اين اولين باري نبود كه اكيپشان را مي‌ديدم. ده‌ها پسر جوان بودند كه هر كدام از يك طرف تهران مي‌آمدند. وجه مشتركشان اين بود كه همگي موتور داشتند. دو سه بار كه ديدمشان، حساب دستم آمد كه عصرهاي جمعه دور هم جمع مي‌شوند. با نگاهي سرسري هم مي‌شد فهميد چه كار مي‌كنند. در آن جاده جنگلي، به هنرنمايي با موتورهايشان مي‌پرداختند. تا آن موقع تنها هنرنمايي با موتوري كه من مي‌شناختم «تك‌چرخ» بود. اين كار مرا به ياد پسربچه‌اي مي‌انداخت كه زماني همسايه‌مان بود، با دوچرخه‌اش تك چرخ مي‌زد و به آن مي‌گفت «قيف رفتن»! يعني اين كار را براي جلب توجه ديگران انجام مي‌داد... اما اين گردهمايي كمي جدي‌تر از اين حرف‌ها به نظر مي‌رسيد. همه‌شان «آدم بزرگ» بودند و به نظر مي‌رسيد كه با حركات خطرناك و پيچيده‌تري قيف مي‌روند!

  

عصر جمعه گذشته دوباره ديدمشان،‌ اين بار در حاشيه يك بزرگراه در شمال شرقي تهران. همه دو طرف خيابان جمع شده و به آكروبات و ژانگولربازي‌هاي دوستانشان نگاه مي‌كردند. بعضي‌ها كه شايد داغتر بودند و مي‌خواستند نهايت شجاعت و مهارت خود را نشان بدهند، همان حركات را وسط بزرگراه انجام مي‌دادند، ميان سيل توفنده و پرسرعت اتوبوس‌ها و كاميون‌ها و ماشين‌ها.


از بالاي پل هوايي شروع مي‌كنم به عكس انداختن از آنها، جمعيتي كه با اين كار خطرناك، هم جان خود را در معرض خطر مي‌اندازند و هم براي ماشين‌هاي عبوري دردسر ايجاد مي‌كنند. البته بعضي از همين ماشين‌هاي عبوري، زده‌اند كنار و با شگفتي به شوي هيجان‌انگيز موتورها نگاه مي‌كنند. مرا كه مي‌بينند توجهشان جلب مي‌شود. حق هم دارند، حضور يك دختر در چنين جمعي عجيب به نظر مي‌رسد. وقتي به آنها مي‌گويم خبرنگارم، جلوي دوربين ژست مي‌گيرند و مي‌پرسند: «كي پخش مي‌شود؟!»

«شهرام خاكپور»،‌23 ساله مي‌گويد: «درست حدس زديد. ما عصرهاي جمعه از حدود ساعت 4 ـ 5/3 تا وقتي هوا تاريك شود دور هم جمع مي‌شويم. من بچه همين محلم اما بقيه بيشتر از طرف‌هاي پيروزي، شاه‌عبدالعظيم، چهارراه استقلال، رسالت، لويزان و سيدخندان مي‌آيند...»

ـ «اين يك جور جلب توجه است؟»
ـ «جلب توجه هم هست، من براي سرگرمي مي‌آيم. بعضي‌ها مي‌آيند قمار مي‌كنند.»
ـ «قمار؟!»
ـ‌ «خوب بله، روي موتور موردنظرشان شرط‌بندي مي‌كنند كه مثلاً چند كيلومتر مي‌تواند در لاين يك طرفه برود يا مثلاً دو نفر با هم شرط‌بندي مي‌كنند، سر اين كه كدامشان بهتر حركت مي‌زند!»

در همين لحظه موتورسواري را نشانم مي‌دهد كه در بزرگراه، خلاف جهت همه مي‌راند. طرف از جانش سير شده انگار!

مي‌پرسم: «سرچه مبلغي شرط مي‌بندند معمولاً؟»
ـ «همه‌جوره هست، سر صد هزار تومان يا حتي سر موتور طرف!»
ـ «تو هم حركات آكروباتيك با موتور را بلدي؟»
ـ «من ديگر سوار موتور نمي‌شوم، از وقتي كه شستم شكست!»
ـ «سخت‌ترين حركتي كه مي‌شود با موتور انجام داد كدامشان است؟»
ـ «يك پا روي زين. سر همين حركت شست من شكست!»

در اين موقع، «محمد كريمي»‌ معروف به «ممد موتوري» 19 ساله، دستش را نشان مي‌دهد كه زخم بخيه‌ها روي آن خودنمايي مي‌كند: «توي دستم پلاتين گذاشته‌اند. مربوط مي‌شود به سانحه موتور سواري شمال. دوازده تا موتور با هم رفته بوديم. موتور من برگشت... تركيدم!!»
ـ «پس تو هم توبه كرده‌اي؟»
ـ «بله، توبه‌ كردم!»
ـ «اولين بار اين بساط را كي راه انداخته؟»
ـ «ممد موتوري، بچه لويزان، معروف به ممد تصادف!»
ـ «ممد موتوري كه خودت بودي!»

انگار كه با «حسين رضازاده» مقايسه‌اش كرده باشم، لبخندي از شرم مي‌زند: «نه بابا. آن ممد موتوري توي جاده شمال مُرد!»

ـ «چند وقت است كه اين موتوري‌ها دور هم جمع مي‌شوند؟»
ـ «چهار پنج سال. يكي ديگر از پيشكسوت‌هايش هم «خاتم دله» بود كه توي بزرگراه نيايش با موتور Zx تصادف كرد و مُرد. الان Zx دست ميثمشان است!»

ظاهراً اين نكته كه موتور Zx به چه كسي رسيده، برايش جالب‌تر است تا توجه به سرنوشت ممد موتوري و خاتم دله. كم‌كم دارم مطمئن مي‌شوم كه كم ارزش‌ترين چيز پيش اين آدمها، جانشان است!

ـ «به نظر تو سخت‌ترين حركتي كه با موتور مي‌شود انجام داد كدام است؟»
ـ «فلكه. اول ترمز مي‌گيري،‌ بعد گاز مي‌دهي...»
ـ « من كه نمي‌خواهم ياد بگيرم! به من بگو فلكه، كدام حركت است.»
ـ‌ «همان كه موتورسوار انگار روي زمين پاهايش را دراز كرده و همراه موتور، 360 درجه مي‌چرخد.»
 
   

وقتي اين حركت را به شكل عملي مي‌بينم نزديك است شاخ در بياورم! حتي نمي‌توانم از تحسين آن خودداري كنم. براي خودش يك هنر تمام عيار است! با خودم فكر مي‌كنم چرا دولت با ساخت پيست‌هاي موتورسواري در محلات مختلف تهران، گردهمايي اين قشر معمولاً كم‌درآمد از جوانان را در محيطي مطمئن و ايمن، سازمان‌دهي نمي‌كند؟

«ممد موتوري» به توضيحاتش در مورد حركات مختلف ادامه مي‌دهد: "حركت «پاالاغي» مال مبتدي‌هاست، طرف پايش را مي‌گذارد روي زمين و تك‌چرخ مي‌زند. حركت «يك پا روي كيلومتر» هم كه از اسمش پيداست، يك پايش را مي‌گذارد روي كيلومتر شمار. «يك پا روي زيد» يعني پاي چپش را مي‌گذارد روي كمر نفر پشتي!»

«سعيد عبدلي»، 28 ساله هم از آن موتورسوارهايي است كه خودش آرام مي‌راند اما به اينجا مي‌آيد، به خاطر هيجان تماشاي ديگراني كه كارشان چيزي در مايه‌هاي «قصد خودكشي» به نظر مي‌رسد. او با لحن جالبي مي‌گويد: «اين قمار زندگي است!»

ـ «اينجا به جز زندگي ديگر روي چه چيزي مي‌شود قمار كرد؟»
ـ «روي موتور! خودم سر موتور باختم. موتورم را دادم رفت!»

«سيد حسين موسوي» خيلي بدبين‌تر است: «به نظرم اينها كوك (كوكائين) مي‌زنند و از حالت عادي خارج مي‌شوند، وگرنه اين طوري با جانشان بازي نمي‌كردند!»

«رضا رستمي» كه خودش را ديپلمه معرفي مي‌كند، به بررسي احتمالات ديگر مي‌پردازد: «يكي آمده هيجانش را تخليه كند، آن يكي سارق است، آمده ضبط‌ها را نشان كند كه بعداً بزند!»
ـ «تو براي چه آمده‌اي؟!»
ـ «من موتور نشان مي‌كنم.»
ـ «كه بدزدي؟!»
ـ «نه، روي موتورهايي كه از آنها خوشم مي‌آيد شرط مي‌بندم... البته گاهي!... مي‌توانم خودم را كاملتر معرفي كنم؟!»
ـ «باشد.»
ـ «به نام خدا هستم از تهران! سال هزار و سيصد و هشتصد به دنيا آمدم...»
ـ‌«حتماً در رشته طلا مدال نقره آورده‌اي، چهار سال است كه پنج‌ساله‌اي...؟!»
رسماً كم مي‌آورد!

«اصغر محمدي» ازمن مي‌خواهد كه از او عكس بگيرم. مي‌گويم: «يكي از اين حركات بزن تا بگيرم!» مي‌گويد: «حركات من سنگين است، در حالت ثابت نمي‌توانم. عكس بگير!»

«عليرضا حاجيلو»، 21 ساله با لبخند روي موتورش ژست مي‌گيرد. توجه او و دوستش «عبدا... محمودي» به سؤالات من جلب شده. مي‌گويند: «سخت‌ترين حركت، «يك پا روي گلگير» است.»
ـ «چرا اينجا؟»
ـ «پس كجا؟ خوب يك جايي درست نمي‌كنند كه ما برويم آنجا!»
ـ «مگر مي‌شود تهران پيست موتورسواري نداشته باشد؟»
ـ «به ما نشان بدهيد! بله، هست اما توي آزادي... خيلي دور است.»
ـ «دورتر از اينجا تا شاه عبدالعظيم كه نيست! خيلي‌ها از جاهايي دورتر از اينها آمده‌اند.»
ـ «خوب بله... من هم قبلاً مي‌رفتم آزادي، اما الان ديگر حس و حالش نيست!»

«اصغر علي جوادي» درباره دوستش توضيح مي‌دهد: «الان زيدش قهر كرده، دپرس است!»
ـ «تو بچه كجايي؟»
- «خاك سفيد.»

تندتند اسمهايشان را رديف مي‌كنند. متوجه مي‌شوم كه بعضي‌ها خودشان را با اسم يك نفر ديگر معرفي مي‌كنند، لابد مي‌خواهند سر به سرش بگذارند: «مجيد سيادت... دوازده ساله از تهران!»
دوازده ساله!
ـ «آفرين كوچولو، دوست داري وقتي بزرگ شدي چه كاره بشوي؟»
ـ «دكتر!»

بعضي از موتورسوارها واقعاً 15 ـ 14 ساله و حتي كمتر به نظر مي‌رسند. به نگراني پدر و مادرهايشان فكر مي‌كنم، تا زماني كه آنها به خانه برنگشته باشند: «آيا پسرمان امشب هم سر سالم به زمين خواهد گذاشت؟»
ـ «راستي بين موتورسوارها دختر هم هست؟»
ـ «بله... پريسا، نيلوفر، غزال... ولي دخترها از 9 شب به بعد مي‌آيند و تا سحر حركت مي‌زنند. الان دارند پايين، پيكان جوادي مي‌فروشند!»آن يكي مي‌گويد: «مادر علي هم شب‌ها مي‌آيد تك‌چرخ مي‌زند.» همه‌شان مي‌خندند، حتي آن كه با اسم علي معرفي شده.

 

از «اصغرعلي جوادي» در مورد سخت‌ترين حركت مي‌پرسم: «دو دست روي اگزوز از همه سخت‌تر است، البته در واقع فقط يكي از دست‌ها روي اگزوز قرار مي‌گيرد اما دو تا حساب مي‌شود! حركت «عقب‌لرزه» هم هست، همان كه موتور را مي‌لرزانند.»

به حركات مارپيچي موتورسوارها در بزرگراه نگاه مي‌كنم. يكيشان تك‌چرخ زده و در عين حال دور خودش مي‌چرخد، يك نفر هم تركش نشسته كه با آسفالت مماس شده. بعضي‌ها كه احساس مي‌كنند من هم به اين كارها علاقه‌مندم و خودم را خبرنگار جا زده‌ام، پيشنهاد مي‌كنند امتحان كنم، اما در آن لحظه تمام آنچه مي‌ديدم به نظرم يك جور ديوانگي مطلق مي‌آمد، يا شايد مفري براي فراموش كردن كاستي‌هاي زندگي، يا شايد آخرين انگيزه‌هاي جواني كه تمام استعدادها و انرژي‌اش بي‌استفاده و مهجور باقي‌مانده. نه مي‌شد به كارشان مهر تأييد زد و نه مي‌شد به آنها خرده گرفت... اين هم يك جورش است.