راننده، كنار نگهباني مجموعه ارم ترمز كرد و به مردي كه آنجا ايستاده بود گفت: «دو تا خبرنگار آورده‌ام براي باغ وحش!»، جوري كه انگار دوگونه جديد جانوري آورده تا به مجموعه جانوران باغ وحش اضافه شوند!
شايد فرق چنداني هم نداشته باشد؛ مي‌گويند انسان، حيوان ناطق است و ما به عنوان دو نماينده از اين گروه، آمده بوديم تا گروه حيوانات بي‌زبان را ببينيم و به رازهاي آفرينش بينديشيم!

آقاي «الهامي»، مدير باغ‌وحش ارم تهران، مهندس علوم دامي است و با 34 سال سن و سابقة ده سال كار در اينجا، بسيار جوان به نظر مي‌رسد. ايشان دو سال به عنوان سرپرست حفاظت محيط زيست باغ وحش، دو سال به عنوان كارشناس تغذيه و بهداشت حيوانات و از شش سال پيش به عنوان مديريت باغ وحش ارم كار كرده است.

همان‌طور كه ما را به دفترش راهنمايي مي‌كند، از خودم مي‌پرسم آيا ايشان اين مسافت را به استقبال ما آمده يا از قضا در آن حوالي مشغول قدم‌زدن بوده؟! ديدن توله ببر چهار ماهه زيبايي كه مثل يك بچه گربه در محوطه اين طرف و آن طرف مي‌رود، شوك دوم را وارد مي‌كند و مرا كه عاشق گربه سانان هستم به سمت خود مي‌كشد. «ببري» را از تايلند آورده‌اند و قرار است همبازي و جفت آينده‌اش هم تا دو هفته ديگر به اينجا بيايد.

بي‌ترديد دو عامل اصلي موفقيت هر مجموعه كاري، تخصص و علاقه عوامل آن است، چيزي كه در صحبت‌هاي آقاي الهامي به وضوح حس مي‌شود: «من از بچگي به حيوانات علاقه‌مند بودم و با اين كه در تهران زندگي مي‌كرديم، يك دستگاه جوجه‌كشي در خانه داشتيم. تخم پرنده‌ها را تهيه و توسط دستگاه، جوجه‌كشي مي‌كردم. تعدادي پرنده تزييني از قبيل قرقاول و كبك داشتم و به مارها علاقه‌مند بودم. رشته‌هاي انتخابي من براي تحصيل، جانورشناسي، زيست‌شناسي و دامپزشكي بودند و بعد از قبولي در دانشگاه هم به فكر انجام كار مرتبط با علاقه‌ام بودم.»

ـ «و به اينجا آمديد.»

ـ «بله، ارم، تنها باغ وحش تهران است و از سال 1371 از خيابان وليعصر (روبه‌روي پارك ملت) به اينجا منتقل شده. 105 گونه جانوري در چهار گروه پستانداران، پرندگان، خزندگان و آبزيان در اينجا نگهداري مي‌شوند، از جمله پلنگ ايراني و آفريقايي، شير، توله ببر، شامپانزه، خرس قهوه‌اي، گوزن زرد ايراني (از گروه پستانداران)، درناي تاجدار، بالابان، فلامينگو، كركس، قرقاول و طاووس (از گروه پرندگان)، تمساح پوزه كوتاه ايراني، مارپيتون و بزمجه (از گروه خزندگان) و چند گونه لاك‌پشت آبي از گروه آبزيان.»

ـ «فكر مي‌كنم نسل گوزن زرد ايراني مدتي پيش در خطر انقراض قرار داشت. درست است؟»

ـ «دو سال قبل تعدادي گوزن زرد ايراني در دشت ناز ساري و اروميه وجود داشتند و تعدادي هم توسط سازمان محيط زيست به حوالي كرخه برده شده بودند. ما با سازمان محيط زيست مكاتبه كرديم. مهندس جوادي و مديركل دفتر حيات وحش، مهندس محمدي، بعد از بررسي و بازديد باغ وحش، مكان مناسبي را در اينجا پيشنهاد دادند و پس از طي مراحل كارشناسي، مجوز لازم از سوي دكتر نجفي صادر شد و ما دو رأس گوزن زرد ايراني از پارك طبيعت پرديسان به باغ وحش آورديم، يك نر سه ساله و يك ماده دو ساله.»

ـ «نگهداري كدام حيوان از لحاظ تغذيه پرهزينه‌تر است؟»

ـ «شيرها. شير در هر وعده غذايي بين 15 تا 17 كيلو گوشت مصرف مي‌كند.»

ـ «گوشت را چگونه تهيه مي‌كنيد؟»

ـ «گوشتخواران باغ وحش، از گوشت الاغ تغذيه مي‌شوند. هر هفته براي تغذيه شير، عقاب، شغال، گربه وحشي، سياهگوش و... 12 رأس الاغ در كشتارگاه ذبح و جيره‌بندي مي‌كنيم. مسوولان هر قسمت، سهم غذاي حيوانات آن قسمت را مطابق برنامه تحويل مي‌گيرند، به عنوان مثال شيرها يك روز در ميان غذا مي‌خورند و در طبيعت هم همين طور است.»

ـ «ديگر چه كارهايي لازم است براي حيوانات انجام داده شود؟»

ـ «هر روز صبح جايگاه حيوانات سركشي مي‌شود و اگر حيوان از لحاظ ظاهر و سلامتي مشكلي نداشت، مرحله بعدي، نظافت كف قفس است كه اگر سيماني باشد شستشو و ضدعفوني مي‌شود و اگر خاك باشد، جارو و سمپاشي هفتگي. سپس مسوول قسمت، براساس جيره غذايي، سهم گوشت، ميوه، ماهي و... را به حيوان داده و غذاخوردنش را كنترل مي‌كند، مثلاً اگر از ده حيوان، يكي از آنها براي خوردن غذا جلو نيامد بايد معاينه شود تا زخم دهان، دل درد يا مسأله ديگري نداشته باشد. مسوول قسمت همچنين بايد مراقب رفتار حيوانات و بازديدكننده‌ها باشد، چرا كه حيوانات ممكن است با هم درگير شوند ـ مثل گوزن‌ها در فصل جفتگيري ـ و بازديدكننده‌ها نيز ممكن است فرضا دستشان را توي قفس ببرند كه خطرناك است.»

ـ «تا به حال اتفاقي هم براي بازديدكننده‌اي افتاده؟»

ـ «در اينجا خير، البته براي خودم چرا. يك روز كه براي تزريق دارو وارد قفس بزهاي كوهي شده بودم، يكي از بزها هول شد، خواست جست بزند اما با وزن حدود 70 كيلو به من برخورد كرد، به طوري كه بي‌هوش شدم...»

حتي وقتي اين خاطره را تعريف مي‌كند، لحن شاكي ندارد و كاملاً مي‌تواني حس كني كه ذره‌اي از علاقه‌اش به حيوانات كم نشده. خانم تيموري كه او هم به حيوانات بسيار علاقه دارد و همين علاقه، مبناي تهيه اين گزارش شده، دوست دارد درباره همه چيز بداند: «شير سلطان جنگل است، آيا در قفس افسرده نمي‌شود؟»

ـ «ما آنها را يك روز در ميان به يك حياط 1500 متري مي‌بريم تا آزادتر باشند البته همه را با هم نمي‌شود برد، اگر همه شيرهاي نر را با هم ببريم، رييسشان مي‌زند شيرهاي كوچكتر را ناكار مي‌كند! رييس و ملكه را با هم مي‌بريم، بچه‌ها را جدا و ماده‌ها را جدا...»

من كه بيشتر به سختي كار و هزينه‌ها فكر مي‌كنم، با شنيدن اين جمله و تشابه آن با شعري كه مهران مديري در نقش شاعر «مرد هزار چهره» سروده بود، لبخند مي‌زنم: شير و پلنگ و خرس... گوشت و ميوه و ماهي... تميز كردن قفس جدا! مي‌پرسم: «قفس حيواناتي مثل شير و پلنگ چگونه تميز مي‌شوند؟ خودشان چطور؟!»

ـ «البته گربه سانان با ليسيدن، خودشان را تميز مي‌كنند اما ما به خاطر تميزي ظاهر آنها، با اسپري آب، به كمكشان مي‌رويم. در قفس آنها ديوار كاذبي وجود دارد كه وقتي حيوان براي تغذيه به قسمت پشتي هدايت مي‌شود، مسوول آن، در قسمت ديگر به تميزكردن قفس مي‌پردازد.»

ـ «آيا تا به حال جانور ناقص‌الخلقه‌اي در باغ وحش به دنيا آمده؟»

ـ «حيوانات ناقص معمولاً مي‌ميرند اما مواردي داشتيم مثل گوزن لب شكري كه شيرخوردن برايش سخت بود و چون سوراخ‌هاي بيني‌اش از بين رفته بود نمي‌توانست تنفس كند... يا حيواني كه به صورت مادرزاد، يك چشمش نابينا بوده.»

ـ «حيواناتي را كه مي‌ميرند چه مي‌كنيد؟»

ـ «آنها بايد كالبدشكافي شوند تا اگر تشخيص داده شد كه دچار بيماري مسري بوده‌اند اقدامات لازم براي جلوگيري از انتقال بيماري به ديگران انجام شود. به همين دليل امكان تاكسيدرمي كردنشان وجود ندارد و اجساد بعد از قرار گرفتن در كيسه و چاه مخصوص، آهك پاشي مي‌شوند تا هر چه زودتر تجزيه شوند.»

ـ «نظر شما در مورد نگهداري حيوانات در خانه چيست؟»

ـ «خوب ما بهتر نياز حيوان را درك مي‌كنيم، مثلاً شما حيواني در خانه داريد و شنيده‌ايد كه گوشت مي‌خورد، همان را بدون توجه به ساير شرايط حيوان به ‌آن مي‌دهيد، آن هم مجبور است بخورد!»

خانم تيموري كه در خانه، لاك‌پشتي را نگهداري مي‌كند، دوباره مي‌پرسد: «آيا مردم مي‌توانند حيوانشان را به باغ وحش بسپارند؟»

ـ «بله، بعد هم مي‌توانند به رايگان آمده و آن را ببينند، ما هم در مورد سلامتي‌اش به آنها تعهد مي‌دهيم.

گاهي پيش آمده مردم حيواني را كه در جاده با ماشين تصادف كرده، پيش دامپزشك مي‌برند و بعد چون بازگشت آن حيوان به طبيعت، برايش سخت است، به باغ وحش تحويلش مي‌دهند.»

ـ «عجيب‌ترين حيواني كه مردم اهدا كرده‌اند چه بوده؟»

ـ «گرگ و عقاب هم آورده‌اند، اما معمولاً طوطي، سنجاب، مرغ عشق، آهو و قوچ است. البته گربه هم مي‌آورند اما ما نمي‌پذيريم. خودمان سه گربه پرشين داريم كه كافي است.»

ـ «فروش هم داريد؟»

ـ «بله اگر كسي مجوز محيط زيست را بگيرد مي‌توانيم حيوان موردنظرش را به او بدهيم، فرضاً حيواناتي را به باغ وحش‌هاي شهرهاي ديگر فروخته‌ايم. البته مواردي مثل مرغ عشق، فنچ، مرغ و خروس و خرگوش نيازي به اخذ مجوز ندارند و به صورت روزمره به فروش مي‌رسند.»

ـ «زاد و ولد زياد جانوراني مثل خرگوش در اينجا چگونه كنترل مي‌شود؟ آيا از عقيم‌سازي استفاده مي‌كنيد؟»

ـ «لزومي ندارد، اغلب با جداكردن نر و ماده اين كار را انجام مي‌دهيم. حيواناتي مثل خرگوش هم براي تغذيه گوشتخواران و مارها استفاده مي‌شوند. گاهي مازاد حيوان‌ها را به باغ‌وحش‌هاي ديگر مي‌دهيم.»

ـ «كانگورو آدم را به ياد استراليا مي‌اندازد و گاو در هند، مقدس به شمار مي‌رود. ايران با كدام جانورانش شناخته مي‌شود؟»

ـ «پلنگ ايراني، گور ايراني، گوزن زرد و يوز ايراني. تمساح ايراني...»

ـ «كه به انسان كاري ندارد!»

ـ «بله، تمساح ايراني خجالتي است و تا تحت استرس و تحريك شديد قرار نگيرد، كاري به آدم ندارد."
ـ «اضافه كردن هرگونه جانوري به باغ وحش چقدر هزينه و دردسر دارد؟»

ـ «بعضي گونه‌ها را در اينجا نداريم، مثل فيل و زرافه. امسال قرار است «وزير ورزش و محيط زيست» سريلانكا، يك جفت فيل آسيايي به ما بدهد. بعضي گونه‌ها را اصولاً نمي‌توان با شرايط آب و هوايي تهران مطابقت داد، مثل خرس قطبي سفيد و پنگوئن و اسب آبي كه گرم كردن محل زندگي‌اش دشوار است. نگهداري از زرافه هم آسان نيست. به هر حال در مواردي كه امكان نگهداري وجود دارد، ما نهايت تلاشمان را مي‌كنيم، به عنوان مثال من، خودم تمساح‌ها را با هواپيما از چابهار به اينجا منتقل كردم. اينها صدسال عمر مي‌كنند و من آن موقع ديگر نخواهم بود اما خوشحالم كه مي‌توانم به پسرم بگويم من اين را آورده‌ام. اگر از گونه‌اي كم داشته باشيم ـ مثل پلنگ ايراني و سياهگوش كه هر كدام فقط يك قلاده‌اند ـ با سازمان‌هاي مربوطه جهت تامينش مكاتبه مي‌كنيم و در همين جا از آنها تقاضا مي‌كنم كماكان و همان طور كه قبلاً با ما همكاري كرده‌اند، به باغ وحش ارم كمك كنند تا گونه‌هايمان تكميل شود. اينجا خصوصي نيست و به بنياد مستضعفان تعلق دارد. گمرك فرودگاه مي‌تواند وقتي حيواني را از متخلفي مي‌گيرد، صورت جلسه نموده و به جاي معدوم كردن، آن را به باغ وحش هديه كند. من باغ‌هاي وحش كشورهاي خارجي را ديده‌ام، ممكن است شيكتر از مال ما باشند اما قيمت بليتشان هم 20 دلار است، يعني تقريباً بيست برابر بليت هزار توماني اينجا. آنها براي ورود دوربين و عكس انداختن با حيوانات هم پول جداگانه‌اي دريافت مي‌كنند و ما تنها باغ وحش در دنياييم كه براي اين كار پول نمي‌گيريم. خوشبختانه در ميان مردم هم افرادي هستند كه به باغ وحش لطف دارند و كمك مي‌كنند، مثلاً مي‌آيند و مي‌گويند كه مي‌خواهند با هزينه شخصي براي حيوان‌ها جايگاه بسازند يا ما شماره حساب شركت را براي كمك در اختيارشان مي‌گذاريم.»

ـ «بازديدكننده‌هاي معمولي چه نكاتي را بايد هنگام بازديد از باغ وحش رعايت كنند؟»

ـ «متأسفانه بعضي‌ها كه بدون داشتن اطلاعات و مطالعه قبلي مي‌آيند، فكر مي‌كنند به حيوانات رسيدگي نمي‌شود، مثلاً مي‌گويند چرا شيرها خوابند و تحرك ندارند، در حالي كه شير در طبيعت هم 16 الي 17 ساعت در شبانه‌روز مي‌خوابد يا لم مي‌دهد و 8 ـ 7 ساعت، آن هم در سايه و خنكاي عصر و صبح زود به شكار، چرا و بازي مي پردازد، طبيعتش اين است كه در طول روز اغلب بخوابد... يا مثلاً مي‌گويند قفس گرگ‌ها بو مي‌دهد و خيال مي‌كنند تميز نمي‌شود در حالي كه ما هر روز قفس‌ها را تميز و ضدعفوني مي‌كنيم اما بعضي حيوانات از خودشان بو متصاعد مي‌كنند يا ادرار و مدفوعشان بوي خاصي دارد كه ممكن است بلافاصله بعد از تميزكردن جايگاهشان نيز، اين بو به مشام برسد.

گاهي به ظاهر حيوان گير مي‌دهند كه اين چرا اين شكلي است، در حالي كه حيوانات در طول سال ممكن است تغيير پوشش بدهند، به عنوان مثال موي بدن شتر در فصل زمستان بلند مي‌شود و بعد مي‌ريزد.

ما مي‌توانيم در يك مرحله با ماشين موهايش را بزنيم اما شتر آزرده مي‌شود چون دوست دارد خودش را به زمين و درخت بمالد تا اين كار به شكل طبيعي انجام شود. حالا يك نفر در طي اين مراحل مي‌آيد و مي‌گويند چرا شترگري گرفته است! گوزن‌هاي نر هم سالي يك بار شاخ‌اندازي دارند و شاخ‌هاي جديد و بلندتري درمي‌آورند كه از روي آنها مي‌توان سنشان را تعيين كرد. بد نيست افراد با مطالعه قبلي به اينجا بيايند. متأسفانه ما در كتب درسي دوران تحصيل بچه‌هايمان، درسي با عنوان باغ‌وحش يا نگهداري حيوانات نداريم و به ذكر چند نكته مختصر در كتاب علوم بسنده مي‌كنيم اما در بعضي كشورهاي خارجي دبيرستان‌هاي مخصوصي براي افراد علاقه‌مند وجود دارد كه كارشناساني در اين زمينه تربيت كند. مسوولان صدا و سيما هم مي‌توانند براي ترويج فرهنگ دوستي با حيوانات، سياست‌هايي اتخاذ كنند و به مردم آموزش بدهند. بعضي‌ها مي‌آيند و دوست دارند هر كاري مي‌كنند، كسي چيزي به آنها نگويند، بر فرض به سمت حيوان پفك يا سنگ پرت مي‌كنند تا تكان بخورد. من از اين عزيزان مي‌خواهم كه با رفتار طبيعي حيوان كاري نداشته باشند، مثلاً طاووس نر فقط در شرايط خاص و براي جفتيابي در فصل بهار پر باز مي‌كند و اگر بخواهيم او را با آزاردادن مجبور به اين كار كنيم كار درستي انجام نداده‌ايم.»

خانم تيموري مي‌گويد: «بله، من كساني را ديده‌ام كه به طاووس مي‌گويند «پاهات زشته، پاهات زشته» تا به آن بر بخورد و براي نشان دادن زيبايي‌اش، پر باز كند!»

آقاي الهامي ادامه مي‌دهد: «اگر هم بخواهيد به حيوانات غذايي بدهيد آن را در اختيار مسوول قفس بگذاريد چون اولاً براي بعضي حيوان‌ها پرخوري خوب نيست ثانياً ممكن است حيوانات سر همان غذا با همديگر درگير بشوند و يكيشان بيشتر بخورد و ديگري كمتر.»

 چه كسي مي‌تواند ببري را در آغوش بگيرد؟!

  ببر و مار!

با توضيحات كامل و مفيد آقاي الهامي، به اين نتيجه مي‌رسيم كه حالا مي‌توانيم مثل دو بازديدكنندة متمدن (!) و فهميده به ملاقات حيوانات برويم!

در آغاز به جايگاه گربه سانان سر مي‌زنيم، جايي كه آقاي «صادقي» 26 سال است مسووليت آن را برعهده دارد. او همچنان كه با «ببري» بازي مي‌كند، پلنگ 9 ساله ايراني به نام «ريكا» و پلنگ 12 ساله آفريقايي به نام «لاسا» را نشانمان مي‌دهد. پلنگ ايراني خوش اندامتر و به يوز شبيه است، در حالي كه پلنگ آفريقايي شكم نسبتاً بزرگي دارد. در آغوش گرفتن «ببري» كه احتمالاً طي چندماه آينده، ديگر جرأت نزديك‌شدن به او را نخواهيم داشت، حس خوبي به ما مي‌دهد. اين توله ببر زيبا، هر 4 ساعت يك‌بار با گوشت مرغ و شير تغذيه مي‌شود.

نعره شيرها طنين عجيبي در فضا دارد، به طوري كه حتي از پشت ميله‌هاي قفس، آدم را مي‌ترساند. دو شير نر به خواب فرو رفته‌اند: «سلطان» كه 16 سال و 6 ماه سن دارد و «اسد» كه 17 ساله است.

از آقاي الهامي مي‌پرسم كه چه كسي و بر چه اساس براي آنها اسم انتخاب مي‌كند؟: «سعي مي‌كنيم باتوجه به نوع جانور، يك اسم شاد برايش انتخاب كنيم. اسم «ببري» و «شروين» (شامپانزه باهوش و دوست‌داشتني باغ وحش) را من گذاشته‌ام. براي شيرها از اسامي مثل قدرت، سلطان، تيزپنجه و ملكه استفاده كرده‌ايم.»

ـ «آيا حيوان خاصي هست كه خود شما او را بيشتر دوست داشته باشيد؟»

ـ «من هميشه به جوجه پرندگان و گربه سانان بيشتر علاقه داشتم. گاهي پيش مي‌آيد كه حيواني را دوست داري و به بچه آن هم علاقه‌مند مي‌شوي. به طور كلي پستانداران عاطفي‌ترند، به خصوص گربه‌سانان و پريماتاها (ميمون‌ها)، قوچ، آهو، اسب، سگ و گربه اما همه حيوانات محبت را مي‌فهمند. گاهي يك نفر براي ميموني موز يا آبميوه و بستني مي‌آورد و حيوان ديگر او را مي‌شناسد و برايش پشتك مي‌زند و جلو مي‌آيد و با او دست مي‌دهد! حتي شير كه ظاهري خشن دارد، وقتي مسوول قفسش كه با او آشناست، به نرده‌ها دست مي‌كشد، مي‌آيد و صورت خودش را به كف دست او مي‌مالد.»

ـ «از خاطرات تلخ و شيرينتان براي ما بگوييد.»

ـ «تلف شدن يك حيوان مي‌تواند خاطره بدي باشد اما بچه دار شدن آنها خوشحالمان مي‌كند.»

با تشكر از آقاي الهامي، از ايشان خداحافظي مي‌كنيم تا بقيه قسمت‌هاي باغ وحش را ببينيم. كاملاً واضح است كه نمي‌توان باغ وحش ارم را با باغ وحشي كه قبلاً در يكي از شهرستان‌ها ديده بودم مقايسه كرد. اينجا تميز و مرتب است و به نظر مي‌رسد حيوانات، غمي به جز دوري از ديار ندارند!

دنبال قفس ميمون‌ها مي‌گرديم، چون تعريفشان را زياد شنيده‌ايم. كمي مانده به مقصد، با كمال تأسف پسري را مي‌بينيم كه سيگار روشنش را از بين ميله‌ها به سمت سگ بيچاره‌اي گرفته اما با ديدن ما از شيطنت منصرف مي‌شود. مسوول بخش ميمون‌ها هم در توضيحاتش به حركات زشتي مشابه اين اشاره مي‌كند: «پيش آمده كه يك نفر روي پفك چسب ريخته و آن را به ميمون‌ها تعارف كرده تا دهان و انگشتان حيوان بيچاره به هم بچسبند يا لابه‌لاي ميوه تيغ مي‌گذارند و به ميمون بينوا مي‌دهند.»

آموزه‌هاي ديني و فرهنگ باستاني ما همه و همه مهرباني با حيوانات و گياهان را توصيه مي‌كنند. چگونه است كه اين قدر بي‌رحمانه به آنها بي‌توجهيم، به طوري كه حتي گاهي آدم شك مي‌كند باغ‌وحش، آن طرف ميله‌هاست يا اين طرفشان؟!

كنار قفس ميمون‌ها، درست همان صحنه‌اي را كه آقاي الهامي در موردش هشدار داده بود مي‌بينيم. يك نفر براي ميمون سياه كه دستش را به علامت خواستن خوراكي از لابه‌لاي ميله‌ها دراز كرده، نوشابه‌اي پرت مي‌كند و بقيه ميمون‌ها هم براي آن كه بي‌نصيب نمانند جلو آمده و  همگي با هم درگير مي‌شوند.

اميدوارم شما چيزهايي از اين گزارش ياد گرفته باشيد كه اگر به يكي از باغ‌وحش‌ها سرزديد، به درد ساكنان بي‌زبان آنجا بخورد!


پی نوشت: "امین" عزیز، یکی از آیتمهای داستان شب را که شنبه ها اول وقت!( ۲-۲۴) با صدای من از برنامه روشنا در شبکه جوان رادیو پخش می شود ضبط کرده. لینکش را می گذارم تا اگر دوست داشتید بشنوید:
http://www.4shared.com/file/122036164/241a8ea3/liveiribir_-2.html

نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: گزارش 
سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 8:21


ما موج اولي‌هاي نسل سوم، يادمان هست كه زماني، دست‌نوشته‌هايي بين بچه‌هاي مدرسه رد و بدل مي‌شد كه در آنها داستان زندگي آدمهايي نقل شده بود كه همين دست نوشته‌ به دستشان مي‌رسيد و يا طبق خواستة آن، چهل‌ كپي از نوشته را بين ديگران پخش كرده و عاقبت به خير مي‌شدند (!) و يا به اين موضوع بي‌اعتنايي، و سرنوشت خود را تباه مي‌كردند!

اين كپي، هرجايي ممكن بود به دستت برسد، يا آن را از لاي در خانه‌تان مي‌انداختند تو، يا توي كيف و جيبت پيدايش مي‌كردي. اگر به دلايلي كه خودت هم درست نمي‌دانستي چه چيزهايي هستند، به اين موضوع خرافي اعتقاد داشتي، كارت در مي‌آمد. بايد چهل فتوكپي از نوشته تهيه مي‌كردي. بعضي وقت‌ها طرف، كارت را سخت‌تر كرده و در نوشته‌اش هشدار داده بود كه خودت بايد تمامشان را بنويسي، اين امكان هم وجود داشت كه پول تهيه فتوكپي‌ها را نداشته باشي و مجبور شوي چهل نسخة دست‌نويس تهيه كني. اگر به كلي نسبت به اين جور مسائل بي‌توجه بودي، مي‌توانستي خيلي راحت كاغذ موردنظر را پاره كني و دور بريزي.

اما حالتي كه بيشترين امكان وقوع را داشت، حد وسط بود. يعني نه آن‌قدر دل و جرأت داشتي كه نوشته را ناديده بگيري و نه آن‌قدر احمق بودي كه واقعاً بخواهي كار موردنظر را انجام بدهي. بنابراين به توصية اطرافيانت، نوشته‌هاي مشكوكي را كه با يك نگاه مي‌شد فهميد حامل چه مطلبي هستند، اصلاً نمي‌خواندي تا با خواندنشان، احساس نكني وظيفه‌اي برايت تعيين شده كه روي دوشت سنگيني مي‌كند!

از «مريم»، 27 ساله، مي‌پرسم: «يادت هست يك زماني، نوشته‌هايي بين ملت پخش شده بود كه بايد چهل بار از رويشان مي‌نوشتي و تو هم به نوبة خودت پخش مي‌كردي؟»

پيش از آن كه جمله‌ام را تمام كنم، سرش را به نشانه تأييد تكان داده بود. مي‌گويم: «مضمونشان چه بود؟» هر دو به فكر فرو مي‌رويم اما يادمان نمي‌آيد. مي‌گويم: «اصلاً داستان خاصي نداشتند، فقط همين را مي‌خواست بگويد كه نسخه‌هايي از اين مطلب را بايد پخش كني، وگرنه بدبخت مي‌شوي!»

ـ «بله... از همان اول، تهديد و ارعاب بود!»

جملاتي از آن نوشته‌ها را به ياد مي‌آورم: «مردي اين نوشته را دور ريخت و بعد از چهل روز كور شد.»، «يك نفر كه به اين توصيه عمل كرده بود، بعد از چهل روز، پول كلاني به دست آورد.»، «دختري كه به اين كار بي‌اعتنايي كرده بود، در تصادف دلخراشي جان خود را از دست داد.»

حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌بينم اين نوشته‌ها در زمان خودشان، به طرز عجيبي رواج داشتند اما اين كار به نفع چه كساني بود كه ترويجش كنند؟ اصلاً چه كساني مبدع قضيه بودند؟ اولين بار چه كسي و با چه هدفي، چنين چيزي را نوشته بود؟ آيا او يك دستگاه كپي داشت و مي‌خواست رونقي به كارش بدهد؟ آيا يك نظريه‌پرداز بود كه مي‌خواست رفتارهاي مردم را بررسي كند؟ آيا مي‌خواست مردم را به سخره بگيرد؟ آيا با او با سركار گذاشتن ديگران، احساس قدرت مي‌كرد؟ آيا واقعاً چنان اتفاقاتي افتاده بود و كسي قصد داشت به همه هشدار بدهد؟!!

با آمدن تلفن همراه به ايران، و پس از رواج sms بازي در ميان ملت، همه ما شاهد رواج يك مدل پيشرفته‌تر از همان بازي روزهاي كودكيمان شديم.

سوژه اين گزارش، سه روز پيش به ذهنم رسيد، وقتي sms دخترعمه‌ام را باز كردم:

«المجيد

الكريم

الوحيد

الاحد

الصمد

الغدي

المالك

الرحمن

الرحيم

خدا همه جا هست.

براي 9 نفر به جز من بفرست. فردا خبر خوبي به تو مي‌رسد. اگر كوتاهي كني تا 9 سال بدشانس مي‌شوي.»
اين يكي، حداقل پيامي براي ابلاغ داشت! درست است كه يادآوري نامهاي خدا كار پسنديده‌اي است و شايد در كشاكش زندگي ماشيني، براي لحظاتي بتواند آدم را هوايي كند، اما اين اتفاق، وقتي با سوءاستفاده از احساسات مذهبي مردم همراه شود، زيبايي خود را زير سؤال مي‌برد.

معمولاً در اين جور پيامها، از اعداد مقدس و با معني استفاده مي‌شود، هفت، چهل، پنج، دوازده... تا مردم را هرچه بيشتر تحت تأثير قرار دهد. در آنها آيه‌اي از قرآن يا ادعيه معروف مي‌گنجانند و قسمت مي‌دهند كه توهم به نوبه خودت، پيام را به گوش ديگران برساني.

روزهاي اول، خيلي‌ها از روي تفنن هم كه شده، به همين بهانه از دوستانشان يادي مي‌كردند و sms را براي آنها مي‌فرستادند اما كم‌كم جنبه‌هاي آزاردهنده قضيه رو شد و اين كار از رونق افتاد. به همين دليل كساني كه با سماجت مي‌خواستند چرخة ارسال sms را ادامه دهند، جملات تازه‌اي به پيامشان افزودند: «حقيقت دارد. ريسك نكن. اين يكي فرق مي‌كند. باور كن!»

از «پريسا.ن»، 22 ساله، نظرش را در مورد اين smsها جويا مي‌شوم. مي‌گويد: «راستش خود من هم گاهي اين كار را كرده‌ام، به خصوص وقتي چنين پيامي در اعياد مذهبي به دستم مي‌رسد. نه اين كه باور كرده باشم نفرستادن آن، آسيبي به من وارد مي‌كند اما اين طوري حس مي‌كنم كار خوبي انجام داده‌ام. شايد يك‌جورهايي مي‌خواهم خدا را توي رودربايستي قرار بدهم(!) كه به جاي كار خوب من، خواسته‌هايم را برآورده كند.»

ـ «خوبي اين كار از نظر تو چيست؟»

ـ «همين كه موضوعات مذهبي را در جامعه اشاعه مي‌دهد، مردم را به ياد خدا و قرآن مي‌اندازد.»

ـ «اما بعضي از اين پيامها، بار معنايي موردنظر تو را ندارند.»

ـ «آنها را به هيچ وجه قبول ندارم. به نظرم كار، كار خود مخابرات است! مي‌دانيد با پخش چنين اس‌ام‌اس‌هايي، چه سود كلاني به آنها مي‌رسد؟!»

ـ «ولي خود ما اين sms ها را پخش مي‌كنيم. تو چنين چيزي را از دوست و آشناي خودت دريافت مي‌كني، نه از يك شماره ناشناس.»

ـ «خوب، اين در مراحل بعدي است. بايد ديد اولين پيام را چه كسي فرستاده!»

ـ «مسلماً از طريق سود smsهاي ما، حقوق كارمندان مخابرات زياد نمي‌شود كه آنها بخواهند اين كار را انجام بدهند.»

ـ «نكند شما كارمند مخابرات هم هستيد؟!»

البته در ميان پيامهايي كه به نوعي با احساسات مذهبي مردم سروكار دارند، يك دسته از آنها منطقي‌تر به نظر مي‌رسند، آن هم آنهايي هستند كه از تو مي‌خواهند در يك كار پسنديده گروهي شركت كرده و با هدية پنج يا ده صلوات، و خواستن اين كار از پنج يا ده نفر ديگر، در فرستادن يك ميليون صلوات كه به عنوان مثال، به امام زمان(عج) تقديم مي‌شود، سهيم باشي ولي بي‌ترديد راه‌هايي بهتر نيز براي اشاعه خوبي در جامعه وجود دارد.

تكنولوژي به ظاهر پيشرفت مي‌كند اما ما حتي از آن هم براي مقاصد خرافي و قديمي خودمان بهره مي‌گيريم!

اگر اهل اينترنت و مسنجر و كامنت و آف گذاشتن باشيد، حتماً با دسته به ظاهر مترقي‌تر اين پيامها مواجه شده‌ايد:

«اگر اين پيام را براي همة اد ليستت نفرستي، ياهو، آي‌دي تو را حذف مي‌كند.»

«دوستت دارم. اين پيام را براي همه دوستانت بفرست. اگر بيشتر از ده نفر آنها همين پيام را به خودت برگرداندند، مي‌فهمي كه آدم محبوبي هستي!»

يك سري از كساني كه به واقع با اين داستان تفريح مي‌كردند، پيامها را روز به روز عجيب و غريب‌تر مي‌كردند و ارسال يا عدم ارسالشان را با چيزهايي نامربوط‌تر، مرتبط مي‌كردند اما همچنان كساني پيدا مي‌شدند كه باور كنند!

«اگر اين لينك را براي همة دوستانت نفرستي، ظرف 24 ساعت، آب و برق خانه‌تان قطع مي‌شود، چون اداره‌هاي آب و برق، مي‌خواهند از اين طريق مطمئن شوند كه مشتركشان هنوز زنده است!»

زودباوري مخاطبان، كار را به جايي كشاند كه مطالبي طنزآميز ساخته شد، بلكه آنها به تخيلي بودنشان پي ببرند: «اگر بي‌توجهي كني تمام زندگي‌ات تحت تاثير اين اشتباه قرار خواهد گرفت. وسايل الكتريكي خانه‌تان منفجر مي‌شوند و خودت هم يك روز عصر، در حالي كه با برادرت از پارك برمي‌گردي، با كاميوني تصادف مي‌كني و آش و لاش مي‌شوي. عمه‌ات به جاي شكر، در قهوه‌اش خاك اره مي‌ريزد و كارش به بيمارستان مي‌كشد. خواهرزاده‌ات از روي تاب مي‌افتد و ضربه مغزي مي‌شود...»!

عجيب است كه ايراني‌هاي باهوش، هنوز آن چنان كه بايد، از اين روش براي انجام تبليغات استفاده نكرده‌اند، شايد تنها بهره مفيدي كه گرفته‌اند، درخواست دعا براي يك بيمار لاعلاج باشد: «دختر هجده‌ساله‌اي در بستر مرگ افتاده و دكترها از او قطع اميد كرده‌اند. تو را به جان هر كس دوست داري(!) اين را براي همه بفرست تا برايش دعا كنند.»

«گل سه ساله‌اي توي كما رفته و دارد پرپر مي‌شود. مديوني اگر اين را براي همه نفرستي...!»

شايد بي‌توجهي به بعد تبليغاتي ماجرا از اين روست كه چنين جريان‌هايي عموماً توسط عوام بي‌كار و نوجوانان خام، هدايت مي‌شوند، كساني كه اگر مشغله فكري يا كار و بار درست و حسابي داشتند، وقتشان را صرف اين جور قضايا نمي‌كردند.

اما شما در اين ميان، تا چه حد بازيچة دست اين آدمهاي بي‌كار و بي‌عار قرار مي‌گيريد؟!

نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: گزارش 
پنجشنبه سی ام آبان 1387 ساعت 10:41


این شعر در"همایش شاعران بهار" که در سال ۱۳۸۲از سوی انجمن شاعران ایران، به ریاست استاد مشفق کاشانی و به دبیری محمد رضا عبدالملکیان برگزار شده بود، در میان چهار هزار قطعه شعر، مقام سوم بخش شعرای جوان را کسب کرد. داوران همایش ( منوچهر آتشی، فاطمه راکعی، قیصر امین پور و...) دراین بخش، هیچ اثری را شایسته مقام اول تشخیص نداده بودند.

چون چمن آرا* رسید، سبز شود شاخ بید
می رسد از گل نوید، باز رسیده است عید
هرکه گل سرخ دید، سفره و آیینه چید
سنجد و سیر و سماق، سکه و سال جدید
غنچه بر آورد سر، گل شد و گل تا کمر
باد صبا در گذر، ناز به جان می خرید
غصه اندوه خیز** کرده ز دلها گریز
غصه و اندوه نیز پا به کناری کشید
برف سرافکنده است، نادم و شرمنده است
چون که زمین کنده است جامه و شال سپید
بی خبراز مهرگان، خسته ز باد خزان
منتظر اینجا بمان تا برسد پیک عید.

* فروردین ماه در زبان پارسی اصیل
** آذر ماه در زبان پارسی اصیل

                         
   ۱۵/۱۱/۷۴

نوشته شده توسط ارمغان زمان فشمي | لینک ثابت | موضوع: شعر 
 

 

 

© COPYRIGHT 2006 ALL RIGHTS RESERVED M.RANJBAR