بختک: بخت کوچک یا بدبختی بزرگ؟!
لابد ميدانيد كه از پسوند «ك» براي تصغير يا تحبيب استفاده ميكنند، مثلاً «پسر كوچك» را «پسرك» ميگويند و «دختر نازنين» را «دخترك»! در واژهاي مثل «عروسك»، افزودن «ك» به بار مثبت و ظريف «عروس» اضافه كرده است.
اما هميشه هم اين طور نيست كه شما با گفتن «عزيزكم» و «گلكم»، دل اطرافيانتان را به دست بياوريد. گاهي وقتها همين پسوند به ظاهر دلنشين، واژهاي را كه بار مثبت دارد، به شكلي ناخوشايند تغيير ميدهد. به عنوان مثال، كلمه، «بخت»، ممكن است «خوشبختي»، «دم بخت بودن»، «ازدواج» و مضاميني مانند اينها را فراياد بياورد اما با افزودن «ك» اعجابانگيز، واژه بدهيبت و ترسناكي خلق ميشود كه براي تجربه كنندگانش، خاطرهاي آزاردهنده است.
***
«ديانا» 22 ساله، ميكوشد تا «بختك» را براي ما معنا كند: بختك ... همان چيزي است كه وقتي كسي خواب است، او را با نوعي احساس سنگيني بيدار ميكند و فرد براي چند لحظه اصلاً نميتواند جايي از بدنش را تكان بدهد ... درست مثل يك جنازه!»
او تجربههاي متفاوتي از اين پديده را از سر گذرانده است كه از آنها با اسم «مشكل بزرگ و غيرعادي» خود ياد ميكند: «اولين بار كه اين اتفاق افتاد فكر كردم دارم ميميرم و فرشته مرگ ميخواهد بيايد و جان من را بگيرد. ولي چند لحظه بعد اين حالت برطرف شد. وقتي توي اين وضعيت گير ميكني، چند لحظه برايت ميشود يك عمر.»
شروع اتفاقات بعدي، زماني بود كه اسم او در ميان اسامي قبول شدگان دانشگاه اعلام نشد: «قبل از اين كه بخوابم، داشتم با خودم حرف ميزدم. آن موقع من دوست داشتم بروم دنبال ورزش و كارهاي ديگر، ولي همه ميگفتند نه، تو بايد توي اين يك سال، حسابي درس بخواني. با خودم ميگفتم كسي كه نتواند براي خودش تصميم بگيرد، اصلاً بايد برود و بميرد! بعد خوابيدم و دوباره با احساس سنگيني بيدار شدم. اين بار طولانيتر شده بود. ناگهان انفجاري پي در پي در وجودم رخ داد. با اين كه چشمهايم بسته بود ولي نور سفيد رنگ انفجار را «توي وجودم» ديدم. صداي بلندي داشت. سه تا انفجار بود. گفتم اين ديگر آخر كار است. تو خودت خواستي بميري، پس حالا منتظر باش كه فرشته مرگ به سراغت بيايد ... ولي بعد از چند لحظه، حالت سنگيني از بين رفت. ميخواستم جيغي را كه با وقوع انفجار، توي گلويم مانده بود بريزم بيرون ولي همه خواب بودند و حتماً فكر ميكردند ديوانه يا خيالاتي شدهام.»
بعدتر، اين اتفاق، شكل تازهاي به خود ميگيرد: «خوابيده بودم كه دوباره همان احساس سنگيني (بختك) به سراغم آمد ولي اين بار روحم را ديدم كه از بدنم جدا شده و به آسمان رفته. خودم را معلق توي هوا ديدم. دستانم از دو طرف بدنم به پايين آويزان بود. از آن بالا به شهر زير پايم نگاه ميكردم. تهران نبود. شكل خانههايش فرق ميكرد. خودم را زير پلي ديدم كه قطاري با صداي كر كننده از روي آن ميگذشت. سريع دور شدم. به سبكي پر بودم اما ديگر يادم نميآيد كه كجا رفتم و چه كار كردم و كي برگشتم.»
ديانا، جدا شدن روح از جسمش را باز هم تجربه ميكند: «سوار يك نيسان آبي شدم و كنار راننده نشستم. صداي گريه و ناله ميآمد. برگشتم از شيشه به عقب نگاه كردم و جنازه خودم را ديدم كه دراز به دراز كف نيسان افتاده بود و زني كه صورتش معلوم نبود داشت بالاي سر من گريه ميكرد ... حالا هر وقت نيسان آبي رنگ ميبينم دلم ميلرزد. آيا من مرگ خودم را ديده بودم، آن هم در جواني؟»
گاهي احساس جدا شدن روح از جسم، طور ديگري است: «روحم ميخواست از بدنم جدا بشود. پاها و دستهايم توي هوا معلق بودند ولي سر و گردنم نه. انگار روحم ميخواست از جسمم بيرون برود ولي جسمم نميخواست!»
ديانا با دعا خواندن قبل از خواب هم نميتواند خود را آرام كند. اين حالتها براي مدتي شدت پيدا ميكند، به طوري كه دو سه بار در طول شب تكرار ميشود اما اين امكان هم وجود دارد كه چند هفته يا چند ماه هيچ اثري از آنها نباشد.
او چند بار جاي خوابش را عوض ميكند كه فايدهاي ندارد. يك بار از كسي ميپرسد چرا بختك روي بعضي آدمها ميافتد؟ طرف جواب ميدهد اين شيطان است!
اما به نظر ديانا، بسيار عجيب است كه شيطان بخواهد دست او را بگيرد و با خود به گردش ببرد، در زمان و مكانهاي متفاوت: «در هوا معلق بودم. كوههاي پر از درختي را ديدم. از بالا چند زن را ميديدم كه بقچههايي روي سرشان بود و چند مرد با لباس خاكي ... جنگ بود، هواپيماهايي كه مال دوره جنگهاي جهاني بودند به سمت من ميآمدند. كمي ارتفاعم را كم كردم كه به آنها نخورم. يك ريل قطار ديدم كه قطاري قديمي از آن عبور ميكرد. دود سياهي از دودكش قطار بيرون ميآمد ... ديگر چيزي يادم نميآيد.»
«يك بار انگار كسي پاهاي مرا گرفته بود و دور سيصد و شصت درجه ميزد.»
«صداي پاي كسي را شنيدم كه به من نزديك ميشود و با صداي بلند اسم برادرم را صدا ميزند. بچهاي به اين طرف و آن طرف ميدويد و ميگفت: «من سرم را توي جاده جا گذاشتم ... من سرم را توي جاده جا گذاشتم...» نميدانستم به آن صدا بخندم يا از آن بترسم. آخر كسي كه سر ندارد، چطور حرف ميزند؟ ... بعد از چند لحظه به حالت طبيعي برگشتم.»
«يك دوره توي خواب با يك زبان ديگر حرف ميزدم، با كلماتي كه گنگ و نامفهوم بودند. انگار كلمات بيمعني كنار هم چيده ميشدند ...»
ديانا شنيده است اگر كسي را كه بختك رويش افتاده، تكان بدهي، به حالت طبيعي برميگردد. شايد به خاطر همين، يك بار دچار چنين حالتي ميشود: «از زير پتو صداي برادرم را ميشنيدم كه به برادر ديگرم ميگفت: «تكانش بده... زود باش ... بختك افتاده رويش!» اين جمله را چند بار تكرار كرد. من توي دلم ميگفتم آخر چرا خودت تكانم نميدهي؟ عصباني بودم ولي ناگهان فشار بختك از بين رفت. پتو را با عصبانيت كنار زدم كه به برادرم بگويم چرا؟ ... ولي ديدم كه هر دو برادرم در خواب عميقند ... پس آن صداي چه كسي بود؟ يا چه كسي بود كه با صداي برادرم حرف ميزد؟»
ديانا تمام اين تجربهها را با ترس از سر گذرانده، اما سعي ميكند آنها را در قالب يك اتفاق عجيب و غريب هم كه شده، براي خودش توجيه كند: «فكر ميكنم وارد دنياي ديگري ميشوم كه وجود دارد ولي كسي نميتواند آن را ببيند.»
آيا اطرافيان او هم چنين تجربههايي داشتهاند؟: «خواهر و برادرانم بختك را تجربه كردهاند ولي توجه او فقط روي من معطوف شده و دليلش را نميدانم.»
چه چيز اين ماجراها بيشتر از همه، ديانا را ميترساند؟: «ميترسم يك روز روحم را با خودش ببرد. احساس ميكنم دارد خيلي به من نزديك ميشود. از آينده ميترسم و اين كه نكند بلايي به سرم بياورد، مثلاً توي خواب خفهام كند!
اگر احساس سنگيني چند لحظه بيشتر بشود، نفسهايم به شماره ميافتد. اين را چند بار تجربه كردهام. شايد هم كائنات ميخواهند چيزي به من بگويند ... نميدانم چطور بايد مشكلم را حل كنم.»
براي ديانا چه اتفاقي ميافتد؟
براي تحليل بهتر مشكل ديانا، كه ناگفته ميدانيم چيزي است از جنس بختك، با يك پزشك قرار ملاقات ميگذارم و تعدادي سايت اينترنتي را زير و رو ميكنم. اطلاعاتي كه به دست ميآورم، جالب و قابل توجهند:
در افسانههاي ايراني، بختك، موجودي تخيلي است كه شبها قصد خفه كردن افراد در خواب را دارد. لابد اصطلاح «بختك روي زندگياش افتاده» را شنيدهايد كه از همين جا به ادبيات فارسي راه پيدا كرده و به معناي ناتواني انسان در برابر مشكلات اوست.
يك اعتقاد عاميانه هم وجود دارد كه ميگويد: «بختك» يا «فرنجك»، كنيز اسكندر بود. وقتي اسكندر به چشمه آب حيات دست يافت و مشكي از آن را با خود از ظلمات آورد، كلاغي به مشك نوك زد و با پاره شدنش، آب حيات بر زمين ريخت. كنيز اسكندر بيدرنگ مشتي از آن آب را برداشته و نوشيد. اسكندر كه سخت خشمگين شده بود با شمشير، بيني كنيز را ناكار كرد و او ناچار از ـ گل يا خمير، بيني براي خود ساخت.
ميگويند فرنجك كه به خاطر نوشيدن آب حيات، عمر جاودانه يافته است، وقتي ببيند كسي به پشت خوابيده، روي سينه او ميجهد و اگر طرف بيدار شود و به بيني فرنجك چنگ بزند، فرنجك از ترس آن كه دوباره بينياش را از دست بدهد، گنجي از گنجهاي اسكندر را كه ميشناسد، رشوه خواهد داد تا رهايش كنند. شايد به همين دليل باشد كه بعضيها معتقدند اگر كسي بتواند گلو يا بيني بختك را بگيرد، ميتواند هر آرزويي دلش خواست بكند تا بختك آن را برآورده سازد. البته از آنجا كه ميگويند بختك در تاريكي و به خصوص زير درختها ميگردد، ميتوان به اين نتيجه رسيد كه اين اعتقاد، از ناآگاهي عوام در مورد گاز كربنيكي كه شبها از گياهان متصاعد شده و ميتواند آدم را به خفقان بيندازد، ناشي شده است. اما پزشكان، توضيح بهتري در مورد اين پديده دارند.
براي 25 الي 30 درصد از جمعيت جهان اتفاق افتاده است كه از خواب بيدار شده باشند اما نتوانند تكان بخورند. بدياش اين است كه از كسي هم نميشود كمك خواست، زيرا به نظر ميرسد تمام اعضاي بدن فلج شدهاند.
در وحشتناكترين حالت ممكن، فرد در حالي كه هوشيار است، چيزهايي ميبيند يا ميشنود كه به نظر منطقي نميرسند. بعضي ها آن قدر وحشتزده ميشوند كه بعد از برطرف شدن اين حالت، بلافاصله به اورژانس مراجعه ميكنند، به تصور اين كه سكته كردهاند.
اين قضيه توضيح سادهاي دارد: خواب، چند مرحله دارد. در مرحلهاي از آن، مغز، انتقال پيامهاي عصبي به سوي عضلات اسكلتي (به جز عضله ديافراگم و عضلات چشم) را متوقف ميكند. به خاطر همين است كه روياهاي ما نماد بيروني پيدا نميكنند، مثلاً اگر در خواب ميبينيم كه در حال دويدن هستيم، اين اتفاق در واقع و در دنياي بيرون از خواب نميافتد، چون در اين لحظات، عضلات بدن از مغز فرمان نميگيرند. وقتي كم كم از خواب بيدار ميشويم، مغز دوباره كنترل عضلات را به دست ميگيرد. حالا فرض كنيد قبل از اين كه مغز كاملاً كنترل عضلات اسكلتي را به دست گرفته و آنها را از حالت فلج بودن خارج كنند، شما هوشياري خودتان را باز يابيد! چه اتفاقي ميافتد؟احساس ترسآور فلج بودن بدن! اين، همان حالت «فلج خواب» است كه در ميان عوام به بختك معروف شده.
نقطه مقابل اين عارضه، زماني است كه بعضيها در خواب، دست و پاي خود را حركت داده و حتي در مواردي اقدام به خوابگردي و راه رفتن در خواب ميكنند.
فرنجك يا ساحره بد طينت؟
در متون ادبي فارسي، به بيتي از مختاري غزنوي برميخوريم كه گفته است:
«چنان بسان فرنجك فرو گرفته مرا
كه بود مردنم آسان و دم زدن دشوار!»
اما بختك، چيزي نيست كه تنها در تاريخ ادبيات كشور خودمان از آن صحبت كرده باشند. ايرلنديها تصور ميكنند، اين حالت، ناشي از دروغي است كه روز قبل گفتهاند و يا ناشي از نوشيدني بدي است كه روز قبل خوردهاند!
بعضيها آن را «جن زدگي» ميدانستند و علايمش را به گردن ديوهاي بد سرشت ميانداختند. «شكسپير» در «رومئو و ژوليت» بختك را به ساحرهاي بد طينت نسبت ميدهد اما امروز ميدانيم كه «فلج خواب» در اثر به هم خوردن مكانيسم عصبي بدن اتفاق ميافتد، اصلاً خطرناك و نيازمند اقدام پزشكي خاصي نيست، مگر آن كه به شكلي آزار دهنده تكرار شود و باعث ايجاد خستگي در طول روز گردد.
اين حالت كه در عرض چند لحظه پايان مييابد و هيچ گونه عارضه جسمي را به دنبال نخواهد داشت، در زنان، دو تا چهار برابر بيشتر از مردان مشاهده ميشود. فرد بايد آرامش خود را حفظ كند و از استرس و نگراني دوري كند، چرا كه به اين فرآيند دامن خواهد زد. فلج خواب معمولاً اولين بار در سنين نوجواني تجربه ميشود اما در هر سني ممكن است رخ بدهد. كمخوابي، خواب نامنظم، افسردگي دو قطبي، خواب آلودگي مفرط يا گرفتگي عضلات پا در هنگام خواب و مصرف بعضي داروها يا اعتياد، در مورد اين پديده بيتاثير نيستند، همين طور وارثت، يعني اگر يكي از اعضاي خانواده شما دچار اين مشكل باشد، احتمال ابتلاي شما هم وجود دارد. (در مورد ديانا هم اين موضوع صادق بود.)
ديانا و افرادي كه مشكلي مشابه او دارند، ميتوانند به راهكارهاي زير توجه كنند:
وضعيت خواب خود را تغيير داده و هرگز به پشت نخوابند.
از خوردن غذاي زياد و نوشيدن كافئين به مقدار زياد و كشيدن سيگار پيش از خواب خودداري كنند.
سطح استرس زندگيشان را كاهش دهند.
به اندازه كافي بخوابند و به طور منظم به ورزش بپردازند.
وقتي دچار حالت بختك شدند، روي حركت اعضاي بدنشان تمركز، و سعي كنند دست، پا، انگشت يا حتي پلك خود را تكان بدهند و اگر قادر به انجام اين كار نيستند، آن را در ذهن خود القا و تصور كنند سر يا بخشي از بدنشان را تكان ميدهند. اين عمل، مغز را براي فرستادن پيامهاي عصبي فعال ميكند.
اگر فلج خواب به مدت شش ماه و حداقل هفتهاي يك بار براي كسي رخ داد، بهتر است به پزشك مراجعه، و از دارو درماني استفاده كند.
با انجام اين تمهيدات، اميدواريم روزي فرا برسد كه «بختك» همان «بخت كوچك» معنا شود، نه بدبختي بزرگ!
سلام