بنیاد کودک


* بخش اول/ دفتر آمریکا

آلبوم را ورق می زنی. به عکس تک تک بچه ها خیره می شوی و شرح حال مختصرشان را می خوانی. این که چند سال دارند، یتیم هستند یا بیمار یا فقیر، در چه مقطعی درس می خوانند و چقدر استعداد تحصیلی دارند. این ها بچه هایی هستند که دست نیاز به سوی نیکوکاران دراز کرده اند تا بتوانند به حق طبیعی خود برای درس خواندن برسند. تو هم می توانی با پذیرفتن گوشه ای از مخارج یکی از آنها، فقط با 40 هزار تومان در ماه، در ساختن آینده کمکش کنی. دستش را بگیری، او را به مدرسه ببری و پشت نیمکتی بنشانی که بتواند سرنوشت اش را طور دیگری رقم بزند. می توانی مطمئن باشی آن کودک هرگز فراموشت نخواهد کرد و نیکی تو را با تلاش خود برای تغییر اوضاع خود و خانواده اش، به دنیا بازتاب خواهد داد. اگر دلت می خواهد چنین کاری را انجام بدهی، کافی است به بنیاد کودک مراجعه کنی؛ بنیادی که در ايران و آمریکا تشکیل شد و شعبات آن در ايران به 18 شعبه و در خارج از ايران به 5 دفتر گسترش يافت.

تاریخچه بنیاد کودک

مسعود مدرس، مدیر سابق و مشاور امروز بنیاد کودک در آمریکا، بیش از 35 سال است در آمریکا زندگی می کند. ایشان که اخیرا سفر کوتاهی به ایران داشت، با ما به گفتگو نشست و درباره چگونگی شکل گیری این بنیاد گفت: بیش از 18 سال پیش، یک زوج ایرانی به نام آقا و خانم یثربی، بنیاد کودک را در آمریکا راه انداختند. از آنجا که آنها در شهر کوچکی در ایالت اورگان به نام «پورتلند» زندگی می کردند، بنیاد کودک را در همان شهر به ثبت رساندند؛ اگرچه ایرانیان زیادی در پورتلند ساکن نبودند. آنها برای بچه هایی که به خاطر مشکلات مادی نمی توانستند درس بخوانند، پول جمع می کردند و به ایران می فرستادند. مدت کوتاهی بعد از آن، دوستان و آشنایان آقا و خانم یثربی در ایران، با کار آنها آشنا شدند و دفاتر ایران را ابتدا در شیراز و سپس در تهران و سایر شهر ها تاسیس کردند.

آقای یثربی بعد از گرفتن مجوز از دولت آمریکا، بنیاد کودک را به عنوان یک موسسه خیریه غیر سیاسی و غیرمذهبی راه اندازی کرد و تا چند سال اول، در زیرزمین خانه خودش کار می کرد. کم کم کار وسعت پیدا کرد و مردم علاقه بیشتری به مشارکت در آن نشان دادند. آن وقت بود که دفتری گرفتند و کارمند استخدام کردند. درحال حاضر بنیاد کودک در آمریکا و بیش از 30 کشور دیگر در دنیا -  غير از ايران- بیش از 3200 کفیل دارد.

بنیاد کودک آمریکا و بنیاد کودک ایران (رفاه کودک) دو موسسه خیریه کاملا جداگانه هستند که هرکدام توسط هیئت امنای مجزا اداره می شوند ولی ارتباط ارگانیک تنگاتنگی دارند.

نیکوکاران در فضای مجازی

مدیر سابق و مشاور امروز بنیاد کودک در آمریکا، در توضیح چگونگی فعالیت های این موسسه بین المللی می گوید: از آنجا که کار بنیاد کودک از آمریکا آغاز شد، از همان ابتدا روی فضای مجازی و دنیای اینترنت، حساب ویژه ای باز کرد و دو سال است در شبکه های اجتماعی نیز فعالیت می کند. وبسایت بنیاد کودک در آمریکا، با نشانی Childfoundation.org به زبان انگلیسی و بنیاد کودک در ایران با نشانی Childf.org به زبان فارسی در اختیار تمامی مردم خیر قرار دارد.

وقتی آقای مدرس می گوید هدف موسسه از آغاز، کمک به دانش آموزانی بوده است که هم نیازمند باشند و هم درسخوان، می گویم: اما من در میان بچه هایی که در سایت شما معرفی شده اند، کسانی را دیدم که در پرونده شان نوشته شده بود درس نمی خوانند.

آقای مدرس پاسخ می دهد: آنها یا هنوز به سن تحصیل نرسیده اند و یا خانواده هایشان در وضعیت اضطراری به سر می برند. با این حال بیشتر مددجویان ما درسخوان و مستعد هستند و هنگام شناسایی آنها، از این که شروط لازم را دارند، اطمینان حاصل می شود. برخی از آنها ممکن است از موسسات خیریه دیگری هم کمک بگیرند که آن قدرها زیاد نیست. بنیاد می خواهد کمک هایش، حالت بورسیه تحصیلی داشته باشد و دانش آموز یا دانشجو بداند که این کمک را به خاطر تلاش و علاقه اش به تحصیل دریافت می کند، نه به شکل صدقه و از روی دلسوزی. هدف بنیاد این است که به آنها کمک کند تا روزی بتوانند خود و خانواده شان را از دایره فقر بیرون بیاورند، به همین دلیل اولویت را به کسانی می بخشد که استعداد تحصیلی دارند و آنان را مورد پشتیبانی قرار می دهد. در واقع منابع محدود را برای کسانی سرمایه گذاری می کنیم که نتیجه بهتری بدهد. بسیاری از مددجویان ما وقتی به جایی رسیده اند، خودشان کودکان دیگری را به کفالت گرفته اند.

بنیاد بین المللی

مسعود مدرس می افزاید: بنیاد کودک، دفتری هم در افغانستان دارد که توسط یکی از اعضا که از افغانیان مهاجر به ایران بود، بعد از بازگشت به کشورش، راه اندازی شده است. همین طور، یکی دیگر از اعضای هیات امنا، سال ها در اندونزی زندگی می کرد و با یتیم خانه هایی در آن کشور همکاری داشت. به همین دلیل، وقتی به آمریکا آمد و با بنیاد کودک آشنا شد، به کمک دفتر پورتلند، آن یتیم خانه ها را به بنیاد متصل کرد. برای همین است که درمیان مددجویان بنیاد، تعدادی کودک افغان و اندونزیایی هم هستند که از طریق وبسایت بنیاد در آمریکا، به خیرین در آمریکا معرفی می شوند. بنیاد کودک، همچنین توانست از سازمان ملل، کمک مالی بگیرد و یک مدرسه آموزش کامپیوتر در شهر مزارشریف افغانستان تاسیس کند که هم اکنون چندصد مددجوی افغان از امکانات آن استفاده می کنند.

ارتباط مددجویان با کفیلان

مشاور بنیاد کودک در آمریکا، درباره ویژگی های بنیاد کودک می گوید: فعالیت های این بنیاد بسیار شفاف است. هرکس کمکی می کند، به او رسید داده می شود ، مددجویش را به او معرفی می کنند و هر شش ماه گزارش کتبی کار را دریافت می دارد تا بداند پولش دقیقا کجا می رود و  برای چه چیزهایی صرف می شود. کفیلان می توانند با مددجویشان نامه نگاری کنند و او را ببینند. حتی آنها که در خارج از کشورند، تشویق می شوند تا وقتی به ایران می آیند، با مددجویشان ملاقات کنند یا اقوامشان را برای رسیدگی به او یا پیگیری کمک های خود بفرستند. در حال حاضر در خارج از کشور، بیش از 3200 کفیل داریم که ماهیانه بین 20 تا800 دلار کمک می کنند.

پیامدهای  11 سپتامبر 2001

اگرچه شبکه ایرانیان موفق و مرفه خارج از کشور به راحتی می توانند چرخه فعالیت های یک بنیاد خیریه را بگردانند، اما این کار در آمریکا به این سادگی ها هم نیست. آقای مدرس در توضیح مشکلاتی که طی سال های اخیر بر سر راه بنیاد کودک در آمریکا بوده است، می گوید: بعد از 11 سپتامبر 2001، تمامی موسسات غیرانتفاعی در آمریکا که به نوعی به خاورمیانه وصل بودند، زیر ذره بین مقامات امنیتی آن کشور قرار گرفتند. از نظر آنها، کار بنیاد هم که دائم به ایران کمک می فرستاد، شبهه انگیز بود و از این رو مدت ها بنیاد را بدون آن که اطلاع داشته باشد، زیر نظر داشتند. از طرفی روز به روز قوانین تحریم علیه ایران بیشتر و شدیدتر می شد. اداره بسیار قدرتمندی که تحریم ها و قوانین مربوط به آنها را در آمریکا تعیین می کند (Office of Foreign Asset Control) OFAC نام دارد و از معدود ادارات آن کشور است که هم قانون گذاری تحریمات را در اختیار دارد و هم تعیین مجازاتشان را؛ مثلا برای تحریم نفت، خودشان قانونی وضع می کنند و خودشان هم کسانی را که از این قانون سرپیچی کنند، مجازات می کنند. آقای دکتر یثربی برای این اداره در سال 2000 نامه نوشت و فعالیت های بنیاد را صریح و روشن در بیش از 80 صفحه شرح داد و درخواست کرد تا آنها نحوه جدید کار را تعیین کنند. اداره OFAC جوابی نداد که بعدها فهمیدیم از روی عمد این کار را کرده اند، زیرا منتظر بودند بنیاد تخلفی بکند تا با آن برخورد کنند. 

دادگاه آمریکایی

مسعود مدرس، درباره پرونده ای که در آمریکا برای بنیاد کودک تشکیل شد، می گوید: حدود 3 سال پیش، به سراغ بنیاد آمدند و اعلان کردند پرونده قضایی بر علیه بنیاد کودک در دادگاه فدرال پورتلند تشکیل داده اند. اتهام اصلی هم کمک به دولت ایران و گروه های تروریستی بود که البته آن را به شکل غیرمستقیم بیان می کردند و می گفتند این وظیفه دولت ایران است که به بچه های نیازمند کمک کند و وقتی شما این کار را انجام می دهید، دولتتان می تواند پول بیشتری را صرف سلاح های نظامی و هسته ای بکند! بنیاد این اتهامات را نپذیرفت و تنها تایید کرد که کمک به ایران می فرستد، زیرا اساس کارش همین بود.

دادگاه در مارچ 2012 تشکیل شد و قاضی که فرد باانصافی بود، هیچ یک از اتهامات واهی دولت را متوجه بنیاد  ندانست.  اما طی این دادگاه اطلاعات تازه ای به دست آمد که نشان می داد 8 سال است پلیس فدرال آمریکا FBI تلفن ها و ای میل های بنیاد را کنترل و شنود کرده است، حتی چند بار در طول شب و وقتی کسی در دفتر نبود، به آنجا آمده و اسناد و مدارک بنیاد را بررسی و کپی کرده بودند. البته نه فقط بنیاد، بلکه همه موسسات خیریه که به نحوی با خاورمیانه در ارتباطند، در آمریکا کنترل می شوند. به تازگی گزارش جالبی در «نیویورک پست» خواندم که می گفت تمامی مساجد مسلمانان در نیویورک، نه تنها کنترل می شوند، بلکه ادارات امنیتی آمریکا در آنها مامور مخفی هم دارند؛ به خصوص بعد از 11 سپتامبر، به نام امنیت ملی، دستشان خیلی بازتر شده است و هر مساله ای را با انگ امنیتی بودن، تحت پیگرد قانونی قرار می دهند.

رای نهایی دادگاه

مدیر سابق بنیاد کودک در آمریکا، در توضیح نتیجه نهایی پرونده می گوید: در دادگاه قاضی اعلام کرد: «دولت آمریکا فرضیه ها و ادعاهایی علیه  بنیاد کودک مطرح کرده ولی دادگاه معتقد است پس از تقریبا هشت سال تحقیقات، هیچ گواهی و مدرک واضحی برای اثبات این ادعاها ارائه نشده و بنیاد کودک و دکتر یثربی در زمینه رساندن کمک های انسانی به کودکان فعالیت نموده و هیچ رژیم و یا گروه  تروریستی  را حمایت  نکرده اند.»

البته بنیاد کودک اتهام انتقال کمک  مالی  بدون  دریافت  مجوز از اوفک  را  پذیرفت  و قاضی  نیز اعلام کرد این اقدام بر خلاف قانون تحریم علیه  ایران بوده است ولی قاضی اضافه  کرد هیچ اختلاف  نظری درباره این که کمک های انسان دوستانه  بنیاد کودک، تماما  صرف  یاری  رساندن  به  کودکان نیازمند ایران شده است، وجود  ندارد.

 از این رو قاضی جریمه سنگینی هم برای بنیاد نبرید، اما 2 سال فعالیت مشروط برای آن در نظر گرفت که طی آن باید بیش از گذشته، به دولت گزارش کار داده و اظهارنامه های مالیاتی خود را علاوه بر اداره مالیات آمریکا ، به دادگاه هم ارائه کند.

دادستان برای آقای دکتر یثربی هم درخواست سه سال زندان کرده بود که دادگاه نپذیرفت و  قاضی اعلام کرد از آنجاکه تحقیقات نشان می دهد ایشان فاقد پیشینه جنایی بوده و فرد مورد احترام جامعه پورتلند است که از حمایت آنها بهره مند و به خانواده داری و کار خیر معروف می باشد و نه تنها هیچ گونه نفع شخصی در این موسسه نداشته، بلکه وقت و زندگی خود را صرف کمک به کودکان نیازمند نموده، لذا هیچ دلیلی برای زندانی کردن وی نمی بیند.

واقعیت هم همین است که آقای یثربی علی رغم 18 سال کار، حتی یک ریـال پول هم از بنیاد کودک دریافت نکرده است. قاضی هم اعلام کرد که ایشان هیچ منع و محدودیتی برای انتخاب شغل و محل زندگی ندارد.

از آنجا که هیچ گونه محدویتی از طرف دادگاه برای ادامه فعالیت های خیریه بنیاد کودک ایجاد نشد، بنیاد توانست در جریان زلزله اهر و ورزقان بیش از 250 هزار دلار کمک برای هموطنان زلزله زده جمع آوری نماید و از مجوزی که دولت آمریکا برای مدت محدودی جهت ارسال کمک به صورت نقدی صادر کرده بود، برای فرستادن کمک هایش به ایران استفاده کند. این کار از طریق صرافی انجام گرفت و هم اکنون دفتر ایران از محل اعتبار این کمک ها، مشغول ساخت مدرسه در مناطق زلزله زده است.

مدیر فراری!

احمد ایرانشاهی، موسس بنیاد کودک در ایران نیز از سوی آمریکا دچار دردسرهای مشابه شده است. ایشان درگفتگو با روزنامه اطلاعات می گوید: من هم به اتهام این که تحریم ها را دور زده ایم، محکوم شدم و از آنجا که در ایران هستم، از نگاه دادگاه امریکا یک فراری به حساب می آیم! البته در آنجا وکیلی گرفته ایم تا از من دفاع کند.

پرسشی که به ذهن می رسد این است که برخورد مسئولان ایرانی با فعالیت های بنیاد کودک که در نیمه اول کار خود، بیشتر از سوی ایرانیان خارج از کشور حمایت می شد، چگونه بوده است؟ آقای ایرانشاهی پاسخ می دهد: ما در برهه حساسی کارمان را شروع کردیم. طبیعی است که پلیس و نیروهای امنیتی ایران هم روی کار موسسه ای که از خارج از کشور حمایت می شد، حساس باشند. آنها از ما توضیح خواستند و متوجه شدند بنیاد کودک، هیچ فعالیت حزبی و سیاسی ندارد. بنابراین  به ما اجازه فعاليت دادند.

موسس بنیاد کودک در ایران می افزاید: متاسفانه هنوز افرادی هستند که پذیرفتن کمک از سوی ایرانیان خارج از کشور را مطلوب نمی دانند، درحالی که همه دلسوزان كشور معتقدند باید ارتباط با این ایرانیان را که به وطنشان عشق می ورزند، حفظ کرد. بارها پیش آمده است که کفیلان ما به ایران آمده اند و با بچه های خودشان در بنیاد کودک ملاقات کرده اند و مثل ابر بهار اشک ریخته اند. کسانی وجود دارند که یک بار هم ایران را ندیده اند و به سختي فارسي حرف مي زنند اما خودشان را ایرانی می دانند. ما می دانیم کارمان صحیح است و سعی کرده ایم علی رغم تمامی سختی ها، ارتباطمان را با آنها حفظ کنیم. به همین دلیل با قبول هزینه های اضافی، پرسشنامه هایمان را به زبان انگلیسی ترجمه می کنیم و در اختیار این افراد قرار می دهیم تا بتوانند راحت تر با بنیاد مکاتبه داشته باشند.

میزان کمک های مردم

هرسال چقدر پول از طریق ایرانیان خارج از کشور و بنیاد کودک، جمع آوری می شود؟ مسعود مدرس، مدیر سابق و مشاور امروز بنیاد کودک در آمریکا، در پاسخ به این پرسش می گوید: سالی تقریبا 2 میلیون دلار جمع می شود که 75 درصد آن به شکل مواد غذایی به ایران ارسال می شود. البته بنیاد هزینه های موردی هم دارد، به عنوان مثال در سال اخیر، بنیاد کودک متحمل  هزینه های گزافی بابت دفاع از خود در  دادگاه شده است، اما به طور کلی هزینه های دفتری چیزی در حدود 8.5 درصد از در آمد بنیاد است که با توجه به استاندارد آمریکایی آن که 15 درصد را خوب می دانند، بسیار عالی ارزیابی می شود. خوشبختانه هموطنان به بنیاد کودک اعتماد دارند، هنرمندان داخل و خارج از کشور همکاری خوبی با آن دارند و به نفع بنیاد، به رایگان برنامه اجرا می کنند که عوایدش صرف مددجویان نیازمند می گردد.

جوان ترین کارگر ساختمان در دنیا

وقتی از آقای مدرس می خواهم از خاطرات خوب خود طی سال های همکاری با بنیاد کودک بگوید، به داستان دخترکی اشاره می کند که شانس دوباره ای برای تحصیل و زندگی به او داده شد: در دفتر آمریکا بودم و در میان اخبار، قیمت ارز را جستجو می کردم که در وبسایت روزنامه «دنیای اقتصاد»  به تیتر «جوان ترین کارگر ساختمان» برخوردم. ماجرای دختر بچه 5 ساله ای به نام یگانه بود که چون نمی توانست در خانه تنها بماند، هر روز با پدرش  به محل کار او می آمد و در کارهایی مثل حمل کیسه مصالح به او که کارگر ساختمانی بود، کمک می کرد. بلافاصله با دفتر ایران تماس گرفتم و بعد از هماهنگی، با پدر یگانه صحبت کردم و گفتم ما می خواهیم به شما کمک کنیم تا دخترت بتواند به مدرسه برود. او باور نمی کرد من از آمریکا تماس گرفته باشم. درنهایت، همکاران ما در ایران، یگانه را تحت پوشش حمایت های بنیاد کودک قرار دادند. عکس یگانه همیشه در اتاق من هست و برای من همین یک نفر هم که نجات پیدا کند و فرصت تحصیل و ساختن آینده ای روشن به او داده شود، ارزشمند است.

تصمیم تازه

مسعود مدرس درادامه صحبت های خود به مشکل کمبود دارو در کشور اشاره می کند و می گوید: به خاطر تحریم ها، از سال 2005، ارسال کمک های بنیاد به ایران تنها در قالب مواد غذایی انجام می پذیرد که محدودیت های تحریمی را ندارد. به طور کلی، 3 قلم کالا برای امور خیریه جزو تحریم ها نیست: مواد غذایی، دارو و لباس. مشکل امروز کمبود دارو در کشور، به دلیل تحریم دارو نیست، بلکه به دلیل تحریم بانک مرکزی و مشکلات انتقال ارز برای خرید دارو است. در واقع آمریکایی ها به ما می گویند می توانید دارو بخرید، اما عملا راه خرید آن را از طریق بستن کانال های ارتباطی بانکی بسته اند!

وقتی آقای مدرس متوجه می شود کمبود دارو، بیماران را در ایران با چه مشکلاتی مواجه کرده است و حتی یک مورد موفق پیوند کلیه، به دلیل نبود داروهای لازم برای تثبیت پیوند، شکست می خورد و بیمار از دنیا می رود، تصمیم می گیرد کاری برای از بین بردن آثار تحریم بر عرصه دارویی کشور انجام بدهد. او کارهای اولیه ثبت موسسه «دارو بدون مرز» (Medicine Without Borders) را انجام می دهد و برای رسیدگی بیشتر به آن، مدیریت بنیاد کودک آمریکا را به دوستانش می سپارد و تنها به عنوان مشاور با آنها همکاری می کند تا بتواند بیشتر انرژی و وقت خود را صرف تصمیم تازه اش کند. او که تخصص و تحصیلاتش در رشته مدیریت موسسات غیرانتفاعی است می گوید: می خواهم کارم را روی ارسال دارو به ایران برای بیماران سرطانی و غیره متمرکز کنم و سعی کنم با همکاری علاقه مندان دیگر به دنیا نشان بدهم تحریم روی بیماران و نیازمندان چه تاثیرات مرگباری دارد.بنیاد کودک

* بخش دوم/ دفاتر ایران

 « مرفه بی درد»... این دو کلمه در ایران، گویی به همدیگر گره خورده اند. در جایی که به نظر برسد پول همه چیز است، باید هم کسی که آن را دارد، انسانی بی درد و رنج شناخته شود. در فیلم ها و سریال های ما، معمولا آدم های فقیر، درستکار و خوبند و آدم های پولدار، بی درد و بد. پولدارهای فیلم ها با خلافکاری پولدار شده اند و به هیچ چیز جز پول فکر نمی کنند.

اما واقعیت می تواند کاملا متفاوت باشد. در آموزه های دینی هم این فقر است که وقتی از در وارد شود، اخلاق و انسانیت را از پنجره بیرون می اندازد. کار و تلاش، صفتی قابل تحسین است که به داشتن پول و رفاه بیشتر می انجامد. در بین افراد مرفه نیز بسیار کسانی هستند که تلاش می کنند دنیا جای زیباتری برای زندگی باشد، آنها بنی آدم را اعضای یک پیکر می دانند و در واقع همین گروهند که می توانند ناجی فقرا باشند؛ من به آنها می گویمنآنها می گویم مرفهین با درد!

بنیادی برای کودکان فقیر و بااستعداد

خانم رقيه دادخواه، مدير عامل بنیاد کودک در ايران است؛ بنیادی که سعی می کند نور امید بچه هایی باشد که دوست دارند درس بخوانند اما وسع مالیشان به آنها این اجازه را نمی دهد.

ايشلن درتوضیح هسته اولیه بنیاد کودک درایران می گوید: ما ایرانی و مسلمان هستیم و کمک کردن به دیگران همیشه در فرهنگمان وجود داشته است. ما از پدران و مادرانمان یاد گرفته ایم که به یاری نیازمندان بشتابیم. 18 سال پیش، هسته اولیه بنیاد کودک، تقریبا به صورت همزمان در ایران و آمریکا توسط یک سری آدم های تحصیلکرده اروپا و آمریکا شکل گرفت.

 در گذشته ها هیچ موسسه ای در آمریکا وجود نداشت که ایرانیان مقیم این کشور بتوانند از طریق آن، به بچه های نیازمند ایرانی کمک کنند. انتقال پول به ایران مقدور نبود و ایرانیان، بیشتر کمک هایشان را به آفریقا یا کشورهای دیگر می فرستادند. اینجا بود که تصمیم گرفته شد چنین موسسه ای ایجاد شود و هدف آن هم کمک به ادامه تحصیل بچه های نیازمند و با استعداد باشد. بچه های مستعد زیادی در ایران بودند که تنها به دلیل فقر، مجبور می شدند که اگر دختر هستند، خیلی زود ازدواج کنند و اگر پسرند، به کار کردن روی بیاورند، درحالی که معدل درسیشان بالا بود و در صورت داشتن امکان ادامه تحصیل می توانستند آدم های موفقی بشوند.

مددکاران، پل ارتباطی بنیاد کودک و بچه ها

خانم دادخواه در توضیح روند همکاری دفاتر ایران و آمریکای بنیاد کودک می گوید: ما اطلاعات این بچه ها را در ایران تکمیل می کردیم و اعلام نياز را به دفتر بنياد كودك در آمریکا می فرستادیم. در آنجا برای بچه ها کفیل می گرفتند و پول می فرستادند. کار خیلی سریع و خوب پیش رفت و تقاضا زیاد بود، تا جایی که خیلی زود، دیگر  بچه ای نبود که کفیل نداشته باشد. البته دائما موارد جدیدی جایگزین می شوند و امروز 5200 خانواده تحت پوشش بنیاد کودک قرار دارند که از طریق آموزش و پرورش، کمیته امداد و بهزیستی، شناسایی می شوند. برای آنها تشکیل پرونده می دهیم و به مددکارانی معرفی شان می کنیم که نقش پل ارتباطی میان بنیاد کودک و خانواده بچه ها را دارند. این مددکاران از ابتدا در شناسایی بچه ها سهم دارند و بعد هم مرتب به آنها سر می زنند و پیشرفت درسی شان را کنترل می کنند.

خانم دادخواه می افزاید: تمامی کمک هاي جمع آوري شده در ايران به شکل بانکی انجام می گیرد و به کفیلان، صورت حساب کتبی داده می شود که می توانند آن را روی سایت بنیاد هم ببینند، ولي دفتر آمريكا به واسطه تحريم هاي اقتصادي عليه ايران، كمك هايش را به صورت مواد غذايي ارسال مي دارد كه به همان صورت نيز توزيع مي گردد.  علی رغم این که هیچ اجباری برای حسابرسی نداریم، 11 سال است که هرسال توسط حسابدار رسمی مورد تایید وزارت دارایی، حسابرسی را انجام می دهیم و نتیجه را به دو زبان فارسی و انگلیسی منتشر می کنیم.

نیکوکاران فرهنگی

رقیه دادخواه، مدیرعامل بنیاد کودک در ایران، با بیان این که اخیرا هجدهمین دفتر این بنیاد نیز با کمک خیرین، افتتاح شده است، می گوید: بالای 700 نفر از مددجویان ما از دانشگاه فارغ التحصیل شده اند و به همین تعداد هم دانشجوی در حال تحصیل، حتی در مقطع دکترا داریم. خوشبختانه کمتر موردی پیش آمده است که ریزش داشته باشیم و بچه ای نتوانسته باشد در درس خواندن موفق شود. در بین آنها حتی فارغ التحصیل دندانپزشکی و پزشکی دانشگاه های خوبی مثل دانشگاه شهید بهشتی هم داریم. قشنگ ترین قسمت کار این است که تعدادی از این بچه ها بعد از فارغ التحصیلی، خودشان همکار ما در دفاتر بنیاد کودک می شوند یا کفالت بچه های محروم دیگری را بر عهده می گیرند که نشان می دهد این کار خیر به شکل دور و تسلسل ادامه خواهد داشت.

اکثریت کفیلان نیکوکار را چه قشری تشکیل می دهند؟ خانم دادخواه در پاسخ به این پرسش می گوید: بیش از 70 درصد آنها تحصیلات دانشگاهی دارند. در واقع این کار، مورد علاقه آدم های فرهنگی است که به تحصیل بچه ها علاقه مندند و اهمیت آن را درک می کنند. به نظر آنها، این که کودکی دیپلم بگیرد، خیلی بهتر از آن است که سیکل داشته باشد و این که لیسانس بگیرد، بهتر از آن است که به دیپلم اکتفا کند.

شناسایی مددجویان

با اشاره به این که به نظر می رسد اغلب بچه هایی که عکس و پرونده آنها در سایت بنیاد کودک موجود است، متعلق به چنداستان محدود باشند، می پرسم: چرا از برخی استان ها که توقع وجود بچه های محروم بیشتری را در آنها داریم، مددجویان کمتری معرفی شده اند؟ خانم دادخواه پاسخ می دهد: تلاش ما بر این است که در مناطق دورافتاده و محروم هم دفترداشته باشیم تا کار شناسایی و کمک به این بچه ها راحت تر انجام بشود.

می پرسم: در پرونده بچه ها دیده می شود که به میزان مستعد بودن آنها اشاره کرده اید. این موضوع را چطور تشخیص می دهید؟ خانم دادخواه پاسخ می دهد: بسیاری از این کودکان، توسط معلمانشان به ما معرفی می شوند که شناخت خوبی از میزان هوش و استعداد آنها دارند. شرط معدل هم مهم است و علاوه بر آن از بچه ها تست هوش گرفته می شود تا میزان مستعد بودنشان مشخص شود.

می گویم: بنابراین معلمان و دبیران آموزش و پرورش می توانند نقش پررنگی در شناسایی و معرفی بچه های نیازمند به بنیاد کودک داشته باشند. درست است؟ خانم دادخواه پاسخ می دهد: حتما همین طور است.  خود من 30 سال در آموزش و پرورش خدمت کردم و 2 بار معلم نمونه شدم. شاید مهم ترین دلیلی که من را به بنیاد کودک کشاند، همان سال های کار در مدارس محروم شیراز و مناطق محروم تهران و دیدن قیافه رنج دیده و رنگ پریده کودکانی بود که معلوم بود صبحانه نخورده اند. من از همان اوایل کار بنیاد کودک، به عنوان مددکار با آن همکاری داشتم و شاید اولین بچه ها را هم از مدارسی که خودم در آنها کار می کردم به اینجا معرفی کردم، تا این که بازنشسته شدم و توانستم وقت بیشتری برای این کار بگذارم.

وي اضافه كرد: مدارس، بازوی توانمند ما هستند. دوستان ما به مواردي اشاره كردند كه دانشجويي به خاطر فقر، حتی در سال سوم دانشگاه مجبور شدند ترک تحصیل کنند. هدف ما کمک به این افراد است. درست است که بعضی روزها 18 ساعت کار می کنیم، اما آرامش خوبی بر ما حکمفرماست از این که می بینیم بچه هایی که زمانی امیدی به تمام کردن درسشان نداشتند، در رشته های مهندسی و پزشکی یا رشته های مورد علاقه شان فارغ التحصیل می شوند، آن هم فقط با کمک مردم.

کمک های متفرقه

اما این تنها دانش آموزان با استعداد نیستند که توسط بنیاد کودک، حمایت می شوند. خانم دادخواه درباره بقیه کسانی که از این کمک برخوردار می شوند می گوید: ما با 2 مدرسه دخترانه و پسرانه در مشهد که مخصوص بچه های نابینا و کم بینا هستند، همکاری می کنیم. همچنین تعدادی از کودکان سرطانی در ارومیه را تحت پوشش داریم. پیش از این با موسسه محک(انجمن خیریه برای درمان کودکان سرطانی) تهران هم همکاری داشتیم که همگی مددجویانمان در آن مرکز، فارغ التحصیل شدند و الان هم حمایت خود موسسه محک برای بچه های آنجا کافی است. در میان مددجویانمان، فرد نابینایی داشتیم که با رتبه 72 در رشته حقوق دانشگاه علامه طباطبایی قبول شد.

ايشان این توضیح را اضافه می کند: بنیاد کودک، درباره رنگ و نژاد و مذهب هیچ کس، چه بچه ها و چه کفیلان، سوال نمی کند. شاید ما تنها موسسه ایرانی باشیم که به این مسایل اهمیت نمی دهیم و حتی به بچه های افغانی که پدر و مادرشان را درایران از دست داده اند، مثل بچه های ایرانی کمک می کنیم.

آموزش بافتن تور ماهیگیری!

خانم دادخواه درباره ویژگی های خاص بنیاد کودک و تفاوت های آن با سایر موسسات خیریه می گوید: این، بزرگ ترین شبکه حمایتی خصوصی در کشور است. 18 شعبه دارد و عمده فعالیت هایش در جاهای دوردست است، درحالی که 90 درصد خیریه های فعال ایران، در تهران متمرکز شده اند.  بنیاد کودک، موسسه ای پاسخگوست که بابت هر ریالی که برای بچه ای خرج می کند، به کفیل او توضیح می دهد. این کار، بسیار سخت است اما با هزینه کردن مبالغ بالا بر روی زیر ساخت ها، میسر شده است. همچنین به خاطر داشتن سیستم اینترنتی، در هر شهری می تواند فعالیت مجازی داشته باشد و تمامی دستورالعمل ها و روش کار بنیاد کودک به شکل مکتوب موجود است.

مدير عامل بنیاد کودک در ايران می افزاید: همه موسسات خیریه زحمت می کشند اما هدف ما همیشه این بوده که به جای ماهی دادن به یک نیازمند، ماهیگیری را به او بیاموزیم. بنیاد کودک، حتی بافتن تور ماهیگیری را هم به مددجویان خود یاد می دهد!

در میان بزرگ ترین موسسات خیریه دنیا

خانم دادخواه در توضیح سایر موفقیت های بنیاد کودک می گوید: ما داراي مقام مشورتي ويژه از اکوسوک سازمان ملل متحد هستیم. همچنین هرسال به درخواست خود ما،  موسسه SGS سوییس، بنیاد کودک را به لحاظ مدیریتی، ممیزی می کند. بنیاد کودک، دارای تاییدیه های داخلی و بین المللی زیادی می باشد که نشانه نظم و بالا بودن سطح کار بنیاد است، به طوری که در حال حاضر با بزرگ ترین موسسات خیریه دنیا قابل مقایسه می باشد. بنیاد کودک، اولین موسسه خیریه در ایران است که توانسته از وزارت کشور، مجوز ملی بگیرد و از هیات دولت هم مجوزی داریم که طبق آن،کمک های مردم  از مالیات معاف است. حتی اجازه داده شده است که کمک های غیرنقدی خارج از کشور، بدون عوارض گمرک وارد شوند. بنیاد کودک، همکاری دوطرفه ای هم با ساير موسسات خيريه دارد و حتي در راه اندازي طرح اكرام ايتام نيز نقش موثري داشت كه در حال حاضر حدود 100 هزار كودك را تحت پوشش قرار داده است.

مدیریت صحیح، رمز موفقیت

مدير عامل بنیاد کودک در ايران، درباره دلایل موفقیت این بنیاد می گوید: ایجاد یک موسسه خیریه مردم نهاد(NGO) مانند یک زلزله است. داشتن 2 مددجو، مثل یک زلزله دو ریشتری است. اگر مددجویانتان 50 نفر بشوند، مثل یک زلزله 4 ریشتری است و به همین ترتیب،  هرقدرتعداد مددجویان بیشتر شود، گویی شدت زلزله بیشتر شده است. در این موقعیت باید بتوان نظم را برقرار کرد زیرا اگر مدیریت صحیح نداشته باشید مانند آن است که ساختمان خود را مقاوم سازی نکرده اید.

یکی از مسائلی که برای ما اهمیت دارد، حفظ احترام و شخصیت بچه هایی است که مورد حمایت قرار می گیرند. هرگز نشانی بچه ای به کفیل او داده نمی شود و تمامی ارتباطات آنها از طریق بنیاد کودک است. برای جلوگیری از هرگونه سوء استفاده، کفیلان تنها اجازه دارند در دفتر مركزي بنیاد کودک یا دفاتر ديگر آن با بچه ها ملاقات کنند. سال هاست این روش را داریم که مورد تایید مقامات ناظر هم هست.

از کفیل تا مددجو

حداقل مبلغ ماهیانه ای که هرکس می تواند کمک خود را با آن شروع کند، 40 هزار تومان است. از خانم دادخواه می پرسم چگونه با این مبلغ، به مددجویان کمک می شود؟ ایشان در پاسخ می گوید: نیاز هر مددجو مشخص و متفاوت است. شاید در سال های گذشته، 40 هزار تومان برای تحصیل یک نفر کافی بود، اما در حال حاضر هر مددجو به طور میانگین بین 150 تا 200 هزارتومان در ماه لازم دارد. بنابراین به هر مددجو بیش از یک کفیل اختصاص می دهیم تا مخارجش را تامین کنند، به عنوان مثال اگر مخارج یک مددجو ماهیانه 200 هزار تومان باشد، 5 کفیل لازم است تا هرکدام با پرداخت 40 هزار تومان، تامین بخشی از این مخارج را بر عهده بگیرند. حالا اگر یک نفر آمد و خواست تمامی مخارج یک مددجو را به تنهایی تقبل کند، مبلغ کلی را به او می گوییم و خودش همه آن را می پردازد. البته خیران معمولا در مناسبت هایی مانند عید نوروز یا شروع و پایان سال تحصیلی، هدایای نقدی و غیرنقدی ویژه ای برای بچه های تحت حمایتشان تهیه می کنند.

ايشان به نمونه جالب و عجیبی هم اشاره می کند: حتی موردی داشته ایم که کفیلی برای مددجوی خود خانه خریده است! می گویم: یعنی در واقع برای خانواده مددجو؟  خانم دادخواه پاسخ می دهد: بله، ما در واقع خانواده مددجویان را تحت پوشش قرار می دهیم، اما بهانه مان، بها دادن به تلاش بچه هایی است که درس می خوانند تا آینده خود و خانواده شان را بسازند. دلیل اصلی کمک های بنیاد کودک، یتیم بودن یا فقر بچه ها نیست و نتیجه سرمایه گذاری روی دانش آموزان مستعد، در سال های آینده مشخص خواهد شد.

وقتی خدا هنوز به انسان ها امیدوار است...

خانم دادخواه با بیان این که مجبورند اولویت را به کودکان مستعد بدهند، می افزاید: آرزو می کنیم روزی به جایی برسیم که هیچ کودک ایرانی به دلیل فقر از ادامه تحصیل باز نماند. من این جمله را که بزرگی گفته است، همیشه به کسانی که به صورت حضوری مراجعه می کنند تا کفالت بچه ای را بر عهده بگیرند هم می گویم، هر بچه ای که به دنیا می آید به این معنی است که خداوند هنوز از خلقت بشر ناامید نشده است. من هم امیدوارم و می دانم دنیای بعد از ما هم دنیای خوبی خواهد بود که در آن مردم یکدیگر را در داشته های خود سهیم می کنند و به کسانی که دارا هستند یاد می دهند چطور داراییشان را خرج کنند. این، بزرگ ترین قدم بنیاد کودک است.

ایستگاه آخر

این گزارش در پاسخ درخواست خانم«زهرای مرضیه» به ایشان تقدیم می شود!

- گزارشی از فعالیت های سازمان بهشت زهرا

اینجا آدم ها ردیف به ردیف، کنار هم آرام گرفته اند. واژه ای که در سایه سار درخت ها، بر این سکوت و سنگینی حکمفرمایی می کند، مرگ است؛ واقعیتی که مثل یک جدول کلمات متقاطع، بر دوش زندگی سوار می شود و از دریچه نگاه خود، آدم ها را به دو شکل عمودی و افقی می بیند. عمودی ها می آیند و بر مزار افقی ها می گریند، غافل از این که این فرجام تمامی ماست، افقی شدن در گوشه ای از آرامستانی ابدی!

به قول «ابوالعلا»،زمین نیز مانند ما به جستجوی خوراک است و از این مردم می خورد و می آشامد.

بزرگ ترین راز زندگی، روزی بر ما آشکار می شود که دیگر در این دنیا نیستیم و تنها، سنگی بر گوری در میان این گورها، می تواند یادآور روزهای عمری باشد که در میان دیگران سپری کردیم و خدا کند که آن را به بیهودگی نگذرانده باشیم!

آخرین آمار مرگ و میر درتهران

بزرگ ترین آرامستان شهر تهران، بهشت زهراست. تازه ترین آمارها نشان می دهند که از 1/1/1391 تا 10/10/1391، تعداد کل متوفیان پذیرش شده در بهشت زهرا 37973 نفر است که 21527 نفرشان مرد، 14805 نفرشان زن و 1641 نفرشان نوزاد بوده اند. از این تعداد، 11003 نفر به خارج از سازمان منتقل شده اند.عمده ترین علت فوت، سکته قلبی است که در این مدت، 3946 نفر را به کام مرگ کشانده است. بیشترین مرگ ها در این دوره زمانی، دررده سنی 85-80 سال اتفاق افتاده است(4642 نفر). بیشترین مرگ ها در منطقه 4 و کمترین مرگ ها در منطقه 22 تهران ثبت شده اند.

تاریخچه بهشت زهرا

مهندس اکبر توکلی نژاد، مدیرعامل سازمان عریض و طویل بهشت زهرا(س) و شهردار حرم مطهر حضرت امام خمینی، درباره تاریخچه آرامستان معروف و بزرگ شهر تهران می گوید: کار احداث بهشت زهرا در سال 1345 آغاز شد و تاریخ افتتاح رسمی آن، 25 تیرماه 1349 است. اولین کسی که در قطعه1، ردیف 1 و شماره 1 دفن شد، آقای محمدتقی خیال بود.

آرامستانی که در ابتدا برای 30 سال در نظر گرفته شد، در سال های بعدی به دلیل افزایش نرخ مرگ و میر، وقوع جنگ و رونق گرفتن این مکان، زودتر از موعد پیش بینی شده پر شد. مساحت اولیه بهشت زهرا 314 هکتار بود که در سال 1376 به میزان 110 هکتار و در سال 1388 نیز به میزان 160 هکتار، به محوطه آن الحاق شد. بعد از انقلاب، حضور پیکرهای مطهر شهدا باعث شد بهشت زهرا رونق ویژه ای بگیرد، که به واقع پیش از آن این طور نبود.

در حال حاضر بهشت زهرا چند ویژگی مهم دارد: مزار 30 هزار شهید گلگون کفن، 4000 شهید گمنام، 5/1 میلیون ساکن خاموش، و مهم تر از همه، آرامگاه بنیان گذار جمهوری اسلامی ایران، امام خمینی، در اینجا است. قطعه های مخصوص آرامگاه 72 تن، یادمان شهدای مکه، شهدای نیروی دریایی، شهدای خلبان، قطعه روضه الحسین برای ذاکرین اهل بیت و مداحان، جایگاه جلوس و سخنرانی تاریخی حضرت امام، قطعه ویژه هنرمندان، ورزشکاران، اصحاب رسانه و مدفن بسیاری دیگر از بزرگان و نام آوران فرهنگی، اجتماعی و ورزشی در بهشت زهرا قرار دارد. در یک سال اخیر قطعه ای هم به نام آوران دفاع مقدس اختصاص داده شده است که علاوه بر شهدا، والدین خانواده هایی که 2 یا 3 شهید به بالا داده اند- مثل پدر شهیدان افراسیابی که 5 برادر بودند- نیز در آن به خاک سپرده می شوند. فردی مثل حاجی بخشی هم که در طول دوران دفاع مقدس، به رزمندگان انرژی می داد، در همین قطعه آرمیده است.

بزرگ ترین همایش خودجوش مردمی در جهان

آقای توکلی نژاد با اشاره به مراسم ملی مختلفی که هرسال در این آرامستان برگزار می شود، می گوید: همه فکرمی کنند اینجا فقط یک آرامستان است، ولی می شود آن را کعبه آمال دانست. ما هرسال 30-15 مراسم کشوری در بهشت زهرا داریم، 3 مراسم ملی در دهه فجر و 3 بار آیین ملی غبارروبی و عطرافشانی مزار شهدا را برگزار می کنیم، سران سه قوه و مقام رهبری برای زیارت قبور شهدا مراجعه می کنند. می توان گفت بزرگ ترین همایش خودجوش مردمی در جهان، در پنجشنبه پایانی سال در بهشت زهرا برگزار می شود. کجای دنیا در یک روز، 5 میلیون نفر از اقصا نقاط جهان بدون کارت دعوت به یک نقطه مراجعه می کنند؟ خیلی ها هستند که از خارج کشور می آیند، یعنی بلیت می خرند تا فقط در آن یک روز اینجا باشند و برگردند.

مدیرعامل سازمان بهشت زهرا درباره دیگر اقدامات عمرانی این آرامستان، می افزاید: پیاده راه سازی معابر قطعات شهدا، تجهیز مبلمان شهری که مطابق نظرسنجی ها، رضایت 90 درصد از مردم را جلب کرده است، ساخت بزرگ ترین آبنمای کشور تحت عنوان آبنمای بین الحرمین که قطعات شهدا را به مرقد امام خمینی متصل می کند، احداث 1380 چشمه سرویس بهداشتی در 8 نقطه، 8 ایستگاه صلواتی در قطعات شهدا که پنجشنبه ها و جمعه ها از مردم به رایگان پذیرایی می کنند، نصب 3 پایه پرچم 70 متری، ایجاد کانکس هایی برای مادران شهدا که وقتی برای زیارت مزار فرزندانشان می آیند، در آنها مستقر بشوند و از امکاناتی مثل فرش، یخچال، آب و برق، وسایل گرمایشی، تلویزیون و رادیو برخوردار باشند، انجام عملیات آبرسانی و احداث شبکه های جدید و آغاز عملیات روشنایی کامل در قطعات شهدا که ظرف 3-2 ماه آینده تکمیل می شود، از جمله اقدامات صورت گرفته در سال های اخیر است.

حتی یک دندانپزشک ایثارگر هست که با ماشینی مجهز به یونیت دندانپزشکی و بقیه وسایل لازم برای کارش به اینجا می آید و به شکل سیار و صلواتی به مردم خدمات می دهد.

اقدامات فرهنگی سازمان بهشت زهرا

بهشت زهرا تا سال 1373 زیر نظر شهرداری تهران اداره می شد و به لحاظ مالی وابسته به آن بود اما از آن تاریخ به بعد، اگرچه همچنان زیرنظر شهرداری و معاونت خدمات شهری شهرداری تهران اداره می شود، اما به لحاظ مالی، سازمانی مستقل و خودگردان است.

سازمان بهشت زهرا دارای یک شورای عالی و یک هیات رییسه مستقل است و معاون خدمات شهری شهرداری تهران، همزمان، ریاست هیات مدیره بهشت زهرا را نیز بر عهده دارد. پس از آن، مدیرعامل و معاونت های متعدد، کار اجرایی را بر عهده دارند، از جمله معاونت مالی و اداری، معاونت هماهنگی و برنامه ریزی، معاونت خدمات شهری و معاونت عمران و توسعه.

بر اساس اساسنامه سازمان، شرح وظایف بهشت زهرا، سه محور کلی دارد: رتق و فتق اموات مسلمین شهر تهران، نظام بخشیدن به آرامستان های شهر که تعداد آنها به 140 عدد می رسد و بالاخره توسعه آرامستان های آینده شهر تهران.

در سال های اخیر، با توجه به تاکید آقای قالیباف مبنی بر تغییر شرح وظایف شهرداری از نهادی صرفا خدماتی به نهادی فرهنگی-اجتماعی، سازمان بهشت زهرا علاوه بر این موارد، دست به فعالیت های فرهنگی و اجتماعی مختلفی زده است که درباره آنها با سعید خال، معاون فرهنگی اجتماعی و روابط عمومی سازمان بهشت زهرا به گفتگو می نشینیم. او می گوید: از جمله کارهای فرهنگی که صورت گرفته است، برگزاری همه هفته مراسم ستارگان شهر در مهدیه شهداست که هر بار به شهدای یکی از مناطق تهران اختصاص پیدا می کند،  هرسال اول مهرماه، زنگ دانش آموز شهید- دانش آموزان دیروز، آموزگاران فردا- توسط آقای قالیباف نواخته می شود، همایش تجلیل از شهدای سادات، ورزشکار، برپایی راهپیمایی عطریاس در بهشت زهرا با حضور خانواده های پرسنل که طرحی ورزشی تفریحی بود، راه اندازی فرهنگسرای رضوان، پژوهشکده تخصصی آرامستان های کشور و کتابخانه تخصصی آرامستان ها و مرگ پژوهی نیز از دیگر کارهای صورت گرفته است.

از طرف سازمان بهشت زهرا به تمامی خانواده داغدار در زمان دفن عزیزشان، دسته گلی اهدا می شود و یک پیام تسلیت با امضای دکتر قالیباف نیز به خانه خانواده عزادار می فرستیم.

شایعات بی اساس

توجه به اقداماتی که برای نگهداری و اداره یک آرامستان لازم است، این شائبه را ایجاد می کند که برای دفن اموات در بهشت زهرا، باید پول گزافی پرداخت کرد. اتفاقا یکی از مسایلی که مدیران این سازمان مایلند به قول خودشان، یک بار برای همیشه آن را برای مردم بشکافند، پاسخ دادن به شایعاتی است که می گوید برای خرید قبر در بهشت زهرا باید چند میلیون تومان پول داد و دیگر مردن هم به صرفه نیست و منزل آخرت هم گران شده است و امثال اینها.

سعید خال، مسئول روابط عمومی بهشت زهرا می گوید: در بسیاری از رسانه های داخلی و شبکه های خارجی، جوسازی عظیمی انجام می شود که قیمت قبر در اینجا گران است. برای روشن شدن موضوع، لازم است ابتدا آماری از تعداد مراجعه کنندگان به شما بدهم. ما هر روز به طور متوسط، کار پذیرش 150 متوفی را انجام می دهیم که 50 نفر از آنها به خارج از بهشت زهرا حمل  می شوند و 100 نفر همین جا دفن می شوند. با توجه به این که در حال حاضر تمامی قبرها 3طبقه هستند، برای هر یک از آن 100 نفر، یک قبر رایگان در نظر گرفته شده است. یعنی هر شهروند تهرانی، یک طبقه از یک قبر 3 طبقه را به رایگان  دریافت می کند. حال اگر کسی بخواهد 2 طبقه دیگر از این 3 طبقه را نیز برای نزدیکان خودش بخرد، می تواند آنها را به مبلغ اندک یارانه ای هریک 350 هزار تومان- یعنی در مجموع برای 2 طبقه، 700 هزار تومان- خریداری کند که اگر همین مبلغ را هم نداشته باشد، می تواند آن را در 10 قسط بپردازد.

هزینه سایر خدمات کفن و دفن، از جمله آمبولانس، مباشر، اکو و مداح نیز برای هر متوفی، 193 هزار تومان است.

جدید اما ارزان!

به طور متوسط، از هر 100 نفری که در هر روز در بهشت زهرا به خاک سپرده می شوند، 70 نفرشان از این خدمات و قبرها استفاده می کنند. 25 نفر دیگر از قبل، قبری خریده اند که از آنها فقط همان 193هزار تومان دریافت می شود. تنها 5 نفر باقی می مانند که خواستار دفن در قطعات قدیمی هستند. اگرچه قطعات جدید، به لحاظ دسترسی و پارکینگ و فضای سبز، مدرن تر و مطلوب ترند، اما برخی از مردم، بر اساس وصیت عزیز از دست رفته و یا برای نزدیک تر بودن به نزدیکان مرحومشان، قطعات قدیمی را می خواهند که به دلیل قدمت و هزینه ای که برای آن قطعات شده است، قطعات گران تری هستند. قیمت قبر در این قطعات از 5/1 تا 10 میلیون تومان است، بنابراین حداکثر قیمت، متعلق به قبرهای 3 طبقه در قطعات قدیمی است که به 30 میلیون تومان می رسد. این مبلغ در مقایسه با قیمت قبر در امامزاده ها و اماکن متبرکه که بالای 100 میلیون تومان تمام می شود، خیلی هم زیاد نیست. ناگفته پیداست که هیچ اجباری برای خرید قبر در این قطعات وجود ندارد و مبلغ نهایی با رضایت و توافق طرفین تعیین می شود که هزینه دریافتی از این بابت نیز صرف قبور رایگان می شود، زیرا ما موطف هستیم خدمات نظافت، زیباسازی و فضای سبز تمامی قبور را برای 30 سال انجام بدهیم. خدمات بهشت زهرا برای شهدا و خانواده های آنان، هنرمندان، نام آوران، ورزشکاران، اصحاب رسانه، ذاکرین اهل بیت، نوزادان و کودکان و اهداکنندگان اعضا رایگان است.

آقای سعید خال در پاسخ به این پرسش که شرایط لازم برای خاکسپاری در قطعات مخصوص یادشده چیست، می گوید: برای هنرمندان، باید معاونت هنری وزارت ارشاد نامه بدهد، برای قطعه نام آوران و اصحاب رسانه، شورای شهر باید نامه بدهد، برای دفن در قطعه ورزشکاران باید کمیته ملی المپیک نظر بدهد و بالاخره اهداکنندگان اعضا را باید وزارت بهداشت تایید کند.

دراین هنگام به فکر شایعات دیگری می افتم که درباره بهشت زهرا بر سر زبان هاست و می گویند زمین های اینجا وقفی است یا خانمی آن را به سازمان اهدا کرده است. معاون فرهنگی اجتماعی بهشت زهرا در پاسخ به این شایعات می گوید: ما یک سانتی متر زمین وقفی هم نداریم، حتی در سال های 1376 و 1388 که قطعات جدیدی به بهشت زهرا الحاق شد، سانت به سانت آن را خریدیم و به تملک سازمان درآوردیم. علاوه بر بهای زمین که به مالکان آنها داده شد، زارعانه (حقوق کشاورزانی که روی آن زمین ها کار می کردند) هم پرداخت کردیم.

قطعه شهدا و داستان ننه علی

سر زدن به برخی از قطعات بهشت زهرا، کلاس درسی است که آدم را حسابی به فکر فرو می برد. قطعه مخصوص نوزادان و کودکان که با کاغذکشی و بادکنک و گل و عروسک و عکس و سنگریزه های رنگی تزیین شده است، قطعه هنرمندان که مدفن بسیاری از نام آوران محبوب مردم است و از سیمین تاج دانشور و فردین تا خسرو شکیبایی و  نادیا دلدار گلچین و نادره را در خود جای داده است، قطعات سرسبز و باصفای قدیمی و بالاخره قطعات شهدا و نام آوران دفاع مقدس که آرامگاه بسیاری از جوانان برومند سرزمین ما هستند، هرکدام ماجراهای مخصوص به خودشان را  دارند.

قربانعلی رخشانی مهماندوست، به دست ساواک شهید و در اهواز دفن شد، مادر او (ننه علی) وقتی می فهمد پسرش در خاک اهواز آرام گرفته است، به آنجا می رود و بی هیچ سرپناهی در کنار مزار فرزند خود بیتوته می کند. پس از انقلاب، وقتی ماجرا به گوش امام خمینی می رسد، ایشان دستور انتقال پیکر این شهید را به بهشت زهرا می دهند، اما مادر داغدیده همچنان حاضر نمی شود به خانه برگردد و در اطراف مزار شهیدش، آلونکی می سازد و حدود 20 سال- یعنی تا وقتی به دلیل کهولت سن و ابتلا به آلزایمر، مجبور می شود به خانه دخترش برود- شبانه روز در آنجا زندگی می کند. سرانجام دراواخر سال 1390، ننه علی از دنیا می رود و بنا بر وصیت خود و اجازه اقوامش، پس از تخریب آلونک، در کنار فرزندش به خاک سپرده می شود.

شیفتگان شهدا

فقط اقوام درجه یک شهدا نیستند که شیفته این قطعاتند. یکی دیگر از کسانی که ساعت ها وقت خود را در میان مزارهای متبرک شهدا می گذراند، جوان 19ساله ای به نام مهدی تات است که از سال 1389 به اینجا می آمد و قبور شهدا را شستشو می داد. مهدی که ارتباطی معنوی با ارواح مطهر شهدا دارد، چشمان آبی اش را به نقطه ای در دوردست می دوزد و زمزمه می کند: وقتی قبرها را می شویم، صاحبانشان خوشحال می شوند و می خندند. یک بار سید مرتضی(آوینی) را در خواب دیدم که به من گفت عکسم را برایت می فرستم. بعد یکی از عکس هایش دست به دست چرخید و به من رسید. اولین بار خواب احمد پلارک را دیده بودم.

به قبری که همیشه بوی گلاب می دهد اشاره می کند و می گوید: به نظر من، این شهید تقوای لسانی داشت. همیشه زبانش را نگه می داشت که حالا قبرش بوی گلاب می دهد.

تابلویی را که رویش نوشته اند« به طرف مزار شهید رضارحمتی» نشان می دهم و می پرسم ماجرای این یکی چیست که قبرش را مشخص کرده اند؟ می گوید: همرزم شهید پلارک بود. مادر سید احمد می خواست با این کار، مردم را برای فاتحه خوانی به مزار او هدایت کند.

کشوری به نام بهشت زهرا

همان طور که در قطعات شهدا قدم می زنیم، به یاد بخشی از کتاب خاطرات کارکنان سازمان بهشت زهرا می افتم: زمانی یکی از مداحان با اشاره به شهید حسین فهمیده که حضرت امام ایشان را رهبر امت دانسته بودند، نوحه سرایی کرده بود: ای بهشت زهرا! تو خودت یک کشوری! رییس جمهوری داری، نخست وزیر داری، رهبر داری!

مهدی همچنان از شهدایی که با مزارشان آشناست و خوابشان را می بیند و با آنها صفا می کند، حرف می زند، از حاج عباس کریمی، مجید شهیم و شهدای دیگری که وقتی در قطعه مخصوصشان قدم می زنی، از دریچه قاب عکس ها به تو نگاه می کنند و با نگاهشان حرف می زنند. می گویند ما جانمان را کف دستمان گرفتیم و به جبهه رفتیم تا عزت مردم حفظ شود، همه جا آزاد و آباد باشد و هیچ دشمنی چشم طمع به خاک ما ندوزد. خیلی هایشان آن قدر جوان هستند که مطمئنی پیش از آن که خوشی های دنیا را بچشند، شاهراه زندگی شان را انتخاب کرده اند و اکنون با نگاهشان تنها یک پرسش دارند: ما که خوبیم، حال شما چطور است؟ آیا اوضاع بر وفق همان مرادی که ما برای رسیدن به آن جنگیدیم هست یا نه؟

بخش دوم گزارشمجتمع عروجیان

اینجا آدم را با آب گرم، حمام می کنند، به سرش شامپو می زنند و تنش را  لیف می کشند. بعد خشکش می کنند، به او عطر می زنند و لباس سفید و تمیز می پوشانند. اما کمتر کسی را می شود پیدا کرد که دلش بخواهد به این گرمابه بیاید، شاید به خاطر آن که وقتی این خدمات شامل حالت می شود، دیگر زنده نیستی تا بتوانی از آنها لذت ببری!اینجا مجتمع عروجیان بهشت زهرا است.

در سال های اخیر، تحولات بسیاری در سیستم پذیرش و کفن و دفن اموات در بهشت زهرا صورت گرفته است. یکی از اولین نشانه های این تحول، زمانی بود که خودروهای حمل جسد که پیش از این با نام نعش کش شناخته می شدند، تبدیل به بنز شدند. روزی که برای تهیه گزارش به سمت بهشت زهرا می رفتیم، راننده ما هم به این نکته اشاره کرد: خوب است که لااقل بعد از مردنمان، سوار بنز الگانس می شویم!

اما شاید مهمترین اتفاقی که طی دو سال اخیر افتاد، افتتاح بزرگ ترین مجتمع عروجیان باشد که تمامی مراحل کفن و دفن در آن صورت می گیرد. یکی از کارهای فرهنگی تاثیر گذار در دوره مدیریت مهندس اکبر توکلی نژاد، تغییر نام های «متوفیات» به«عروجیان» و «مرده شورخانه» یا «غسالخانه» به «سالن تطهیر» است که گامی در جهت ارتقای شأن و منزلت پرسنل شریف سازمان بهشت زهرا و فرهنگ سازی در جامعه به شمار می رود، به گونه ای که آرامستان های سراسر کشور نیز از این اقدام الگوبرداری کرده اند.

افتتاح مجتمع عروجیان به آن معناست که ساختمان و سالن های تطهیر قدیمی، خراب شده اند و خدمات بهشت زهرا در مجتمع عروجیان به مردم ارائه می شود. این مجتمع، در مکانی به مساحت 5/6 هکتار با بنای 18500 متر مربع ساخته شده است و شامل سالن های تطهیر زنانه، مردانه و سالن شستشوی تبرعی(اختیاری) می شود که سالن آخر، برای کسانی در نظر گرفته شده است که می خواهند متوفای خود را شخصا تطهیر کنند.

این نخستین بار در تاریخ بهشت زهراست که خود افراد می توانند عزیز از دست رفته شان را در سالنی مجهز و با نظارت ناظر شرعی، بشویند و این اقدام، عامل مهمی برای جلوگیری از تطهیر بی رویه در منازل و مساجد است.

طرح مباشر

سعید خال، معاون فرهنگی اجتماعی و روابط عمومی سازمان بهشت زهرا، درباره ویژگی های دیگر مجتمع عروجیان می گوید: در ساخت سالن های تطهیر جدید، به آخرین تکنولوژی های روز، توسعه پایدار و حفظ محیط زیست توجه شده است، به طوری که این سالن ها مجهز به کوره زباله سوز فاقد دود و خاکستر و مرکز تصفیه آب هستند. مجتمع عروجیان از سیستم انفورماتیک پیشرفته، مجهز به دیتا سنتر( مرکز ذخیره اطلاعات) برخوردار است و ال سی دی های بزرگ- مانند آنچه در فرودگاه ها به کار می رود- لحظه به لحظه اطلاعات مربوط به متوفی را در اختیار همراهان او قرار می دهند.

در مجتمع عروجیان، همچنین شعبات بانک ها، بیمه، ثبت احوال، اورژانس، مسجد و تمامی خدمات مورد نیاز شهروندان وجود دارد. ساختمان ها با الهام از معماری ایرانی-اسلامی طراحی شده اند و به کتیبه های منقش به آیات، احادیث و روایات گوناگونی آراسته اند که یاد معاد را در ذهن مخاطب بیدار می کند. در اینجا فضایی کاملا معنوی و روحانی حاکم است و معماری قوسی هندسی به همراه 4 ایوان بسیار زیبا و اماکن استراحت مراجعان، آرامش مشایعت کنندگان را تامین می کند. در محل برگزاری نماز میت، برای نخستین بار، سکوهای احترام در نظر گرفته شده است که متوفی پس از پایان نماز، روی آن قرار می گیرد تا اطرافیانش بتوانند با او وداع کنند.

طرح جدید دیگری که هم اکنون در بهشت زهرا اجرا می شود، طرح«مباشر» است. وقتی خانواده متوفی به سازمان مراجعه می کنند، فردی با لباس فرم لیمویی رنگ، از ابتدا تا انتهای کار- از تطهیر و نماز میت گرفته تا تلقین و تدفین- آنان را همراهی و راهنمایی  و در نهایت بدرقه می کند.

پرسنل ما می دانند که باید کارشان را با مهربانی خاصی انجام بدهند و آموخته اند که همیشه حق با مراجعان است.

سخت یا آسان؟

می پرسم آیا کارکنان اینجا مشمول قوانین مربوط به مشاغل سخت می شوند؟ آقای خال پاسخ می دهد: متاسفانه هنوز این اتفاق نیفتاده است، درحالی که سازمان ما هیچ وقت تعطیل نیست، یعنی ظهر عاشورا و موقع تحویل سال و عید فطر و 13 به در  و هر مناسبت دیگری که فکرش را بکنید، ما کار می کنیم. از طرفی، غسل دادن میت، واجب کفایی و بر همه شهروندان واجب است اما چون این کار در اینجا انجام می شود از گردن بقیه ساقط شده است.

آیا تا به  حال کسی در سالن تطهیر، زنده شده است؟! پاسخ این است: در طول تاریخ بهشت زهرا هیچ  کس دراینجا زنده نشده است. از نظر ما مرده،کسی است  که دارای گواهی فوت باشد و امکان به هوش آمدن یا زنده شدن چنین کسی دیگر وجود ندارد.

اداره مجهز امور اموات!

با آقای محمودی، کارشناس تبلیغات سازمان بهشت زهرا همراه می شویم تا ما را در قسمت های مختلف مجتمع عروجیان بگرداند و سپس به سالن تطهیر راهنمایی کند. همان طور که از کنار قطعات آرامستان می گذریم، درباره سنگ قبرهای غیرمعمول می پرسم. می گوید: مواردی از این قبیل داریم، مثلا خلبانی که سنگ قبرش شبیه به نقشه ایران است.

با گردشی کوتاه در بخش اداری و پذیرش، به وضوح درمی یابیم که تمامی قسمت ها با پیش بینی های لازم و درست، راه اندازی شده اند. کارمندان در اتاق های شیشه ای متعدد به کار مراجعان رسیدگی می کنند. روی شیشه نوشته اند برای دریافت جواز دفن، ارائه شناسنامه یا کارت ملی ضروری است. جماعتی از مردم پشت سر محملی از ترمه و کفن روان اند که پیشاپیش آنها، مباشری با لباس فرم حرکت می کند. رایانه های بزرگی در چند نقطه نصب شده اند که می شود نام و نام خانوادگی یا سال فوت کسی را وارد کرد و شماره قطعه و ردیف قبرش را فهمید.

در سالن تطهیر

سرانجام به در پشتی سالن تطهیر زنانه مراجعه می کنیم. زنگ می زنم تا یک نفر در را به رویم باز کند. خانمی سرک می کشد و می پرسد: مرد که ندارید؟!

از راهرویی می گذریم که در آن به نیابت از هرکدام از کارکنان، یک گلدان سبز گذاشته اند و اسمش را هم روی آن نوشته اند. خانمی که در را باز کرده است توضیح می دهد: یک نفر به همه اینها آب می دهد اما هرکس حواسش به گلدان خودش هست.

کارکنان سالن در اتاق پشتی نشسته اند و چای می نوشند و حرف می زنند. هروقت متوفای تازه ای از راه برسد، 4 نفر از آنها که نوبتشان شده است، به سالن تطهیر می روند تا او را شستشو بدهند. یکیشان وظایف این 4نفر را برایم توضیح می دهد: یک نفر آبریز است که شلنگ آب را نگه می دارد، یک نفر خلعت بر است که لباس متوفی را آماده می کند، یک غسال و یک کمک غسال هم کار شستشو را برعهده دارند.

خانم سرپرست سالن تطهیر زنانه، 17 سال در حوزه تدریس کرده است و آمدنش به اینجا را معجزه ای در زندگی شخصی خود می داند: هیچ وقت فکرنمی کردم روزی در اینجا کار کنم اما دست تقدیر مرا به سالن تطهیر کشاند. 40 خانم در این سالن کار می کنند. 5 سنگ شستشو داریم و برای هر سنگ، 4 نفر لازم است. یعنی 20 نفر می توانند همزمان در سالن تطهیر کار کنند.

دیگران با خنده می گویند: اما باید قول بدهید بالاخره خودتان هم یک نفر را بشویید!

آخرین استحمام عمر

در بین صحبتمان، دختربچه معلولی را به آخرین استحمام عمرش می آورند، دست ها و پاهایش بسیار لاغر و خمیده اند و چهره دردکشیده اش درجا در ذهنم ثبت می شود. پرونده زندگی کوتاه و حسرتبارش بسته شده است و رنج ها و خوشی ها دیگر برای او معنایی ندارند. ظاهرا کسی آن طرف شیشه ها منتظرش نیست. چون قرار است حمامش کنند و به او لباس بپوشانند تا به شهری که لابد زادگاه اوست برگردد، کرمانشاه.

خانم سلمان، دفتردار سالن که مشخصات متوفیان را یادداشت می کند، تحت تاثیر قرار می گیرد و اشک در چشمانش حلقه می زند. او می گوید مرگ کودکان، هرگز برایش عادی نمی شود.

چطور می شود هر روز و هر ساعت با آدم هایی که از این مسیر می گذرند همراه باشی و لحظه ای از یاد مرگ غافل بمانی؟ خانم های سالن تطهیر معتقدند همه چیز بستگی به خود آدم دارد. کسی که اینجا کار می کند هم ممکن است یادش برود سرانجام آدم ها همین تخته سنگ های سرد است که تو را در حفره اش می شویند و بر سکویش خشک می کنند و به قول مسعود کیمیایی« سه بار که آفتاب بیفتد لب دیوار و سه بار که اذان مغرب بگویند، همه یادشان می‌رود که ما کی بودیم و برای چی مردیم...».

داستان های دوستان

سر درددل کارکنان سالن تطهیر که باز می شود، هرکدام داستان خودش را تعریف می کند: نگاه مردم به ما اصلا خوب نیست. من جایی عنوان نمی کنم چه کاره ام. حتی خانواده شوهرم حاضر نیستند در خانه ما غذا بخورند، بد نباشد رفت و آمدشان را هم قطع می کنند. خودم هم هیچ وقت به این شغل فکر نکرده بودم. با این که مادرم اینجا کار می کرد، هرگز غسالخانه را ندیده بودم. وقتی هم که آمدم، یک ماه طول کشید تا عادت کنم. نمی ترسیدم اما همیشه شک داشتم توی این شغل بمانم یا نه.

آن یکی که روسری را تا بالای ابروهایش پایین کشیده است، می گوید: من نه آشنا داشتم، نه پارتی. ورشکست شده بودم و مشکل مالی داشتم. همه درها به رویم بسته بود. وقتی قرار شد بیایم اینجا به خودم گفتم لابد باید در بخش گلکاری و فضای سبز باشم. وقتی فهمیدم باید در سالن کار کنم، یک هفته وقت خواستم. هر روز می آمدم و تا ساعت 2 بعدازظهر از پشت شیشه نگاه می کردم تا عادت کنم. بعد می رفتم حرم حضرت معصومه(س). بعد هم در خانه خواهرم ناهار می خوردم و برمی گشتم تهران. چرا دروغ بگویم، نه به دلیل ثواب، بلکه به خاطر احتیاج به اینجا آمدم.

می گویم: اما  خود شما هم باید تلاش کنید تا نگاه دیگران نسبت به شغلتان عوض بشود. وقتی خودتان بگویید از روی ناچاری وارد این کار شده اید، شغلتان را مخفی کنید و از آن دفاع نکنید، معلوم است که دیگران هم درباره اش بد می گویند. شستن اموات، واجب کفایی است  و اگر یک روز شما کار نکنید، بر تک تک همان کسانی که به خاطر کارتان نگاه خاصی به شما دارند، واجب می شود. همه آنها یک روز می آیند زیر دستتان و نیازمند شما می شوند، پس باید به این شغل به دیده احترام نگاه کنند.

تعبیر یک خواب

چشمان یکی از زن ها که خیلی هم جوان است، برق می زند، وقتی با او گفتگو می کنم می فهمم درست  حدس زده ام و او از شغلش بسیار راضی است. خانم مرادی، 23 ساله، 4ماه سابقه کار دارد: خانه ما در کهریزک است. همیشه می آمدم اینجا و از پشت شیشه تماشا می کردم. دوست داشتم این کار را انجام بدهم. حتی وقتی برایمان میهمان می آمد، آنها را هم به اینجا می آوردم! همیشه در خواب می دیدم که مردم توی صف آن دنیا ایستاده اند. فکر می کردم تعبیرش این است که زود می میرم، اما تعبیر خوابم استخدام در بهشت زهرا بود.

خانم مرادی که یک بچه یک سال و نیمه دارد، خاطره ای هم تعریف می کند: در خواب دیدم جوان معلولی را می شویم. خانم محجبه ای آمد و به هرکدام از ما یک قرآن بزرگ داد. وسط خواب، با صدای گریه بچه ام از خواب پریدم. دو روز بعد، آبریز بودم و سرم به کار گرم بود که ناگهان متوجه شدم فردی که زیر دست ماست، همان معلولی است که در خواب دیده بودم. خودم غسال او شدم و برایش دعا خواندم.

آداب شستشو

پرسشی را که مدت ها دغدغه ذهنی ام بود، مطرح می کنم: اگر خانمی لاک بی رنگ(برق ناخن) زده باشد، شما از کجا می فهمید تا پاکش کنید؟ می گوید: آب که به آن بخورد، برق می زند و می فهمیم. اتفاقا امروز خانمی را آورده بودند که لاک کالباسی خیلی کمرنگ داشت. برایش پاک کردیم.

سرپرستشان توضیح می دهد: بچه ها باید چشم های تیزی داشته باشند تا لاک و چربی و امثال اینها روی پوست کسی نماند.

یکی دیگر از خانم ها خاطره ای در همین رابطه تعریف می کند: خانم 60 ساله ای به خوابم آمد و گفت دخترم، حواست باشد همه چسب های من را از تنم جدا کنی تا غسلم درست باشد. فردای آن روز خانمی با همان مشخصات را آوردند که روی تنش پر از چسب های بی رنگ پزشکی بود.

رویاهای صادقه

کم کم همه شروع می کنند به تعریف خاطرات و رویاهای صادقه شان: یکی از بچه ها خواب دید کربلایی ها را به اینجا آورده اند. فردای آن روز، ماشین زایران ایرانی در کربلا چپ کرده بود و آوردندشان اینجا.... مادر شهید معروفی را شستم. شب خواب دیدم از سالن، دری به یک باغ باز شده است. آن خانم آمد و گفت از همه بچه ها تشکر کنم... کربلایی ها را که آورده بودند، برای اولین و آخرین بار، همه یاکریم هایی که روی سقف سالن قدیمی لانه ساخته بودند و تخم می گذاشتند، پر کشیدند و آمدند روی سنگ ها. تا وقتی آنها را می شستیم یاکریم ها هم دور حوض بودند... بچه 4-3 ساله ای را شستیم. شب خواب دیدم لباس صورتی پوشیده و روی سنگ سالن ایستاده... یکی از خانم ها خواب دید شخصی سفارش می کند حواسمان به او باشد. فردا، خانمی با همان اسم را آوردند که تنش سوخته بود...

خانم سرپرست می گوید: یک بار آخر وقت به من گفتند صبر کنید، یک نفر را دارند می آورند. مادرزن یکی از علما بود که پسرش می گفت نمازهای نافله اش قضا نمی شد. برای خلعتی، از پارچه های معمولی همیشگی خودمان برداشتیم. بازش که کردیم، دیدیم وسط آن با رنگ زرد نوشته اند یاالله، انگار که با زعفران!

از مجموع خاطرات کارکنان سازمان بهشت زهرا، کتابی هم به چاپ رسیده است که در دفتر روابط عمومی به ما هدیه می دهند.

کلام آخر

هنوز هم کسانی پیدا می شوند که ناسزایشان«مرده شور ریختت را ببرد» است و نفرینشان«سر تخته مرده شورخانه بشورندت»! شاید بهتر باشد یک بار برای همیشه، پیش از آن که برخلاف آموزه های دینی و اخلاقیمان، ناله و نفرین را جایگزین دعا و طلب آمرزش برای همدیگر کنیم و آن را با این عبارات ناخوشایند، به آرزوی مرگ طرف مقابلمان پیوند بزنیم، به فکر کسانی باشیم که این جوروقت ها احساس می کنند که در گیر و دار عقده گشایی های روزمره ما، هر بار به واسطه شغلشان زیر سوال می روند و فرصتی هم برای دفاع از خود ندارند؛ زحمتکشانی که گذار هر پوستی یک روز به دباغ خانه شان می افتد، اما کمتر کسی قدرشان را می داند و زحمتشان را ارج می نهد.

پشت پرده های نقره ای

 

- مدیریت سالن های سینما، بخشی از بدنه هنر هفتم

جادوی سینما، خیلی ها را به طرف خودش جذب می کند، از جماعت عشق بازیگری که برای رسیدن به هدفشان حاضرند سال ها در نقش سیاهی لشکر، سپیدی آرزوهایشان را جستجو کنند بگیرید، تا جماعت عشق فیلم که دیدن هر سکانس تازه از بازیگر یا کارگردان مورد علاقه شان، برای آنها تنفس در یک هوای تازه است، تجربه شیرین فرو رفتن در پوست آدم هایی خیلی دور که پرده نقره ای سینما آنها را خیلی نزدیک می کند، تا جایی که همراهشان می شوی و به شهر فرنگ داستان های تلخ و شیرینی که روایت می کنند می روی.

سرزمین معجزه ها

خود سینما هم خیلی جاها به روایت این جادو پرداخته است، در فیلم «مهمان مامان»، مردی را می بینیم که عشق به سینما تقریبا بیچاره اش کرده است، او در حالی که بی کار گوشه خانه نشسته است و روزگار می گذراند، همچنان پوسترهای فیلم های سینمایی را بر در و دیوار خانه نگه داشته است و با هیجان در میان همکاران سابقش که کارکنان یک سالن سینمایی بوده اند، از جادوی سینما حرف می زند. در فیلم «اینجا بدون من»، پسرجوانی که سراسر زندگی واقعی اش را تلخی و مصیبت فقر و بدبختی فرا گرفته است، تنها به دیدن فیلم و خواندن مجلات سینمایی دل خوش کرده است، دنیایی که او را به سرزمین معجزه ها می برد و حتی می تواند پایان خوشی برای زندگی واقعی او رقم بزند، پایانی که به تمام شدن دردها و رنج های خانواده اش می انجامد، اما واقعیت ندارد.

سینما، معجزه محول الحال و الاحوال است. شاید خوش ترین لحظه چند سال گذشته برای اغلب ما ایرانی ها، آن لحظه ای باشد که نام«اصغر فرهادی» به عنوان برنده جایزه جهانی اسکار خوانده شد و او با حضور روی سن، پیام دوستی ملت خود را به مردم دنیا مخابره کرد. این اتفاق، چشیدن شهد شیرینی بود که پیش از آن با دیدن خود فیلم هم مزه مزه کرده بودیم، فیلمی انسانی که عواطفمان را به چالش می کشید تا پا به پای مردی که موقع شستشوی پدرش در حمام، با صدای شرشر آب دوش همنوا می شود و گریه می کند، دختربچه ای که از تصور جدایی قریب الوقوع پدر و مادرش آشفته شده است، و زنی که انتخاب میان ماندن و رفتن، برایش به تصمیمی سرنوشت ساز تبدیل می شود، اشک بریزیم، آشفته شویم و به فکر فرو برویم.

هر کدام از ما یک ژانر سینمایی را می پسندیم، هرکداممان فیلم های خاصی را دوست داریم و هر کدام به شیوه ای با این دنیای جادویی ارتباط برقرار می کنیم. افزون بر کسانی که عشق سینما و بازیگری، زندگی شان را معنی دار کرده است، کمتر کسی است که در قرن 21، بی تفاوت باشد به شهرفرنگ امروزی، به سینما، به فیلم.

هزینه های فرهنگی، فرهنگ هزینه ها

یک حساب سرانگشتی نشان می دهد دیدن یک فیلم در سینما با احتساب پول بلیت و یک بسته ذرت بوداده و کرایه یا پول بنزین لازم برای رفت و برگشت، برای یک خانواده چهار نفری چیزی حدود 30-20 هزار تومان در می آید. در این اوضاع و احوال اقتصادی، حال مشتاقان سینما چطور است؟!

مهدی محمدی، 45 ساله و کارمند است، وقتی از او می پرسم آیا افزایش هزینه های دیدن فیلم در سینما، تاثیری در کاهش علاقه مردم به سینما رفتن دارد یا نه، پاسخ می دهد: آن وقت ها ما با پول توجیبی مختصرمان، بلیت سینما می خریدیم، آن را در بازار آزاد(!) با قیمتی بیشتر به دیگران می فروختیم تا با سودش بتوانیم بلیت خودمان را بخریم! الان هم جوان ها می توانند همین کار را بکنند، کسی که جلویشان را نگرفته است!

بهناز کامران، 25 ساله، دانشجوی داروسازی است. او طور دیگری فکر می کند: این هزینه ای که شما می گویید، اصلا بالا نیست. همان کسی که به نظرش می آید 5000 تومان برای خرید یک بلیت سینما زیاد است، چند ده برابر این مقدار را برای رستوران رفتن خرج می کند. مشکل این است که ما به غذای جسممان اهمیت می دهیم اما به غذای روحمان نه. حتی من که دانشجو هستم، با زدن از هزینه های اضافی ام می توانم مقداری پول برای خریدن کتاب و مجله و بلیت سینما کنار بگذارم. متاسفانه در اتاق پذیرایی اغلب خانه های ایرانی، شما بوفه های بزرگ و ظرف و ظروف گران قیمت می بینید، اما اثری از یک کتابخانه، یا حتی یک سبد مخصوص روزنامه و مجله وجود ندارد. این مساله همیشه من را آزار می دهد که چرا ما حاضر نیستیم همان قدر که خرج خوراک می کنیم، برای فرهنگ هزینه کنیم.

البته من در میان اطرافیانم کسانی را می شناسم که برای حمایت از برخی فیلم ها، چند بار بلیت می خرند و به تماشای آنها می نشینند. بعد از آن که فیلم«سنتوری» به شکل غیررسمی و توسط شبکه گسترده سی دی فروشان خیابانی(!) پخش شد، آن دسته از اهالی هنر و فرهنگ که این وضعیت را خیانت به جامعه هنری و عوامل سازنده فیلم می دانستند، حاضر بودند پول بلیتی را که قرار بود برای دیدن فیلم در سینما بخرند، یا حتی مقداری بیشتر از آن را به حساب کارگردان یا تهیه کننده واریز کنند.

از سیلورسیتی تا فرهنگ

معمولا آنچه ما از سینما می شناسیم و می دانیم، نام فیلم ها و بازیگران آنها است و آنچه به  وقت رفتن به سینما می خواهیم بدانیم، قیمت بلیت و سانس مورد نظرمان. اما یکی دیگر از بخش های مهم بدنه هنر هفتم را سینماداران و مدیران سالن های سینما تشکیل می دهند که دسته ای از عوامل پشت پرده نقره ای اند.

برای بیشتر دانستن درباره این موضوع، با مدیر یکی از سینماهای معروف و قدیمی تهران به گفتگو می نشینیم. مطابق اطلاعات سایت ویکی پدیا، سینما فرهنگ- تأسیس شده در سال ۱۳۴۷- یکی از پیشرفته‌ترین سینماهای ایران است که در تقاطع خیابان دولت و شریعتی تهران قرار دارد. این سینما که پیش تر، سیلور سیتی نام داشت، دولتی است و زیر نظر بنیاد فارابی اداره می‌شود.

مؤسس آن مهدی میثاقیه بود. «بهروز وثوقی» سینما را از میثاقیه خرید و سپس در اواخر دهه ۱۳۵۰، آن را به قیمت ۷ میلیون تومان به وزارت فرهنگ و هنر فروخت‌. در اوایل دهه ۱۳۸۰ سینما بازسازی شد و اکنون با دو سالن مجهز و پخش صدای دالبی به عنوان سینمای ممتاز پنج ستاره رده‌بندی شده است.

دچار یعنی عاشق...

آقای علی هیربد، مدیر فعلی سینما فرهنگ، خودش هم یکی از میلیون ها نفری است که از بچگی، به جادوی سینما دچار شده اند. او تعریف می کند: آن قدر محو تماشا می شدم و آن قدر با بازیگرها همزادپنداری می کردم که یادم می آید در 13-12 سالگی، وسط تابستان به سینما رفتم و فیلمی از کشور ترکیه دیدم که در زمستان و برف سنگین فیلمبرداری شده بود و من با دیدن آن می لرزیدم!

اولین بار در دهه 40 به سینما رفتم، لاله زار. بعد سینما ژاله در میدان شهدا، سینما میامی در میدان امام حسین... بهترین فیلمی که در عمرم دیده ام «پاپیون» بود، در سینما پارامونت. آن وقت ها به جای دالبی، از استریوهای 7 باندی استفاده می کردند که وقتی فیلمی ترسناک بود و صداهای وحشت انگیز آن در سالن می پیچید، بعضی از خانم ها بی هوش می شدند!

سینمای پیشرو

سینما فرهنگ، در مواردی مانند مکانیزه کردن سیستم فروش بلیت و استفاده از صدای دالبی برای پخش فیلم، سینمای پیشرو به شمار می آید. یکی دیگر از تفاوت های آن با دیگر سینماها، محیط آرام، اصیل و بافرهنگ آن است که به اسمش می آید. با آن که اغلب سانس های سینما فرهنگ شلوغ است، شما نشانه ای از هیاهودر سالن انتظار نمی بینید. کسی در سالن، بسته خوراکی اش را با سرو صدا باز نمی کند و بوی ساندویچ کالباس راه نمی اندازد. از مدیر سینما می پرسیم آیا این نکات می تواند متاثر از جغرافیای محله ای که سینما در آن قرار دارد و فرهنگ اهالی آن منطقه باشد؟ ایشان با تایید ضمنی این نکته، خاطره ای تعریف می کند: پارسال خانمی آمد که به اصرار می گفت شما باید قبل از شروع فیلم روی سن بروید و به مردم تذکر بدهید چیپس و پفک باز نکنند، تلفن های همراهشان را خاموش کنند و با هم بلند حرف نزنند. من پاسخ دادم اینجا سینما فرهنگ است و ما به وسیله تابلوها یا نوشته های روی صفحه نمایش، این مسائل را یادآوری می کنیم، همان کاری که قبلا با فیلم های 35 میلیمتری هم انجام می دادیم. اما نمی توانیم جلوی کسی را بگیریم و بگوییم چون چیپس داری وارد نشو. حتی مانع ورود کسانی که نوزاد یا بچه کوچک به همراه دارند نمی شویم، گاهی پیش آمده است که من به چنین والدینی گفته ام بچه را به اتاق من بیاورید، من او را  نگه می دارم تا شما بتوانید فیلمتان را ببینید.

در خاطره ای دیگر، مشخص می شود که بی نظمی، در هر سینمایی می تواند اتفاق بیفتد و در این مواقع، مدیریت اوضاع اهمیت پیدا می کند: در یکی از روزهای جشنواره، مردم کمی بی نظمی کردند و تعدادی از کسانی که بلیت سالن پایین را داشتند، به خاطر آن که فیلم سالن بالا جذاب تر بود، به آن سالن رفتند و در جای دیگران نشستند و خلاصه عده ای از کسانی که بلیت آن فیلم را داشتند، دیگر جایی برای نشستن پیدا نکردند. ما پخش فیلم را قطع کردیم و خیلی جدی اعلام کردیم فقط هرکس بلیت دارد می تواند در سالن بماند و بقیه باید ظرف 5 دقیقه بیرون بروند وگرنه بلیت ها را کنترل می کنیم. اتفاقا زودتراز همه، یکی از نمایندگان محترم مجلس که بلیت میهمان هم داشت از جایش بلند شد و گفت اجازه بدهید من جایم را به کس دیگری بدهم!

بخش فنی سالن

یادم می آید که تا چند سال پیش وقتی به سینما می رفتیم، وسط سانس، پخش فیلم قطع می شد و چند دقیقه طول می کشید تا نوار را عوض کنند و ادامه فیلم را ببینیم. پیش خودم، این سیستم را با سیستم نوار کاست مقایسه می کردم و همیشه برایم سوال بود که آیا نمی شود به جای استفاده از فیلمی که به  اندازه 45 دقیقه ظرفیت دارد، از فیلمی با ظرفیت بیشتر استفاده کرد تا وسط فیلم، مجبور به تعویض آن نشوند؟!

آقای هیربد در پاسخ به این پرسش می گوید: معمولا هر سالن سینما، دو دستگاه آپارات دارد. به علت تعداد زیاد پرده های یک فیلم سینمایی به صورت 35 میلی متری- که 5 تا 7 عدد است- هر فیلم را برای نمایش به دو قسمت تقسیم می کنند و بر روی2 حلقه (بوبین) می گذارند که به آپارات، فشار نیاید. بعضی سالن ها یک آپارات دارند و باید به وسیله همان، هر دو قسمت را پخش کنند و ناچار به تعویض فیلم می شوند اما ما به شکلی کاملا حرفه ای، درست در لحظه لازم- با توجه به صحنه خاصی که می دانیم پایان قسمت اول است- آپارات اول را قطع می کنیم و کلید استارت دومی را می زنیم، به طوری که بینندگان فیلم متوجه هیچ توقفی در نمایش آن نمی شوند. وزن فیلم ها زیاد است و اگر بخواهند همه آن را روی یک آپارات سوار کنند، خیلی سنگین می شود و بوبینی که روی آپارات می گذارند، قادر به تحمل این وزن نیست.

البته در حال حاضر سیستم های دیجیتال هم آمده اند که بعد از جشنواره فجر پارسال برای حدود 100 تا از سالن ها، قرارداد استفاده از آنها را بسته اند. ما هم یک دستگاه دیجیتال داریم که پخش آزمایشی اش را انجام داده ایم و استفاده از آن بستگی به این دارد که پخش کننده فیلم، نسخه دیجیتال اش را داشته باشد یا نه.

بهترین جا برای نشستن در سینما

پرسش دیگری که همیشه در ذهنم بود، راجع به بهترین جای سالن سینما است. یادم می آید یک بار یک مقاله فیزیکی در مورد این موضوع خوانده بودم که با توجه به طول و عرض سالن، مناسب ترین فاصله برای نشستن مقابل پرده را محاسبه کرده بود. آقای هیربد هم پاسخی در همین مایه ها می دهد: بستگی به طول و عرض سالن و فاصله آپارات از پرده دارد. در اینجا، مرکز سالن، بهترین موقعیت را دارد. من می بینم فیلمسازانی که می خواهند فیلمشان را برای اکران های عمومی و بین المللی تست بزنند، در ردیف های 7 و 8 سالن می نشینند تا هم به تصویر مسلط باشند هم صداها را به خوبی بشنوند.

با این حساب، کارمندان سینما برای هر سانس، از کدام ردیف، شروع به فروختن بلیت ها می کنند؟ آقای هیربد می گوید: ما از بالاترین ردیف شروع می کنیم. گاهی مردم، ردیف های وسط را می خواهند که در این صورت صندلی ها به شکل کله قندی – از ردیف های بالاتر به پایین- به فروش می رسند. معمولا وقتی خانمی برای خرید بلیت می آید، در ردیف های خانوادگی سمت راست به او بلیت می دهیم و آقایان را به سمت چپ می فرستیم، مثلا صندلی شماره 23 سمت چپ همیشه به یک مرد تنها می رسد!

روزهای خوب، روزهای بد

روی میز آقای هیربد، تندیسی می بینم که متعلق به «اولین پاسداشت طرح ملی سینما مدرسه» است. حرف های پایانی ما درباره حساسیت نشان دادن آقای هیربد به تیتر روزنامه ای است که روی میزش قرار دارد. دلیلش را که می پرسیم، پاسخ می دهد: درست است که اخبار بد هم وجود دارد اما می شود با اخبار خوب به جامعه انرژی مثبت داد. این که دائم بگوییم سینما مرد و سینما در حال نابودی است، دردی را دوا نمی کند. این که یک پروسه طولانی با محوریت تعطیلی و نابودی سینما را کلید بزنیم و با تیترهای منفی، فشار رسانه ای را زیاد کنیم، خاصیتی ندارد. یکی از نشریات سینمایی تیتر بزرگی زده بود که با مراجعه به مطلب مرتبط با آن، می دیدید که نوشته اند «تصور می شود که...»!

باید اتحاد همه جانبه ای بین همه صنوف سینمایی(مدیران و جامعه سینمایی) شکل بگیرد تا مشکلات حل شوند. اگر کسی بخواهد با سرمایه گزاری، یک سالن سینما احداث کند، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و موسسه سینما شهر، از تصمیم او استقبال می کنند. مهم این است که سالن های سینما زیاد بشوند، زیرا این محیط، یک محیط فرهنگی خوب است و می تواند به مردم آرامش بدهد.

بی پولی


- رفتارشناسی مردم ایران در مواجهه با مشکلات اقتصادی


یک زمانی این جور ترفندها برایش جذابیت داشت. هنوز یادش نرفته بود که با نامزدش به پاساژی در تجریش رفتند و یک سرویس جواهر از بین بدلیجات انتخاب کردند که با اصلش مو نمی زد. بعد هم چند میلیون تومان پولی را که همه فامیل و میهمانان عروسی خیال کرده بودند صرف خرید سرویس شده است، دادند برای پذیرایی و فیلمبردار و ماشین و لباس عروس. یکی دیگر از ترفندهایشان این بود که روز نامزدی، به آرایشگر گفته بودند می خواهند به یک جشن تولد بروند. این طوری مبلغ گزافی که آرایشگاه ها فقط با اضافه شدن لقب «عروس» به یک خانم جوان از او طلب می کنند هم مانده بود توی جیبشان. با آن پول، دوتایی تا اصفهان رفته بودند و برگشته بودند، اولین سفر مشترک.

اما دیگر این بازی ها را دوست نداشت، چون حالا اسمش، سرخ کردن صورت با سیلی بود، نه شیطنت های دوران نامزدی. مگر تا چند وقت می توانست به جای تمام مواد پروتئینی، گردن مرغ بخرد و به جای تمام قاقا لی لی های بچه، تخمه کدو؟ مرز صرفه جویی های دلچسبی که به پس انداز بیشتر و خرج کردن پول در راه های بهتر می انجامید، مدت ها پیش با نداری و تنگدستی اش در هم آمیخته شده بود و دیگر نمی شد تشخیص شان داد. هر روز با قبض های پرداخت نشده، قسط های عقب افتاده، قیافه اخموی صاحبخانه و چهره رنگ پریده همسرش مواجه بود. بی پولی، طاقتش را طاق کرده بود.

پول پرخاصیت!

بی پولی دیگر تنها مترادف با ضعف ریالی و جیب خالی و مشکلات اقتصادی نیست، بلکه می  تواند به راحتی در میان ابعاد مختلف زندگی آدم ها نفود کند و آنها را نیز در هم بشکند. «آلفونس آله» زمانی گفته بود: خاصیت پول این است که به آدم کمک می کند تا فقر خود را تحمل نماید! اما این روزها پول، درهای دیگری را هم به روی آدم ها می گشاید، آن قدر که ثابت کند خاصیتش خیلی بیشتر از قابل تحمل کردن فقر است. پول، برای آدم ها اعتبار می آورد، سلامتی، کامیابی و حتی آبرو می خرد، سرنوشت ها را عوض می کند و خلاصه خیلی کارها از دستش ساخته است. «سامرست موام»، پول را حس ششمی می داند  که تمامی حواس پنجگانه را تحت تاثیر قرار می دهد و «ناپلئون بناپارت»، شرط اصلی موفقیت در تمامی مراحل زندگی را سه چیز می داند: پول، پول و پول!

از آنجا که نقش پول در تامین خوشبختی و رفاه انسان ها پررنگ شده است، بی پولی می تواند دردسرساز باشد. این روزها، خیلی از ما از اوضاع جیبمان رضایت نداریم و هشتمان گروی نهمان است. فرآورده های غذایی مختلف، یکی یکی و بر اساس اولویت بندی ارزش غذایی شان، از سبد خرید خانواده ها حذف می شوند.کارمندها مدام چشم به راه سر برج دارند و کارگرها به سه شیفت کار کردن روی آورده اند. چنین جامعه ای می تواند مستعد رشد بزهکاری و آسیب های اجتماعی دیگر باشد. درست است که دولت با برنامه ریزی درست اقتصادی می تواند حلال بسیاری از این مشکلات باشد، اما هرکدام از ما نیز به عنوان فردی از افراد جامعه می توانیم تاثیری هرچند اندک بر این وضعیت داشته باشیم.

رفتارشناسی مردم ایران و ژاپن در مواجهه با مشکلات اقتصادی

وقتی بحران اقتصادی گریبان جامعه ای را می گیرد، رفتارشناسی مردم آن جامعه نیز می تواند راهکارهایی برای مقابله با بحران، پیش پای مسئولان و کارشناسان قرار بدهد. برای مثال، چگونه است که در ژاپن، وقتی کالایی کمیاب می شود، مردم از خریدن اش خودداری می کنند تا کسانی که به آن نیاز بیشتری دارند، دچار بحران نشوند، اما در ایران، ماجرا کاملا برعکس است و به محض آن که شایعه کمبود یک کالای اساسی در روزهای آینده منتشر شود، مردم سراسیمه برای خریدن اش به فروشگاه ها هجوم می آورند، به طوری که آن کالا واقعا کمیاب و حتی نایاب می شود! به راستی چرا؟

مرغ همسایه غاز است!

محمود امانی، استاد جامعه شناسی دانشگاه، می گوید: این پرسش، این روزها به پرسشی محوری در ایران تبدیل شده است که چرا مردم ایران در چنین مواقعی بر خلاف مصالح جمعی، به تقاضاهای خود برای خریدکالا به منظور احتکار و ذخیره سازی می افزایند. مثال شما کاملاً صحیح است اما من معتقدم این مثال مصداق بارزی است برای ضرب المثل معروف «مرغ همسایه غاز است» که من به دلایلی این مقایسه را در مورد رفتار ایرانیان صحیح نمی دانم. مردم ژاپن در جنگ جهانی دوم دست به فجایع عمیقی زده اند که اینجا جای بحث ندارد، اما ما را به این نتیجه می رساند که نباید ژاپن را آرمانشهر رفتاری محسوب کنیم. مردم ما نیز در برخی از اعصار مهم تاریخی ازخودگذشتگی های فراوانی از خود نشان دادند همچون زمان حمله مغول ها به ایران و یا در دوران معاصر طی هشت سال دفاع مقدس که ما شاهد اوج  ایثار از سوی مردم بودیم، با وجود این که فشار اقتصادی آن دوره بسیار شدیدتر از وضعیت کنونی بود. مردم از نان شب خود می زدند تا جوانان و هموطنانشان در جبهه ها و مناطق جنگی محروم نمانند. این که چه شده است طی این بیست سال پس از جنگ، شکاف های رفتاری عمیق در جامعه ما ایجاد شده است، مساله ای است حاد و قابل تامل.

این که مردم ایران بر خلاف مردم ژاپن، در مواقع بحران به فروشگاه ها هجوم می آورند، ریشه در فقر فرهنگی ما دارد. بدون شک رفتار مردم ژاپن در حوادث اخیر که به الگویی برای مردم جهان - و نه فقط ایران- تبدیل شده است، نتیجه آموزش و فرهنگ سازی طی مدت زمانی طولانی است که با پشتوانه دولتی و با برنامه ریزی و اجرای مناسب صورت گرفته و در رفتار عامه مردم ژاپن نهادینه شده است. یکی از مهمترین دلایل هجوم ایرانیان برای خرید کالاها و انبار سازی مواد و ملزومات مورد نیاز از جمله مواد غذایی، ارز، طلا، مصالح ساختمانی و... که فشار اقتصادی مضاعفی را بر آحاد جامعه تحمیل می کند، فقر فرهنگی حاکم بر ایران است که ریشه تاریخی داشته و هنوز هم ادامه دارد. این کاستی های فرهنگی در مواقع بحرانی یک کشور بیشتر نمود پیدا می کند. ما در مدارس، دانشگاه ها و خانواده ها چقدر بر روی روحیه ایثار و گذشت و اهمیت منافع ملی و تقویت روحیه میهن پرستی نوجوانان و جوانان کشورمان تمرکز و هزینه کردیم؟ اصولاً ما برای منافع ملی جایگاه تعریف شده ای در فرهنگ سازی از سوی افراد و سازمان های مرتبط نداریم و این مساله در اولویت قرار ندارد.

نقش رسانه ها در جلب مشارکت مردمی

در سال های اخیر، در زمینه رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی در ایران، فرهنگ سازی می شود که نتیجه خوشایند آن، کاهش روزافزون تلفات ناشی از تصادفات مرگبار در جاده ها است. محمود امانی معتقد است اگر به همان میزان برای آموزش مردم در زمینه تقویت روحیه ایثار، جمع گرایی، از خودگذشتگی، میهن پرستی و درک منافع ملی هزینه شود، بی نتیجه نخواهد بود.

او ادامه می دهد: رسانه ملی در زمینه فرهنگ سازی در حوزه موضوع مورد بحث ما بسیار بد عمل کرده است، به طوری که نتوانسته پیام های مناسب فرهنگی و اهمیت موضوع را به مردم کشورمان منتقل کند. مثلا با توجه به عملکرد رسانه ملی، شاید مردم فکر کنند بحران اقتصادی یونان خیلی جدی تر از وضع کشور خودشان است اما شاید این گونه نباشد. رسانه ملی ما در بسیاری از مواقع بحران اقتصادی کشورمان را تکذیب می کند و با تهیه برنامه ها و گزارش های مختلف، سعی دارد اوضاع را آرام جلوه دهد. نداشتن شفافیت در انعکاس درست اخبار داخلی، علاوه برآن که بر تشویش بازار می افزاید، نمی تواند مشارکت مردمی را برای حل یک مساله اجتماعی به خود جلب کند.

فردگرایی تاریخی

یکی دیگر از مهمترین شاخص های فقر فرهنگی در ایران فردگرایی است. این مساله ریشه در فقدان امنیت دارد که در طول تاریخ ایران همواره یک مساله اجتماعی بوده است. داریوش هخامنشی در دعای معروف خود از اهورا مزدا می خواهد که « دروغ، دشمن و خشکسالی» را از ایران دور نگه دارد. این دعا بیانگر عمق مساله ای اجتماعی به نام امنیت در ایران است. از مردم کشوری که در طول تاریخ با هجمه های فراوانی روبه رو شده اند، نمی توان انتظار داشت که با بروز بحران اقتصادی و ایجاد ناامنی اقتصادی به فکر منافع فردی نباشند! بحران اقتصادی که هم اکنون مردم ایران احساس می کنند، امنیت اقتصادی شان را در معرض خطر قرار داده است و آنها می بینند که برای جلوگیری از آسیب دیدن و تامین آرامش و امنیت اقتصادی و روانی خود و خانواده های شان باید از راه های مختلف به فکر چاره باشند، چاره اندیشی هایی که می تواند منافع جمعی را در معرض خطر قرار دهد.

سفارش به فردگرایی در عین تظاهر به جمع گرا بودن، حتی در ادبیات و فرهنگ عامه ما نیز نمودهای زیادی دارد:« خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو»،«چراغی که به منزل رواست، به مسجد روا نیست»، «گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم»،« مهم خود تویی، به دیگران کاری نداشته باش»،« به من چه ربطی دارد؟!»، « سرت توی لاک خودت باشد»،« تو چه کار به بقیه داری؟»و... نمونه هایی نامطلوب از فرهنگ عامیانه و باورهای ملتی متمدن است که نیاز به بازنگری دارند.

از دیگر سو فشار اقتصادی ماه های اخیر که به واسطه تحریم های بین المللی، محسوس تر به نظر می آید، باعث گسترش منفعت طلبی و کژرفتاری برخی از ما ایرانیان شده است. هنگامی که در یک کشور بحرانی رخ می دهد، بروز برخی از کنش های غیر منطقی و نامناسب  قابل تصور خواهد بود. آنومی (نابسامانی) حاکم بر اقتصاد ایران در بروز فردگرایی و تشدید بحران اقتصادی ماه های اخیر بسیار موثر بوده است. تا زمانی که این نابسامانی برطرف نشود و مهمتر از همه برنامه مدون و قابل اعتمادی از سوی دولت و اقتصاددانان برای بهبود وضعیت اقتصادی وجود نداشته باشد، بدون شک در ایران مشاهده رفتارهای غیر منطقی جمعی، پایانی نخواهد داشت.

گلابی های خوشحال!

« برای خرید طلا رفته بودم. گرمی 150 هزار تومان بود. تا بخواهم انتخاب کنم، شده بود گرمی 180 هزار تومان!»
« گلابی را می دادندکیلویی 12 هزار تومان. بعد از این اگر کسی به شما گفت گلابی، باید خوشحال هم بشوید!»

قیمت ها هر لحظه بالاتر می روند و خیال پایین آمدن ندارند. مردم درباره این اوضاع طنز می سازند و پیامک رد و بدل می کنند اما واقعیت زندگی، همچنان همان خالی ماندن سبدهای خرید و جیب هاست.

عضو انجمن جامعه شناسي آمريکا(2011-2008)، به راهکارهایی برای برون رفت از این وضعیت اشاره می کند: اساس توسعه در کشورها مبتنی بر جلب مشارکت مردمی است که در معرض برنامه های توسعه قرار دارند و این مشارکت مردمی تحقق نمی یابد مگر با به دست آوردن اعتماد مردم. این فرآیند هم اکنون در ایران خدشه دار شده است، به طوری که شاید مشارکت مردمی در برنامه های توسعه در حداقل وضعیت خود قرار داشته باشد. بخشی از آن به عملکرد دولت بر می گردد که به نظر می رسد در مهار بحران اقتصادی در ایران ناموفق بوده است و بخشی به کنش تاریخی ایرانیان مربوط می شود که به واسطه رویدادهای تاریخی مختلف، چندان به دولت ها اعتماد ندارند و بین منافع خود و دولت، مرزبندی احساس می کنند.

کاهش شدید همبستگی اجتماعی و نابسامانی اقتصادی - اجتماعی و از بین رفتن اعتماد مردم به دولت می توانند یکی از مهمترین دلایل بروز رفتارهای نامطلوب فرهنگی و اقتصادی ما ایرانیان باشد. تقویت همبستگی اجتماعی و گره زدن سرنوشت افراد جامعه به یکدیگر از طرق مختلف می تواند از مهمترین راهکارهایی باشد که در حوزه فرهنگ سازی می توانیم برای آن برنامه ریزی کنیم.

چه می توان کرد؟

محمود امانی، کارشناس ارشد جامعه شناسی، می گوید: متاسفانه هم اکنون به واسطه عوامل مختلف، خردجمعی در ایران به این نتیجه رسیده است که در بحران اقتصادی اخیر، افراد باید برای تامین منافع فردی خود حداکثر تلاش را به خرج دهند. فردگرایی و ارجحیت منافع فردی سبب می شود در بازار عده ای بدون ترحم به ملت، مشتریان و منافع ملی، قیمت ها را تا مواردی به چند برابر افزایش دهند، احتکار کنند و حتی از فروش اجناس شان خودداری نمایند و آنچه که امروز شاهدش هستیم، کم شدن اعتبار اجتماعی برخی از بازاریان به واسطه افزایش غیر منطقی قیمت ها، احتکار و سایر رفتارهای نامناسب جمعی مبتنی بر منفعت طلبی آنهاست. بازاریان باید به این نکته توجه بیشتری داشته باشند و به بهانه تحریم، خود به وسیله ای برای فشار بر مردم و دولت تبدیل نشوند و منافع کوتاه مدت خود را بر منافع ملی مقدم ندانند.

راهکارهای عملی برای کاهش رفتارهای نامطلوب اقتصادی و در نتیجه کاسته شدن از فشارهای مردمی تشدید کننده بحران اقتصادی در ایران، می توانند شامل گسترش آموزش های ویژه و هدفمند و الگوسازی رفتارهای اجتماعی( باز اجتماعی کردن) مطلوب دردانشگاه ها، مدارس، پادگان ها و فضاهای عمومی همانند پارک ها باشند که از طریق تریبون های تخصصی و عمومی، رادیو و تلوزیون ( به عنوان رسانه های بسیار موثر)، اینترنت و سایت های معتبر فارسی زبان، روزنامه ها و مجله ها و در کل رسانه های گروهی، قابل انتقال هستند. از سوی دیگر با درونی  کردن جمع گرایی، جلب اعتماد و مشارکت مردم، تقویت  همبستگی اجتماعی در مردم به وسیله فرهنگ سازی، تقویت روحیه میهن پرستی و ایثار در آحاد جامعه و پیوند فردگرایی با منافع ملی و جمعی و ارایه راهکارهای مناسب اقتصادی از سوی دولت، ما هم می توانیم در آینده نزدیک شاهد باشیم که مردم برای خرید بی دلیل ارز و طلا و انبار سازی ملزومات مهم و غیر مهم خود به فروشگاه ها هجوم نیاورند و به بحران های اجتماعی دامن نزنند.

از یک کلاغ تا چهل کلاغ!


ملانصرالدین در کوچه ای ایستاده بود و به هرکس که از آنجا رد می شد، می گفت در کوچه بالایی آش می دهند. طرف با شتاب به طرف کوچه بالایی می رفت و او می خندید. بعد از مدتی ناگهان به این فکر افتاد که نکند واقعا در آن کوچه آش می دهند و من بی خبرم؟! بنابراین خودش هم دوید تا مبادا آش را از دست بدهد!

شاید در نگاه اول به بلاهت ملا در این حکایت، لبخند بزنیم، اما اگرکمی دقیق تر شویم، می بینیم که این رفتار او خیلی آشناست و خودمان هم بارها آن را بروز داده ایم؛ وقتی که خبری را با آب و  تاب برای کسی نقل می کنیم، بدون آن که از موثق بودن منبع اش خبر داشته باشیم، و اطمینان مان هنگام نقل آن به قدری زیاد است که خودمان هم باورش می کنیم!

پخش یک شایعه در جامعه به همین سادگی است. یک نفر در یک لحظه و بر اساس یک دلیل خاص، حرفی می زند که دیگران، بنا به دلایل مختلف آن را باور می کنند. این حرف به شکل یک خبر، دهان به دهان می چرخد و می چرخد تا یک کلاغش بشود چهل تا. چهل برابر نشان دادن ابعاد یک اتفاق، قدرتی است که تنها از یک شایعه برمی آید، قدرتی که حتی می تواند بارها بیشتر از چند ماه فعالیت پیاپی، تاثیر داشته باشد.

مهم اما مبهم!
منابع مختلف، در تعریف شایعه، جمله هایی کم و بیش مشابه همدیگر می آورند: «وقايع و حوادث مبهمى که اخبار و اطلاعات موثق‌، دقيق و درستى در مورد آن وجود ندارد، يا اطلاعات ناقص و بعضا متناقض از آن در جامعه جريان پيدا مى‌کند، زمينه‌ شکل‌گيرى يک جريان خبرى تخريب کننده، نادرست و غير واقعى به نام شايعه را فراهم مى‌کند.»، «شايعه، خبري از نوع ابتدايي ترين خبرها است که بر پايه هياهويي بي اساس پديد مي آيد.»، «از نقطه نظر مذهبي شايعه معمولا مجموعه اي از غيبت، بهتان و گاه دشنام است که بر اساس نص صريح احکام اسلامي، تصديق هر يک از موارد فوق و يا سکوت و عدم مقابله با شايعه در حقيقت نوعي مشارکت در جرم و دوستي با مجرم اوليه و از گناهان کبيره محسوب مي شود.»،« شايعه،کوششى جمعى است براى تفسير يک موقعيت مبهم ولى جذاب. وقتى که جمعيتى به چيزى به شدت دلبستگى پيدا مى‌کند، شايعه به طور کامل و متنوع توليد مى‌شود. شايعه عموما به توضيح يا تبيين‌هاى تاييد نشده‌اى اطلاق مى‌‌شود که به يک موضوع، واقعه يا مساله عمومى مرتبط است و از شخصى به شخص ديگر منتقل مى‌گردد.»

از نگاه کارشناسان، شايعه درباره مسایلی به وجود می آید که از یک سو برای اکثریت مردم یک جامعه اهمیت داشته باشند و از سوی دیگر اطلاعات کافی و موثقی در موردشان موجود نباشد. بنا به همین تعریف، دوام یک شایعه نیز تا آنجاست که یکی از دو عامل «ابهام» یا «اهمیت» در ارتباط با موضوع آن شایعه، از بین بروند.

ابهام درباره مسایل، با اطلاع رسانی درست و به موقع به مردم، از میان برداشته می شود. بنابراین اگر اعتماد متقابل میان مردم و مسئولان وجود نداشته باشد و رسانه ها نتوانند یا نخواهند اخبار با اهمیت را صادقانه و بی تحریف به گوش مردم برسانند، شرط مهم برای پا گرفتن شایعات و داغ شدن بازار آنها تامین می شود. در واقع اگر مردم از اموری که برایشان مهم  است، به درستی آگاه نشوند، شنیده ها، تصورات و قضاوت های شخصی خودشان را جایگزین اخبار صحیح می کنند و با صحبت کردن درباره آنها در اماکن عمومی، به شایعات دامن می زنند. در نتیجه، ایجاد فضای باز برای فعالیت رسانه ها و احساس مسئولیت مدیران کشور برای توضیح شفاف و قانع کننده در مورد ابهامات موجود، می تواند راهی برای مبارزه با شایعات باشد.

راه دیگر کمرنگ کردن شایعات، از بین بردن میزان اهمیت موضوعات مرتبط با آنها است، به این ترتیب که شایعه را نادیده بگیریم، وانمود کنیم که اهمیت چندانی ندارد، به آن بی توجه باشیم و حتی اگر از ما درباره اش پرسیدند، خیلی سریع با پاسخی نامربوط از آن عبور کنیم.

سونامی شایعات
یکی از عوامل گسترش یک شایعه، معروف یا محبوب بودن افراد درگیر با آن شایعه است. اخبار مربوط به کسانی که مورد توجه مردم هستند، اعم از بازیگر و فوتبالیست و چهره های سیاسی و غیره، با سرعتی غیر قابل وصف در جامعه پخش می شود. همه ما به یاد داریم که فیلم خصوصی منتسب به یک بازیگر زن، چگونه سونامی وار، شهرها و روستاها را در نوردید و به شکلی نجومی به فروش رسید؛ به طوری که اگر بررسی آمار مربوط به آن ممکن بود، شاید به پرفروش ترین فیلم تاریخ سینمای ایران تبدیل می شد!
بیشترین بازدیدهای اینترنتی، از لینک عکس ها و فیلم هایی با عناوینی شبیه این انجام می گیرند: میهمانی خصوصی فوتبالیست های فلان تیم، آخرین عکس های بهمان بازیگر، سوتی فلان مجری صدا و سیما، ناگفته هایی از زندگی خصوصی بهمان شخصیت...

ما با سرک کشیدن به حریم شخصی دیگران و علاقه نشان دادن به بازار اخبار مربوط به آنان، گاهی زندگی خانوادگی، کاری و اجتماعی شان را تا حد فروپاشی و رسوایی، تحت تاثیر قرار می دهیم. چه می شود که تا این حد به دانستن از زندگی آدم های معروف و حتی دوروبری های خودمان - فک و فامیل و در و همسایه!- و سخن گفتن درباره شایعات مربوط به آنها تمایل داریم؟

به‌ نوشته‌ روزنامه «گاردين»، پژوهشگران دریافته اند که داشتن‌ خصوصيات‌ مشترک‌،کمتر موجب‌ دوستي‌ افراد مي‌ شود اما وراجي، بدگویی‌ و شايعه‌ پراکني‌ درباره‌ ديگران‌ بيشتر به‌ دوست‌ شدن‌ آنها منجر خواهد شد‌.‌ ‌به‌ نقل‌ از اين روزنامه‌، روانشناسان‌ دانشگاه‌ ‌‌اوکلاهما‌‌ی امريکا اعلام‌ کرده اند که زدن‌ حرف‌ مفت‌ هم فايده‌ دارد(!) زيرا به‌ دوست‌ شدن‌ افراد کمک‌ مي‌ کند‌.‌

استادان‌ روانشناسي‌ دانشگاه‌ ‌‌اوکلاهما‌‌ از افراد داوطلب‌ خواستند فالگوش‌ بايستند و به‌ صحبت هاي‌ دو نفر به‌ نامهاي‌ براد و مليسا که‌ موضوع‌ گفتگوي‌ اين‌ دو شخصيت‌ خيالي‌، از قبل‌ مشخص‌ شده‌ است‌ گوش‌ دهند‌. سپس‌ از داوطلبان‌ خواسته‌ شد خودشان‌ نيز وارد گفتگوها شوند و درباره‌ مليسا و براد، مواردي‌ را که‌ برايشان‌ خوشايند يا ناخوشايند بود، بازگو کنند‌.‌ دانشمندان‌ دريافتند اگر افرادي‌ که‌ درباره‌ براد و يا مليسا سخن‌ مي‌ گويند در بدگويي‌ و شايعه‌ پراکني‌ عليه‌ آنها مشترک‌ باشند، بيشتر به‌ يکديگر نزديک‌ مي‌ شوند‌.‌

شما خسته از یک روز سخت، در تاکسی می نشینید، سر صحبت را با مسافر بغلی باز می کنید و به این ترتیب، یک گوش شنوا برای درد دل و چه بسا همدردی پیدا می کنید. هر دو شروع می کنید به بدگویی از مسئولان و انداختن تقصیر مشکلات و کاستی های زندگی شخصی تان به گردن آنها. این کار آرامتان می کند، چرا که احساس می کنید نه تنها در بروز مشکلات خودتان تقصیری ندارید، بلکه زیر بار آنها تنها نیستید. در میان همین مکالمات روزمره در تاکسی ها است که اغلب شایعات، قوام و دوام پیدا می کنند و مثل قارچ تکثیر می شوند.

این مردم نازنین!

«رضا کیانیان»، بازیگر و هنرمند محبوب، کتابی دارد با عنوان «این مردم نازنین» که در آن، ماجرای برخوردهایش با مردم را تعریف کرده است. ایشان در یکی از خاطراتش می گوید: «خانم مسنی که به کمک عصا راه می رفت، به همراه دخترش می خواستند با من عکس بگیرند. وقتی ایستادیم و آماده شدیم، ناگهان یادش آمد که عصا در دست دارد. دوست نداشت با عصا عکس بگیرد. خیلی ها این طورند، دوست ندارند ناتوانی ها و نداشته هایشان در عکس به یادگار بماند. این جادوی عکس است. دنبال جایی یا کسی می گشت تا برای چند لحظه عصا را از خودش دور کند. عصا را گرفتم و گفتم اجازه بدهید دست من باشد. من در وسط با عصا و آن دو خانم در دو طرف بی عصا. عکسی به یادگار گرفته شد... سال بعد در ایران چند خانم مرا دیدند و گفتند که من در عکسی، عصای خاله یا عمه شان را به دست گرفته ام. آن عکس را دیده بودند.»

همان طور که این عکس آن قدر دست به دست چرخیده است تا خبرش به صاحب اصلی هم برگشته است، یک شایعه نیز می تواند جامعه را در نوردد و به مکان اول خود بازگردد. گاهی مکان اول تولید یک شایعه، جایی است که صاحبان اش، منافع خاصی از آن شایعه پراکنی می برند، اما چه جور منافعی؟ در یک سیستم شایعه سازی هدفمند، می توانید خبر مورد نظرتان را به سرعت انتقال دهید، بدون آن که کسی بتواند شما را مورد پیگرد قانونی قرار بدهد. از آنجا که شايعه، اعتبار خود را از میزان شيوع خود مى‌گيرد،کافی است با استفاده از ابزارهای ویژه، به انتشار هرچه بیشتر خبر مورد نظرتان کمک کنید. آن وقت است که از هرکس بپرسید چرا فکر می کنی این خبر درست است، می گوید چون همه دارند مى‌گويند! و کسی هم به فکر بررسی منبع خبر نمی افتد. می گویند شايعه مثل آب درياست، يعنى هرچه بیشتر نوشيده شود، بيشتر ايجاد عطش مى‌کند.

جامعه ای که افرادش بیشتر از آن که اطلاعات خود را بر اساس مطالعه و تحقیق دقیق به دست بیاورند، از روش شفاهی و گفتگو برای تبادل دانسته هایشان استفاده کنند، جامعه ای مستعد برای تولید و نشر اکاذیب و شایعات است. وقتی سرانه مطالعه مملکتی، بسیار پایین، و علاقه مردمش به حرف زدن و ارائه اظهار نظرهای کارشناسانه در هر زمینه ای، بسیار بالا باشد، راه برای نفوذ شایعات باز است. هنگامی که اخبار و اطلاعات به روش شفاهی بین افراد جامعه، از یکی به دیگری منتقل می شوند، احتمال تغییر و تحریف آنها بالا می رود، چرا که بازگو کردن درست و مو به موی اتفاقات، به همان شکلی که شنیده شده است، نیازمند حافظه قوی و تهعد داشتن به واقعیت است که در اغلب گفتگوهای روزمره، کاربردی ندارند. از آنجا که از گذشته دور، اطلاع رسانی شفاهی، ابزاری قوی برای ایرانی ها بوده است تا به وسیله آن، فرهنگ، تجربه ها و نظرات خود را به دیگران انتقال بدهند، شایعات نیز می توانند لابه لای این فرهنگ شفاهی، از نسلی به نسل دیگر منتقل شوند؛ چنان که بعضی شایعات در میان ما ایرانی ها، عمری به قدمت تاریخ دارند.

ماجرای ماهی تابه و سوسیس!

ما ایرانی ها ضرب المثل معروفی داریم که می گوید: «نگاه به دست ننه کن، مثل ننه غربیله کن!»، درحالی که این کار یک اشکال بزرگ دارد.
روزی از زن جوانی می پرسند چرا هر وقت که می خواهد سوسیس سرخ کند، سر و ته سوسیس ها را می بُرد و جداگانه در ماهی تابه می اندازد؟ او پاسخ می دهد نمی دانم، مادرم همیشه همین کار را می کرد. پیش مادرش می روند و پرسش را تکرار می کنند. مادر هم می گوید این کار را از مادر خودش(مادربزرگ زن جوان) یاد گرفته است. در نهایت، این مادربزرگ است که راز داستان را آشکار می کند: من ماهی تابه بزرگ نداشتم، مجبور بودم سر و ته سوسیس ها را ببُرم تا در ماهی تابه کوچکم جا بشوند!
اگر چیزی را که می شنویم، حتی بدون تحریف، بازگو کنیم، بدون آن که به موثق بودن منبع یا دلیل آن برای پخش خبر توجه کرده باشیم، ممکن است ندانسته به آتش شایعه ای دامن زده باشیم که می تواند زندگی یک یا چندین نفر را تحت الشعاع قرار بدهد؛ درست مثل آن که کارهای پدران و مادران مان را بدون دانستن دلیل آنها تقلید کنیم.

«شايعه گرچه با مدارک محکم و محکمه پسند، پشتيباني نمي شود با اين حال گسترش مي يابد، چون مردمي که آن را مي شنوند، بازگو مي کنند. آدم ها، ترس و نگرانی خودشان را با بازگو کردن شایعات، التیام می بخشند، چرا که تکرار شایعه، می تواند به معنی یافتن همدرد و همدل باشد. هنگامي که شايعه به سرعت و در سطح گسترده اي منتشر مي شود، به این معنی است که در ميان مردمي که آن را تکرار مي کنند، احساس مشترکی مانند نفرت، ترس و يا اميد گسترش يافته است. حتي مردمي که به شايعه اعتقاد ندارند آن را بازگو مي کنند، زيرا بدين وسيله، امکاني براي بروز هيجانات خود که در غير اين صورت بايد سرکوب شود پيدا مي کنند.»

به نقل از محافل خاله زنکی!

خیلی از اخبار رسمی جامعه، به نقل از «محافل خبری» یا « یک منبع آگاه»گفته می شوند، حال آن که اگر سرنخ خبر را پیدا کنیم، ممکن است به «محافل خاله زنکی» یا «منابع ناآگاه» برسیم!

این بار اگر خبری شنیدید که به درستی اش اطمینان نداشتید، ابتدا آن را از ابعاد مختلف بررسی کنید تا ببینید به لحاظ منطقی، ممکن است یا نه. اخیرا یکی از مسئولان ادعا کرده است که همشهریانش، با دو روز تحریم گوگل و جی میل، 400 میلیون دلار ضرر مادی به این شرکت وارد کرده اند، درحالی که با توجه به جمعیت شهر و یک محاسبه ساده، به این نتیجه می رسیم که مردم آن شهر در حالت عادی می بایست اقلا روزی هزار دلار، خرج اینترنت می کرده اند تا چنین محاسبه ای درست از کار در بیاید، آن هم در صورتی که همه جمعیت شهر، کاربر فعال اینترنت بوده باشند و طی 24 ساعت، فرصت کافی برای خرج کردن 1000دلار پای رایانه هایشان را هم داشته باشند!

در مرحله بعد، دقت کنید تا بفهمید شیوع آن شایعه به نفع کدام افراد و گروه ها است. توجه به این نکته، به تنهایی، می تواند پاسخگوی بسیاری از پرسش های شما درباره آن شایعه باشد!

بخش دوم

«شنیده ای قرار است دوباره همه چیز را کوپنی کنند و باید به خاطر یک حلب روغن و دو کیلو گوشت توی صف بایستیم؟»
«می گویند قرار است یارانه ها را حذف کنند و قیمت ها همین طور بالا بماند. از اول هم منظورشان همین بود. مردم را با یارانه سرگرم کردند تا گران شدن تدریجی قیمت ها را حس نکنند!»
« همکارم می گفت قبل از اجلاس سران در تهران، به صاحب سوپرمارکت سر کوچه شان، پنج میلیون تومان داده اند تا برود سفر و توی شهر نباشد!»

همین امروز هم اگر سوار تاکسی، اتوبوس یا مترو بشوید از این دست جملات می شنوید، اما شایعه سازی، کار امروز و دیروز نیست و از آنجا که امری است اجتماعی، قدمتی به درازای زندگی بشری دارد. با جستجو در تاریخ، به نمونه های جالبی از شایعات برمی خوریم که در مقاطع خاص به مقاصد مختلفی ساخته شده اند.

خزنده یا گزنده؟!

شایعه می تواند«خزنده» باشد، یعنی مردم آن را پچ‌پچ كنان و در گوشي به يكديگر منتقل كنند تا آن که به آرامی در همه جا منتشر شود. شایعه می تواند« تند و سريع» هم باشد، مثل آتش در خرمن. اين نوع شايعه‌ در زماني كوتاه، گروه وسيعي را تحت پوشش مي‌گيرد، بار هيجاني و عاطفي فراوان دارد و احساساتی مانند وحشت، خشم و خوشحالي ناگهاني ايجاد مي‌كند، بنابراین موجب بازتاب فوري مي شود، مثل اخبار مربوط به حوادث و فجايع یا پيروزي ها و شكست‌ها در زمان جنگ.

به گفته بازتاب، زودباوری مردم ایران و علاقه آنها به شنیدن اخبار باورنکردنی، باعث می شود راه برای شایعه پراکنی، عوام فریبی و سیاست های عوامانه در کشور ما باز باشد. هزاران ایرانی، حتی در طبقه اِلیت (نخبه) جامعه، شایعه انداختن لوگوی شرکت پپسی روی کره ماه را باور کرده بودند، شایعات دیگری مثل رويت تصوير شخصیت ها در کره ماه، بمباران هسته‌اى ايران، وقوع زلزله مهيب در تهران و يا شايعه اموال و دارايى‌هاى آن چنانى مسوولان کشور از دیگر شایعات رایج در ایران بوده اند. البته ممکن است یک شایعه، ناشی از شوخی ساده فرد یا افرادی باشد که شایعه پراکنیِ آنها به طور اتفاقی فراگیر می‌شود. چند سال پیش، در یکی از روزنامه ها، خبر کج شدن برج میلاد و سال بعد از آن، خبر تردد یک اتومبیل گران قیمت از جنس طلا در خیابان های تهران چاپ شد. اینها دروغ های 13 فروردین بودند اما از آنجا که به طور دقیق به دروغ بودن شان اشاره نشده بود، به شکل اخباری مستند، به سرعت پخش شدند، غافل از آن که تصاویر مربوط به اتومبیل، بعد از چسباندن ورقه های مخصوص طلایی رنگ روی آن تهیه شده بود و تصاویر برج میلاد با ترفندهای عکاسی و فوتوشاپی!

نمونه های تاریخی

اسرائيليات موجود در برخى كتب كهن اسلامى يا شايعه به صليب كشيده شدن حضرت عيسى مسیح(ع)، از قدیمی ترین شایعات تاریخ به حساب می آیند. حتی یک جور شایعه هست که اسم مخصوص به خودش را هم دارد و به آن می گویند «قذف»، یعنی شایعاتی که در پى جدايى بين زن و شوهر برای هتک حرمت و بدنام کردن يکى از آنها ساخته می شود. حادثه افک که در آيات دهم تا بیستم سوره نور نقل شده است، در خصوص يکى از اين شايعات است. مفسران در شان نزول اين آيات گفته‌اند که يکى از همسران پيامبر اکرم (ص) مورد تهمت ناموسى قرار مى‌گيرد.(در برخى کتاب ها او را ماريه قبطيه و در کتب اهل‌ سنت، عايشه دانسته اند.) مسلمانان از اين مساله سخت ناراحت مى‌شوند تا آن که آياتی نازل مى‌شود که در آنها مومنانى که فريب اين تهمت را خورده اند و تحت تاثير قرار گرفته اند، مورد سرزنش قرار می گیرند. خداوند متعال مى‌فرمايد: چرا هنگامى که اين تهمت را شنيديد، مردان و زنان با ايمان نسبت به خود (وکسى که همچون خود آنها بود) گمان خير نبردند؟ چرا نگفتند که اين دروغى بزرگ و آشکار است؟ چرا چهار شاهد برا‌ى آن نياوردند؟ اکنون که چنين گواهانى نياوردند، آنان در پيشگاه خدا دروغگو هستند.

امپراتوران روم باستان، عده اي را با عنوان قراولان شايعه(همان خبرچین خودمان!) به کار گرفته بودند که وظیفه شان، رفتن به ميان مردم و گزارش کردن شنيده هاي خود به امپراتور بود. ماجراهاي روزمره اي که به اين صورت به قصر مي رسيد محک خوبي براي سنجش افکار عمومي می شد.

«ويرژيل»، شاعر رومي يک قرن قبل از ميلاد مسيح، شایعاتی که بعد از شیوع طاعون، دهان به دهان نقل می شد - از جمله اين که شايعه شده بود چاه ها به سم آلوده شده اند-  را به صورت دراماتيک توصیف کرده است. او مي گويد شايعه، پيام آور اشتباه و شرّ و تيزپاترين بلاهاست که در دل ها وحشت افکنده و در حين انتشار قدرت مي گيرد.

شایعات تاکتیکی!

حتما شنیده اید که در دوران صدر اسلام، دشمنان پیامبر در جنگ احد، شایعه کردند که ایشان به شهادت رسیده است تا در میان مسلمانان، ناامیدی و ضعف ایجاد کنند. جنگ روانی، ایجاد تفرقه و  تضعیف روحیه دشمن، طی سال ها و قرن های بعد، همچنان یکی از اهداف شایعه پراکنی در کشورهای متخاصم و درگیر با یکدیگر است. این دست شایعات، جزو «شايعات شناور» طبقه بندی می شوند، یعنی شایعاتی که هروقت شرايط را مساعد ببینند، قوت مي‌گيرند و در غير اين‌صورت مخفي مي‌مانند تا موقعيت فراهم شود. اخبار و مطالبي كه در جنگ ها پيرامون آلوده ‌سازي آب، وحشيگري دشمن در برخورد با زنان و كودكان و مانند آن پخش مي شود، از اين نوع شايعه‌ها است.

در تاريخ هشتم ژوئن 1941، وزير تبليغات آلمان، دکتر گوبلز، ضمن چاپ مقاله‌‌اى درخصوص جزيره کرت به طور ضمنى اشاره کرد که ارتش آلمان در ابتدا قصد حمله به انگلستان را دارد و سپس روسيه، در حالى که نقشه اصلى بر مبناى هجوم به مسکو بود!

پس از اشغال منطقه غزه توسط صهيونيست‌ها در سال 1366 شايعه شد که مسيحيان از حاکمان اشغالگر خواسته‌اند که مسجد بزرگ غزه به کليسا تبديل شود. هدف از شایعه، ايجاد شکاف در میان فلسطينيان از طريق تحريک احساسات دينى آنها بود. این تاکتیک شناخته شده، بر شایعه سازی استوار است؛ همان سیستم«تفرقه بیانداز و حکومت کن!» که علاوه بر میادین جنگی، می تواند در حوزه های کوچک تری مثل روابط میان دو طایفه، دو گروه یا دو همسر نیز به کار گرفته شود.

«آلپورت» و «پستمن»( نخستین تحلیلگران علمی شایعه) در مورد شایعه با اهداف نظامی، مثال جالبی آورده‌اند: سربازي در جنگ جهاني اول به دست نيروهاي آلماني اسير شد. او پيامي به خانواده‌ خود فرستاده بود و گفته بود كه تمبر پستي نامه ارسالی او را نگه دارند. از آنجا كه خانواده او مي‌دانستند وي هيچ تمايلي به گردآوري تمبر نداشته است، از اين تقاضا تعجب كردند و دست به كاوش زدند، وقتی تمبر را جدا كردند، دیدند سرباز پشت آن نوشته است که اسير كنندگان، زبان او را بريده‌اند. اين شايعه در جنگ جهاني دوم نيز رواج پیدا کرد، در حالی که به دو دليل شايعه غلطی بود: نخست آن که نامه‌ هاي اسراي جنگي فاقد تمبر پستي بودند و ديگر آن كه اگر کسی پس از بريده شدن زبان اش، تحت عمل جراحي فوري قرار نگيرد، در اثر خونريزي خواهد مرد!

شیرینی با طعم چسب زخم!
علاوه بر اهداف نظامی، شایعه می تواند اهداف فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و غیره را نیز دنبال کند. به طور کلی، شایعات قدرت مانور زیادی در حوزه های مختلف دارند که بنا به شرایط، واکنش مسوولان و زودباوری مردم هر جامعه ای، گستردگی و تاثیر آنها متفاوت است.

در حوزه اقتصاد، هدف از شايعه، ايجاد نگرانى و ترس درباره بازار، به ويژه در زمان های بحران و جنگ است که می تواند به نفع گروه های خاصی تمام شود. زمانی در آمريکا شایعه شده بود که رستوران های مک دونالد به محتواى ساندويچ‌هاى  خود کرم هايى اضافه مى‌کند تا پروتئين آنها افزايش يابد. در پى اين شايعه تعداد زيادى از مردم به خاطر حفظ سلامتى خود از خريد ساندویچ مک دونالد خوددارى کردند و مديريت اين رستوران، هزاران دلار هزینه کرد تا بر اين شايعه ويرانگر غلبه کند. چند سال پیش درباره یکی از قنادی های معروف تهران شایعه شده بود که چسب زخم آلوده ای در یکی از کیک های آن پیدا شده است، شایعه ای که می تواند از سوی رقبا یا یک دشمن شخصی به منظور ضرر زدن به صاحب قنادی ساخته شده باشد.

محیط مناسب برای رشد شایعه

دکتر لیلا فلاحتی، متخصص علوم اجتماعی در حوزه توسعه، درباره شرایط مناسب برای رشد یک شایعه می گوید: شایعه پراکنی ممکن است در هرکجا اتفاق بیافتد. چه در نهادهای مهم کشور و چه در سطح خانواده ها، هرجا که بعضی مسایل، دچار ابهام باشند، راه برای حرکت شایعات باز می شود. در هر کشوری، یک سری از مسایل، تبدیل به مسایل مهم روز می شوند که اگر منابع خبری قابل اطمینان و دقیقی درباره آنها وجود نداشته باشد، شایعاتی درباره شان ساخته می شود، مثل نوسانات اخیر قیمت ارز و طلا در کشور ما، که از یک طرف برای مردم مهم است و از طرف دیگر، روند روشن و مشخصی ندارد. کسی به شایعات راجع به قیمت دمپایی پلاستیکی توجه نمی کند، اما اگر شایعه شود که نرخ دلار، قرار است به 4 هزار تومان برسد، عده محدودی که به رانت های خبری دسترسی دارند، درستی آن را بررسی می کنند و دیگران چون اطلاعات درست و دقیق ندارند، به شایعات پناه می آورند، چون این مساله برای همه مردم اهمیت دارد.

شایعات به هنگام وقوع بحران های اجتماعی، شانس بیشتری برای گسترده شدن پیدا می کنند. آیا این موضوع، به معنی تخلیه استرس مردم از طریق بازگو کردن شنیده های آنها برای همدیگر است؟ دکتر فلاحتی معتقد است: شاید شما به خاطر تخلیه استرس تان درباره مسایل مهم و مبهم با دیگران صحبت کنید، اما در نهایت، پخش کردن شایعه در مواقع بحرانی، به معنی انتقال استرس در سطح جامعه است. البته این نکته، بستگی فراوان به موضوعی دارد که شایعه حول محور آن می چرخد. به عنوان مثال، اگر شایعه درباره مسایل اقتصادی یا امنیت اجتماعی باشد، از آنجا که اینها مسایل مبتلا به جامعه هستند، می تواند استرس زیادی تولید کند اما گاهی شما یک جامعه آرام دارید که مستعد پاگرفتن چنین شایعاتی نیست. در این جامعه، شایعات، بیشتر در مورد بازیگران و افراد قابل توجه برای مردم شکل می گیرد و استرسی هم به همراه ندارد. به طور کلی شایعه در جوامع بحران زده راحت تر رشد می کند، از طرف دیگر بحران نیز زمانی که منابع اطلاعاتی موثقی وجود ندارند و یا کنترل آنها ممکن نیست، شدت می گیرد.

سوار بر موج شایعات
کدام گروه ها از شایعه پراکنی سود می برند؟ دکتر فلاحتی در پاسخ به این پرسش می گوید: اقشاری هستند که از سوار شدن بر روی موج شایعات، منافع خودشان را تامین می کنند، منابع مالی شان را گسترش می دهند، موقعیت های زندگی و حتی میزان قدرت شان تغییر می کند. اینها کسانی هستند که گاهی خودشان با درست کردن حباب خبری، به شایعات دامن می زنند. در بازار خرید و فروش دلار و سکه، واسطه ها بیشترین سود را از شایعات می برند.

آیا می توان گفت بعضی گروه های اجتماعی، شایعه سازان و شایعه پردازان قوی تری هستند، به عنوان مثال رشد شایعات درمیان زنان و مردان، یا در میان گروه های سنی مختلف، با یکدیگر متفاوت است یا نه؟ دکتر فلاحتی، متخصص توسعه و جنسیت از کشور مالزی، به بعضی از این طبقه بندی ها اشاره می کند: این مساله، کلان تر از آن است که بخواهیم به یک قشر خاص، منسوب اش کنیم. شایعه سازی جنسیت ندارد، اما ممکن است در گروه های شغلی یا سنی مختلف، تفاوت های معناداری پیدا کند. همان مثال بازار ارز و طلا را در نظر بگیرید. بی تردید، شایعات مربوط به قیمت ها در بازار لوازم خانگی و لوازم صوتی و تصویری بیشتر تاثیرگذار است، تا بازار مبل. زیرا بازار لوازم خانگی، نسبت به بازار مبل، وابستگی بیشتری به به قیمت دلار و بازارهای خارجی دارد. در یک تقسیم بندی دیگر، شاید بتوان گفت که گروه های سنی مختلف یا زنان و مردان، هرکدام به مسایلی که مختص خودشان است، توجه بیشتری دارند، مثلا شایعه کناره گیری علی کریمی از فوتبال، بی شک در گروه سنی خاصی که اغلب شامل مردان جوان و نوجوان است، مخاطبان بیشتری پیدا می کند.

قدرتی در خدمت کنترل بحران

شایعه، همیشه از روی ضعف و بی اطلاعی نیست، بلکه می تواند قدرتی باشد در خدمت آرام کردن شرایط بحرانی. به عنوان مثال وقتی بشنویم که قیمت دلار ممکن است به 5000 تومان برسد، از این که بتوانیم آن را با قیمت 3000 تومان تهیه کنیم، خشنود هم خواهیم شد! از طرفی ما دوست داریم درباره اتفاقاتی که دلمان می خواهد بیافتند، حرف بزنیم، زیرا امیدواریم که با نقل شدن حرف ها و پخش اخبار مربوط به آن مساله، امکان اتفاق افتادنش بالا برود. اگر از کسی بدمان بیاید، از شایعات ناخوشایند و منفی راجع به او استقبال می کنیم و اگر به کسی علاقه مند باشیم، حتی واقعیت های ناخوشایند مربوط به او را نمی پذیریم. اگر دلخوشی های مقطعی و کاذب ناشی از پخش شایعات و تاثیرگذاری مثبت آنها را در برخی اتفاقات کنار بگذاریم، در مواجهه با همه اخبار غیرموثق باید هوشیار باشیم. دکتر لیلا فلاحتی درباره روش های مقابله با شایعات می گوید:باید به حجم شایعه فکر کرد و عقلانیت خود را به کار انداخت. تجربه های قبلی هم در نوع واکنش شما در برابر یک شایعه تا حدودی موثر است. فرض  کنید که به بازار می روید و به شما می گویند اگر فلان جنس را الان به قیمت 3500 تومان نخری، فردا باید 5000 تومان بخری. با توجه به تجربه های قبلی و عقل و منطق خودتان، ممکن است فکر کنید طرف غلو می کند و قیمت آن کالا از 4000 تومان بیشتر نخواهد شد. اگر فردا به بازار بروید و ببینید قیمت اش به 6000 تومان رسیده، اعتمادتان را به تجربه های قبلی و شرایط اقتصادی مملکت از دست می دهید و مستعد پذیرش شایعات می شوید. رسانه ها و مسئولان، نقش مهمی در کنترل و مدیریت شایعات دارند، مثلا برای مقابله با شایعه نوسانات ارز، هیچ برخوردی کارآتر از آن نیست که بانک مرکزی، نرخ ها را صریح و شفاف اعلام کند. دولت با تقویت رسانه ها می تواند اخبار درست را پیش از دیگران به گوش مردم برساند، اما اگر رسانه ها خبری را اعلام کنند اما در عمل، اتفاق دیگری بیافتد، مردم به قضاوت های شخصی خودشان روی می آورند.

قصه های شیرین در قهوه های تلخ!


خیلی خوب است که تمام مشکلات یک نفر طی چند روز به خوبی و خوشی حل بشوند و بروند پی کارشان، اما عجیب است که این اتفاق، فقط با نوشیدن یک فنجان قهوه بیفتد. روزگاری، شاهان قاجار، با خوراندن یک فنجان قهوه آلوده به سم، موسوم به قهوه قجری، دشمنان خود را از سر راه برمی داشتند. اما برعکس، در روزگار ما فنجان قهوه ای هست که بعضی ها معتقدند همه گرفتاری های آدم را برطرف می کند. آنها حاضرند پول های کلانی خرج کنند و تنها یک فنجان از این قهوه جادویی بنوشند، قهوه ای که یک راز بیشتر ندارد، تلخ است، اما نه مثل حرف حق. تلخ می نوشی و شیرین می شنوی، شیرین مثل وعده و وعید سر خرمن، مثل دروغ های مصلحتی، مثل امیدهای تازه.

کافی است یک مشت اسکناس بدهی، نیت کنی و بعد از نوشیدن قهوه، فنجان را روی نعلبکی برگردانی. آن وقت است که هزار نقش و نگار می افتد در میان پیچ و تاب های ردپای قهوه روی نعلبکی سفید؛ پیچ و تاب هایی که هر کدام حکایت از یک گره ناگشوده در زندگی تو دارند و کلید تمام این پیچیدگی ها را هم همانی دارد که قهوه را تعارفت کرده است. به همین سادگی!

بازار داغ رمال ها

سرهنگ مهرداد امیدی، معاون مبارزه با جعل و كلاهبرداري پليس آگاهي ناجا، اعلام کرده است در سال گذشته و سه ماهه نخست سال جاري، 191 رمال در كشور دستگير شده اند که 90 تن از آنها مرد و 22 تن زن بوده‌اند. ارزش ريالي كلاهبرداري اين رمالان، يك ميليارد و 300 ميليون ريال برآورد شده است. بعضی از آنها به اشکال دیگری نیز از مراجعان خود سوء استفاده کرده اند که اخبارشان، هر روز در رسانه ها تکرار می شود. چگونه است که با تکرار هر روزه این اخبار، باز هم بازار فالگیرها و رمال ها داغ است و نانشان توی روغن؟ بی تردید، عرضه و تقاضا در این بازار، ارتباط تنگاتنگ دارند؛ هر چقدر که مردم بیشتر به شنیدن آینده از راه های عجیب و غریب، علاقه نشان بدهند، سودجویان و فرصت طلبان هم بیشتر به این فکر می افتند که با پاسخ دادن به علاقه آنها، جیب خودشان را پر کنند و هر چقدر وضع کسانی که ادعا می کنند علم غیب دارند، بهتر بشود، بیشتر توان فریفتن مردم ساده لوح و تبلیغ برای خودشان را پیدا می کنند، تا جایی که این روزها فالگیرها برای خودشان برو و بیایی دارند، کارت ویزیت چاپ می کنند و نوبت های چند ماهه می دهند.
فالگیر شهر سوخته
طالع بینی های ایتالیایی و چینی و هندی و ژاپنی و مصری، فال پرنده و درخت، طالع بینی از روی امضا یا گروه خونی، فال پنیر(که بر اساس نوع پنیر مورد علاقه شما، شخصیت تان را قضاوت می کند!)، فال قهوه اینترنتی که باید برایش نیت، و سپس روی عکس فنجان کلیک کنید(!) تا پنج شکل سرنوشت ساز شما را به همراه معانی شان نشان بدهد!...

اشتیاق آدم ها برای دانستن از آینده، موضوع تازه ای نیست. در طول تاریخ، پیشگویانی مثل نوستراداموس همواره مورد توجه بوده اند، چه از طرف کسانی که باورشان داشته اند و برای باور خود، مستنداتی از میان گفته های آنان جور کرده اند، چه از طرف کسانی که ردشان کرده اند و به واقعیت درآمدن پیشگویی های آنان را به پای اتفاق و تشابه و تعبیرخاص مخاطب گذاشته اند. در میان بقایای شهر سوخته - شهری باستانی در 56 کیلومتری زابل- یک چشم مصنوعی 5000 ساله کشف شده است که باستان شناسان، آن را به زنی که یا فالگیر بوده است و یا کاهن، نسبت می دهند. این چشم که در ساخت آن از نوعی قیر و رگه های طلا استفاده شده است، دیگران را میخکوب، و چشمانشان را خیره می کرد و باعث می شد آنها قدرت ماورایی زن پیشگو را تایید کنند.
فال قهوه به معنای خواندن و تفسیر نشانه های بازمانده قهوه در فنجان نیز ریشه در هنر تفسیر تفاله چای در چین باستان دارد. راهبان چینی با بررسی نقوش ایجاد شده در قسمت داخلی زنگوله های معبد به پیش بینی آینده می پرداختند و به خاطر همین، فرم زنگوله را برای فنجان های بدون دسته چای خوری به کار بردند. این شیوه پیشگویی بعدها نزد اعراب و با استفاده از تفاله قهوه مرسوم شد و سال ها پس از آن به اروپا سرایت کرد. در بسیاری از آثار ادبی کلاسیک، به هنر خواندن نشانه های داخل فنجان اشاره شده است که از جمله آنها می توان به کتاب «بر گرداگرد آتش ذغال سنگ»، منتشر شده در سال ۱۷۳۱، اشاره کرد:« ما مادر- ساحره هایی داشتیم که کارشان پیشگویی سرنوشت آدمها با پخش کردن قهوه و چای بود.»
فال قهوه، خواندن و تفسیر نشانه ها توسط واسطه ای است که از قهوه مانند گوی بلورین فالگیرهای کولی استفاده می کند. خواندن علایم چای و قهوه به نام «تاسیوگرافی» شناخته می شود که از لغت عربی «طاسه» به معنای فنجان گرفته شده است. فال بینی با قهوه به خصوص در میان اهالی یونان، ایران، ارمنستان، روسیه و یوگسلاوی رواج دارد.

خانم ها بیشتر از آقایان، طرفدار فال هستند، زیرا آنها به آینده بیشتر توجه دارند، اما آقایان معمولا در زمان حال زندگی می کنند. بر اساس نتایج آماری که گروه تحقیقات رسانه ای روزنامه همشهری در سال 1387در تهران انجام داده است، 42 درصد از مردم معتقدند که فالگیرها آینده را پیشگویی می کنند و 32 درصد گفته اند مردم به علت نگرانی از آینده خود فال قهوه می گیرند.

یادداشت های دختر فالگیر
یک دختر فالگیر در وبلاگ یادداشت های روزانه خود، داستان فالگیر شدنش را این طور تعریف کرده است: وقتی هجده سالم بود، خیلی دوست داشتم بدانم با چه کسی ازدواج می کنم و شوهرم چه تیپ آدمی خواهد بود. هر شب آن قدر به این موضوعات فکر می کردم تا خوابم می برد. می دانستم فالگیرها می توانند جواب سوالم را بدهند اما آن زمان، رفتن یک دختر پیش فالگیر در شهر ما اصلا کار پسندیده ای نبود. بنابراین من پیش هیچ فالگیری نرفتم، تا این که در دانشگاه شهر دیگری قبول شدم. درآن شهر بود که توانستم برای اولین بار با دوستانم به یک فالگیر مراجعه کنم. آن فالگیر، دختر جوانی بود و تمام تصورات من را که خیال می کردم با پیرزنی در مایه های «جادوگر شهر اُز» رو به رو می شوم، به هم ریخت. او برای من قهوه آورد و وقتی نوشیدم، از روی فنجان، چیزهایی درباره آینده ام گفت. این، سرآغاز مراجعات هفتگی من به فالگیرها بود. اگر یکیشان می گفت همسر آینده ات قدبلند است، هر مرد قدبلندی را می دیدم، به خودم می گفتم همین است! اگر می گفتند شکم بزرگی دارد، فقط به شکم آدم ها دقت می کردم!

کم کم خودم هم به این کار علاقه مند شدم. من عاشق ارتباط با مردم و شنیدن حرف های آنها بودم، خیلی دوست داشتم ذهن دیگران را بخوانم و پای درددل شان بنشینم. دیدن افراد مختلف و زندگی های مختلفی که از خط و خطوط فنجان به آنها پی می بردی همیشه برایم جذابیت داشت. بنابراین پیش خانمی که علاوه بر گرفتن فال، این کار را آموزش می داد رفتم. او معنی اشکال مختلفی را که در فنجان قهوه می افتد به من یاد داد و گفت علاوه بر دانستن این معانی، تو باید حس ششم خودت را تقویت کنی و به واکنش های مخاطبت دقت داشته باشی، از نوع نگاه و حرکات صورتش می فهمی داری در مسیر درستی حرف می زنی یا نه. البته در حال حاضر، این کار حضرت فیل است، چون اغلب خانم هایی که پیش ما می آیند، ابروهایشان را تاتو(خالکوبی) و پیشانی شان را بوتاکس کرده اند و نمی شود تغییر چهره شان را تشخیص داد و احساس شان را خواند!  

در آن روزها چند بار برای اطرافیانم فال گرفتم و درست از آب در آمد. می دانستم اگر حرف اشتباهی بزنم اعتبارم را از دست می دهم، اگر هم حرفم درست از کار در بیاید، ممکن است باعث ایجاد اختلاف و مشکل در زندگی دیگران بشوم. پس باید حواسم را خیلی جمع می کردم. گاهی از خودم می پرسیدم اگر درآمد فالگیرها زیاد است، پس چرا خیلی هایشان وضع مالی مناسبی ندارند؟ بعد به این نتیجه می رسیدم که معمولا زنانی به سراغ این کار می روند که مشکلات خاصی دارند و منبع درآمد مناسبی هم ندارند؛ در واقع تمام درآمدشان صرف  همان مشکلات خاص می شود. شاید هم فال گرفتن، کاری است که پولش را باد می برد! البته بعدها برای تکمیل آموزش، پیش خانم فالگیری رفتم که خیلی پولدار بود، چند کارگر در خانه  داشت، به مشتری هایش وقت می داد و هر روز برای 15 نفر بیشتر فال نمی گرفت.
در ترم های بعدی دانشگاه و وسط دوره های افسردگی و بی انگیزه بودن، دوستانم پیشنهاد کردند فال بگیرم و پول دربیاورم. اول برای دوست دوستم فال گرفتم، بعد برای دوستان او و... وقتی به خودم آمدم، بدون آن که تصمیم خاصی داشته باشم، یک پا فالگیر شده بودم.

از شمال تا جنوب شهر
محمدرضا زمان فشمی، کارشناس ارشد جامعه شناسی، درباره دلیل روی آوردن افراد یک جامعه به خرافات و فال می گوید: این یکی از واقعیت های جامعه امروز ما است. می بینید که روش های متنوعی برای فال گرفتن به وجود آمده است، کتاب های طالع بینی زیادی ترجمه و تالیف می شوند که فروششان بالاست و حتی در اینترنت هم، سایت های طالع بینی طرفداران بسیاری دارند. بازار این مسأله در جامعه ای رونق پیدا می کند که افراد آن، توانایی برآورده کردن نیازها و خواست های خود از راه های معمول را ندارند و امور بیشتر بر پایه روابط پیش می رود، نه ضوابط. وقتی مردم نمی توانند طی یک روند مشخص و براساس تلاش خود به اهداف اقتصادی و اجتماعی یا حتی خواست های قلبی شان از قبیل ازدواج و طلاق برسند، به خرافات و فال روی می آورند. در این جوامع، مسوولان نیز قدرت یا توجه کافی برای رسیدگی به مشکلات مردم را ندارند.

آیا طبقه اجتماعی، میزان تحصیلات یا سطح فرهنگی افراد در اعتقاد آنان به فالگیرها موثر است، گو این که در میان مراجعه کنندگان به فالگیرها، همه جور آدمی را می شود دید؟ جامعه شناس جوان به نکته جالبی اشاره می کند: موج داستان از شمال تا جنوب شهر متفاوت است، به طوری که در شمال شهر بیشتر به فال گرفتن و در جنوب شهر بیشتر به دعانویسی گرایش دارند.

عوام الناس در پی کدام خوشبختی گمشده اند که آن را نزد فالگیرها جستجو می کنند؟ دانش آموخته دانشگاه تهران، در پاسخ به این پرسش می گوید: شنیدن سخنان امیدبخش از زبان یک فالگیر، برای مدتی هرچند محدود، به افراد نوعی رضایت خاطر درونی و امید به آینده می دهد اما جنبه منفی قضیه این است که آنها را به سوی خرافه پرستی بیشتر و پذیرش این موضوع که انسان موجودی منفعل و بی اراده است و در زندگی خود نقش چندانی ندارد، سوق می دهد.

علاوه بر این آسیب های فردی، اعتقاد به خرافاتی مانند فال قهوه و چای، چه تبعات اجتماعی می تواند در پی داشته باشد؟ آقای زمان فشمی پاسخ می دهد: رواج خرافه گرایی، مردم را از واقعیات زندگی دور می کند و باعث می شود آنها برای حل مشکلات شان به رویا و توهم روی بیاورند. در چنین وضعیتی، کارآیی افراد کاهش پیدا می کند، نیروی انسانی به هدر می رود و جامعه از حرکت و پویایی باز می ماند.

قهوه  بیست و پنج هزار تومانی!


به خانه زن فالگیری می روم که درباره اش گفته بودند: «این یکی با بقیه فرق دارد، هوای خانه اش سنگین است. همه جای خانه، گربه ها برای خودشان راه می روند. انرژی خاصی در فضای آنجا حس می کنی، انگار واقعا با عوامل ماورایی ارتباط دارد!...» اما من به محض ورود، می فهمم این زن میانسال هم یکی است مثل بقیه فالگیرها. انگار متوجه شده است اعتقادی به حرف هایش ندارم، برای همین، پیش از آن که من چیزی بگویم، خودش سر حرف را باز می کند: وای خدای من! عجب هاله منفی دور و برت هست! از دو نسل قبل دست به هرکاری زده اید، نشده. پدربزرگت خیلی دشمن داشته و آنها در کارتان گره انداخته اند. بگذار یک فنجان قهوه بیاورم تا بفهمم چه کار می شود کرد!

بیست و پنج هزار تومان برایم آب می خورد، یک فنجان قهوه به اضافه یک مشت حرف متناقض و درهم که خودم می توانستم جملاتی حرفه ای تر از آنها را ردیف کنم. پشت سر زن، روی اجاق گاز آشپزخانه کوچکش، یک قابلمه خیلی کوچک می بینم که پلویش را در آن دم کرده است. اندازه قابلمه نشان می دهد که او تنها زندگی می کند. شاید این امواج غصه ها و تنهایی های زن باشد که هوا را سنگین کرده است. «نادر نادرپور» شعری دارد که به خوبی می تواند زندگی خزان زده ای را که پیش چشم دارم، به تصویر بکشد:
...کف بین پیر باد درآمد ز راه دور
پیچیده شال زرد خزان را به گردنش
آن روز، میهمان درختان کوچه بود
تا بشنود راز خود از فال روشنش
در هر قدم که رفت، درختی سلام گفت
هر شاخه، دست خویش به سویش دراز کرد
او دست های یک یکشان را کنار زد
چون کولیان نوای غریبانه ساز کرد...
شب همچو آبی از سر این برگ ها گذشت
هر برگ، همچو پنجه دستی بریده بود
هر چند نقشی از کف این دست ها نخواند
کف بین باد ، طالع هر برگ، دیده بود!

نسيم بهشت


عاقد، چند بار  تاکید می کند، جوری که به نظر می رسد خودش هم دلسوخته ماجراست! اینجا دفتر ثبت ازدواج است، نه طلاق، اما لابد سردفترش بهتر از ما می داند که در محضرهای طلاق چه می گذرد. برای همین این قدر تاکید دارد که اگر بین زن و شوهر اختلافی به وجود آمد، آن را بین خودشان حل کنند و تا می توانند از کسی مشورت نخواهند، به خصوص خانواده های طرفین. اولین بار است که می شنوم کسی اصل مشورت را زیر سوال می برد! مدتی طول می کشد تا عاقد، بعد از خواندن خطبه عقد، دوباره روی حرف اولش تاکید و آن را این طوری تکمیل کند که اگر هم مورد خاصی پیش آمد و مجبور به دخالت دادن دیگران شدند، حتما این کار را پیش یک مشاور خانواده انجام بدهند و مشکلشان را برای هرکسی بازگو نکنند.

البته مشخص بود این حرف به آن معناست که پادرمیانی خانواده های یک زوج، نمی تواند در حل اختلافاتشان کارآمد باشد، زیرا اغلب، هریک از آنان منافع و مصالح طرف خود را در نظر می گیرند، نه جانب عدل و انصاف را. نتیجه بسیاری از مشاوره های غلط و جانبدارانه ای که اطرافیان زوج های جوان به آنها می دهند، چیزی به جز محضر طلاق نیست. اینجاست که نتیجه می گیریم «وامرهم شورا بینهم»،  مشورت با همه کس را در برنمی گیرد و مانند«لااله»، حتما «الاالله»ی به دنبال دارد.

مشورت یا دهن بینی؟

«تینا» دختر جوانی است که از مشورت کردن، نتیجه خوبی به دست نیاورده است. او می گوید: خودم می دانم آدم دهن بینی هستم. حتی وقتی از چیزی خوشم می آید، اگر دیگران بگویند آن چیز خوب نیست، نظرم عوض می شود. تا وقتی این اظهار نظرها و تحت تاثیر بودن های من، مربوط به مدل مانتو و کیف و کفش می شد، اشکالی وجود نداشت، اما ماجرا از آنجا شروع شد که برایم خواستگاری با شرایط مناسب آمد. او پسر خوب، تحصیلکرده و معقولی بود، اما در نگاه اول به دلم ننشست. می دانستم به تشویق اطرافیانم احتیاج دارم تا بتوانم تصمیم عاقلانه ای بگیرم. تیپ و قیافه، چیزی نبود که به خاطرش بخواهم به یک جوان خوب، جواب رد بدهم. اما یک روز یکی از دوستانم آن جوان را دید و جلوی  خود او گفت: وای... شما که اصلا به هم نمی آیید! همین حرف باعث شد به کلی نسبت به خواستگارم سرد بشوم و به او جواب منفی بدهم. الان فکر می کنم شاید در آن مقطع، اشتباه کردم. من به دیدگاه دوستم به عنوان یک مشاوره نگاه کردم، درحالی که نه او صلاحیت مشورت دادن داشت و نه نظرش، یک مشاوره به حساب می آمد. چند ماه بعد دوستم نامزد کرد و اگرچه من هم نسبت به نامزدش خیلی انتقاد داشتم، اما هیچ وقت چیزی نگفتم، با آن که می دانستم او مثل من دهن بین نیست.

مشاوران خوب، مشاوران بد

درباره خصوصیات کسانی که می توانیم با آنها مشورت کنیم و کسانی که نباید با آنها مشورت کنیم، حدیث و نقل قول بسیار داریم. فصل مشترک و چکیده تمام توصیه ها آن است که فرد مشورت دهنده باید صاحب عقل و علم و تجربه و دورانديشى باشد. حضرت علی (ع) در این باره به نکته جالبی اشاره می کنند: هرگاه به مشورت نيازمند شدى، نخست به جوانان مراجعه کن، زيرا آنان ذهنى تيزتر و حدسى سريع تر دارند. سپس نتيجه آن را با ميانسالان و پيران درمیان بگذار تا پيگيرى نموده، عاقبت آن را بسنجند و راه بهتر را انتخاب كنند، چرا كه تجربه آنان بيشتر است. همچنین فرموده اند: با دروغگو مشورت نكن، چون دروغگو، مانند سراب، دور را در نظرت نزديك نشان مى دهد و نزديك را دور.

ما در مقاطع مختلف و حساس زندگیمان به مشاوره نیاز داریم. هم اکنون در میان آگهی های تبلیغاتی، به موارد متعددی از این قبیل برمی خوریم: مشاوره تحصیلی، مشاوره ازدواج، مشاوره دوران بارداری، مشاوره خانواده، مشاوره شغلی، مشاوره حقوقی و... در گذشته های نه چندان دور، نه امکان بهره گرفتن از این حجم مشاوره وجود داشت و نه لزوم آن احساس می شد. چه موقع به این نتیجه رسیدیم که باید از مشاوره در زندگی هایمان استفاده کنیم؟

به تدریج که جمعیت انسان ها روی کره زمین بیشتر شد، ارتباطات آنها نیز باید براساس قوانین مشخصی تعریف می شد تا مشکلی به وجود نیاید. دیگر تنها نگرانی آدم ها، تهیه خوراک و پوشاک نبود، بلکه با پیشرفت های روز به روز بشر و آسانتر شدن برآوردن نیازهای روزمره، دغدغه های انسان شکل و رنگ تازه ای به خود می گرفت. از طرفی، ماشینی شدن زندگی، هر روز فشار استرس ها و پیچیدگی ارتباطات را بیشتر می کرد. امور اداری، تحصیل و اشتغال، ازدواج، دوستی ها، رفت و آمدهای فامیلی و... دیگر به سادگی گذشته نبود و هرکدام، تحت تاثیر شرایط اجتماعی، قوانین جدید و پیشرفت های فردی، پیچیده تر می شد. هرکس در گذرگاه هر یک از مقاطع زندگی اش، با انتخاب های بیشتر و متنوع تری رو به رو بود که تصمیم گیری درباره آنها کار آسانی به نظر نمی رسید. این دشواری ها، هر روز، نقش مشاوره را در زندگی انسانی پررنگ تر کرد.

نسیم بهشت

یکی از کارهایی که چندسالی است به مناسبت ماه مبارک رمضان، انجام می گیرد، ایجاد ایستگاه های مشاوره مذهبی در ایستگاه های مترو است که در آنها، کارشناسان روحانی، به سوالات مراجعان پاسخ می دهند و شک و شبهه ها را برطرف می کنند. این طرح امسال هم با عنوان طرح «نسیم بهشت» در ایستگاه های متروی تهران اجرا شده است.  اما هدف از آن چیست و چرا تنها در ماه رمضان اجرا می شود، مگر در سایر ماه های سال، نیاز به مشاوره مذهبی احساس نمی شود؟ روحانی جوانی که در یکی از ایستگاه های پررفت و آمد مترو نشسته تا در ساعات 10 تا 13 و 14 تا 17 پاسخگوی مراجعان باشد، می گوید: این ضرورت همیشه احساس می شود، اما توان اجرایی ما کم است و هزینه لازم برای انجام این کار در تمام سال را نداریم. از آنجا که رکن اصلی کار طلبه ها و روحانیون در ماه رمضان، تبلیغ است، این ماه، فرصت مناسبی برای اجرا کردن چنین طرح هایی است، چرا که در باقی اوقات آنها یا مشغول تحصیل اند یا مشغول تدریس. یکی از فلسفه های چنین طرحی، دیده شدن روحانیون است. به نظر می رسد روحانیون در جامعه ما نقش پررنگی دارند، آنها در برنامه های تلویزیونی و مساجد، سخنرانی می کنند و نظر می دهند اما واقعیت این است که رویارویی چهره به چهره شان با مردم کم است. پریروز یک ایرانی که از ایتالیا آمده بود، به قصد انتقاد پیش من آمد و گفت چرا روحانیون در ایران همه جا هستند و تبلیغ می شوند؟! به او گفتم آخرین بار که با یک روحانی رو در رو شدی کی بوده؟ گفت هیچ وقت! گفتم پس آن قدرها هم زیاد نیستند! ما با توجه به جمعیت هفتاد میلیونی مردم ایران، صدهزار تا طلبه هم نداریم. اتفاقا مشکل اینجاست که برخورد مردم با روحانیون کم است. قدیم ترها، مردم برای خرید ماشین هم از روحانی مسجد محلشان نظر می خواستند که مثلا حاج آقا، من فلان قدر پول دارم، به نظر شما یک زانتیای کار کرده بخرم یا برای L90 ثبت نام کنم؟!

خنده ام که می گیرد، روحانی جوان تاکید می کند: بله، آقایی می آید به من می گوید عذر شرعی دارم و روزه نیستم، حالا چه کار کنم؟ می گویم خوب برو یک دست کله پاچه بزن! او هم مثل شما خنده اش می گیرد که یعنی ای بابا، مگر شما هم کله پاچه می خورید و از این اصطلاحات استفاده می کنید؟! در خیلی از فیلم هایی که طی سال های اخیر درباره روحانیون ساخته شده، حرف اصلی این است که اینها هم مثل بقیه زندگی می کنند و همان مشکلات و دغدغه ها را دارند. اصولا می خواهند بگویند که روحانیون هم آدمند! در حالی که جامعه روحانیت سال ها کار کرده و حرف های خیلی بیشتری برای گفتن دارد و این فیلم ها، گامی بسیار ابتدایی برای معرفی و مرتبط کردن آنها به مردم، حساب می شود. باید به مردم نشان داد کسی که به درجه اجتهاد می رسد، چقدر تلاش کرده است و چطور به اینجا رسیده است. باید بین حوزه و دانشگاه، کارهای مشترک و مباحثات بیشتری صورت بگیرد تا این دو به هم و هردو به مردم نزدیک تر شوند.

آیا طرحی مثل «نسیم بهشت»، برای رسیدن به این اهداف موثر است؟ روحانی 26 ساله در پاسخ به این سوال می گوید: شنیده ام که آقای قرائتی گفته اند بعد از سی سال صحبت کردن در تلویزیون، به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز به اندازه تبلیغ Fact to face (رو در رو) اثرگذار نیست. هم مردم باید دلشان به حال دینشان بسوزد و درباره اش سوال کنند، هم حوزه ها و نهادها و سازمان تبلیغات، به تلاش خود بیفزایند تا حلقه مفقوده بین مردم و روحانیت، پیدا و پر شود. فاصله ما و مردم یک قدم است. ما به اینجا آمدیم تا آنها هم به ما نزدیک شوند. هرکس که آمده، شاید آمدنش سخت بوده، اما خیلی زود به هم گره خورده ایم و دوست شده ایم. بعضی ها هم نمی آیند و نمی خواهند همدیگر را بهتر بشناسیم، این دیگر به عهده خودشان است. علاوه بر فاعلیتِ فاعل که همان روحانی و مبلغ سخنگوست، قابلیتِ قابل که همان مستمع است نیز باید قوی تر شود تا به یک ارتباط مطلوب برسیم.

روحانیون در میان مردم

بیشترین مراجعان به ایستگاه های نسیم بهشت را چه کسانی تشکیل می دهند؟ کارشناس ارشد فقه و حقوق ایستگاه نسیم بهشت، پاسخ می دهد: اگرچه جامعه آماری من دقیق نیست، اما به طور نسبی می توانم بگویم حدود 10 درصد از مراجعان، زیر 15 سال دارند. 70درصد از آنها از 15 سال تا سنین میانسالی هستند و 20 درصدشان را هم افراد مسن تشکیل می دهند... مجموعشان صد در صد شد دیگر؟! مردم نخندند به ما؟!

اما با توجه به این آمار که به طور میانگین، بیشترین مراجعان برای مشاوره را از میان قشر جوان می داند، و با علم به این که در عصر تکنولوژی، جوانان، حتی اگر به رساله مراجعه نکنند، می توانند با جستجو در اینترنت، به پاسخ سوال هایشان برسند، چه عاملی آنها را به ایستگاه های نسیم بهشت می کشاند؟ نظر طلبه جوان این است: روحانیون در مساجد هستند و جوان ها به دلایل مختلف،کمتر به مسجد می روند. ما نمی خواهیم در اینجا، این مسأله را آسیب شناسی کنیم اما واقعیتی است که وجود دارد. در عین حال شاید برای جوان ها جالب باشد که بالاخره در یک جایی با یک روحانی رو در رو شوند و سوالاتشان را بپرسند. روزی 2 میلیون و 700 هزار نفر از مترو استفاده می کنند و ما را می بینند. روزی 3  هزار مراجعه مستقیم داریم. این عظمت آماری نشان می دهد کار ما مفید است.

بیشترین پرسش های مردم در چه حیطه هایی است؟ مشاور روحانی می گوید: از آنجا که در ماه مبارک رمضان هستیم، 70 درصد درباره روزه مسافر و روزه فرد بیمار سوال می کنند. بقیه سوالات را هم معمولا درباره مسائل اخلاقی و خانوادگی می پرسند.

روحانیونی که برای این طرح انتخاب شده اند، بر اساس چه معیارهایی انتخاب شده اند و چه ویژگی هایی دارند؟ طلبه طرح نسیم بهشت پاسخ می دهد: مسوولان طرح، بر اساس شناخت اجمالی که از روحانیون داشتند، این عده را با توجه به سن، ظاهر، تحصیلات، روابط اجتماعی و سابقه کاری شان -  یعنی برای تبلیغ به کجاها رفته اند و چه کارهایی انجام داده اند - انتخاب کرده اند.

مشورت، کلید دوراهی ها

در میان صحبت هایمان، یک بار مرد میانسالی نزدیک می شود و پرسش اش را با روحانی جوان مطرح می کند: از اواخر رمضان پارسال مریض شدم. پزشک به من گفته روزه نگیر. آیا می توانم به حرفش عمل کنم؟ وقتی پاسخش را می گیرد و مطمئن می شود روزه نگرفتنش بلااشکال است، از او می پرسم چرا برای دانستن پاسخ، به رساله مرجع تقلید خود مراجعه نکرده است. می گوید: رساله دارم اما خواستم نظر علما را به شکل حضوری بدانم.

بعدتر، دختر جوانی که شاید به نظر برسد هرگز با یک طلبه همکلام نشده است، پا کند می کند و نزدیک می شود. پرسشی دارد که در جستجوی پاسخ آن است. برای آن که راحت حرفش را بزند، چند قدم دور می شوم. او می نشیند و گرم صحبت می شود. هربار که قطار مترو می رسد و جمعیتی را در ایستگاه پیاده می کند، در میان مردم از گرد راه رسیده، خیلی ها با تعجب یا لبخند به این صحنه نگاه می کنند. حرف هایشان که تمام می شود، خودم را به دختر می رسانم و می پرسم چرا برای مشاوره به ایستگاه نسیم بهشت مراجعه کرده است. می گوید: درباره یک نفر، اشتباهی کرده بودم و عذاب وجدان داشتم. الان که این آقا را دیدم، ناگهان به فکرم رسید با او درددل کنم و راه جبران اشتباهم را بپرسم. اتفاقا بعد از صحبت مان، خیلی آرام شدم. درباره دنیای دیگر و راه های توبه که حرف زد، خیلی خوشم آمد. البته یک جای حرف هایش را هم قبول نداشتم، مگر می شود در این گرما از عطر استفاده نکرد؟!

این روزها پیدا کردن یک گوش شنوا هم سخت شده است، چه برسد به یک مشاور دلسوز و بدون حق ویزیت که پاسخ آرامش بخشی هم برای دردددل آدم داشته باشد! مشورت با اهل نظر می تواند دل ها را آرام کند. مشورت، کلید دوراهی هاست. امام حسن(ع) می فرماید: هيچ ملّتى با هم مشورت نكردند مگر آن كه راه درست خود را پيدا كردند.

دره عروسک ها


هر تصوري كه از محل زندگي يك هنرمند داشتم، در خانه بهروز بقايي به واقعيت درآمد. او علاوه بر آن كه ساختمان قديمي و جمع و جوري را در ميگون براي زندگي انتخاب كرده كه با توجه به كوچه باغ و درختان دور و برش، فضايي مناسب براي فكر كردن و نوشتن به نظر مي رسد، اين خانه را با وسايل ديدني و هنرمندانه اي انباشته است كه در وصف هركدامشان هم مي تواند شعري برايتان بخواند يا جمله قابل تامل بامزه اي بگويد.

سفر به كودكي هاي بهروز بقايي

- اولين سفرتان را يادتان مي آيد؟
- پدربزرگم در رودبار گيلان زندگي مي كرد. يادم هست كه من قاطري داشتم و با آن، پشت سر اسب پدربزرگم از رودبار بالا مي رفتيم و بعد از سه چهار روز از امامزاده هاشم پايين مي آمديم. ييلاقات بسيار زيبا و عجيب و غريبي مي ديديم كه الان سال هاست نتوانسته ام براي دوباره ديدنشان بروم.

- شما هم آنجا زندگي مي كرديد؟
- نه. من در تهران به دنيا آمدم. پدرم در پل چوبي، چوب فروشي داشت و در عشرت‌آباد زندگي مي كرديم. بعد پدرم ورشكست شد و به استخدام يك شركت فرانسوي به اسم«ساسِر» در آمد كه سد سفيدرود را مي ساخت. به خاطر همين مدتي در رودسر و رشت زندگي كرديم. من آنجا خيلي چيزها ياد گرفتم، بازي«گل» كه مخصوص فرانسوي هاست، تنيس، شناي حرفه اي... يك فوتبال دستي داشتند كه نظيرش را هنوز در ايران نديده ام. يكي از زيباترين مدرسه هاي دنيا هم در منطقه«هرزويل» ‌بود.

- كي به تهران برگشتيد؟
- ديپلم كه گرفتم، يك سال تكنولوژي راه و ساختمان خواندم. بعد در دانشكده هنرهاي دراماتيك قبول شدم و برگشتم به تهران، شهر زادگاهم. اما به قول سهراب «تهران شهر من نيست...»

- به خاطر خاطرات دوران كودكي، امروز هم طبيعت را براي زندگي انتخاب كرده ايد؟
- خوب... ديگر تحمل مردمي را كه به قول فروغ «همچنان كه تو را مي بوسند در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند» نداشتم.

- چطور مي شود يك هنرمند از مردم كه مخاطبان اصلي آثارش هستند دور بيفتد؟
- دور نيفتاده ام. من بيشترين ارتباط را با مردم دارم چون از وسايل نقليه عمومي استفاده مي كنم. هر آدمي يك دنياست و ما بايد آدم ها را بشناسيم، چون موضوع كارمان انسان است، انسان و خودش، انسان و اطرافيانش، انسان و طبيعت، انسان و محيط پيرامونش...

تو چه رنگي هستي؟!

با همين موضوع مي خواهم يك بازي به خوانندگان مجله شما ياد بدهم كه در انگليسي به آن category ( طبقه بندي) مي گويند، يك جور رسيدن از جزء به كل. فرض كنيد شما پنج خصلت از يك‌آدم مي شناسيد. براي شناخت كامل از او بايد هفت خصلتش را داشته باشيد. در اين بازي، شركت كننده از اتاق بيرون مي رود و بقيه يك نفر را كه هم خودشان بشناسند و هم او، انتخاب مي كنند. حالا شركت كننده به اتاق برمي گردد و با پرسيدن سوالاتي مثل« اگر آن آدم رنگ بود، چه رنگي مي شد؟» يا« اگر حيوان بود چه حيواني مي شد؟» حدس مي زند كه آدم كيست. مثلا مي تواند بپرسد ‌اگر آن آدم يك وسيله روشنايي بود چه بود، كورسوي ماه، لامپ يا شمع؟

- چه ارتباطي بين اين جواب ها با آدم ها قائليد؟
- ببين، مثلا اين كه آن آدم چه حيواني مي توانست باشد، حركات فيزيكي او را نشان مي دهد كه مثلا آيا سريع راه مي رود يا كند.

- با اين اوصاف خودتان را به چه رنگي تشبيه مي كنيد؟
-  البته كاري كه من گفتم، تشبيه نيست و بايد احساس واقعي خودت را نسبت به آدم ها بگويي اما من دوست داشتم سبز و آبي باشم كه نيستم.

- مثل اين كه داريد از خودتان انتقاد مي كنيد. خصوصيات بد شما از نظر خودتان چيست؟
- تنبلم. گاهي اوقات سهل انگار مي شوم. گاهي از سوراخ سوزن مي روم تو و گاهي از يك دروازه رد نمي شوم.

دوست دارم با بيژن بيرنگ به هيچ جا نروم!

- برگرديم به بحث اصليمان. زياد سفر مي كنيد؟
- بله، هم به خاطر كارم و هم به خاطر دل خودم. هروقت اوضاع سخت مي شود، كوله پشتي ام را پر مي كنم و مي روم.

- ازآن آدم هايي هستيد كه بايد مقصدشان از قبل كاملا معلوم باشد؟
- نه، مي روم گم مي شوم! الان كه در ميگون هستم گاهي به «هَمِلون» مي روم. «دره عروسك ها» خيلي قشنگ است.

- براي سفر، جاهاي تاريخي را ترجيح مي دهيد يا طبيعت يا جايي كه بازارهاي خوبي داشته باشد؟
- من جزو چندزيستانم! همه شان را دوست دارم.

- مقصد بيشتر برايتان مهم است يا مسير؟
- هرسه! يعني اين دوتا كه شما گفتيد به اضافه كاري كه مي خواهم انجام بدهم.

- دوست داريد به كجاها سفر كنيد؟
- همه جاي دنيا زيباست. مگر مي شود از كوير ايران چشم پوشيد؟ يا از جنگل هاي شمال؟ بيابان هاي سيستان و بلوچستان...

- فقط سفرهاي داخلي داشتيد؟
- نه، خارج از ايران هم رفته ام، امارات... تايلند را بگويم؟!
- چرا كه نه؟ كشور هزار معبد است.
- كشور گل و لبخند هم هست! دردوران دانشكده، شب آخر اجراي تئاتر، هيچ كس به خانه نمي رفت. حداقل سفرمان، رفتن به جاده چالوس بود.

- هم دوره اي هايتان چه كساني بودند؟
- بيژن بيرنگ، ايرج جنتي عطايي، مهوش افشار پناه، ژيلا سهرابي، محمد صالح علا...

- با كدامشان دوست داريد سفر كنيد؟ اصلا جاهاي خالي اين جمله را با كلمه هاي مناسب پر كنيد: دوست دارم با... به ... بروم.
- دوست دارم با خيام به شيراز بروم.
- چرا با حافظ نه؟!
- با خيام برويم مهمان حافظ بشويم ديگر! يا اين كه دوست دارم با فردوسي بروم به سيستان، جايي كه روزگاري انبار غله ايران بود.
- پس دوست داريد با شاعرها همسفر باشيد.
- نه، خيام رياضيدان هم بوده. ولي با عكاس ها دوست دارم سفر كنم.
- كه دائم ازتان عكس بگيرند؟
- نه، چون ديدگاه هاي خاصي دارند. نگاه خوبي دارند. البته عكس هاي سفرمان هم مجاني در مي آيد!

- خيام و فردوسي كه مال قرن ها پيش هستند. يك نفر را اسم ببريد كه در قيد حيات باشد.
- دوست دارم با بيژن بيرنگ... هيچ جا نروم!
خودش هم خنده اش مي گيرد: لابد مي دانيد كه شوخي مي كنم. دوستش دارم.

- باز هم هست؟
- دوست دارم با مادرم بروم به جاهايي كه پنيرك دارد. گياه پنيرك را مي گذاريم روي برنج، با روغن زيتون و پنير سياهمِزگي كه يك جور پنير خيلي شور، مال اطراف رودبار است، عالي مي شود. براي جهاز تنفسي خيلي خوب است... ديگر... دوست دارم با كوچك ترين خواهرزاده ام توي خانه باشيم. با هم خيلي به بچگي هايمان سفر مي كنيم.

- همسفر؟
- « تنها نرو... بذار تا من هم بيام!»

- وسيله سفر؟
- فرقي نمي كند. مهم نيت است!

- بهترين سفرتان كدام بوده؟
- سفر به خلقت.
- منظورتان جاهايي است كه شما را به فكر شكوه آفرينش بيندازد؟
- نه، سفر به خلقت... يعني وقتي از مادر زادم.

- سوغات هم مي آوريد؟
- بستگي به وضع مالي ام دارد! هرجا به ياد دوست و آشنايي بيفتم برايش سوغات مي گيرم، به خصوص اگر از قبل به من پول داده باشد!

- لزوم سوغات‌آوردن، بعضي سفرها را دشوار مي كند مثلا اين كه وقتي به مكه مي روي بايد براي همه كساني كه بعد از برگشت به ديدنت مي آيند سوغات بياوري.
- اتفاقا اسمم از طرف تلويزيون درآمده بود براي مكه اما نتوانستم بروم.
- چرا؟
- به دلايل پولي!

ازدواج هنري

- آقاي بقايي، يكي از جنبه هاي زندگي شما كه شايد براي مخاطب عام جالب باشد، ازدواجتان است.
- ازدواج هايم! من سه بار ازدواج كردم.

- چه جالب! نمي دانستم. خوب... منظورم بيشتر ازدواجتان با خانم پرستو گلستاني است، به عنوان نمونه اي از ازدواج دو هنرمند كه شما مي توانيد فضايي واقعي از آن براي ما ترسيم كنيد.‌ اين جور زوج ها كجا به مشكل برمي خورند؟
- البته من پيش از ايشان هم با دختر يك هنرمند ديگر ( آقاي مرتضي احمدي) ازدواج كرده بودم. ببينيد، هنرمندها هم مثل هر قشر ديگري ممكن است در كنار هم به مشكل بربخورند يا ممكن است خوشبخت بشوند. در مورد تجربه شخصي ام بهتر است حرف نزنم چون در اين صورت يا بايد از خودم مايه بگذارم يا از طرف و هيچ كدام را درست نمي دانم.

- اما چون تجربه سه ازدواج ناموفق را داشته ايد مي شود گفت تقصير از شما بوده؟
- معلوم است! پَ نه پَ!!
- خوب چرا خودتان را اصلاح نمي كنيد؟!
- من اصلاح ناپذيرم! در اينجا جا دارد حكايتي برايتان تعريف كنم. به خدا گفتند خدايا دنيا را تو آفريدي؟ گفت بله و به آفرينشش افتخار مي كنم. پرسيدند خدايا آدم ها را تو آفريدي؟ گفت بله و به آفرينششان افتخار مي كنم. پرسيدند جن و انس و حيوانات و گياهان و... را تو آفريدي؟ گفت بله و به آفرينششان افتخار مي كنم. گفتند خدايا اين بهروز بقايي را هم تو‌آفريدي؟ گفت شرمنده،‌ اين يكي از دستم در رفت!

بارون مي آد تيريك تيريك!

- چندماه پيش در شب شعر شكرخند، به عنوان ميهمان ويژه حضور پيدا كرديد و شعرهاي قشنگي خوانديد. دوست دارم شعري كه راجع به باران گفته بوديد، حسن ختام گفتگويمان باشد.
- گفته بودم كه ما گيلاني ها و مازندراني ها به افكار عمومي و ادبياتمان اعتراض داريم. چرا؟ چون هميشه صداي باران را با«شَرشَر» يا«جَرجَر» توصيف مي كنند، درحالي كه ما اعتقاد داريم اين صدا، بسته به سقفي كه بالاي سر شماست و بسته به احساس شما در آن لحظه مي تواند متفاوت باشد. البته بيت اول را به همان افكارعمومي تقديم مي كنم!

بارون مي آد شرشر
از زير چتر پنچر
بارون مي آد شلپ شلپ
از كف كفش پاي چپ
بارون مي آد تيريك تيريك
پرشده آب، سر مي ره ديگ
بارون مي آد كَلون كَلون
از بوم سقف، از آسمون
بارون مي آد تلق تلق
از اين افق تا اون فلق
بارون مي آد نخود نخود
از درزاي آستريا، از جيب كت
بارون مي آد قِرقِر
با عطسه و با سرفه و با فِرفِر
بارون مي آد هوا هوا
با آمپول و قرص و دوا
بارون مي آد كپل كپل
جام تو كلاس، يه دسته گل
دسته گل پژمرده
خانوم از خواستگاريش آورده

صداي متفاوت بهروز بقايي را به ياد بياوريد و يك بار ديگر شعر باران را با آن صدا بخوانيد، با صداي كودك دوست داشتني درونش كه در اين شعر، به شكل پسربچه فقيري درآمده كه زير باران سرما مي خورد و در خانه نمناكشان مي ميرد و به جايش روي نيمكت مدرسه، دسته گلي مي گذارند. صداي «اديت پياف»(خواننده فرانسوي) رمانتيسم اين صحنه را كامل مي كند تا بتوانيد خودتان را روي صندلي ننويي خانه هنرمندي تصور كنيد كه با لحني معصومانه اين بيت ها را برايتان مي خواند.

خيابان با طعم موسيقي

 
«جاشوا بل يكي از چهره‌هاي شناخته شده موسيقي كلاسيك جهان است، هم برنده جايزه «گرمي» شده و هم جايزه ايووري فيشر ‌ـ در موسيقي كلاسيك ‌ـ را از آن خود كرده است. دو روز بعد از دريافت همين جايزه ايووري فيشر، روزنامه واشنگتن پست فاش كرد كه وقتي جاشوا بل بزرگ به صورت ناشناس در ايستگاه مترو نواخته، حتي نتوانسته توجه عده كوچكي را هم جلب كند. ‏

بل در طول 43 دقيقه، با ويولن دست ساز 5/3 ميليوني‌اش كه در 1713 توسط آنتونيو استراديواري ساخته شده، شش قطعه كلاسيك را اجرا كرد. در اين مدت، تنها 7 نفر ايستادند و به نواي ويولن او براي دقيقه‌اي گوش دادند. 1071 نفر اصلاً نگاه هم نكردند و گذشتند و فقط يك نفر او را شناخت!    ‏

بل كه سالي تقريبا 120 كنسرت برگزار مي‌كند و بليت‌هايش كمتر از 100 دلار نيست به خبرگزاري رويترز مي‌گويد: كمي عصبي بودم و ناديده گرفته شدن، تجربه‌اي عجيب بود. عادت كرده بودم كه مردم براي شنيدن كارهايم پول بدهند و برايم كف بزنند اما شديدا دردآور بود وقتي سعي مي‌كردم زيباترين موسيقي‌ها را بنوازم و آنها بي خيال از كنارم رد مي‌شدند. بدون شك از اين به بعد وقتي از كنار يك نوازنده خياباني بگذرم بيشتر به او توجه خواهم كرد.»*
*مترجم: كاوه شجاعي

‏*‏
شما هم بهتر است اين بار وقتي در خيابان با يک نوازنده دوره گرد مواجه شديد، با دقت بيشتري به آنچه مي‌نوازد توجه کنيد. به احتمال قريب به يقين در حد جاشوا بل نيست، اما ممکن است موسيقي را به شکل آکادميک و حرفه‌اي آموخته و قطعه زيبايي را براي نواختن انتخاب کرده باشد. واقعيت اين است که اخيرا نسل جديدي از نوازندگان سازهاي مختلف به کوچه و خيابان شهرهاي ما آمده‌اند که با اسلافشان خيلي فرق دارند. در ميان آنها مي‌توان جوان‌هايي خوش تيپ و تحصيلکرده را پيدا کرد که مهارتشان در نواختن ساز، دست کمي از موسيقيدان‌هاي درست و درمان ندارد. اگرچه سال‌هاست در بسياري از کشورهاي پيشرفته دنيا، موسيقي خياباني به شکل يک هنر پذيرفته شده و گروه‌هاي حرفه‌اي متعددي در اين زمينه فعاليت مي‌کنند که در مقايسه با آنها بسياري از نوازندگان دوره گرد و غيرحرفه‌اي ما فقط بايد بروند جلو بوق بزنند، اما درعوض، خيلي از اهالي کار درست موسيقي در کشور ما به خاطر موانع و مشکلات آزاردهنده‌اي که سر راه کار و اجرا و برگزاري کنسرت با آنها مواجهند، به دنياهاي ديگري نظير موسيقي زيرزميني و موسيقي خياباني رو مي‌آورند که چيزي از ارزش هنري کارشان کم نمي‌کند.‏

براي اين گزارش، بارها خيابان‌هاي تهران را گز كردم. مي‌دانستم يك «اميد سوتي» هست كه در مركز شهر مي‌چرخد و هرآهنگي را كه از او درخواست كنند، با سوت مي‌زند. خيلي پيگيري كردم اما پيدا نشد. خانمي هم بود كه ساز مي‌زد و از ترس آن كه شناسايي شود و نگذارند به كارش ادامه بدهد، راضي به گفتگو نشد اما به هرحال چند نفري را پيدا كردم، جواناني كه جزو نسل جديد نوازندگان خياباني به شمار مي‌روند و حرف‌هايشان خواندني است.‏

تو فكر يك سقفم!

كساني كه مسيرشان از تقاطع وليعصر ‌ـ ميرداماد بگذرد، به احتمال زياد دختر و پسر جواني را كه در همان حوالي بساط دارند ديده‌اند. پسر كمي آن طرف‌تر از دختر كه صنايع دستي كوچك مي‌فروشد، ساز مي‌زند. از او مي‌پرسم: «چقدر در نواختن ساز تسلط داري؟»

‌ـ حرفه‌اي هستم. از پنج سالگي زده‌ام و الان 25 ساله‌ام. پنج جور ساز هم بلدم. ‏
ـ بر چه اساس انتخاب مي‌كني كه هر روز چه سازي را بزني؟
‏‌ـ بستگي به حال و هوايم دارد.‏

‏‌ـ هيچ وقت راه‌هاي ديگر را براي ارائه موسيقي‌ات امتحان نكردي؟
‌ـ چرا. حتي به يك شهرت جزيي هم رسيدم. كنسرت‌هاي متعدد داشتم، در برنامه تلويزيوني شركت كرده‌ام، اما اينها يك سقفي دارد.‏

‏‌ـ الان شغلت همين است؟ ‏
‏‌ـ بله، از نه و ده صبح تا هشت شب كار مي‌كنم.‏
‏‌ـ از درآمدت راضي هستي؟
‌ـ درآمدش گذراست، يعني با آن زندگي فقط مي‌گذرد! ببينيد... همه جوان‌ها از بي كاري شاكي‌اند. من خيلي كارها را تجربه كرده‌ام، فروشندگي، رانندگي، دستفروشي، كارگري... اما اين كار را دوست داشتم. با روحياتم سازگار است.‏

‏‌ـ فكر مي‌كني چند درصد از نوازنده‌هاي خياباني واقعا با سازي كه مي‌زنند‌آشنايي دارند؟
ـ  ده درصد. البته ممكن است مردم آدم حرفه‌اي را بشناسند اما در نهايت بيشتر به خاطر زحمتي كه نوازنده مي‌كشد به او پول مي‌دهند، يعني چندان فرقي نمي‌كند بلد باشي يا نه.‏

‏‌ـ مشكلي با اين كه آشنايانت تو را اينجا ببينند نداري؟
ـ نه، خوشحال هم مي‌شوم، كما اين كه تا حالايش هم ديده‌اند.

رهبر اركستر در خيابان!

يك روز عصر، همان طور كه پله برقي ايستگاه متروي قيطريه را بالا مي‌آمدم، صداي روحنوازي به گوشم رسيد كه هرقدر بالاتر مي‌رفتم، بيشتر اوج مي‌گرفت. ملودي معروفي بود كه با ويولن نواخته مي‌شد. همان طور كه پله‌ها تمام مي‌شدند، با ديدن تصويري كه كم كم پيش رويم شكل مي‌گرفت، فهميدم منبع صدا كجاست. مرد جواني كه ناخوش احوال و رنگ پريده به نظر مي‌رسيد، سازش را مثل شي ء مقدسي در آغوش كشيده بود و آن آهنگ رويايي را مي‌نواخت، آهنگي كه در آن عصر خسته‌كننده و كشدار تهران، به الحاني مي‌مانست كه از بهشت به گوش برسند.‏

‏«عبدالرضا بخشا» به گفته خودش از 26 شهريور سال 1382 كار با ويولن را شروع كرده است. او يك عالمه حرف براي زدن دارد: من متولد 9 آذر 1353هستم. مادرم بازپرس ويژه قتل عمد و پدرم نظامي بودند. اكثر همسن‌هاي من مثل «شادمهر» به هنرستان مي‌رفتند. من هم دلم براي هنرستان پر مي‌كشيد اما بعد از گرفتن ديپلم رياضي در دانشگاه ‌آزاد لاهيجان، رياضي كاربردي خواندم. موسيقي را به عشق رهبري اركستر شروع كردم يك روز در خانه يكي از آشنايانمان كه مهندس معمار است و از پاريس آمده بود، ميهمان بوديم. پيانوي بزرگي داشت. بعد از شام پشت آن نشستم و شروع كردم به زدن. من هيچ وقت شاگرد كسي نبودم اما براي رفع اشكال پيش خيلي‌ها رفتم. كم كم فهميدم دنبال موسيقي كلاسيك و رياضيات نهفته در موسيقي‌ام.

‏‌ـ يعني موسيقي را آكادميك ياد نگرفتي؟
ـ چرا. البته در ايران، ويولن را يك ساز غربي مي‌دانستند و در دانشگاه قبولش نداشتند. من هم به مسكو رفتم و تحصيلاتم را تا مقطع دكتري رهبري اركستر ادامه دادم. اما پايان نامه‌ام مانده. ‏

‏‌ـ به نظر مي‌رسد بيماري خاصي داشته باشيد.‏
مي گويد بله و توضيحاتي درباره بيماري‌اش مي‌دهد: تحمل سرماي نوامبر و دسامبر و ژانويه مسكو را نداشتم. چند وقت پيش به ايران آمدم تا مادرم را ببينم كه گير كردم. مادرم، فرشته‌اي است كه بعد از فوت همسرش، شش تا پسر فاجعه(!) را بزرگ كرده.‏

‏‌ـ چه حسي دارد كه با وجود حرفه‌اي بودن، يك نوازنده ويولن خياباني هستي؟
‌ـ من يك ويولنيستم، نه يك نوازنده ويولن. نوازنده ويولن كسي است كه چند تا آهنگ آماده كرده تا در خيابان بنوازد اما ويولنيست مي‌تواند در اركسترها به عنوان نوازنده كاركند.‏

‏‌ـ مردم تفاوت اين دوتا را مي‌فهمند؟
ـ تازگي‌ها مردم اول گوش مي‌دهند ببينند طرف دارد روي قاعده مي‌زند يا خالتور. انگار برايشان مهم شده.‏

پيوند روح انسان با موسيقي، پيوندي ناگسستني است،  اول صبح، شنيدن صداي گنجشك‌ها اين را به تو ثابت مي‌كند... شايد در ميان هياهوي صداهاي گوشخراش زندگي شهري، لحظه‌اي شنيدن موسيقي گوشنواز، نعمت بزرگي باشد براي روح.‏

دوئت خياباني

«س»، 22 ساله و «ر»، 20 ساله، صورت‌هايشان را با ماسك و عينك آفتابي پوشانده‌اند و هيچ تمايلي براي گفتگو و عكس انداختن ندارند اما اصرار مي‌كنم. مي‌دانم كه يكي از سوژه‌هاي گزارش من هستند و درست حدس زده‌ام، دانشجوي موسيقي اند!

حرف‌هايشان با هم يكي است و «س» به نمايندگي از دوستش رشته كلام را در دست مي‌گيرد: يازده سال است گيتار مي‌زنم. بدون استاد و با كتاب شروع كردم اما بعدها 24 جلسه رفتم پيش استاد... اسمش را ننويس، مي‌فهمند كي هستم!
بعد از سربازي، رشته موسيقي را انتخاب كردم و مشغول تحصيلم. موسيقي، كار مورد علاقه من است. وقتي براي مجوز استوديو و كنسرت و آلبوم، هيچ اميدي نيست، بالاجبار بايد توي خيابان بزنم. هنر، چيزي نيست كه كنارش بتوانم كار ديگري هم انجام بدهم. براي خودم اهدافي در اين زمينه دارم كه دنبالشان هستم، اين كه نوازنده خوبي بشوم، آلبوم بدهم... البته در خارج از كشور.‏

‏‌ـ چرا اين خيابان( واقع در شمال تهران) را انتخاب كرديد؟
‌ـ جاهاي مختلف را امتحان كرديم. يك جاهايي سطح فرهنگ پايين است. برخوردها خوب نيست. اما اينجا هم سطح فرهنگ بالاست هم جمعيت زياد.‏
ـ اما بعدازظهر است و خيلي گرم. از چه ساعتي اينجاييد؟
ـ ما از هر موقع بشود مي‌آييم تا هر موقع بشود!

‌ـ از سختي‌هاي ديگر كارتان بگوييد. به شما گير نمي‌دهند؟
ـ چرا... پليس گير مي‌دهد («ر» اشاره مي‌كند كه ديشب را در كلانتري گذرانده!) تعهد هم گرفته‌اند كه ديگر نياييم!‏

‏‌ـ نوبتي مي‌زنيد يا دونفري؟
‌ـ دوئت(دونوازي).‏
‏‌ـ پول‌ها هم كه نصف نصف؟!
مي خندد: بله ديگر.‏
‏‌ـ برخورد مردم چطور است؟
ـ خوب. يك نفر به من گفت خيلي كار خوبي مي‌كنيد. تا مي‌توانيد بجنگيد.‏

فكر مي‌كنم وقتي آمار افسردگي در جامعه آن قدر بالاست كه مسؤولين را رسما نگران كرده است، چرا از پيچيدن صداي دلنشين موسيقي در كوچه و خيابان‌هايمان مي‌ترسيم؟ ‏
در اين گيرودار، پسرجواني رد مي‌شود و به شوخي گوشي موبايلش را به سمت جوان گيتاريست مي‌گيرد: آقا مي‌تواني اين آهنگ را بزني؟ اگر بزني خيلي مردي! ‏

اينها كه گناهي نكرده‌اند!

مي پرسم: نوازنده‌هاي مورد علاقه خودت چه كساني هستند؟
‏‌ـ پاكودلوسيا، فرانك گمبل.‏
‏‌ـ با اين ريش و موهاي بلند، فكر مي‌كنيد ماسك و عينك فايده‌اي دارد تا شناخته نشويد؟
‏‌ـ به هرحال چون دانشجوييم مجبوريم. ما توي دانشگاه خيلي حرفه‌اي و در يك گروه درست و حسابي كار مي‌كنيم. دوست نداريم به عنوان نوازنده خياباني شناخته بشويم. حتي خانواده‌ام هم نمي‌دانند من اين كار را مي‌كنم. گاهي آشنا ديده‌ايم، رويمان را كرده‌ايم آن طرف!

«ر» مي‌گويد: از طرف برنامه «شوك»، ‌يك ساعت و نيم با من مصاحبه كردند اما فقط پنج دقيقه‌اش را نشان دادند، آن هم هرجا كه مي‌گفتم بله، درست است! بيخود به آدم انگ مي‌زنند و به خاطر مدل مو و ريش مي‌گويند فلاني خود شيطان است. من به اين حرف‌ها مي‌خندم.‏
‏‌ـ اما اين خود شماييد كه بايد ديد جامعه را نسبت به كارتان عوض كنيد. وقتي خودتان مي‌ترسيد شناخته بشويد چه توقعي از بقيه داريد؟
‏‌ـ همين كه با وجود تعهد دادن باز آمده‌ايم اينجا، جنگيدن است.‏

براي گرفتن عكس از آنها مشكل دارم. مجبور مي‌شوم ايده‌هايي بدهم تا صورتشان با ساز پوشانده شود. در حين عكاسي، خانمي رد مي‌شود و نمي‌دانم درباره من چه فكري مي‌كند كه مي‌گويد: چرا عكسشان را مي‌گيرد؟ مگر چه گناهي كرده‌اند بچه‌هاي مردم؟ اين بدبخت‌ها كه كاري نكرده‌اند. بروند معتاد بشوند خوب است؟!

لابد از وقتي ماموران نيروي انتظامي هم از مردم عكس و فيلم تهيه مي‌كنند، ما خبرنگارها را با آنها اشتباه مي‌گيرند!‏

نزن گناه دارد!

«بسم‌الله داوودي»، 23 ساله و بچه سيستان را تمپو به دست در خيابان‌هاي تجريش مي‌بينم. او مي‌گويد: تازه سه چهار روز است به تهران آمده‌ام. پدربزرگم، قيچك سنتي مي‌زد. من تمپو و دف را دوست داشتم اما دلم مي‌خواست توي تالاري، سالني، جايي ساز بزنم. صدايم هم بد نيست. بالاي شهر كه مي‌چرخم، دم بعضي از خانه‌ها نگه‌ام مي‌دارند و مي‌گويند بخوان.‏

‏‌ـ درآمدت خوب است؟
ـ شكر. يكي پانصد تومان مي‌دهد، يكي هزار تومان. يك بار خانمي ده دوازده هزار تومان داد. موقع تولد امام رضا رفته بودم مشهد. اين جور وقت‌ها اين جور جاها خوب پول مي‌دهند. من توي شوش، شريكي با يك نفر اتاقي گرفته‌ام ماهي سي هزار تومان كرايه‌اش است. بالاخره  مي‌گذرد.‏

‏‌ـ يعني تا حالا نشده كسي به تو اعتراض كند؟
ـ چرا. بعضي‌ها مي‌گويند اين كار را نكن، گناه دارد. مي‌گويم مجبورم. بعضي‌ها هم مي‌گويند خوب است كه دزدي نمي‌كني، مردم را شاد مي‌كني اما برو توي پارك بزن! ‏

* ‏«باسکرزبرن» بزرگترين جشنواره خياباني موسيقي در سوييس است که همه ساله هنرمندان و گروه‌هاي مختلفي در زمينه موسيقي جاز، بلوز،كلاسيك و فولكلور در آن شرکت مي‌کنند. از ايران هم گروه موسيقي «خنيا» به سرپرستي پري ملکي دو دوره در اين جشنواره شرکت کرده است. هنرمنداني كه آثار خود را در خيابان‌ها ارائه مي‌كنند از استعداد بالايي براي برقراري ارتباط با مردم عادي برخوردارند و اغلب براي منفعت مالي چنين كاري نمي‌كنند.‏

* از سي سال پيش روز آغاز تابستان (21 جون) در بسياري از شهرهاي بزرگ جهان به عنوان روز «موسيقي خودساخته» در بيش از 360 شهر دنيا جشن گرفته مي‌شود. در اين روز گروه‌هاي مختلف امکان مي‌يابند هنر خود را در خيابان‌ها و ميدان‌هاي شهر عرضه کنند. برلين نخستين شهر آلمان بود که در سال 1995 تعدادي از خيابان‌ها و ميدان‌هاي خود را در اختيار نوازندگان و خوانندگان گذاشت. اين کار به شهروندان هم امکان مي‌دهد تا بدون هزينه به تماشاي کنسرت‌هاي موسيقي بپردازند.‏

* در جشنواره فيلم اصلاح الگوي مصرف سال 1388 زماني که قرار بود از مسعود ده نمكي، کارگردان فيلم اخراجي‌ها، تقدير شود، او درخواست کرد هديه‌اش را از دستان يك نوازنده خيابانگرد آكاردئون دريافت کند. ده نمکي هديه‌اش را پس از دريافت، به خود آن نوازنده اهدا كرد. ‏

* ژان ميشل آندره ژار (‏Jean-Michel André Jarre‏) (زادة 24 اوت 1948 در ليون) موسيقيدان، آهنگساز و تهيه کننده موسيقي فرانسوي که با آلبوم اکسيژن در سال 1976به شهرت رسيد، از تماشا کردن اجراي نوازندگان خياباني از پنجره خانه پدربزرگش در دوران کودکي به عنوان يکي از مشوقان شروع موسيقي خود ياد مي‌کند.‏

* جعفر پناهي در فيلم آکاردئون، داستان دو نوازنده خياباني کم‌سن‌وسال را روايت مي‌کند که در پي يک اتفاق، آکاردئونشان از آنها گرفته مي‌شود.‏

با فرزند دریا و بندر


« یکی بود یکی نبود
... و آنها سال های سال به خوبی و خوشی باهم زندگی کردند...»
آدم خیال می کند بعضی جمله ها فقط مال قصه هاست. اما بعضی وقت ها، بعضی جاها به بعضی آدم ها برمی خورد که می فهمد افسانه ها می توانند برگرفته از همین واقعیت های دور و برمان باشند، گرچه در روزگار ما کمتر بشود پیدایشان کرد.

خانه «نجف دریابندری» و «فهیمه راستکار» یکی از همان جاهاست که در عصر اینترنت، هنوز مي شود از کشفشان لذت برد، از همان سقف ها که خاطرات زیبای سال ها زندگی عاشقانه زن و مردی را در دل دارند. براي تكميل اين گفتگو دوبار به اين خانه  گرم و صميمي مي آييم و هربار احساس مي كنيم در خانه خودمان هستيم. اتاق پذيرايي اش با دیوار آجری قرمز، نشانه باشکوهی از روزهای دل انگیز دور است، با دیس های شیرینی و میوه روی میز و تزییناتی از ظروف قدیمی  و سماورهای برنجی و گلدان ها در اطراف و تابلوهای هنرمندانه روی دیوارها، که می دانیم یکیشان کار سهراب سپهری است، اصل اصل.

ميهمان ميهمان‌«راسل»!

کسی که امروز به دیدارش آمده ایم، روزی با «برتراند راسل» در منزل خود او ملاقات کرده است. اکنون ما در محضر او همان حسی را داریم که او در محضر آن متفکر انگلیسی داشت!

خانه باصفا و صمیمی این زوج فرهیخته هنرمند و البته خود آنها به قدری انرژی مثبت دارند که بلافاصله بعد از ورود، ما را تحت تاثیر قرار می دهند، طوری که سرحال می آییم  و زبان می ریزیم و استاد ترجمه را به حرف می کشیم، کسی که با توجه به بی مهری مالوف مسوولان به گنجینه های ادب و هنر مملکت و با توجه به بیماری زمینگیر کننده همسرش و جراحی اخیر خودش، خیال می کردیم با چهره گرفته و دل شکسته او مواجه خواهیم شد، اما ما را به ياد گرماي زادگاه دريا و بندري اش، بوشهر مي اندازد وقتي با لبخند گرمی که بر لب دارد آراممان می کند و به ما جرات سوال کردن می دهد.

حسابي شرمنده الطاف استاد مي شويم وقتي حتي اجازه مي دهد به عكس هاي خصوصيشان نگاهي بيندازيم و يك بار هم با همراهي خود او به اتاق همسرش برويم. در ميان حرف هايمان كه بلند مي خندد، نفس راحتي مي كشيم از اين كه به نظر مي رسد به خاطر گفتگو با ما خسته نشده است.

استاد ترجمه ايران

- استاد، تنوع موضوع در كارهای شما خیلی زیاد است. آیا شما صرفا به ترجمه، فارغ از آن که متن اصلی چه باشد، علاقه مند بوديد یا واقعا همه این شاخه های هنری را هم دوست داشته اید؟
- من همه کارهایی را که کرده ام طبعا دوست داشته ام و انتخاب کرده ام.

- ترجمه های شما در عین وزین بودن، بسیار ساده و روان است. مقدمه هایتان آن قدر خوب است که آدم را از خواندن کتاب بی نیاز می کند! این نشان می دهد شما چقدر متن را خوب فهمیده اید که می توانید این قدر ساده اش کنید.
- سلیقه ها مختلف است و هرکس سلیقه ای دارد. آن کسی هم که عجیب و غریب می نویسد حتما برای خودش علتی دارد.

- به نظر من دلیلش این است که خودش هم متن را درست نفهمیده و به خاطر همین موقع ترجمه هم همان قدر پریشان است.
- گاهی این طور است، اما نه همیشه. هستند کسانی که پیچیده فکر می کنند و پیچیده می نویسند.

خانم صالحی که از آشنایان استاد، و واسطه دیدار ما با ایشان است، به واسطه مطالعه دقيق آثارشان، توضیحات تکمیلی خوبی را به حرف ها می افزاید و اعتقاد دارد استاد، سعدی عصر ماست.
از آقاي دريابندري مي پرسيم: اصلا چطور شد به انگليسي علاقه مند شديد؟
- اتفاقا در سال سوم دبيرستان از درس زبان انگليسي تجديد شدم! تابستان شروع كردم به خواندن زبان و از آن موقع تا حالا دارم مي‌خوانم! سينما هم در زبان يادگرفتن من خيلي موثر بود. سينما تاج آبادان در آن موقع سه تا فيلم به زبان اصلي ‌نشان مي‌داد و من اين فيلم‌ها را بيشتر از يك بار مي‌ديدم كه خودش خيلي اهميت داشت.

زندان با طعم تاريخ فلسفه!

- آیا در اين سال ها واقعا هیچ جایزه رسمی به شما ندادند؟
- فقط یک بار چند سال پیش در امریکا به من جایزه ای دادند و خبرش را در روزنامه ها هم نوشتند، اما در ایران نه.

- چطور شد که به ترجمه تاریخ فلسفه غرب ( اثر برتراند راسل) علاقه مند شدید؟
- این داستان مال سال ها پیش است. می دانید که تاریخ فلسفه را در زندان ترجمه کرده ام، در حدود سال هزار و سیصد و سی و...

- ظاهرا اول حکم اعدام به شما داده بودند.
- بله، این حکم بعدا تبدیل به زندان ابد شد. آن موقع فکر کردم لابد مدتی در زندان خواهم بود، البته فکر نمی کردم تا ابد! این بود که کتاب تاریخ فلسفه را که از قبل با آن آشنا بودم و مقداری ازآن را خوانده بودم گرفتم و مشغول به کار شدم.

- و بعد کتاب را برای آقای برتراندراسل بردید؟
- آن موقع فقط جلد اولش چاپ شده بود که برایش بردم.

- چه جالب!
- بله، البته او نمی توانست آن را بخواند!
- آیا عکس راسل را که امضا کردند و به شما دادند هنوز دارید؟

-  بله، دارم حتما. توی کاغذهایم هست!
- ما دوست داريم شما هم عين همان كار را براي ما انجام بدهيد، يعني عكس خودتان را برايمان امضا كنيد...

آشنايي زوج هنرمند

حالا اگر اشكالي نداشته باشد كمي وارد سوالات شخصي تر بشويم. جايي خوانديم با خانمتان در يك ميهماني آشنا شده ايد، وقتي در مورد غذاي آن ميهماني با هم حرف زده ايد!
مي خندد: نه... خانمم آن زمان كارهاي هنري اش را شروع كرده و معروف بود و من از خيلي قبل تر مي شناختمشان. آشنا هم بوديم.

- هيچ وقت در مورد كارهاي همديگر نظر مي داديد؟
- خانمم در زندگي من خيلي موثر بوده و با من كار كرده. من هم به ديدن تئاترهايشان مي رفتم و هميشه كارهايي كه ايشان انجام مي داد براي من جالب بود.

- كتاب مستطاب آشپزي را با همراهي همسرتان نوشته ايد. كدامتان بيشتر آشپزي مي كرديد؟!
- هيچ كداممان آشپزي نكرديم!

- اما چطور ممكن است اين كتاب، نوشته كسي باشد كه خودش اهل‌آشپزي نيست؟!
- من آشپزي را در زندان شروع كردم. غذاي آنجا خوردني نبود. مثلا به آش يك چيزهايي اضافه مي كرديم تا مزه اش بهتر شود.
- ظاهرا زندان براي شما منشاء خير بوده! آشپزي ياد گرفته ايد، كتاب ترجمه كرده ايد، نقاشي كشيده ايد...( تابلويي كه استاد در زندان كشيده، روي ديوار اتاق كارشان به چشم مي خورد)

از قضا با غذا!

- با اين همه سفر و علاقه به مبحث غذا و تجربه هاي ارزشمند در اين زمينه، به نظر شما غذاهاي كجاي دنيا خوشمزه ترند؟
- خيال مي كنم غذاهاي ايتاليايي بهترند. اولا ذائقه آنها به ايراني ها خيلي نزديك است و ثانيا با غذا ارتباط جالبي دارند. انگليسي ها كه هيچ! فرانسوي ها هم دو جور غذا دارند، يكي آنها كه خودشان مي خورند، يكي آنها كه براي رستوران ها و مردم جاهاي ديگر به عنوان غذاي فرانسوي مي پزند!

- كدام غذاي ايراني را بيشتر دوست داريد؟
اين سوال ما به شدت مورد توجه خانمي كه براي استاد غذا مي پزد قرار مي گيرد چون به گفته خودش، استاد تا به حال به ايشان نگفته چه غذايي را بيشتر دوست دارد تا بپزد!
- قليه ماهي. غذاهاي جنوبي كه با ماهي تهيه مي شوند را دوست دارم. آبگوشت هاي قديم را كه در آن گوجه فرنگي نمي ريختند خيلي دوست داشتم.

-  چه غذايي را نمي خوريد؟
- از هيچ غذايي بدم نمي آيد!

- الان مشغول چه كاري هستيد؟
- نمایشنامه ای هست مال یونان قدیم. اگر اوضاع فراهم شود خیال دارم آن را ترجمه کنم.

بر بالين صاحب صداي جادويي

بعد از خوردن چای و شیرینی وعکس گرفتن با استاد، اجازه می گیریم تا سری هم به همسر هنرمندشان که متاسفانه در بستر بیماری اند بزنیم و ایشان با مهربانی اجازه می دهند.

«فهیمه راستکار»، دوبلور و بازیگر توانا، مدتی است که دچار آلزایمر شده اما شما نمی دانید چطور در عرض چند دقیقه ما را عاشق خودش کرد. می شود به جرات ادعا کرد اینجا خانه یک زوج مسن بیمار که نیازمند توجه ما باشند نیست، اینجا خانه کسانی است که ما به دیدارشان نیازمندیم. شاید در ابتدا تصور می کردیم دیدن آثار ناملایمات روزگار بر این دو بزرگ، قلبمان را به درد بیاورد، اما به زودی دریافتیم که چقدر از بودن در این خانه باصفای صمیمی و نشستن در کنار کسانی که روح بلندشان، فارغ از همهمه های روزگار، به تعالی می اندیشد لذت می بریم و چقدر سبکبار می شویم. خانم راستکار، عمری را در خدمت هنر و فرهنگ جامعه بوده، پس شایستگی آن را دارد که به جای پریشان گویی های معمول بیماری، دیالوگ های سنگین تئاتری بگوید و ما را با خود به عوالم روحبخشی که در آنها سیر می کند ببرد. او با همان صدای جادویی که همه ما بارها و بارها شنیده ایم، نرم و ملایم، زیرلب می گوید: می خواهم بروم بالا...

دیدن یک هنرمند توانا در حالی که به شدت وزن کم کرده و پوست و استخوانی بیش از او نمانده است می تواند دردناک باشد، اما شگفت آن که چشمهای خانم راستکار هنوز پرفروغند و گونه های استخوانی دوست داشتنیشان آن قدر لطیفند که دلمان می خواهد بارها غرق بوسه شان کنیم.

خانمی که همراه ماست، با صدایی خوش، تصنیفی از ملک الشعرای بهار می خواند. خانم راستکار به دقت گوش می دهد و در جاهایی همراه تصنیف، زمزمه می کند. بعد دستش را به علامت گذاشتن صفحه روی گرامافون حرکت می دهد.

دوست همراهمان که در صدا و سیما کار می کند واین موضوع را با افتخار به خانم راستکار می گوید که همکار ایشان است، اشاره می کند: « موسیقی مال بهشت است.»
- بله... به به... دلم باز شد این را که شنیدم. چیزی در این کره خاکی هست که اگر آدم آن را پیدا کند...
- آرامش؟ شما آن را پیدا کرده اید...
- پیدا نکردم؟ چرا... پیدا کردم!

- چیز دیگری هم هست که دلتان بخواهد داشته باشید؟
- دلم می خواهد یک چیزی باشد که من را مجبور نکند. می خواهم از دست سمیرا اینها در بروم. من استقلال خودم را دارم. پدرم گفت آخر چرا توی همین خانه؟ وقتی این آقا آمد من به رقص در آمدم. به همین دلیل...

شاید به روزهای خواستگاری آقای دریابندری از خودش برگشته است. خنده عمیقش توی عکس دونفره شان در تابلوی روی دیوار که مال همین چند سال پیش است، نشان می دهد که زن خوشبختی بوده. به ياد فيلم ‌« ستاره بود» مي افتم كه در آن در نقش خودش بازي كرده، و صداي مهربان و جدي «مامي» در فيلم جاودانه«بربادرفته».

هرچند لحظه یک بار با انگشت به پیشانی اش می زند، گویی می خواهد چیزی را به یاد بیاورد. من تصور می کنم زمانی را که او در صحنه تئاتر می درخشیده و لبخندش در عکس های دوران بازیگری که به در و دیوار است نشان می دهد که چقدر کارش را دوست داشته، لبخندی که هنوز بر لب دارد و دل ما با دیدنش غنج می زند. چقدر دوست داشتنی هستید خانم راستکار!

ناگهان به من نگاه می کند و می گوید:« فرنگیس!» و من دلم می خواهد جای آن فرنگیس واقعی بودم که اینک از میان خاطرات این زن، به شکل من در آمده است و لابد می توانسته اوقات بیشتری را با این آدم های عزیز بگذراند. چقدر آدم در این خانه احساس خوبی دارد!

پرستار خانم راستکار از خاطره روزی که آقای داود رشیدی و چند هنرمند دیگر به ملاقات خانم راستکار آمده بودند تعریف می کند و بعد می گوید مدتی بود که ایشان این قدر حرف نزده بود، آن هم به شکل نسبتا با مفهوم. خوشحال می شویم که حضور ما هم برای ایشان انرژی مثبت داشته، همچنان که دیدن ایشان برای ما. چند بار قصد می کنیم مزاحمتمان را به پایان ببریم اما خانم راستکار می گوید:« چرا می روید؟» و به پرستار توضیح می دهد:« آزاری ندارند. من خسته نیستم.» و ما هم در همان چند دقیقه عاشق این شده ایم که بنشینیم و جملات ناپیوسته ایشان را با آن صدای گرم و آشنا بشنویم که هرکدام لابد متعلق به یک نمایشنامه یا فیلم سینمایی اند. دلم برای مسوولانی که حتی به فکر یک احوالپرسی  از این هنرمند نیستند و در واقع خودشان را از تجربه این لحظات ناب انسانی محروم می کنند می سوزد!

سرانجام وقتی می خواهیم دل بکنیم و وعده می دهیم که برخواهیم گشـت، خانم راستکار به چشمهای من نگاه می کند  و می گوید:« تو هم عروسی می کنی!»
 

بیوگرافی نجف دریابندری
نجف دریابندری فرزند ناخدا خلف ظلم آبادی، طبق شناسنامه متولد اول شهریور 1308 در آبادان است. او به همراه محمد قاضی از معروف‌ترین مترجمان نسل خود شناخته می‌شود.
تخصص آقاي دريابندري «درآوردن» لحن نویسنده اصلی است. معتقد است تنها مترجم كاردرست ایران محمد قاضی بوده. درعین‌حال از ذبیح‌الله منصوری، «شوهر آهوخانم» و مسعود كیمیایی هم خوشش می‌آید.

آثار نجف دریا بندری عبارتند از:
فلسفه روشن‌انديشي و كتاب مستطاب آشپزي، آثار تاليفي دريابندري و پيرمرد و دريا از ارنست همينگوي، يك گل سرخ براي اميلي از ويليام فاكنر، وداع با اسلحه از ارنست همينگوي، چنين كنند بزرگان اثر ويل كاپي (عنوان اصلي: انحطاط و سقوط تقريبا همه‌ي افراد) ، قدرت از برتراند راسل،  تاريخ فلسفه‌ غرب اثر برتراند راسل، رگتايم اثر ادگار لورنس دكتروف، بيگانه‌اي در دهكده اثر مارك تواين، معني هنر، نوشته‌ي ايزا برلين، ماجراهاي هاكلبري فين اثر مارك تواين، فلسفه‌ روشن‌انديشي از ارنست كاسيرر، گور به گور ويليام فاكنر، بيلي باتگيت از ادگار لورنس دكتروف، آنتيگونه و پيامبر و ديوانه اثر جبران خليل جبران.

منتخبي از مقاله‌ ديدار با برتراند راسل، نوشته استاد دریابندری*

« طي سفر به انگلستان طي نامه اي براي برتراندراسل نوشتم: اكنون كه براي مدت كوتاهي به اينجا آمده‌ام اگر نتوانم از اين فرصت براي ديدار با مردي كه سال‌ها با نوشته‌هايش به‌سر برده‌ام استفاده‌كنم برايم جاي تاسف خواهد بود.
لرد راسل در پاسخ، يادداشتي فرستاد كه در روز پنج‌شنبه بيستم ماه اوت (بيست و نهم مرداد) در خانه‌اش منتظر من خواهد بود.

خانه‌ راسل در نزديكي شهر كوچكي است به نام« پنرين داي دراث» در شمالي‌ترين نقطه‌ي ايالت ويلز، در كنار خليج ايرلند. من و همسرم نزديك غروب به پنرين داي دراث رسيديم كه شهري است كوچك و پاكيزه با خانه‌هاي از سنگ خاكستري. قرارمان ساعت يازده و نيم صبح بود. درست سر ساعت يازده‌ و نيم زنگ در را فشار دادم. خانم ميانسال با ادبي در را گشود و گفت: «بفرماييد، لرد راسل منتظر شما هستند.»
در اتاق متوجه شدم كه روي يك باريكه‌ كاغذ در گوشه‌كاغذ آب‌خشك‌كن وسط ميز تحرير نوشته است « مترجم فارسي : ساعت يازده‌و نيم .»
با خودم گفتم خدا را شكر كه سر وقت رسيدم.

در همين لحظه حضور او را در اتاق حس كردم. همين كه برگشتم او را ديدم. چهره‌اش گلگون و موهايش سفيد و ابروهايش سفيد و چشمانش ريز بود و قدش نه چندان بلند. به خوشرويي با ما سلام و تعارف كرد و يك راست رفت به طرف بخاري و گفت:« هوا كمي سرد است. بهتر است اول بخاري را روشن كنيم.»
بعدگفت:« من خيلي دلم مي‌خواست كه كشور ايران را از نزديك بشناسم، ولي مي‌دانم كه از من گذشته ‌است.» شوخي و اشاره به مرگ در چشم‌هايش ديده ‌مي‌شد.

گفتم: « ايراني‌ ها خيلي خوشوقت خواهند شد كه شما رادر ميان خودشان ببينند.»
گفت:«خيلي دلم مي‌خواست كه به ايران بروم، ولي مي‌دانم كه نمي‌روم .»

بعد دنباله‌ حرفش را اين‌طور ادامه‌داد:«من يك وقت خيلي به شعر فارسي علاقه‌مند بودم و مقدار زيادي از ترجمه‌هاي اشعار فارسي را خواندم. ظاهرا ايران چند شاعر بزرگ واقعي به دنيا عرضه كرده‌است. در آن ايام يك جوان ايراني در سفارت ايران بود كه زياد به ديدن من مي‌آمد و براي من شعر فارسي مي‌خواند و ساز عجيبي هم داشت كه مي‌نواخت. با آن كه معني اشعار را نمي‌فهميدم، كلمات و آهنگ برايم خيلي خوشايند بود.»

هنگامي كه خداحافظي مي‌كرديم بشقاب بيسكويت را برداشت و باز هم به ما تعارف كرد. دستش را كه مي‌فشردم گفتم:« لرد راسل، اين ساعت را از لحظات بزرگ زندگيم مي‌دانم.» خنديد، انگار حتي رنگش برافروخت و با آن دست ديگرش دستم را گرفته، بعد تا دم در ما را همراهي كرد.

در كه پشت سر ما بسته شد، من سرم را برگرداندم . از پشت پرده‌ نازك شيشه‌ در، سايه‌ي او پيدا بود كه بي حركت و كمي خميده در دالان ايستاده بود. سابه‌اش، بيش از خودش‌، آدم را به ياد آن عكس‌هايي مي‌انداخت كه از او در روزنامه‌ها چاپ مي‌كنند، عكس هاي چهره‌ آشناي متفكر پير پرشوري كه سياست را به عنوان امري مبتذل محكوم كرده‌است ولي نامش هر روز در لابه لاي اخبار سياسي به چشم مي‌خورد.»

* منبع: روزنامه كيهان، 17 دي 1343

اچ آی وی مثبت است!


برای هرکس ممکن است پیش بیاید که یک روز معمولی، یک آزمایش خون معمولی بدهد و ناگهان با حقیقت تکان دهنده دردناکی روبه رو شود: اچ آی وی مثبت!
متاسفانه نگرش ما به این بیماری هنوز منصفانه و یاری دهنده نیست. با جان و دل حاضریم روزها در خدمت هر بیمار دیگری باشیم و حتی اگر غریبه است، حداقل پای درددلش بنشینیم اما ایدز در نظرمان چیز متفاوتی است، غولی بی شاخ و دم و شرم آور که خودمان را فرسنگ ها از آن دور می بینیم، آن قدر که نمی توانیم حتی یک لحظه تصور کنیم به جای یکی از مبتلایان به آن قرار گرفته ایم. اما واقعیت این است که ایدز به تک تک ما خیلی نزدیک تر از چیزی است که فکر می کنیم و بسیار بی سرو صدا و خزنده می تواند پا به زندگی ما بگذارد.

اولین گروه بیماران اچ آی وی مثبت در ایران، یک دسته از بیماران مظلوم هموفیلی بودند که پس از استفاده از خون آلوده وارد شده از فرانسه، به ایدز مبتلا شدند. در اولین سال های بعد از آن، ایدز توسط معتادان تزریقی که از سرنگ مشترک آلوده استفاده می کردند، گسترش پیدا کرد و در سال های اخیر، با عملی شدن راهکارهای مناسبی مانند پخش سرنگ رایگان در میان معتادان، میزان شیوع آن توسط روش فوق کمتر، و الگوی شیوع ایدز به سمت سرایت از راه جنسی و در سنین پایین تر متمایل شده است.

«باشگاه یاران مثبت»، ساختمان کوچکی است در بیمارستان خمینی، یکی از معدود جاهایی که اچ آی وی مثبت ها می توانند در آنجا از بیماریشان حرف بزنند و رانده نشوند. این باشگاه که امکانات محدودی مانند میز پینگ پنگ و کلاس معرق کاری و جلسات مشاوره را به رایگان در اختیار مشترکانش قرار می دهد، نقطه کوچک امیدی است برای هر فرد اچ آی وی مثبتی که می خواهد مثبت فکر کند و انگیزه ای برای ادامه زندگی داشته باشد.

طی مدتی که منتظر ملاقات با مسوول باشگاه هستیم، زن خدمتکاری که روی پله های راهروی پشتی نشسته و در لحظات استراحتش، سیگار می کشد، سرصحبت را با ما باز می کند: دنیا با ما نساخت. 16 سالم بود که خانواده ام را در زلزله رودبار از دست دادم. الان هم یک شوهر مریض روی دستم افتاده. سال هاست حسرت به دل مانده ام که لااقل با این مانتو و شلوار کهنه سرکار نیایم.
همان طور که گوشه مانتوی نیمدارش را در دست می گیرد و با حرص و حسرت، آن را روی پایش می کوبد، اشک از چشمانش سرازیر می شود: ما را ایدز نمی کشد. رفتارهای این و آن می کشد.

یک لحظه از دریافت این نکته که آن خانم هم بیمار است، جا می خوریم اما او توجهی نمی کند و به درددلش ادامه می دهد: چرا شبکه 3 قول داد تصویر من را پخش نکند و بعد پخش کرد؟ همه من را شناختند. یک میلیون تومان بیشتر نداشتم برای پول پیش. تازه به زحمت جایی را گیر آورده بودم. اگر صاحبخانه عذرم را بخواهد چه خاکی به سرم بریزم؟

وسط حرف هایش، به ما خبر می دهند می توانیم برای دیدن مسوول باشگاه به اتاقشان برویم. آن خانم اشک هایش را پاک می کند و می گوید: ببخشید مادر، نمی خواستم شما را ناراحت کنم. بفرمایید...


***

خانم « کردی»، مسوول باشگاه، زن خوش صحبت و گشاده رویی است که با صبر و حوصله حرف می زند: بعد از ورود ویروس ایدز به ایران، در حدود سال 1383 بدون اطلاع افراد در زندان ها از آنها تست گرفتند و آمار عجیب و غریبی از میزان ابتلا به این بیماری به دست آمد. در سال 1385 خانم دکتر راغبی درانجمن تنظیم خانواده و خانم دکتر محرز در مرکز تحقیقات ایدز برای اولین بار در ایران با ارائه طرحی مشترک، باشگاه مثبت را برقرار کردند که شعبه های آن در بعضی شهرستان ها نیز  احداث شده یا در دست ساخت است.

این باشگاه بیشتر کارهای فرهنگی انجام می دهد، کلاس های آموزشی، مدیتیشن و فرا درمانی می گذارد، مبتلایان را برای برگشتن به زندگی عادی مشاوره و توانمند می کند. ازآنجا که معرق کاری، تمرکز زیادی می طلبد، بیماران با شرکت در این کلاس از فکر و خیال بیرون می آیند... کلا محیطی را درست کرده اند که با توجه به « انگ و تبعیض» موجود در جامعه نسبت به اچ آی وی مثبت، این بیماران بتوانند حداقل در اینجا خانواده جدیدی پیدا کنند. حتی موارد ازدواج درون گروهی هم داشته ایم.

- کسانی که با این شرایط ازدواج می کنند برای بچه دار شدن باید چه تمهیداتی بیندیشند؟
- ببینید، ویروس اصلا در اسپرم و تخمک وجود ندارد و تنها در مخاط یافت می شود. بنابراین دو فرد اچ آی وی مثبت، نسبت به یک فرد مثبت و یک فرد منفی، خیلی راحت تر می توانند با هم ازدواج کنند. چون در حالت دوم، فرد منفی باید منفی بماند، برای بچه دار شدن، باید شستشوی اسپرم و لقاح مصنوعی انجام بشود تا خطر سرایت از طریق مخاط از بین برود. سه تا پنج درصد احتمال آلوده شدن نطفه وجود دارد و در دوران جنینی هم اصلا مشخص نمی شود که بچه مبتلا شده یا نه. از سه ماهگی که ارتباط مادر و جنین از طریق بندناف و خون مادر برقرار می شود داروهایی تجویز می شود، زایمان به شیوه سزارین انجام می گیرد و مادر به بچه شیر نمی دهد. تا شش ماه بعد از تولد هم به بچه دارو می دهند و آن وقت آزمایش می کنند تا ببینند مبتلاست یا نه. درحال حاضر تست HIV برای زنان باردار اجباری شده و به زن بارداری که مشخص شود اچ آی وی مثبت دارد، اجازه سقط می دهند.

- برای آزمایش قبل از ازدواج چطور؟
- در این مورد، تست HIV چندان نمی تواند معتبر باشد، چون ایدز تا شش ماه دوره نهفته دارد و خودش را نشان نمی دهد. ممکن است خواستگار شما همین دیروز رفتار پرخطری انجام داده باشد و وجود ویروس در آزمایش مشخص نشود.

- باشگاه چند عضو دارد؟
- 360نفر. البته کسانی هم هستند که دوست ندارند به شکل رسمی ثبت نام کنند ولی می آیند و از امکانات استفاده می کنند.

-آیا به خانواده های بیماران هم مشاوره می دهید؟
- بله اما اکثر اعضای ما ترجیح می دهند خانواده شان در جریان بیماری آنها قرار نگیرند. متاسفانه به دلیل این که اوایل، همه تبلیغات درباره ایدز منفی بود، ترس از ابتلا، باعث ایجاد انگ و تبعیض نسبت به بیماران می شد و خیلی ها بیماریشان را پنهان می کردند، مثل آتش زیر خاکستر.  اخیرا در یک برنامه رادیویی هم علیرغم خواسته مسوولان برنامه، این حرف ها را زدم که چرا طوری تبلیغ می شود انگار کلید حل بی بندوباری جنسی و روابط نامشروع، تنها خواندن صیغه است، درحالی که با توجه به بالا رفتن سن ازدواج و اهمیت بکارت در فرهنگ ما، متاسفانه جوان ها به خاطر نیاز جنسیشان تن به روابط متعدد  از راه غیرمعمول می دهند که ده برابر احتمال ریسک دارد. چرا در آگاهی دادن به جوان هایمان، صریح نیستیم؟ چرا هنوز به جای کاندوم می گوییم وسیله پیشگیری؟ چرا صورت  بیمار باید مثل دزد و قاچاقچی، شطرنجی بشود؟ اینها در حالی است که تغذیه و دارو و درمان بیمار در یک کفه و روحیه او در یک کفه دیگر ترازو قرار می گیرد و با این نوع نگاهی که به این بیماران وجود دارد ما شانس زندگی را ازآنها می گیریم، با این که یک بیمار اچ آی وی مثبت، در صورتی که بیماری خود را بپذیرد، می تواند مثل یک فرد عادی زندگی کند و حتی عمری طبیعی داشته باشد.

- برای زنان خیابانی و دختران فراری چه فکری شده؟ آنها می توانند به سرعت این ویروس را در سطح جامعه پخش کنند.
- هرازگاهی که این زنان را جمع می کنند، در مرکز تحقیقات، آموزش هایی به آنان داده می شود و کتابچه های مخصوصی دراختیارشان می گذارند تا در این مورد آگاهی پیدا کنند.  اخیرا شاید بیشت راز سه مورد انتقال از راه اعتیاد نداشته ایم و اغلب خانمها در ازدواجشان مبتلا شده اند اما در مورد رفتارهای پرخطر جنسی واقعا آگاهی مردم و جوان ها کم است.

- یک بار در اینترنت به عکس هایی از بیماران ایدزی برخوردیم که زخمهای وحشتناکی بدنشان را پوشاندهب ود. این مرحله آخر بیماری است؟
- آن زخمها، اثار بیماری های پوستی است که اغلب در بیمارانی که به کراک و شیشه معتادند دیده می شود. درغیر این صورت مرحله آخر بیماری لزوما چنین نشانه ای ندارد و ایزوله کردن بیمار در این مرحله، به خاطر خود اوست که سیستم دفاعی بدنش به شدت تضعیف شده است.

- درباره مراحل بیماری توضیح بیشتری می دهید؟
- مرحله اول، نهفته (پنجره) است که از ده روز تا شش ماه یا یک سال طول می کشد. مرحله دوم، مرحله HIV+ است که در آن، بیمار انتقال دهنده ویروس است اما عارضه ای ندارد و ممکن است این مرحله تا آخر عمرش هم به طول بینجامد. مرحله آخر یا همان ایدز، مرحله ای است که در آن، CD4 یا شاخص گلبول های سفید بدن، بسیار پایین می آید. در این بین ممکن است فردی شکست درمان داشته باشد، یعنی به داروها پاسخ ندهد و توان تهیه داروی خارجی را هم نداشته باشد، یا فردی به خاطر ابتلا به هپاتیت  C، کبدش را از دست بدهد. در مرحله ایدز، بیمار که سیستم دفاعی خود را تقریبا از دست داده، در معرض انواع عفونت ها، سرطان ها و اسهال مزمن قرار دارد که در نهایت به مرگ او منجر می شوند. درواقع، ایدز به خودی خود کشنده نیست، فقط سیستم دفاعی بدن را تخریب می کند و فرد با ابتلا به هر بیماری دیگری در معرض خطر مرگ قرار می گیرد.

- آیا پزشکان و پرستاران با بیماران اچ آی وی مثبت همکاری لازم را دارند؟
- الان وضعیت نسبت به یک دهه قبل خیلی بهتر شده است. موردی داشتیم که آندوسکوپی بیمار را انجام نداده و جلوی همه گفته بودند دلیلش این است که شما ایدز دارید.

- در واقع اطرافیان بیمار در معرض چه خطراتی هستند؟
- ببینید، ویروس ایدز خیلی زود در مجاورت هوا از بین می رود و حتی در خون خشک شده هم وجود ندارد، مگر روی فلز و در هوای مرطوب. به همین دلیل ویروس در سرنگی که خون در مخزن آن باقی می ماند یا روی تیغ در محیط مرطوب حمام، مدت ها می تواند زنده و فعال بماند و باید مراقب این موارد بود. اهدای عضو هم می تواند خطرناک باشد. متاسفانه چند سال پیش فردی به جای برادر اچ ای وی مثبتش آزمایش خون داد و با استفاده از نتایج آن آزمایش، کلیه برادر بیمار را فروختند که منجر به ابتلای فردی که کلیه را دریافت کرده بود شد. ایشان خلبانی بود که کلیه با بدنش سازگار هم نبود و فوت کرد اما متاسفانه همسرش هم مبتلا شد.

به طور کلی ناآگاهی به کل جامعه لطمه می زند و توجیه پذیر نیست. خیلی ها هنوز کاندوم را فقط به عنوان وسیله ای برای پیشگیری از بارداری می شناسند و نمی دانند برای جلوگیری از سرایت بیماری های مقاربتی چقدر لازم است. حتی یک مورد مرد سی و اندی ساله می شناسم که اچ ای وی مثبت داشت و ازدواج کرده بود و از کاندوم هم استفاده نمی کرد.

- آیا این فرد به لحاظ قانونی جرمی مرتکب شده؟
- بله، انتقال به همسر یک جرم حقوقی است و دیه کامل دارد.

- خطر ابتلا از طریق خدمات پزشکی هم خیلی کم است، نه؟
- بله، فقط سه مورد ابتلا از طریق دندانپزشکی در کل دنیا داشتیم که آن هم به خاطر حس انتقام جویی خود دندانپزشک که اچ آی وی مثبت داشت، بوده. ما در اینجا سونوگرافی و رادیولوژی و MRI را به طور رایگان برای بیماران انجام می دهیم. برای آندوسکوپی هم یک ساعت خاص در یک مرکز خاص برای اعضای ما مشخص کرده اند. پزشک زنان هم داریم.

این ویروس از طریق نیش حشرات هم قابل انتقال نیست چون حشره خون را می  مکد و تزریق نمی کند. خون مکیده شده را هم صرف سوخت و ساز بدنش می کند.
آرایشگاه، استخر و امثال آن ها خطری ندارند البته  خود آرایشگر باید نکات بهداشتی را در مورد همه مشتریانش رعایت کند و اگر شما می بینید که فرضا از تیغ مشترک استفاده می کند باید تذکر بدهید.

***

 با هماهنگی خانم کردی قرار می شود با دو نفر از بیماران اچ آی وی مثبت، یک خانم و یک آقا، صحبت کنیم تا ببینیم دغدغه های آنها چیست.
اتاق کوچکی که هم سالن پینگ پنگ است و هم اتاق تلویزیون، محل ملاقات ماست. روی وایت بردی که به دیوار نصب شده، نوشته اند: « قرعه کشی جام به این شکل شروع و تمام شد: اکبر و سید اول و دوم شدن، یک جورایی باهم قهرمانی را قسمت کردند. سعید از آخر نفر اول شد! مدیریت جام»


«پریسا» زن جوان و زیبایی است که تا چند سال پیش مثل خیلی از ما خوب زندگی می کرد، همسر تحصیلکرده و مهربانی داشت و از او صاحب دو پسر شده بود که درحال حاضر 16 و 21 ساله اند. آنها حتی ندانستند کابوس ایدز از کجا وارد زندگیشان شد که مرد را با خود برد و زن را مبتلا باقی گذاشت و چون دیر فهمیده بودند، پسر کوچکشان هم با ویروس اچ آی وی مثبت به دنیا آمده بود. دردل های او از برخورد قهرآمیز اطرافیانش، آدم را یک جورهایی به یاد داستان سریال«ستایش» می اندازد: به همسرم گفتند بهتر است بروی استراحت کنی و ما حقوقت را می دهیم. خودش هم ترجیح داد دیگر سرکار نرود. لج کرده بود و به هرکس که برای احوالپرسی زنگ می زد می گفت من ایدز دارم. با این که فامیل نزدیک بودیم، همه طردمان کردند. خانواده شوهرم می خواستند پسر سالمم را بگیرند و می گفتند تو صلاحیت نگهداری از او را نداری. حتی می گفتند باید ارثیه را فقط به پسر بزرگترت بدهی. وقتی همسرم فوت کرد و من اعلامیه چهلم او را به مدرسه پسرم بردم، مسوولان دبستان، مرا به دفتر بردند و سوال پیچ کردند که علت فوت چه بوده و ما می دانیم شما هم مبتلایید و از مرکز به ما گفته اند و اینها. در نهایت هم سرزنشم کردند که چقدر خودخواهی و چطور اجازه دادی بچه ات بیاید اینجا. هرسال برای ثبت نامش دردسر داشتم. قبل از فوت شوهرم، آن قدر درگیر درمان او بودم که به بیماری خودم فکر نمی کردم اما بدترین روز زندگی ام، روزی بود که جواب آزمایش پسرم آمد. دنیا روی سرم خراب شد. با خدا قهر کردم. کارم شده بود گریه توی آشپزخانه. فکر می کردم وقتی پسرم بزرگ شد به او چه بگویم. تا این که رفتم پیش روانپزشک.

طی هفته اول بعد از مرگ شوهرم حال من هم به خاطر استرس زیاد، خیلی بد شد. دکتر آمد به من سرم وصل کرد و خواهرم دید که سرم را بعد از تزریق بردند آتش زدند. سال های اول در جلسات اولیا و مربیان مدرسه پسرهایم، از پشت سرم می شنیدم که بعضی ها به هم می گفتند اگر این طور باشد ما بچه مان را از این مدرسه می بریم.

- حتما خیلی ناراحت می شدید.
- من همه جا می گفتم که از مردم خرده نمی گیرم چون نمی دانند اما الان با توجه به عصر اینترنت دیگر از مردم هم توقع دارم که بدانند، نه به خاطر ما، به خاطر خودشان.

- شرایط روحی پسرکوچکتان چطور است؟
- الان نگاه نکنید که من روحیه ام را حفظ کردم. این چند وقت اخیر روزهای بسیار بدی را پشت سر گذاشتم. پسرم هیچ امیدی به آینده ندارد. در دو سال گذشته خیلی به خاطرش اذیت شدم. از مدرسه فرار می کند، هیچ دوستی ندارد.

- چه کمکی می شود کرد؟
- بیشتر خود بیمارها هستند که به خودشان انگ می زنند، انگ درونی. مثلا بیماری هست که می گوید من خواهرزاده ام را خیلی دوست دارم انا از وقتی فهمیدم مریضم دیگر به سمت او نمی روم. نقش اطرافیان هم البته پررنگ است. من سه سال پیش به خانه خاله ام رفتم. پسر او، نوه اش را بغل کرد و رفت آن اتاق. شاید اگر سرطان داشتم جور دیگری رفتار می کردند. ما در باگاه جلسه همدلان مثبت داریم که مثل NA( مراکز ترک اعتیاد) می نشینیم و گفتگو می کنیم. یک نفر در جلسات بود که حرف های روزهای اول من را می زد و می گفت با خدا قهر کرده. من به او گفتم اتفاقا داد بزن و هرچه می خواهی به خدا بگو چون او تنها کسی است که محبتش را در هیچ شرایطی از تو دریغ نمی کند. خود من همیشه می پرسیدم چرا من؟ ولی کم کم فهمیدم بنده های برگزیده خدا هستند که راه صحیح زندگی را از پیچ و خم مشکلات و بیماری ها پیدا می کنند. به آن دوستمان گفتم اگر تو بیمار نمی شدی هنوز معتاد بودی، یا من هنوز زن خانه داری بودم که یک فیش بانکی را هم نمی توانستم به تنهایی پر کنم. الان می توانم به همدردانم کمک کنم یا در فرهنگسراها به مردم توضیح بدهم که چگونه با این وضعیت مواجه شوند. این ها به من انگیزه زنده بودن می دهد. همیشه کوله بارم برای رفتن آماده است. از زندگی ام توقع آن چنانی ندارم. وقتی زن پیری را می بینم که برای پنجاه تومان اعصاب همه را خرد می کند خنده ام می گیرد. خواهم همه مبلمان خانه اش را عوض می کند ولی مسائل من خیلی بزرگ تر از اینهاست. به نظرم همین که همدردانم می گویند نمی خواهیم حتی یک نفر دیگر هم به هر دلیلی به این بیماری مبتلا بشود، یک جور پالایش روحی عظیم است.

- حرفی مانده که دلتان بخواهد بزنید؟
- ما فقط دوست داریم چیزی که می گوییم نوشته بشود صدا و سیما چیزی متفاوت با حرف های ما را نشان می دهد.

***

«داوود»، 43 ساله و مجرد است، قدبلند و خوش تیپ. تا سال سوم راهنمایی درس خوانده و قبلا شغل آزاد داشته، در حال حاضر بی کار است. او 19 سال معتاد بوده، از حشیش و تریاک و مشروبات الکلی بگیر تا هروئین و 11 سال تزریق. پنج سال پیش اراده کرد تا اعتیادش را ترک کند. به NA ( انجمن معتادان گمنام) مراجه کرد، موفق هم شد. او درباره آن روزها می گوید: در دوران خدمت و توی پادگان آلوده شدم. پدر و مادرم همان وقت ها متارکه کرده بودند. طی بیست سال بعدی یا در زندان بودم یا درگیر مواد. در زندان هم همه جور مواد در دسترس بود. اگر اینجا باید دو تا چهارراه بروی آن طرف تر تا جنس گیر بیاوری، آنجا کافی بوددستت را دراز کنی به طبقه بالا یا پایین تخت. معتادها با قطره چکان و لوله خودکار، پمپ درست می کردند برای تزریق.

- هوا نمی رفت تویش؟
می خندد: نه، حرفه ای بودند ولی صدنفر با همان یک پمپ تزریق می کردند. آن اواخر اوضاعم خیلی بی ریخت شده بود. یک بار ساعت 9 صبح توی حمام نمره تزریق کردم، دچار ایست کامل قلب شدم و تا ساعت یک بعدازظهر همان جا افتاده بودم. نصف شب توی بیمارستان به هوش آمدم. 17-16 ساعت در بی هوشی کامل بودم. یک پیرزن دراتاقمان مرده بود، یک جوان تصادفی تمام کرده بود... اما من هنوز زنده بودم.حتما دلیلی داشت.
چهارسال آخر کراک مصرف می کردم. خودم هم خسته شده بودم. تا این که اتفاقا قاچاق فروشم را یک ماه ندیدم. بعد از یک ماه او را دیم که سرحال بود. جریان را پرسیدم و من را با NA آشنا کرد. NA وجدان آدم را زنده می کند، فکر آدم را عوض می کند.من همه راه های ترک را امتحان کرده بودم و جواب نمی داد اما در آنجا موفق شدم.

داوود عکس راهنمایش را از جیب پیراهن در می آورد و همان طور که چشمهایش از دیدن او می درخشد، کلی تعریفش را می کند: سی سال هرویینی بوده، آخرش هفت شب توی پیکان خوابیده تا ترک کرده.

داوود با اراده قوی که برای ترک اعتیاد نشان دد، لیاقت برگشتن به زندگی سالم و خوشبختی را داشت اما متاسفانه با انجام آزمایشات بعد از پاکی، متوجه می شود که ویروس مرموز در لحظات بی خبری خماری و نشئگی به بدنش راه پیدا کرده است. او خاطره آن روز را به روشنی در ذهن دارد: یک ماه و نیم پاک بودیم. با دوستانم رفتیم جواب آزمایشمان را بگیریم. به من گفتند بمانم و بعد فهمیدم چه مشکلی پیش آمده. گفتند هپاتیت داری، ایدز هم داری. مثل آن بود که آب جوش ریخته باشند روی کمرم. گفتم خدایا همه پاک می شوند، صاحب زن و زندگی می شوند. حالا من چه کار کنم؟ 24 ساعت بعد رفتم پیش راهنمایم.

خانواده پنج نفره داوود از بیماری او بی خبرند، شاید به خاطر همین مادرش اصرار دارد که داوود زن بگیرد و آرزوی آنها را در مورد تک پسرشان برآورده کند: دوتا از خواهرهایم ازدواج کرده اند و آن یکی دانشجوست. در این اجتماع باید یا پشت داشته باشی یا مشت، و من همه امنیت اقتصادی و اجتماعی ام را از دست داده ام. با این شرایط مایل نیستم ازدواج کنم. سل و هپاتیت C هم دارم. بچه های HIV+ خیلی متواضعند و سختی ها را تحمل می کنند اما مسوولانمان آمار دقیق نمی دهند، وضعیت ما را قبول نمی کنند و روی آن سرپوش می گذارند. هیچ حمایتی نمی کنند. در ظاهر می خواهند امنیت اخلاقی برقرار باشد اما دقیقا برعکس عمل می کنند. الان من یک سری نیازها دارم. می خواهم ازدواج کنم و موارد خوبی هم سراغ دارم اما هیچ کس قدمی برنمی دارد و بستری فراهم نمی کند. من می توانم، اما خیلی ها شاید نتوانند خودشان را کنترل کنند. ما از صبح تا شب یک لبخند هم نمی بینیم.

- این که این روزها فراگیر شده. ما هم نمی بینیم.
- بله، همه استرس دارند اما حکایت ما با شما خیلی فرق دارد. بچه های ما خیلی باید قوی تر باشند. در آمریکا اگرCD4 شما پانصد باشد درمان  دارویی را شروع می کنند اما در ایران این مقدار باید دویست باشد تا به شما دارو بدهند. اینجا خانمی داریم که CD4 اش، 26 است و می آید کار خدماتی انجام می دهد. باور کنید فقط ارزش های درونی و شرافت است که باعث می شود آدم در این شرایط به خودکشی یا هزار کار بد دیگر فکر نکند و اینها اصلا دیده نمی شود. بیماران هموفیلی شماره حساب دارند برای کمک های مردمی ولی ما حتی جزو بیماری های خاص به حساب نمی آییم. البته داروهایمان رایگان است. مشکل اصلی موقعیت اجتماعی ماست. من در یک بنکداری در پاساژی کار می کردم که خیلی سرد بود و سرما برای ما سم است، آمدم بیرون. من تمام عمرم را یا در زندان بوده ام یا درگیر مواد، تخصصی یاد نگرفته ام. گاهی با موتورم کار می کنم.
فلان مسوول می گوید دخترو پسر نمی توانند به سفره خانه بروند، توی خیایبان گیر می دهند. نتیجه این است که جوان ها بیشتر به خانه ها کشیده می شوند و احتمال هرجور خطری بالاتر می رود. الان دیگر دوره ای نیست که دانشجوها را از هم جدا کنی و بگویی خوب با این کار امنیت اخلاقی را برقرار کردیم. یکی از اساسی ترین مشکلات جوان های حالا مشکل مالی است. به قول یکی از دوستانم فقر مثل جذام است. چرا شهرداری نمی آید یک غرفه میوه و تره بار درست کند بدهد دست امثال من تا کار کنیم و خرج خودمان را دربیاوریم؟ یک سری ارگان ها می توانند برای بچه ها کارهای ساده فراهم کنند.

- باشگاه یاران مثبت چقدر کمکت کرد؟
- چهارسال پیش اصلا نمی دانستم چنین جایی هست. آن موقع CD4 ام 1170 بود.  چهارسال نرفتم دنبال درمان. پارسال، ظرف یک هفته سه بار تب و لرز کردم. آزمایش دادم، CD4 ام به 700 رسیده بود. از عید تا حالا هم به خاطر استرس و مشکلات، دویست تا دیگر پایین آمده. یک دفتربه ما نمی دهند که یونیت دندانپزشکی را بگذاریم توی آن تا بچه ها دندان هایشان را درست کنند. الان من باید همه دندان هایم را بکشم ولی جایی قبولم نمی کنند. دکتری که سوگند پزشکی یاد کرده به من می گوید چرا خرج شما کنیم؟ خرج امور فرهنگی می کنیم! من به آرایشگاه که می روم با خودم دسته تیغ می برم. وقتی به آرایشگر یا دندانپزشک حق می دهم کا من را انجام ندهند، یک جورهایی احساس خوبی به من دست می دهد ولی وقتی بارها در طول ماه عذاب می کشم و درد دارم و حالم بد می شود باید چه کار کنم؟ اینها حال آدم را بد می کند. حسن اینجا این است که بچه ها دور هم جمع می شوند. در یک سال گذشته دو مورد ازدواج درهمین باشگاه داشتیم. دو ماه یک بار به مناسبت های مختلف  جشن می گیریم.

- در خانه چه سرگرمی هایی داری؟
- شطرنج را دوست دارم. ماهواره نگاه می کنم.

-  چه حرفی باقی مانده؟
- من فقط دوست دارم بستر ازدواج برای امثال من هم فراهم باشد.

جذابیت وهم آلود مرگ در سازمان پزشکی قانونی کشور


کالبدهای خالی

چند وقت پيش گزارشي در مورد اتاق تشريح دانشكده پزشكي خوانده بودم. خواندن آن گزارش به افراد زير هجده سال و كساني كه ناراحتي قلبي دارند، توصيه نشده بود. به واقع هم ديدن عكس هاي اجسادي كه سال ها در اين اتاق مي مانند و بارها توسط دانشجويان پزشكي تشريح مي شوند، تكان دهنده بود. در بقاياي صورت هاي به ظاهر بي احساس اين اجساد، مي شد دنبال ارواحي گشت كه روزي در اين كالبدها زيسته بودند، آدمهايي كه مثل همه ما عمري را با بيم و اميد و غم و شادي و تلخي و شيريني گذرانده و دست سرنوشت، آنها را به اينجا كشانده بود، يا شايد هم خودشان اين سرنوشت را برگزيده و بدنشان را بعد از مرگ براي پيشرفت علم پزشكي به اتاق تشريح هديه كرده بودند. 

مي دانستم اتاق تشريح سازمان پزشكي قانوني، جايي نيست كه جسدي مدت ها ميهمانش شود. اجساد مي آيند و پس از تشريح براي بررسي علت مرگ، براي دفن، به صاحبانشان سپرده مي شوند. اما مي دانستم فضا، مي تواند همان فضا باشد، با همان سردي سنگيني كه هرآدمي را به فكر درباره سرنوشت محتوم زندگي اش وا مي دارد و وحشت از مرگ را به رگ ها تزريق مي كند. بودن در اين جور جاها را دوست دارم، به خاطر همان سوالاتي كه به ذهن مي آورند و هر كسي زندگي اش را در جستجوي جوابشان مي گذراند.

سكوتي كه در راهروهاي ساختمان پزشكي قانوني كهريزك، حكمفرما بود به اين احساسات دامن مي زد و آنها را با بوي خاص فرمالين كه برخلاف تصور من، آزاردهنده نبود، مي آميخت. قدمهاي من كه از احتمال ديدن صحنه هاي دلخراش، تا مدتي مي لرزيد، كم كم استوارتر مي شد و مي ديدم چگونه در اين راهروها، زندگي همچنان بر مرگ مي چربد و جريان دارد. شايد روزي گذر ما هم به روي تخت هاي سرد فلزي اتاق تشريح بيفتد اما تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.

گفتگو با یک خانم متخصص پزشکی قانونی

شايد در نگاه اول، باور اين كه خانم«واعظي» متخصص پزشكي قانوني است، براي شما هم سخت باشد. اين شغل، چيزي نيست كه بتوانيد متصدي آن را يك خانم، آن هم با اين همه ظرافت و لطافت روح تصور كنيد. اما زنان خيلي وقت است كه باورهاي قديمي و خط كشي هاي جنسيتي را زيرپا گذاشته اند.

اين خانم سي و پنج ساله، كه از محل كارش واقع در كهريزك، براي شركت در يك سمينار به ساختمان اصلي پزشكي قانوني تهران آمده بود، در مجال پيش آمده، تجربه هاي خود را از داشتن شغل متفاوتش با ما در ميان گذاشت.

- خانم دكتر به ما بگوييد آيا با علاقه اين رشته را انتخاب كرديد يا اول وارد دانشگاه شديد و بعد كم كم علاقه پيدا كرديد؟
- من با آگاهي رشته ام را انتخاب كردم. پدرم استاد دانشگاه و مادرم دبير بودند اما عمويم پزشك بود و من با فضاي كار پزشكي بیگانه نبودم. روحيه خودم هم به اين كار مي خورد، چون دوست داشتم حقيقت را كشف كنم. مدتی هم به عنوان پزشک عمومی با سازمان پزشکی قانونی کار کرده و با محیط آشنا بودم.

-  تحصیل در رشته شما چه مراحلی دارد؟
- پس از گذراندن دوره پزشکی عمومی، یک دوره سه ساله برای کسب تخصص پزشکی قانونی و  شناخت مسمومیت ها می گذرانیم. بخشی از حوزه کاری پزشک قانونی، کار در سالن تشریح است که وظیفه معاینه اجساد ارجاعی از بیمارستان ها و کلیه اجساد ناشناس و مقتولین و موارد فوت در منزل را بر عهده دارد. موارد فوت را اورژانس به کلانتری خبر می دهد و در واقع، کلانتری، رابط پزشک و قاضی است که از ما می خواهد جسد را معاینه و جواز دفن را صادر کنیم. اما این تخصص، حوزه گسترده ای با عنوان« معاینات بالینی» افراد زنده را هم در برمی گیرد که شامل مواردی مثل تعیین درصد نقص عضو، میزان جراحت ناشی از تصادف و ضرب و جرح برای تعیین دیه، معاینات تخصصی خانمها، صدور مجوز سقط جنین، و بررسی موارد روانپزشکی( مثل بررسی وجود جنون ادواری در مجرمان) و کودک آزاری است.

- تمام کسانی که در بیمارستان ها فوت می کنند به شما ارجاع داده می شوند؟
- اگر مدت بستری شدن بیمار در بیمارستان به قدری کم باشد که هنوز علت مرگ برای پزشک محرز نشده باشد، جسد برای تشخیص به اینجا آورده می شود.

- اجساد ناشناس چطور؟

- بله. اگر جسد مجهول الهویه یا اسکلتی پیدا شود، باید برای تعیین هویت به پزشکی قانونی بیاید. از روی شکل جمجمه می شود تشخیص داد جسد متعلق به زن است یا مرد، یا مثلا بالغ است یا نه. حتی تشخیص جنسیت اسکلت هم آن قدرها ساده نیست، چون گاهی اسکلت، از هردو خصوصیات زنانه و مردانه، علایمی دارد. محدوده سنی و قد تقریبی آن را هم می شود با فرمول های تخصصی حساب کرد.

گاهی با توجه به توضیحات بستگان و علایم کالبدشکافی می توان خیلی زود علت فوت را تعیین کرد، مثلا فرد با دردسینه به بیمارستان رفته و فوت شده، درضمن مشاهده می شود که قلب بزرگ است، عروق کرنر دچار تنگی و گرفتگی بالا هستند و عضله قلب علایم سکته قدیمی و جدید را نشان می دهد. پس همه چیز واضح است. اما گاهی نشانه ها را در کالبدشکافی و با چشم غیرمسلح نمی شود دید. مثلا خانم جوانی که شرح حالی هم از او موجود نیست، به صورت ناگهانی فوت شده. در این حالت، علت مرگ ممکن است مسمومیت باشد. ما نمونه های سم شناسی مثل محتویات معده، نمونه صفرا و نمونه امعاء و احشاء را برمی داریم و به آزمایشگاه می فرستیم. گاهی علایم، خودشان را در نسوج، ادرار یا حتی مایع زجاجیه چشم( که می تواند وجود الکل در خون را تایید کند) نشان می دهند.

- تا چه مدت پس از مرگ می توان با کالبدشکافی به نتیجه قطعی رسید؟
- با گذشت زمان، امعاء و احشاء دچار استحاله می شوند و فقط نمونه سم شناسی ممکن است جواب بدهد. ما برحسب شرایط هر مورد، برای آن تصمیم می گیریم. مثلا ممکن است آثار گلوله در جمجمه مشاهده شود، درحالی که همه چیزجسد از بین رفته باشد. گاهی اوقات نمونه پاتولوژی ( آسیب شناسی) هم لازم می شود که بعضی بیماری ها را مشخص می کند.

- کدام اعضای بدن، مدت بیشتری پس از مرگ سالم می مانند؟
- «رحم» در خانمها و «پروستات» در آقایان، آخرین اعضایی هستند که فاسد می شوند. بقیه احشاء به خاطر آنزیمهای فراوانشان زودتر از بین می روند.

- مو چطور؟ آیا درست است که مو تا مدتی بعد از مرگ به رشد خود ادامه می دهد؟
- مو و ریش ممکن است به خاطر از دست دادن آب جسد بعد از مرگ، بلندتر به نظر برسند ولی رشد نمی کنند.

- آیا بعد از برداشتن نمونه ها و پیش از اعلام نتایج آزمایشات، جسد برای دفن به بستگانش تحویل داده می شود؟ کلا چقدر طول می کشد تا نتیجه مشخص شود؟
- بله، ما متوفی را تحویل می دهیم. حدود دو-سه ماه برای رسیدن به نتیجه وقت لازم است. گاهی نتیجه «اتوپسی سفید» است، یعنی در کالبدشکافی و آزمایشات سم شناسی و آسیب شناسی چیزی مشخص نمی شود. این جور وقت ها علت فوت قابل تعیین نیست و شاید با توجه به شواهد پرونده کیفری بشود به نتیجه رسید.

- آیا انجام تشریح برای اطرافیان متوفی هزینه ای هم دارد؟
- در هفته قوه قضاییه ارجاعی ها به شکل رایگان انجام می گیرند. پرداخت هزینه اجساد ناشناس هم با شهرداری است.

- به جز شما خانم دیگری هم در اتاق تشریح کار می کند؟
- روز به روز تعداد خانمهایی که در این رشته تحصیل می کنند و به آن علاقه نشان می دهند بیشتر می شود. ما در محل کارمان هشت نفریم، هفت آقا و من.

- از مشکلات کارتان بگویید.
- کار در سالن تشریح، فرسایش روحی روانی دارد. به خاطر همین، نیروها معمولا بعد از 6-5 سال، جا به جا  و به بخش بالینی فرستاده می شوند.

- و حتما کار برای خانمها سخت تر است.
- هیچ فرقی نمی کند. بیرون از محل کارت نباید به آن فکر کنی.

- مورد خاصی هست که در ذهنتان مانده باشد؟
- یکی از موارد معروف کودک آزاری در ذهنم مانده... در تعطیلات عید هم یک مورد تکان دهنده داشتیم که  کسی را به طرز فجیعی به قتل رسانده بودند. جسد، آثار کبودی و سیاه شدگی زیادی داشت. دهانش را با پلاستیک و چسب نواری بسته بودند و علاوه بر ضرباتی که به سر و بدنش وارد آمده بود، خفه اش کرده بودند. در واقع زجرکش شده بود.
یک جسد زغالی هم داشتیم که در شهرستانی از اطراف تهران پیدا شده و کل بدن غیرقابل شناسایی و امعاء و احشایش پخته و سوخته شده بود.

-در این جور موارد هم می شود با کالبدشکافی چیزی فهمید؟
- از استخوان ها و دندان ها می شود نمونه DNA گرفت. در آن جسد، آثار شیارمانندی در ناحیه گلو مشاهده می شد و استخوان های حلق و حنجره دچار شکستگی شده بود. اینها معلوم می کرد متوفی، خفه شده است.

- حرفی هست که دلتان بخواهد به بهانه این گزارش بزنید؟
- خوب است در جامعه جا بیفتد که پزشکی قانونی فقط شامل اجساد نیست و درصد بالایی از مراجعان سازمان ما را افراد زنده تشکیل می دهند.

- سپاسگزارم.

به سوی کهریزک

معاینات بالینی در همین ساختمان اصلی انجام می شوند اما برای تهیه گزارش از سالن تشریح و آزمایشگاه ها باید به کهریزک برویم، جایی که یکی از مراکز مجهز پزشکی قانونی است. ورود ما به اتاق تكنسين هاي آزمايشگاه سازمان پزشكي قانوني كهريزك، مصادف مي شود با ورود دسته اي از دانشجويان حقوق دانشگاه علامه طباطبايي براي بازديد از اين مركز. ما هم ترجيح مي دهيم با آنها همراه شويم و مراحل كار را ببينيم و بعدا سر فرصت براي گفتگو با كاركنان آزمايشگاه به اتاق آنها برگرديم.

البته فعاليت‌هاي تحقيقاتي و آزمايشگاهي سازمان پزشكي قانوني كهريزك نیز تنها محدود به تشخيص هويت و علت مرگ متوفيان نيست، آزمايش DNA، تشخيص جرم از روي ابزار قتل به جا مانده در صحنه جرم، تشخيص هويت افراد از روي DNA و ... نيز هست كه بسياري از آنها به زنده‌ها مربوط مي‌شود.

آزمايشگاه‌هاي سازمان پزشكي قانوني كشور را مي‌توان به چهار دسته تقسيم كرد: آزمايشگاه آسيب‌شناسي، آزمايشگاه سم‌شناسي، آزمايشگاه سرولوژي و آزمايشگاه ژنتيك(DNA).

مراحل تشریح

خانم«جهاني» مراحل كار را اين طور توضيح مي دهد: ابتدا در سالن تشريح، قسمت‌هايي از اندام متوفيان به فراخور درخواست پزشكان و متخصصان تالار تشريح برش زده مي‌شود كه مي‌تواند قسمت‌هايي از ريه، كليه،كبد، پوست، ترشحات بدن و ... باشد. در اين مرحله، بعضي از اعضاي بدن به شكل كامل مورد بررسي قرار مي گيرند كه عبارتند از قلب، مغز و مخچه، حلق و حنجره.

سپس اندام‌هاي برش زده را در سطل‌هاي پلاستيكي دردار- دبه- مي‌اندازند كه حاوي مايعي به نام فرمالين است. اين ماده بر روي اندام‌ها ماليده مي‌شود تا فيکس (Fix) و محكم شوند. هر اندامي براي فيكس شدن يك زمان 3 تا 4 هفته‌اي  نياز دارد.

سپس اين سطل‌ها يا دبّه‌ها، بسته به نوع آزمايش به مسؤولان و آزمايشگاه مربوطه سپرده مي‌شوند. در آزمايشگاه آسيب‌شناسي (پاتولوژي) علل آسيب وارده به تك تك سلول‌ها يا بافت‌ها و نيز انواع آسيب‌هاي وارده به كل بدن مشخص مي‌شوند. آسيب‌شناسي دو شاخه دارد: تشريحي و باليني.

در آسيب‌شناسي تشريحي، مي‌توان مشخص كرد كه مثلاً اگر خونريزي حنجره يا شكستگي گردن در متوفي رخ داده باشد، قبل از مرگ بوده يا بعد از آن . همچنين مي‌توان زمان اين آسيب را تعيين كرد.

آزمايشگاه آسيب‌شناسي به لحاظ موضوعي و كاري، ارتباط تنگاتنگي با تالار تشريح دارد. در اتاق، تكنسين مربوطه اندام‌ها را از فرمالين 10% خارج كرده و به قطعات كوچكتر تبديل مي‌كند و شرح مختصري هم در پرونده مي‌گذارد.
سپس در اتاق آماده‌سازي بافت‌ها، نمونه‌ها را با الكل مي‌شويند و به مدت 4 ساعت در دستگاهي كه با اشعه مادون قرمز كار مي‌كند مي‌گذارند تا آماده شوند. در نهايت نمونه‌ها را قالب‌گيري اسلايدهاي 3 يا 4 ميكروني تهيه مي‌كنند. (با دستگاه ميكروتون) اين اسلايدها بايد رنگ‌آميزي شوند تا وقتي زير ميكروسكوپ رفتند، قابل مشاهده باشند.

اين لام‌هاي آزمايشگاهي و شرح آنها چك و مقايسه مي‌شوند تا اشتباهي رخ نداده باشد و سپس همه آنها را تحويل پاتولوژيست مي‌دهند تا تشخيص و نظر نهايي را به پرونده اضافه كرده و جواب را به سالن تشريح بدهد.
در تمام اين مراحل، نمونه‌ها با كدهاي مشخص موردآزمايش قرار مي‌گيرند و کسی در جريان اسم شخص متوفي و پرونده وي قرار نمي‌گيرد.

در آزمايشگاه سم‌شناسي، كارهاي استخراج، تشخيص دارو، سموم دفع آفات نباتي، مواد مخدر و بررسی مسمومیت های فلزي و گازي انجام می شود.
در آزمايشگاه سرولوژي، كارهاي مربوط به تجسس، تعيين‌ گروه‌هاي خوني از روي نمونه‌هاي لكه و مو، آزمايش بارداري، تعيين انتساب‌ها (مثلاً رابطه پدر و فرزندي) با استفاده از گروه‌هاي خوني، تطابق مو، آزمايش خون در ادرار در حوادث و ضربه كليه‌ها، بررسي موارد تجاوز جنسي و بسياري از آزمايش‌هاي موردي ديگر انجام مي‌شود.

در اين قسمت علاوه بر نمونه‌هاي انساني، نمونه‌هاي غيربيولوژيك نيز به آزمايشگاه فرستاده مي‌شوند. مثلاً يك فيلتر سيگار مي‌تواند جهت تشخيص بزاق روي آن و تعيين گروه خون بررسي شود يا لكه‌هاي خون روي سپر يك اتومبيل، می تواند مورد آزمايش قرار بگيرد. كساني كه براي برداشت اين نمونه‌ها به صحنه‌هاي جرم و جنايت مي‌روند، افراد آموزش ديده و خاصي هستند كه نمونه‌هاي منحصر به فرد جامانده در صحنه را مي‌بينند. همچنين گلوله‌ها و ادوات و سلاح‌هاي سرد نيز به اين قسمت فرستاده مي‌شوند تا آزمايش شوند.

وقتي توضيحات مربوط به آزمايشگاه‌هاي مختلف و مراحل اعلام نظر كارشناسي تالار تشريح تمام مي‌شود به اتاق استراحت خانم‌ها برمي‌گرديم تا كمي از حواشي و سختي‌های کارشان بپرسيم.

ديگر دل و جگر نمي خورم!

در اتاق استراحت كاركنان آزمايشگاه ها، به آنها مي پيونديم. اغلبشان آرام، خندان، پرحوصله و خوشرو هستند.

از سختي هاي كارشان مي پرسيم. خانم« علايي»كه 25 سال سابقه كار دارد، مي گويد:«ما اينجا با مواد شيميايي خاصي سروكار داريم كه علاوه بر آسيب‌هاي لحظه‌اي در درازمدت نيز صدمات بسياري دارند. در لحظه تمام پوست انگشتان و قسمت‌هاي ديگري كه با آن‌ها سروكار دارند را نازك و ليز، و حتي گاهي آن را دچار آسيب مي كنند، به طوري كه دستگاه تشخيص هويت نمي تواند اثر انگشتمان را درست بخواند. استنشاق اين مواد و بوهاي آزاردهنده شان، ممكن است سرطان زا باشد همكارهايي داشته ايم كه ريه هايشان صدمه ديده. ترشح فرمالين در چشم نيز نگران‌كننده و خطرناك است. گاه در حين كار با تيغ ميكروتون ممكن است انگشتان خود را قطع كنيم و اگر جنازه آلودگي داشته باشد احتمال انتقال بيماري وجود دارد. ايدز و هپاتيت همواره و همه‌جا نگران‌كننده هستند.»

- چرا اقلا براي حفاظت تنفسي، از ماسك استفاده نمي كنيد؟
- «ها» كردن با دهان مي تواند در رديف شدن بافت براي آزمايش، كمك كند بنابراين ماسك، مانع كار مي شود.

يك نفر خاطره ديگري دارد: « موقع كار، ناگهان همكارم گفت انگشتم رفت! توي پودرها دنبال انگشتش مي گشتيم، خوشبختانه ناخنش پريده و فقط كمي از سرانگشتش زخمي شده بود. اما كار با تيغ ها هميشه خطرناك است.»

از آنها مي پرسیم نظر خانواده تان در مورد شغل شما چيست؟ يكيشان مي گويد: شغل ما براي كشف حقيقت است اما اين كار سخت و نتيجه مهم آن براي كساني كه بيرون از اينجا هستند و تصور درستي ندارند چنان آزاردهنده است كه ما معمولاً ترجيح مي‌دهيم شغل خود را پنهان كنيم.

يكي از خانمها، نگراني وي‍ژه ديگري را يادآوري مي كند: حساسيت كار ما بالاست. همواره فكر مي‌كنم مبادا اشتباه كنم و با اشتباه من جاي ظالم و مظلوم عوض شود!

خانم«علي محمدي» به نكته جالبي اشاره مي كند: روزهاي اول، گوشت توي قصابي را با بافت هاي بدن كه اينجا مي بينيم مقايسه مي كرديم. هنوز نمي توانم جگر بخورم، فكرش هم ناراحتم مي كند.

سر درددل همه شان باز شده. هركدام حرفي مي زنند كه از يك جهت براي ما جالب است:

- كار در اينجا عجيب، سخت و متفاوت است. تجربه‌هايي از زندگي پيدا كرده‌ايم كه قبلاً نداشتيم. چيزي است كه نه ترس است و نه افسردگي، نه ناراحتي، نه استرس. چيز خاص و متفاوتي است كه نمي‌توانم بگويم. خلاصه آخر زندگي اينجاست و توي دبّه ! خدا كند طوري بميريم كه توي دبّه نيفتيم!

ـ بايد جوري زندگي كرد كه تا آخرين لحظه‌اش خوب باشد. چون اين كه آخر زندگي كي باشد و چه باشد را نمي‌دانيم، اما اين كه كجا باشد را مي‌دانيم. وقتي اينجاست، پس بهتر است به اينجا نرسيده از آن استفاده كنيم و لذت ببريم.

ـ به تمام سختي‌هاي كار عادت كرده‌ام مگر وقتي كه پرونده جواني را مي‌خوانم و شرح حال مي‌نويسم يا وقتي تجاوز به كودكي مطرح است، اين جور وقت‌ها ديگر همه چيز مثل نوبت اول دردناك و اشك‌آور مي‌شود.

در حرف هایشان، احساس مسؤوليت نسبت به کوچک ترین ذرات بی جان پیکرهایی که روزی پاره جگر اطرافیانشان بوده اند، موج می زند. همه آنها مي‌گويند هر ذره‌اي و هر قطره‌اي از اين متوفيان چنانچه در پرونده قضايي ايشان ثبت و ضبط نگردد، بعد از انجام آزمايش در بهشت زهرا دفن مي‌شود و ما همواره نگران اين هستيم كه مبادا در اين مورد غفلت كنيم.

- پزشكي قانوني فرزند و شاخه اصلي قوه‌ قضاييه است و در اصل كاربرد قانون در پزشكي در جهت كشف حقيقت است. همين هدف است كه به ما و شغل ما معنا مي‌دهد و اهميت و سختي كار ما را بيشتر مي‌كند. گاهي برخي همكاران از طرف بعضي مجرمين تهديد هم مي‌شوند اما كار ما نه تعطيل مي‌شود نه تغيير مي‌كند.

مي پرسیم: با اين اوصاف آيا شما با علاقه وارد اين رشته شده ايد؟
اغلبشان جواب مي دهند: نه، انتخابي نبود. به خاطر دولتي بودن اين شغل، بعد از گذراندن یک دوره سه ماهه، وارد آن شديم.

يكيشان مثال جالبي مي زند: البته بعدا علاقه مند شدیم، مثل كساني كه بعد از ازدواج به همديگر علاقه مند مي شوند!

خبر تازه مرتبط با کار آنها این است که طي چندماه اخير تصويب شده تا تمام نمونه‌ها و پرونده‌ها مادام‌العمر – و نه فقط براي چند سال- بايگاني شوند که هر زمان لازم شد، به آنها رجوع شود. مي پرسيم مثلا درچه مواردي؟ مي گويند مثلا وقتي بعد از سال ها قرار است وراث كسي شناسايي شوند.

- دردناك ترين تجربه شما طي اين مدت چه بوده؟
- عروس و دامادهاي جواني كه دچار گازگرفتگي مي شوند. زمستان گذشته دو مورد داشتيم.

تالار آخر

جمع گرم و صمیمی تکنسین های آزمایشگاه را با وسوسه رفتن به تالار تشریح ترک می کنیم، جایی که از صبح تا حالا همه به ما توصیه کرده اند اصراری برای دیدنش نداشته باشیم. درواقع ساعت تشریح روزانه هم به پایان رسیده و وقتی با هماهنگی مسوول روابط عمومی، سرانجام به آنجا سرک می کشیم، فقط تخت های فلزی را می بینیم و چند نفر که مشغول شستن تالار هستند.

شاید همین که در طول تهیه گزارش، صحنه دلخراشی ندیدیم، کمکمان می کند تا در راه برگشت برای رفع گرسنگی و افت فشارخون، به یکی از کبابی های اطراف حرم شاه عبدالعظیم برویم و کباب و ریحان بزنیم توی رگ. آن وقت، درحالی که خیال می کنیم در مقایسه با بعضی ازکارکنان آزمایشگاه های کهریزک، شانس بیشتری داریم که هنوز می توانیم از خوردن کباب لذت ببریم،  ناخودآگاه رباعیات خیام در ذهنمان دوره می شوند، این شعرهای زیبا شايد چكيده اي باشند از تمام آنچه كه دراين چند ساعت ديده ايم و شنيده ايم:

تا چند اسير رنگ و بو خواهي شد
چند از پي هر زشت و نكوخواهي شد
گر چشمه زمزمي و گر آب حيات
آخر به دل خاك فرو خواهي شد!

***
اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم
وين يك دم عمر را غنيمت شمريم
فردا كه ازين دير فنا درگذريم
با هفت هزار سالگان سر به سريم! 

بک نفر با جستجوی عبارت"برنامه جهت اجرا شدن در کجا قرار می گیرد" به این وبلاگ رسیده!

از آتش موتور تا آتشفشان!


اولين بار «داريوش قرباني» را در يك مسابقه موتورسواري تريال كه درفشم برگزار مي‌شد ديدم. به شكل چشمگيري از بقيه شركت كننده‌ها مسلط‌تر به نظر مي‌رسيد و طبيعي بود كه نفر اول شود. شنيدم كه مجري برنامه از او با عنوان قهرمان بين‌المللي موتورسواري و كسي كه با موتورش تا قله دماوند هم رفته است، نام برد. كنجكاو شدم، شماره اش را از برادرش كوروش كه او هم در انجام حركات نمايشي با دوچرخه مهارت خاصي داشت، گرفتم، چند روز بعد به او زنگ زدم و براي مصاحبه به دفتر مجله دعوتش كردم.
داريوش، جوان پرشر و شوري بود كه چشم‌هايش از هيجان مي‌درخشيد، ازآن آدم‌ها كه دقيقا مي‌دانند از زندگي چه مي‌خواهند و به آن مي‌رسند. لذت ديدن عكس‌هاي منحصربه فرد توي لپ تاپش را با من سهيم شد. در اين عكس‌ها مي‌شد ديد كه او با موتورش از همه جا بالا مي‌رود، از پله‌هاي دانشكده بگير تا پله برقي پل عابر پياده!
پسر ارديبهشتي خوش اشتها، ناهار را هم ميهمان ما بود. خورش قيمه چرب رستوران موسسه را خورد و شوخي كرد. بعدآسوده خاطر و مطمئن از موقعيتش، به صندلي تكيه زد و به سوالات من جواب داد، سوالاتي كه از اينجا شروع شد:

ـ سن و سالي نداري، با اين حال در رشته ورزشي خودت بهترين هستي.
ـ «آدام رگا»ي اسپانيايي در 17سالگي قهرمان موتورسواري شد اما در 23 سالگي تا رتبه دهم سقوط كرد. در رشته ما، سن من، ديگر سوخته حساب مي‌شود.

ـ يعني براي پيشرفت حرفه اي، برنامه‌اي نداري؟
ـ در ايران، آخرين حد پيشرفت در موتورسواري همين است. در اروپا يك موتورسوار حرفه‌اي از اين راه پول خوبي به دست مي‌آورد اما در اينجا رشته ما چندان شناخته شده نيست و ورزش بسيار گراني به حساب مي‌آيد. من براي هرمسابقه بايد بين پانصدهزار تا يك ميليون تومان خرج موتورم كنم تا مثلا يك جايزه پنجاه هزار توماني ببرم.

ـ مگر خود موتورها چقدر مي‌ارزند؟
ـ موتورهاي ما بين هشت تا ده ميليون تومان قيمت دارند. هربار براي مسابقات، بايد لاستيك و صفحه كلاج موتور عوض شود. در مسابقه اخير، گلگير عقب موتور يك نفر شكست و چهارصد هزارتومان خرج روي دستش گذاشت!

ـ پدرت هم موتورسوار بود. مي‌شود گفت اين علاقه به طور ژنتيك در تو و برادرت هم وجود دارد؟
ـ همه مثل شما به قضيه نگاه نمي‌كنند. بعضي‌ها عقيده داشتند موفقيت‌هاي پياپي ما در اين عرصه به خاطر پارتي بازي پدرم است، چون پدر من يك زماني مسوول موتورسواري تريال بوده كه البته به خاطر همين حرف‌ها استعفا كرد،  درحالي كه از جيب خودش براي تهيه جوايز مسابقات هزينه مي‌كرد و حتي يك ميليون توماني را كه سه سال پيش براي يكي از مسابقه‌ها خرج كرده هنوز به او نداده اند.

(يكي از عكس‌هاي لپ‌تاپ را نشانش مي‌دهم كه درآن، او و پدر و برادرش به ترتيب سن روي سكوي قهرماني ايستاده‌اند) به هرحال شما از بچگي وارد مسير پدرتان شديد.
ـ اين عكس، نمايشي است. من پنج شش ساله بودم. با برادرم،كاپ‌هاي نفرات دوم و سوم را ازآنها گرفتيم تا همراه پدرم عكس بيندازيم. اما همين اتفاق در سال 82 واقعا افتاد و سه نفري، اول تا سوم شديم!

ـ تو موفق تري يا برادرت كوروش؟!
ـ آن وقت‌ها كوروش هميشه اول مي‌شد و من دوم اما الان امكانات من بيشتر است و مي‌توانم موتور و تجهيزات بهتري بخرم و استفاده كنم!

ـ لابد تا حالا كلي بلا هم سرتان آمده!
ـ نه هيچ خطري ما را تهديد نمي‌كند و ماكزيممش شكستن دست و پاست! من هم يكي دو بار ضرب ديده‌ام.

ـ دوسال پيش موتورت را آتش كردي و تا قله آتشفشان رفتي.... چه شد كه تصميم گرفتي اين كار را انجام بدهي؟
ـ فدراسيون موتورسواري در سال68 شش هفت نفر موتورسوار به دماوند اعزام كرد كه پدر من هم جزوشان بود. آنها تا ارتفاع 4200 متري بيشتر نتوانستند بروند و خبر صعودشان در روزنامه كيهان تاريخ 17 مرداد 1369 به چاپ رسيد. بعدها پدرم چهارپنج بار به شكل انفرادي تلاش كرد اما موفق نشد. تا اين كه در سال 1387من تصميم گرفتم اين كار را انجام بدهم.

ـ مشكلات و سختي‌هاي چنين صعودي، شامل چه مسائلي مي‌شود؟
ـ براي صعود حتما بايد راهنما داشته باشي. راهنما با توجه به وضعيت ابرها و آب و هوا مي‌تواند پيش بيني كند كه چه موقع افت دما يا جريان گازگوگردي خواهيم داشت. شيب دامنه از 75 درجه شروع مي‌شود. در ارتفاع بالاتر ممكن است دچار كوه گرفتگي بشوي. حتما مي‌دانيد كه دماوند اولين و بلندترين كوه مخروطي شكل آتشفشاني دنياست، به همين دليل هجوم ناگهاني يك جبهه گاز گوگرد، حتي از فاصله يك كيلومتري مي‌تواند آدم را دچار حالت تهوع كند. دراين شرايط بايد محوطه گوگردي را دور بزني. البته من كه درانتخاب مسير، محدوديت داشتم و مجبور بودم مسير پاكوب را بروم، مجبور شدم از توي گازها رد بشوم. جاهايي كه بايد موتور را به دوش مي‌كشيدم هم بسيار خسته‌كننده بود، به خصوص در آن ارتفاع كه هر باري با خودت حمل كني بسيار سنگين‌تر مي‌شود.

ـ صعودتان چقدر طول كشيد؟
ـ روز اول تا ارتفاع 5300 متر بالا رفتيم. ساعت حدود پنج بعدازظهر، و هوا خيلي سرد شده بود. آقاي فرامرزپور، نماينده فدراسيون كوهنوردي و راهنماي من گفتند همين جا چادر مي‌زنيم و مي‌خوابيم تا فردا. من كه نمي‌توانستم سرما و كمبود اكسي‍ژن را تحمل كنم گفتم موتورم را مي‌گذارم، خودم برمي گردم پايين و صبح دوباره به شما مي‌پيوندم. آنها گفتند اين طوري خسته مي‌شوي و انرژي‌ات را بيهوده هدر مي‌دهي، اما قبول نكردم و برگشتم.
روز دوم، ساعت سه بعدازظهر بود كه به نزديكي‌هاي قله رسيديم. همراهانم گفتند نمي‌تواني ادامه بدهي اما من گفتم مي‌خواهم هرطوري هست بروم. خيال كردند شوخي مي‌كنم اما وقتي ديدند راه افتادم، همراهم آمدند. يك ربع به هفت عصر به قله رسيديم. يك ربع مانديم، عكس گرفتيم و برگشتيم پايين.

ـ آن بالا چه چيزي بيشتر از همه توجه تو را جلب كرد؟
ـ يك نفر به مدت يك هفته در آن ارتفاع براي خودش چادر زده و روزه سكوت گرفته بود. من را كه با موتور ديد گفت: حالا فهميدم ديوانه‌تر از من هم هست! روزه اش را شكست، وسايلش را جمع كرد و برگشت!

ـ لابد طبق معمول، از بين مسؤولان، هيچ كس از اين حركت منحصر به فرد تو حمايت نكرد!
ـ من خبر دادم كه مي‌خواهم اين كار را بكنم اما گفتند صبركن تا سال ديگر برايت اسپانسر بگيريم. گفتم نه، من الان مي‌خواهم و مي‌توانم اين كار را بكنم. حتي شب قبل از صعود به من زنگ زدند و گفتند نرو، فاليزوانِ دو مي‌شوي.( جواد فاليزوان، موتورسواري بود كه هنگام پرش از روي 22 اتوبوس، جان خود را ازدست داد) باز گفتم نه، خودم مي‌خواهم بروم. رفتم و برگشتم. دوباره اعلام كردم كه الان برگشته‌ام و نمرده‌ام و زنده هستم، اگر مي‌خواهيد كاري بكنيد بكنيد. ولي حتي توي سايتشان ننوشتند. يك پارچه هم نزدند، درحالي كه عكسم تا سايت‌هاي فرانسوي و اسپانيايي رفت و حتي يك نفر به من گفت موتورسوارهاي اسپانيا كه مهد تريال دنياست ـ يك چيزي مثل برزيل كه مهد فوتبال است ـ به او گفته‌اند هموطن شما به دماوند رفته است و اين خبر برايشان خيلي جالب بود.

ـ برنامه‌هاي ديگرت چه بود؟
ـ مي‌خواستم با موتور از پله‌هاي اضطراري برج ميلاد بالا بروم كه گفتند خطرناك است و نگذاشتند.

به يكي از عكس‌ها اشاره مي‌كنم: تك چرخ برعكس؟! همه چرخ جلو را بالا مي‌برند تا تك چرخ بزنند، اما تو اين كار را برعكس انجام داده اي، آن هم با تركيبي از يك حركت ديگر كه بوسيدن صورت اين آقاست!
- كلاً تك چرخ زدن در كلاس ما نيست... اما يك حركت ابداعي هم اينجا دارم... (فيلم آن را نشانم مي‌دهد)  تك چرخ با دوچرخه و طي مسير طولاني با دست‌هاي باز!

ـ دوچرخه سواري در تخصص كوروش نيست؟!
ـ سال 83 در رشته دوچرخه سواري دانهيل، انتخابي مسابقات آسيايي در فيليپين، شركت كردم. شناختي از اين رشته نداشتم اما شب مسابقه دوچرخه خريدم و رفتم. به من گفتند با اختلاف 0.04 ثانيه، دوم شده‌ام اما هفده هجده نفر را به آن مسابقات اعزام كردند كه اسم من جزوشان نبود!

ـ چرا در تريال كه رشته تخصصي خودت است شركت نمي‌كني؟
ـ تريال، مسابقات آسيايي ندارد، مسابقه جهاني دارد كه درآن موتورسوارهاي اسپانيايي حرف اول را مي‌زنند، طوري كه شايد يك موتورسوار اسپانيايي كه دركشور خودش نفرصدم است در اين مسابقات، اول بشود. براي من همين كه با موتورم به قله دماوند رفته‌ام كافي است.

ـ در مورد تفاوت زيرشاخه‌هاي موتورسواري كمي توضيح مي‌دهي؟
ـ سه زيرشاخه داريم، كراس(پرشي)، تريال و race (سرعتي). تريال، انفرادي است و درآن، تكنيك و تعادل حرف اول را مي‌زند. كراس گروهي است و درآن، سرعت و قدرت بدني حرف اول را مي‌زند.

ـ كدامشان سخت‌تر است؟
ـ هركس تريال را ياد بگيرد مي‌تواند در آن دوتاي ديگر هم شركت كند. يك بار در سال 88 سرهمين موضوع كه كل كل شده بود كدامشان سخت‌تر است، درمسابقات كراس در پيست شهران شركت كردم و اول شدم!

ـ در مسابقه فشم ديدم كه بعضي موانع بعد از عبور موتورسوارها از روي آنها، مضمحل مي‌شدند! موانع مصنوعي مسابقات ما چقدر با استانداردهاي جهاني تفاوت دارند؟
ـ در رشته ما مانع استاندارد وجود ندارد. نبايد گفت مانع، شل است يا لق است يا ليز است. حتي درمسابقات جهاني، اسپانسر مي‌آيد در مسير شامپو مي‌ريزد تا لغزنده‌تر شود. هنر موتورسوار همين است كه در هر شرايطي موتورش را كنترل كند. حالا گاهي در مسابقات داخلي مي‌گويند موانع طوري است كه فقط داريوش قرباني مي‌تواند ازآنها عبور كند، ولي بايد جوري باشد كه همه بتوانند بروند!

ـ چطور خودت را آماده نگه مي‌داري؟ چه ورزش‌هايي مي‌كني؟
ـ من شغل‌آزاد دارم و فقط مسابقه به مسابقه، سوار موتور مي‌شوم. البته ورزش مي‌كنم... ورزش صبحگاهي! حركات شنا، بارفيكس و بدنسازي، اسكي، تنيس... من بايد در همه چيز بهترين باشم. رانندگي‌ام خوب است، قورمه سبزي مي‌پزم، عالي! (عكس سفره هفت سين پارسالشان را نشان مي‌دهد) طراحي اين سفره هم كار خودم است. مادلينگ هم دوست دارم. (عكس‌هايي كه به عنوان مدل انداخته ثابت مي‌كند دراين مقوله هم مي‌تواند موفق باشد!)

ـ اين عكس‌ها را كجا انداخته اي؟
ـ در استوديو فار كه اسپانسر من است. خانمها ندا فوقاني و بهاره فرهنگ زحمت تهيه‌شان را كشيده‌اند كه قرار است درباره صعود دماوند هم يك مستند بسازند.

ـ سفر؟
ـ به مالزي، ارمنستان و سنگاپور رفته ام.

ـ دوست داري تيتر مصاحبه‌ات چه باشد؟
ـ بزن: توي دماوند اين قدر هنگ نكرده بودم كه در مصاحبت با شما!

اشكان و كارخانه صدا سازي!


- گفتگو با «اشکان صادقی»، مجری، بازیگر و دوبلور توانا

«اشكان صادقي» را گاهي در ساختمان شهداي راديو مي‌ديدم. در همان چند برخورد متوجه شده بودم اولا آدم اهل مطالعه و بامعلوماتي است - گو اين كه يك بار وقتي من گفتم اطلاعات ورزشي ام در حد مرغ است(!) او فروتنانه گفته بود:« من هم همين طور!» -  ثانيا آدم مهرباني است، چرا كه وقتي در استوديو بوديم، رفت و براي همه بيسكويت و دلستر خريد! يك بار وقتي درباره وبلاگش حرف مي‌زد و پرس و جو مي‌كرد كه چطور مي‌شود براي آن سيستم آمارگير ايجاد كرد، فهميدم جواني است فعال و اهل تجربه‌هاي تازه، كسي كه هم بازيگر تاتر و سينماست و هم مجري راديو و هم دوبلور و هم وبلاگ نويس و هم احتمالا خيلي چيزهاي ديگر!
در حال حاضر، ‌اشكان صادقي در حوزه دوبله، نامي قابل تامل به شمار مي رود و يكي از آثار دوبله شده توسط گروه او با عنوان «كابوس پيش از كريسمس»، در اولين جشنواره داخلي حوزه دوبله، حائز عنوان برتر شده است.

من و خانم تيموري، يك روز پاييزي با او در استوديو آواژه قرار گذاشتيم، جايي كه با اكيپ همكارانش، فيلم‌ها و سريال‌هاي خارجي را دوبله مي‌كند. مبل هاي استوديو طرح پوست پلنگ دارند و يك پلنگ كوچك هم روي ميز به چشم مي خورد!

 ـ متولد 1355 هستي، شهريور ماه، درست است؟
ـ بله!
- ‌خودت را چطور معرفي مي‌كني؟
- ‌يك هنرمند مهجور...
ـ مهجور را به چه معني به كار مي‌بري؟
ـ اين كه مي‌خواهم حاشيه نداشته باشم، گزيده كاري كنم...

ـ چطور وارد عرصه هنر شدي؟
ـ سال 76 كار راديو را شروع كردم. سال 77 وارد كار تاتر شدم، اعضاي گروه كاملاً حرفه‌اي بودند، كساني مثل رضا رويگري و اكبر زنجانپور. اوايل من فقط براي تمرين فن بيان مي‌رفتم، چون به خودم مي‌گفتم با اين گروه حرفه‌اي و سي جوان ديگر كه آمده اند، نقشي به من نمي‌رسد، تا اين كه يك روز آقاي مجيد جعفري( همسر خانم اكرم محمدي) كه آن موقع رييس تاتر شهربود به من گفت چرا زود مي‌روي؟ مي‌خواهم به تو نقش بدهم.

- ‌تو كه چند كار را با هم انجام مي‌دهي، خودت را بيشتر كدام يكي از اينها مي‌داني: بازيگر، دوبلور يا مجري؟ در كدامشان موفق تري؟
ـ دوستانم مي‌گويند دوبله اما خودم به تاتر بيشتر علاقه دارم. اصولا سعي مي‌كنم در همه اينها خودم را به يك جايي برسانم. در دوبله احساس مي‌كنم قدرت كافي پيدا كرده ام اما در تاتر اگرچه با خيلي از آدمهاي درست و درمان كار كرده ام اما احساس مي‌كنم هنوز خيلي نقش‌ها هست كه مي توانم بازي كنم...
ـ پس مي‌خواهي انرژي بيشتري براي تاتر بگذاري؟
ـ نه به اين معني. تاتر عشق و شور و هيجان دارد اما تا يك سني جواب مي‌دهد، چون براي بازيگر بايد مساله مالي هم مهم باشد و متاسفانه به تاتر ما بها داده نمي‌شود. در حال حاضر هر رسانه‌اي بهتر از تاتر است.
ـ يعني از دوبله بيشتر از تاتر پول در مي‌آيد؟
- ‌كلا اگر وقتت را به بطالت هم بگذراني، بيشتر از تاتر پول در مي‌آوري!

ـ تو كه اهل وقت گذراندن به بطالت نيستي. تا جايي كه من فهميده ام و از كتابخانه اينجا هم پيداست، براي مطالعه هم خيلي وقت مي‌گذاري. فكر مي‌كني چند درصد از بازيگران ما اين كار را مي‌كنند؟
ـ ما چند دسته بازيگر داريم، سرمايه گذار- بازيگر، مانكن ـ بازيگر... اما ببينيد كدام بازيگرها در اين راه استخوان تركانده اند: پرويز پرستويي، شريفي نيا، رضا كيانيان... اينها اغلب متعلق به نسل قبل بازيگران هستند كه مطالعات زيادي هم داشتند و دارند. الان بازيگرها نيازي به سواد احساس نمي‌كنند. رابطه و پول و پارتي، معيارهاي بازيگري است و مردم هم همين را قبول مي‌كنند.

ـ چطور مي‌شود ذائقه مردم را تغيير داد؟
ـ از آنجا كه ابزار بازيگري ديده نمي‌شود، خيلي‌ها فكر مي‌كنند كار ساده‌اي است. ابزار بازيگري حس است، رنج است. چون اينها به چشم نمي‌آيند، ‌هركسي به خودش اجازه مي‌دهد وارد گود شود. فرهاد مهراد مي‌گويد سليقه و آگاهي اكثريت قريب به اتفاق مردم، رو به اضمحلال است، و نه فقط در ايران. اين هنرمند است كه بايد ذائقه مردم را بالا ببرد.

ـ خودت تا چه حد در اين راه تلاش مي‌كني؟ اصولا دوبله را چه سالي و با چه كاري شروع كردي؟
ـ در سال‌هاي 81 تا 84 شروع به زدن بعضي كارها كرديم اما اولين كار شاخصمان، «سياره گنج»‌بود و من با «پيتر پن» وارد معركه شدم. ازجمله كارهاي ديگرمان در گروه دوبلاژ «گلوري» مي‌توانم «در جستجوي نمو»، «‌شگفت انگيزان» و «‌زندگي جديد امپراتور» را اسم ببرم.

ـ يعني بيشتر دوبله انيميشن انجام مي‌دهيد. علاقه خاصي به كارتون داريد؟
ـ بله، كودك درون من خيلي فعال است. براي همين انيميشن را دوست دارم. كمكم مي‌كند شاداب باشم. با آن از دنياي كثيف بيرون جدا مي‌شوم. متاسفانه بعضي‌ها ارزش كار انيميشن را نمي‌دانند در حالي كه كلا كار كودك انجام دادن سخت است.
- به نظر مي‌آيد جنس صداي خودت هم بيشتر به كار انيميشن مي‌خورد. آيا اين موضوع، تاثيري در علاقه تو به اين زمينه دارد؟
ـ شايد... من روي شخصيت‌هاي 18 تا 6-25 ساله خوب مي‌توانم مانور بدهم، در غير اين صورت مجبورم صداسازي كنم. در كارتون‌ها هم بيشتر ديالوگ هاي موجودات كوچولو مثل جوجه را مي‌گويم!

ـ شما تعيين مي‌كنيد كه كدام دوبلور، كدام صدا را بگويد؟
ـ  هر صدايي، يك رنج سني خاصي دارد. بعضي صداها بم هستند، بعضي‌ها نازك. صدا بايد روي شخصيت مثبت يا منفي بنشيند. به خصوص انيميشن‌ها خيلي با صداسازي كار دارند و بايد يك جور غلو و شادي و شارپ در صداها وجود داشته باشد. به همه اين نكات بايد دقت داشت. به طور كلي اگر اركستر صداي شما كامل باشد، جاي هركسي معلوم است. مثلا يك خانم مي‌تواند به جاي پسربچه‌ها حرف بزند اما بعضي‌ها به دليل آن كه اركسترشان تكميل نيست، از جوان بيست ساله براي گفتن ديالوگ هاي پيرمرد 60 ساله استفاده مي كنند.

ـ دوبله بعضي شبكه‌هاي فارسي زبان خارج از كشور، علاوه بر داشتن اين اشكال، ‌بسيار ضعيف و تصنعي است. به نظر شما دليلش چه چيزهاي ديگري مي تواند باشد؟
ـ  تعداد ايراني‌ها در خارج از كشور كمتر است و طبيعتا در ميانشان كمتر مي‌توان كساني را پيدا كرد كه در بازيگري تبحر داشته باشند.
-‌ ‌يعني داشتن استعداد بازيگري براي موفقيت در كار دوبله را لازم مي‌دانيد؟
- ‌بله، ‌اين مهمتر از داشتن صداي قشنگ است.

- ‌در سال‌هاي اخير، تعدادي از دوبلورها به بازيگري روي آوردند. با اين حساب،آيا بازيگري پايه دوبله است يا دوبله، پايه بازيگري؟
ـ خاستگاه تمام كساني كه مي‌گوييد، تاتر بوده. شما ببينيد، تورج مهرزاديان تاتر كار مي‌كرده، آقاي طهماسب... ايرج ناظريان، غول دوبله، از تاتر آمده. اينها از تاتر به دوبله آمده‌اند و در دوبله جا افتاده اند. بعد از مدت‌ها گفته‌اند حالا فيلمي هم بازي مي‌كنيم!

ـ تفاوت كار اين اساتيد با دوبلورهاي نسل‌هاي جديد چيست؟
ـ صداي آن نسل، تفكيك شده و يونيك است. آنها مدت‌ها با صدايشان بازي كرده و آن را پرورش داده اند. البته از سال 1360 به بعد، صداگذاري سرصحنه باب شد كه به نظرم كار درستي است. در حال حاضر گاهي دوبلور مي‌آورند تا ضعف بيان يك بازيگر را جبران كند.

ـ صداي دوبلور هم مراقبت مي‌خواهد؟
ـ صدا را نبايد سوسول بار آورد! بعضي‌ها مي‌گويند سيگار صدا را بم‌تر مي‌كند اما من تجربه نكردم و حس مي‌كنم صدايي كه خدا آفريده، بهترين حالت آن است. از طرفي هر صدايي كه بم‌تر باشد كه قشنگ‌تر نيست! بايد ديد صداي بمي كه براي يك شخصيت ورزشكار مي‌گذاريم، در حالتي كه آن ورزشكار مي‌دود هم قابليت استفاده دارد يا نه.

- جراحي بيني تاثيري روي كار دوبلور ندارد؟
- اگر دكتر بيهوشي خوبي داشته باشي صدايت تودماغي نمي شود. صدا را بايد از جايي توي سينه بيرون بياوري كه در اين صورت اصولا ربطي به بيني پيدا نمي كند.

ـ دوست داري صداي كدام بازيگر خارجي را دوبله كني؟
- ‌جاني دپ.
با اشاره به پوستري از جاني دپ روي ديوار مي‌گويم:‌ كلا دوستش داري،‌نه؟!
لبخند مي‌زند: بله. ‌البته در انيميشن «عروس مرده» به جايش حرف زدم اما در فيلمها نه.

خانم تيموري مي‌پرسد:«‌اگر قرار بود خودتان يك كاراكتر انيميشني خلق كنيد و سرنوشتي به آن بدهيد،‌ چه كاراكتري مي‌آفريديد؟»
ـ در انيميشن «جوجه كوچولو»‌ يك موجود پشمالو شبيه اشك هست كه اصلا حرف نمي‌زند. خيلي دوست داشتم حرف مي‌زد و من به جايش دوبله مي‌كردم!

ـ اما من فكر مي‌كنم بامزگي‌اش در همان حرف نزدنش بود. اين طور نيست؟
ـ چرا!
خانم تيموري مي‌گويد:«‌ اما من پري آرزوها خلق مي‌كردم تا همه را به آرزوهايشان برساند!»
در اينجا من و خانم تيموري براي چند لحظه شروع به تبادل نظر مي كنيم و فقط وقتي به خودمان مي آييم كه اشكان صادقي مي گويد:‌مي خواهيد شما با همديگر مصاحبه كنيد، من گوش بدهم!!

مي خنديم و مصاحبه با او را پي مي گيريم:
- از برنامه‌هاي راديويي ات بگو. فكر مي‌كنم خيلي از خواننده‌هاي مجله ما تو را با اين برنامه‌ها بشناسند.
ـ معمولا فقط اجرا‌هاي زنده را قبول مي‌كنم، مثل برنامه آپارات.
ـ صبح‌ها موقعي كه مي‌آيم سركار، توي ماشين برنامه جنب و جوش را با صداي تو مي‌شنوم.
ـ آن برنامه، توليدي است و در استوديوي خودم ضبطش مي‌كنم.

ـ با دنياي وبلاگ‌نويسي چه مي‌كني؟
ـ البته به زودي وبلاگم به فضايي سينمايي- اينترنتي تبديل مي‌شود. مي‌خواهيم كارهايي مثل دوبله اولين قسمت سريال خارجي «فلش فوروارد» ( آتيه گشت) را براي دانلود بگذاريم.

ـ جدي؟ ديگر چه خبر تازه‌اي داري؟
ـ در صدد دوبله فيلم «سوييني تاد» هستيم و چند ماه است داريم كار مي‌كنيم. در ترجمه اشعار فيلمنامه كه كار مشكلي بود، از آقاي مهدي بيگي كمك گرفتيم كه مترجم، شاعر و كارگردان فيلمهاي كوتاه هستند و انصافا ترجمه شان فوق العاده و هماهنگ با ديالوگ هاي اصلي بود، طوري كه كافي است روي آن صدا بگذاريم.

-  آرزوي حرفه اي ات چيست؟
-‌ الان با يك آيتم طنز تلويزيوني مي شود مشهور شد اما من دوست دارم آدمهاي نخبه، كارم را قبول داشته باشند. متاسفانه بعضي ها هنوز مثل دوره قاجار فكر مي كنند بازيگرها مطربند و وقتي آدم را جايي مي بينند، مي گويند اِ... اين همان بازيگره است! آقا يك تكه فيلم بيا!

ـ  چند سوال كوتاه مي پرسم. خودت را در يك كلمه خلاصه كن.
وقتي مي‌بينم به فكر فرو مي‌رود، از روي ماه تولدش، حدس مي‌زنم:‌«‌ منتقد؟»
ـ ‌شايد... عاشق... مغرور... احساساتي...
ـ اينها را خودمان فهميديم!
ـ من ماهي قزل آلا هستم، برعكس رودخانه حركت مي‌كنم.
ـ فكر نمي‌كني لزوم هنرمند بودن، داشتن همين صفت است؟
ـ چرا، هنرمند بايد از زاويه ديد ديگري به قضايا نگاه كند.

ـ دوستانت چه لقبي به تو داده اند؟
به آقاي باقرلي نگاه مي‌كند و از ايشان جواب مي‌خواهد. ايشان هم مي‌گويد:«‌ نام خانوادگي اشكان،‌ بهترين تعريف براي شخصيت خودش است!»
يكي ديگر از دوستان اشكان، كه مشغول خوردن ناهار است، مي‌گويد:«‌يك نفر هم به اشكان، لقب «مادر مهربان»‌داده، آن قدر كه به روي همه آغوش محبت گشوده!... همه را برده براي خودش!»

- ‌نويسنده محبوبت كيست؟
ـ سلينجر.
ـ ايراني؟
ـ محمدرضا كاتب.

ـ ‌دوست داري چه چيزي هديه بگيري؟
بعد از كمي تامل مي‌گويد:«‌كتاب‌هاي نفيس هنري با كاغذ گلاسه و عكس‌هاي ارزشمند... از ‌آنها كه قيمتشان بالاي صدهزار تومان است!»
- ‌خودت چه چيزهايي به ديگران هديه مي‌دهي؟
ـ بسته به شخصيت طرف مقابلم، معمولا كتاب يا ادوكلن...
ـ هديه دادن ادوكلن جدايي مي‌آورد ‌ها!
ـ اينها خرافات است!
ـ نه،‌ تجربه شده!... ‌به چه رنگي علاقه داري؟
ـ قبلا آبي... الان مشكي.
- ‌موسيقي؟
- اسپانيش، جاز، كانتري، اپرا...

-  آخرين فيلمي كه در سينما ديدي؟
-  ملك سليمان. آن هم به نظرم اتفاق هنري خاصي نبود.
- در فيلم «چهل سالگي» چه اتفاق خاصي ديدي كه بازي در آن را پذيرفتي؟
ـ  آن كار، گروه خوبي داشت. رزومه كاري كارگردانش قابل توجه بود و هميشه ممكن است يك چنين جمع حرفه اي، ‌بيگ بنگ [انفجار بزرگ] ايجاد كند، همان اتفاقي كه براي فيلم« درباره الي» افتاد.
ـ ديدن خودت روي پرده سينما چه حسي داشت؟
- ‌از اين كه همه مرا به آن گندگي(!) روي پرده مي‌ديدند، خجالت مي‌كشيدم! وقتي سريال بازي مي‌كني با خانواده ات آن را نگاه مي‌كني، تازه پز هم مي‌دهي كه ببينيد، اين منم! اما توي سينما، جمعيت دارد كار تو را مي‌بيند و اين حس متفاوتي است.
-  با تاتر هم تفاوت دارد؟
- بله، تفاوتش مثل آن است که صدای ضبط شده خودت را دوباره گوش بدهی. مدتی طول می کشد تا برایت عادی بشود.

ـ سفر؟
ـ پارسال با برنامه چرخ گردون راديو به چند سفر رفتيم، گيلان، آبادان، زاهدان... دوست دارم به كوير بروم

ـ كشور خارجي؟
 اسپانيا. يك جور دلبستگي و گره خاصي بين خودم و اين كشور حس مي‌كنم كه انگار بايد حتما به آنجا بروم. «لوركا» را دوست دارم. به موسيقي، فرهنگ و زبانشان علاقه دارم، حتي يك مدت شروع كردم به يادگرفتن زبان اسپانيولي

-‌ اگر وارد وادي هنر نمي‌شدي چه كاره مي‌شدي؟
ـ دوست داشتم تورليدر ( راهنماي مسافران) بشوم.

-  قصد ازدواج نداري؟
- هنوز آن قدر پول ندارم كه اتكايم به باد نباشد!

ـ چه چيزي شادت مي‌كند؟
ـ  يك اثر هنري خوب مثل يك تاتر تعمق برانگيز، يك دوبله فوق العاده، انيميشن‌هاي [استوديو] پيكسار، يك فيلمنامه خوب...
- در آخر چه توصيه اي براي كساني كه به دوبله علاقه مندند يا فكر مي كنند صدايشان مناسب اين كار است داري؟
- ‌ اين عزيزان بايد بدانند كه صدا به تنهايي ملاك نيست. دوبلور در واقع بايد روي صورت بازيگر، بازي دوم انجام بدهد و اين طور نيست كه  فقط به جاي يك نقش، حرف بزني. اين كه مي شود زيرنويس گويا!

- بعضي جاها از علاقه مندان دوبله، تست مي گيرند. ظاهرا خود شما هم يك بار اين كار را كرده ايد. مراجعه به اين جور جاها را توصيه مي كنيد؟
- ببينيد، در آن تست ما فقط هفت نفر را پذيرفتيم كه تازه يك نفر هم از بينشان دوبلور از كار در نيامد! كلا تجربه موفقي نبود. بعضي جاهاي ديگر هم تست مي گيرند كه متاسفانه فقط به فكر پر كردن جيب خودشان هستند. مثلا نفري پنج هزار تومان براي ثبت نام مي گيرند و دوره هايي برگزار مي كنند كه هركدام شهريه جداگانه دارد. تحت پوشش اين دوره ها، چند ماه از كارآموزان كار مي كشند و بعد هم آنها را مي فرستند پي كارشان. بعضي از سريال هاي بي كيفيتي كه در كانال هاي فارسي زبان ماهواره اي پخش مي شوند، حاصل كار همين آدمهاست.

-  آخرين حرف؟
-  خوشحالم كه هنوز اسير پول و شهرت نشده ام كه بخواهم دست به كارهاي خيانتكارانه بزنم و همچنان سعي مي كنم رسالت يك هنرمند را در بالا بردن آگاهي ديگران انجام بدهم.

قل قل قل... قل از همه رنگ...!‏


« همين امروز ياد بگيريد که لغت «دو قلو» يک لغت فارسي نيست و تنها شکل تغييريافته‌اي از لغت ترکي «دوغولو» به معناي «همزاد» از مصدر «دوغماق»(زادن) مي‌باشد. درواقع «دو» در «دوقلو» به معني عدد دو نيست، همان طور که در «دوبل» هم دوي فارسي نيست.»*‏

دنياي دوقلوها مي‌تواند براي اطرافيانشان سرگرم کننده، براي مادرشان خسته کننده، براي معلمهايشان گيج کننده، و براي خودشان متفاوت از دنياي خواهر و برادرهاي يک قلو باشد. هفته گذشته با دبير انجمن دوقلوهاي جوان ايراني، گفتگویی داشتم تا از دوقلوها و چگونگي انجمن دار شدنشان حرف بزنيم.

تشكل اسلامي دوقلوهاي آريايي

«احسان» يکي از «قل»هاي برادران «خاصه تراش» است که هر دوشان در دانشگاه آزاد سمنان، مهندسي عمران خوانده‌اند. تا چند سال پيش، دوقلوها انجمني داشتند که از يک مقطع به بعد، ديگر به کار خودش ادامه نداد. اما از آنجا که دوقلوها در جريان برنامه‌هاي آن انجمن با همديگر آشنا شده بودند، توانستند يک هسته مرکزي جديد بين خودشان تشكيل بدهند و انجمني تازه راه بيندازند. اولش فقط براي اين بود که بتوانند مشکل دوقلوهايي که در دانشگاه‌هاي جدا از هم قبول مي‌شوند را با گرفتن انتقالي يکي از آنها حل کنند، اما بعد حوزه فعاليتشان گستردگي بيشتري پيدا کرد و تصميم گرفتند کارهاي بزرگتري انجام بدهند.‏

به همين منظور آنها «تشكل اسلامي دوقلوهاي آريايي» را در واحد سمنان دانشگاه آزاد تشكيل دادند و با فراخواني در سطح واحدهاي تهران شمال، تهران جنوب، سمنان و... به عضو گيري پرداختند. البته كمك‌هاي دكتر  «واعظي»، رئيس دانشگاه كه خودشان هم در خانواده و فاميل دوقلو دارند، خيلي جاها كار آنها را زودتر از معمول راه انداخت. افتتاحيه کشوري اين تشكل در سوم خرداد ماه همين امسال در سمنان برگزار شد و کارشان، شكل رسمي پيدا كرد.‏

مي پرسم: «معمولاً ‏NGO‏‌ها براي ارائه خدمات به بيماران خاص، نيازمندان و امثال آنها تشکيل مي‌شوند. حتي اگر چپ دست‌ها را در نظر بگيري، مي‌بيني ازآنجا كه بيشتر ابزارآلات براي استفاده راست دست‌ها طراحي شده‌اند، چپ دست‌ها در بعضي مناطق دنيا به اين فکر افتاده‌اند که دور هم جمع بشوند و درباره مسائل و مشکلاتشان تبادل نظر کنند. حالا شما چه ويژگي يا مشکلي در دوقلوها ديديد که به فکر تشکيل انجمن مخصوص آنها افتاديد؟»‏

‏ـ‌ «خيلي کارها مي‌شود در اين انجمن انجام داد. ما اطلاعات دوقلوها را مي‌گيريم، چيزهايي مثل شغل پدر، تفريحات مورد علاقه... و تسهيلات دوقلوها براي دوقلوها را راه مي‌اندازيم. مثلا اگر پدر يا مادر يکي از دوقلوها جراح زنان و زايمان باشد، موارد دوقلوزايي ديگر اعضا را به ايشان معرفي مي‌کنيم. ‏
پژوهشکده ابن سينا در سال 1382 اطلاعات مربوط به 3200 دوقلو را جمع آوري کرده، قصد داريم با آنها تفاهم نامه‌اي امضا کنيم تا درباره ژنتيک دوقلوها و تاثيرش در رفتارهاي آينده شان تحقيق کنند. اين انجمن مي‌تواند به بررسي اختلالات ژنتيکي با استفاده از شرايط دوقلوهاي همسان بپردازد.‏ از طرفي ما مي‌توانيم ضمن آشنا کردن دوقلوها با همديگر، زمينه ازدواج آنها را فراهم کنيم.»

ـ‌ «يعني ازدواج دوقلوي دختر با دوقلوي پسر؟ خوب، اين چه نفعي دارد؟ اين طوري با هم قاطي نمي‌شوند؟!»
ـ‌ «البته گاهي اين احتمال وجود دارد! آقايي که دخترش را به يکي از دو برادر دوقلو داده بود، تعريف مي‌کرد که روز عروسي به برادر دامادش گفته برو سبيلت را بزن، همه دارند اشتباهي به تو تبريک مي‌گويند!»

ـ‌ «پس چه اصراري داريد امکان خطا را زيادتر کنيد؟!»
ـ‌ «ما مي‌گوييم: دو برادر، دو خواهر، دو باجناق، دو جاري! شعارمان هم وحدت و صلح است. دوقلوها بايد هميشه در کنار هم باشند و براي حفظ اين اتحاد بهتر است با يک جفت دوقلوي ديگر ازدواج کنند تا هيچ وقت از هم جدا نشوند.»

ـ‌ «حالا مثلا اگر جدا بشوند چه مي‌شود؟!»
ـ‌ «نه... حتي من و برادرم هردو دانشگاه سمنان را انتخاب کرديم تا احتمال قبولي هردويمان در آنجا بالا برود و از هم جدا نشويم!» ‏

روز دوقلوها
ـ‌ «دوقلو بودن واقعا حس متفاوتي دارد؟ قدري از اين حس برايمان حرف مي‌زني؟»
ـ‌ «ما در تمام لحظات با هم بزرگ شده ايم. ذهنمان يک جور تله پاتي دارد. مثلا يک بار من داشتم توي خانه درس مي‌خواندم. برادرم آمد و گفت اگر گفتي چه کسي را ديدم؟! من گفتم فلاني!! حالا فلاني را چهار سال پيش از آن ديده بوديم! يا در بين دوقلوهاي ديگر، موردي هست که از دو خواهر، يکيشان ازدواج کرده بوده. يک شب بلند مي‌شود و مي‌گويد حالم بد است و اصرار دارد با منزلشان تماس بگيرند. صبح معلوم مي‌شود ديشب در همان لحظات، پاي خواهرش شکسته بوده.» ‏

‏ـ‌ «در انجمنتان چه برنامه‌هايي براي دوقلوها داريد؟»
ـ‌ «ما يک چشم‌انداز پنج ساله داريم و مي‌خواهيم قدمهايي به نفع دوقلوها برداريم. از شوراي شهر تهران، درخواست پارک و فرهنگسراي مخصوص کرده ايم. از دولت هم خواسته‌ايم يک روز را به انتخاب خود دوقلوها به نام روز دوقلوها تعيين کند.» ‏

‏ـ‌ «انتخاب شما چه روزي است؟»
ـ‌ «اول، روز تولد لاله و لادن را در نظر داشتيم. اما چون در سه سال گذشته اين روز مصادف با ايام عزاداري بود، تصميم گرفتيم روز دوم ارديبهشت را پيشنهاد بدهيم، دوي دو ( 2/2) به نشانه دوقلوها.»

ـ‌ «اين وسط حق سه قلوها و چهارقلوها ناديده گرفته نمي‌شود؟!» ‏
‏ـ‌ «خوب... حسن سه قلوها اين است که به محض وارد شدن آنها، بازار دوقلوها کساد مي‌شود!»

ـ‌ «حالا فکرش را بکن که چهارقلوها وارد شوند! راستي در انجمنتان چند سه قلو به بالا داريد؟»
ـ‌ «بيشترينشان چهار قلو است. يك چهارقلوي چهارساله شامل دو دختر و دو پسر داريم که پدرشان فوت کرده. در مراسم معرفي انجمن دوقلوهاي جوان ايراني، آنها را روي سن آورديم. اخيرا هم پنج قلويي به دنيا آمده‌اند که در صدديم آنها را به عضويت دربياوريم.»

ـ‌ «ديگر چه موارد جالبي بينتان هست؟»
ـ‌ «يک جفت دوقلو و سه‌قلو در يک خانواده داريم. خانواده ديگري هستند که سه جفت دوقلو دارند و جنسشان بدجوري جور است! يعني يک جفت دوقلوي پسر، يک جفت دوقلوي دختر و يک جفت دوقلوي دختر و پسر.» ‏

قل‌هاي بزرگتر، قل‌هاي كوچك‌تر!

ـ‌ «يک بار مقاله‌اي خواندم راجع به اين که دوقلوها هميشه در کنار هم تعريف مي‌شوند و ازآنجا که از موقع تولد، دائم لباس‌هاي يکسان برايشان خريداري مي‌شود و همه روي شباهت آنها تاکيد مي‌کنند، ممکن است در دوران نوجواني دچار بحران هويت شوند و خيال کنند به تنهايي معنايي ندارند. بنابراين به خريدن لباس‌هاي کاملا متفاوت از هم روي مي‌آورند. آيا شما چنين چيزي را تجربه نکرده‌ايد؟» ‏

‏ـ‌ «دوقلوها از بچگي عين همند. وقتي استقلال فکري پيدا مي‌کنند ممکن است کمي خارج بزنند اما دوقلوهاي چهل ساله‌اي هم هستند که هنوز مثل همديگر لباس مي‌خرند. بعضي‌ها فرضيه داده‌اند که دوقلوها بايد در کلاس‌هاي جدا از هم درس بخوانند اما من نتايج تحقيقي در دانشگاه آمستردام را دارم که نشان مي‌دهد جدا کردن دوقلوها از همديگر، باعث افت تحصيلي و ايجاد اضطراب در آنها مي‌شود. ما دوقلوها افتخارمان اين است که يک نفر هميشه در کنار ما و نگرانمان باشد.»

ـ‌ «يعني شما هيچ اختلاف و دعوايي با هم نداريد؟»
ـ‌ «خوب چرا... ولي پنج دقيقه بعد يادمان مي‌رود. مي‌دانيد، به نظر من، قل بزرگ‌تر دوقلوها، يک جور سياستمداري خاص دارد. قل کوچک‌تر عاطفي‌تر است و زودتر با ديگران ارتباط برقرار مي‌کند. من از روي رفتار دوقلوها مي‌فهمم کدامشان اول به دنيا آمده!» ‏

‏ـ‌ «خودت قل بزرگتري يا کوچک‌تر؟»
ـ‌ «کوچک تر.»
ـ‌ «يعني رسماً داشتي از خودت تعريف مي‌کردي الان؟!»
ـ‌ «نه، قل بزرگتر هم با سياست خاصش جلوي خيلي از مشکلات را مي‌گيرد!» ‏

‏ـ‌ «از شيطنت‌هايتان بگو، وقتي اطرافيانتان را سرکار مي‌گذاريد!»
ـ‌ «در برنامه سوم خردادمان، مجري از من پرسيد آيا به جاي همديگر امتحان مي‌دهيد؟ من گفتم ان‌شاء الله اين ترم! جلوي دکتر واعظي چه بايد مي‌گفتم؟!»

ـ‌ «پدر و مادرتان را هم مي‌توانيد سرکار بگذاريد؟»
ـ‌ «آنها را در زمان حال نمي‌شود گول زد اما در مورد خاطرات مي‌شود. مثلا حرفي از شيطنت‌هاي گذشته مي‌شود و من مي‌گويم من نبودم، ايمان بود! حتي خودمان هم گاهي دچار ابهام مي‌شويم و من چيزي تعريف مي‌کنم و ايمان مي‌گويد آن که من بودم!»

ـ‌ «هميشه فکر کردن به اين موضوع براي من جالب بوده که دوقلوها چطور از هم تشخيص داده مي‌شوند. ببينيد، مثلا براي شما به اسم احسان، شناسنامه گرفته‌اند و براي برادرتان به اسم ايمان. در طول دوران کودکي، شباهت شما باعث مي‌شود اطرافيانتان، يک بار شما را احسان صدا کنند و يک بار ايمان. در حال حاضر شما از کجا مي‌دانيد همان قلي هستيد که اسمش را احسان گذاشته‌اند و با برادرتان قاطي نشده ايد؟!»
ـ‌ «به نظرم دوقلوهايي که قل بزرگترشان، عاطفي است و قل کوچک ترشان سياستمدار، با هم عوض شده اند! در نظر داريم يک تحقيق هم راجع به اين موضوع انجام بدهيم که در ازدواج دوقلوها با هم، آيا بهتر است قل بزرگ‌تر پسر با قل بزرگ‌تر دختر ازدواج کند يا برعکس.»

ـ‌ «دوقلو بودن، ديگر چه مزايا و تفاوت‌هايي دارد؟»
ـ‌ «الان عکس کارت شناسايي‌هاي من و برادرم يکي است. چون من آن موقع عکس آماده نداشتم و به جاي اين که وقت بگذارم و بروم عکس فوري بگيرم، از عکس‌هاي برادرم استفاده کردم! يا مثلا يکي از دوست‌هايم شيطنت مي‌کرد و ناظم، گوش برادر دوقلويش را مي‌پيچاند!» ‏

دوقلوها، نماد صلح و وحدت

همان طور كه به عكس‌هاي مراسم مختلف انجمن دوقلوها، از افطاري و گردهمايي در رستوران بگير تا جشن نيكوكاري و تاتر نگاه مي‌كنم، مي‌پرسم: «بزرگ‌ترين آرمان انجمن شما چيست؟» ‏
‏ـ‌ «حوزه فعاليت ما در تشكل اسلامي دوقلوهاي آريايي، سياسي بود اگرچه كاري به سياست نداشتيم!...»

ـ‌ «يعني همان كاري كه قل بزرگ‌تر انجام مي‌دهد؟!»
ـ‌ «بله! اما جواز انجمن دوقلوهاي ايراني، ملي است و حوزه فعاليت گسترده تري با موضوعيت اجتماعي دارد. ما  مي‌خواهيم دوقلوها را به عنوان نماد صلح و وحدت معرفي کنيم، چون اگر همه آدمها مثل دوقلوها با هم رفتار مي‌کردند، جنگ و آتش افروزي در دنيا متوقف مي‌شد.»

ـ‌ «اما جرج بوش، رئيس‌جمهور جنگ افروز آمريکا، يک جفت دوقلوي دختر در خانه داشت که ظاهرا تاثيري روي او نگذاشتند!»
به عکس دختران جرج بوش نگاه مي‌کند: «اينها که شبيه هم نيستند. دوقلوي غيرهمسانند. ببينيد، ما دوقلوهاي غير همسان را به خاطر آن که در يک زمان و مکان به دنيا آمده‌اند، در انجمنمان مي‌پذيريم اما به طور کلي تمام پژوهش‌هاي روان شناسي و علمي روي دوقلوهاي همسان انجام مي‌شود.‏
ما قصد داريم با برپايي همايش‌هايي مثل دوقلوهاي مسلمان يا برنامه‌اي در خليج فارس، توجه دنيا را به خودمان جلب كنيم. يك جفت دوقلوي ايراني هستند كه انجمني براي صلح راه انداخته‌اند. قصد داريم با آنها هم تفاهم نامه امضا كنيم.» ‏

‏ـ‌ «مثل اين كه كلا به امضاي تفاهم‌نامه علاقه داريد!»
ـ‌ «بله، مي‌توانيم با شما هم تفاهم نامه‌اي داشته باشيم تا هر بار مجله جوانان را در جريان آخرين اخبار انجمن دوقلوها قرار بدهيم و مجله شما بشود تريبون مخصوص دوقلوها!» ‏

‏ـ‌ «بله، اين امكان، بسته به اخباري كه تهيه مي‌كنيد، وجود دارد. براي شروع به دوقلوها بگوييد چطور مي‌توانند با شما تماس بگيرند و به عضويت انجمنتان دربيايند؟»
ـ‌ «انجمن ما توسط سازمان ملي جوانان به ثبت رسيده و اعضايي كه بين 15 تا 29 سال داشته باشند در آن، حق راي دارند. دوقلوهاي ديگر، اعضاي افتخاري ما به حساب خواهند آمد. عزيزاني كه بيش از يك قلو هستند، مي‌توانند از طريق ‌اي‌ميل ‏Aryan.twins@yahoo.com  ‎‏ و شماره تلفن‌هاي 26315315 و 26316111 در تهران با ما تماس بگيرند.» ‏

‏ـ‌ «متشكرم. موفق باشيد.»

‏‏* منبع: ‏http://darabad.blogfa.com/post-94.aspx

سفر به بهشتی با دمای جهنم!


يكي از اولين ماجراجويي‌هاي من، بردن دوستانم به محل وقوع يك قتل بود، جايي كه اگر از پنجره‌اش نگاه مي‌كردي، هنوز اثر كف دست خوني پيرمرد مقتول روي وسايل و ديوارهايش ديده مي‌شد.

زندگي، هرجا ابعاد عجيب و غريبي پيدا كند كه برايمان تازگي داشته باشد، ما را به دنبال خود مي‌كشد.اگر دنبالش برويم، معلوم مي‌شود آدم ماجراجويي هستيم كه سر نترسي داريم. آن وقت كارهايي انجام مي‌دهيم كه هركسي انجام نمي‌دهد: رفتن به جاهاي مرموز و تاريك كه افسانه‌هايي در موردشان شنيده‌ايم، رفتن به جاهايي كه پيش از اين كمتر كسي جرات كرده پايش را آنجاها بگذارد، رفتن به جاهاي خطرناكي كه در آنها هرلحظه ممكن است اتفاق پيش بيني نشده‌اي غافلگيرمان كند...

«البرز سبحاني» و «آرمين منجمي» دو جوان ماجراجو هستند. همين كه شنيدم كف خليج فارس، هفت سين پهن كرده‌اند و به نقطه‌اي از كوير لوت رفته‌اند كه تا به حال پاي هيچ بني‌بشري به آنجا نرسيده، علاقه مند شدم با آنها گفتگو كنم. تركيب اسامي اين دو نفر هم برايم جالب بود، يكيشان رشته كوه زيباي ايران در كره خاكي زمين است و آن يكي در جستجوي اسرار آسمان!

 سفر به گرمترين نقطه دنيا

هردويشان «دهه شصتي» هستند، گو اين كه يكيشان اوايل دهه شصت و آن يكي اواخرش. به نظرم مي‌آيد از‌آن بچه مايه دارهايي باشند كه بهشان گفته مي‌شود«مرفه بي‌درد» ! به خودم مي‌گويم كسي كه غم نان داشته باشد، نمي‌تواند صرفا به خاطر علاقه شخصي اش، برود توي خليج و كوير، ماجراجويي كند. اين را به خودشان هم مي‌گويم. «البرز» عقيده‌ام را نمي‌پسندد: «من يك مستند سازم. مشكل مالي هم دارم. زندگي‌ام با هنرم مي‌چرخد. اما وقتي حرفِ جايي مي‌شود كه تا حالا هيچ‌كس نرفته، دوست دارم بروم آنجا را ببينم. دلم مي‌خواهد كشورم را بشناسم و به همه بشناسانم.»

- «اما من شنيده‌ام شما يك دوربين مجهز را برده‌ايد در گرماي جهنمي كوير ذوب كرده‌ايد و آورده‌ايد! اگر پولدار نباشيد كه اين كارها را نمي‌كنيد!»
- «البته دوربين را ذوب نكرديم! من مشغول فيلمبرداري بودم كه توفان شن آمد و شن رفت توي دوربين، طوري كه تعميرش به‌ اندازه خريد يك دوربين نو خرج برمي‌داشت، ضمن اين كه آن دوربين را اجاره كرده بوديم و هنوز داريم خسارتش را مي‌دهيم!»

- «مگر كسي از شما حمايت نكرد؟ اسپانسر نداشتيد؟»
- «هيچ كس!»

آرمين با همان لحن شاكي و متاسفِ البرز، ادامه مي‌دهد: «حداقل شركت نفت مي‌توانست بنزين ما را براي انجام اين سفر تامين كند.»

ويژگي‌هاي منحصر به فرد لوت

- «من تاحدودي در مورد اهميت سفرتان مي‌دانم. مي‌شود كمي توضيح بدهيد تا بقیه هم بدانند چرا اسپانسر نداشتن شما عجيب است؟»

- «در كوير لوت مناطقي هست كه به خاطر دماي بسيار بالاي هوا، پاي هيچ بني بشري به آن نرسيده. به خاطر همين دماي بالا، مي‌شود بدون نگراني از استريل بودن محيط، درآنجا عمل جراحي قلب باز را انجام داد، چون هيچ ويروس و باكتري وجود ندارد. گرمترين نقطه زمين در «چاله سياه» كوير لوت قرار گرفته كه كمتر كسي اين را مي‌داند. چاله سياه در 185 كيلومتري جنوب شرقي «گندم بريان» (منطقه‌اي در پنجاه كيلومتري شهداد كرمان كه آقاي «محمدعلي اينانلو» دماي تقريبي 67 درجه در سايه را در آنجا به دست آورده. ايشان در همان جا يك تخم مرغ را روي يك قطعه سنگ نيمرو كرد!) قرار گرفته و بستري از نمك و گِل است كه از بالا به شكل لكه‌اي سياه ديده مي‌شود ولي خودش يك پهنه سفيد نمكي است. بزرگترين شهر كلوخي دنيا هم در لوت است كه شهر سنگي آريزوناي آمريكا در رتبه بعدي آن قرار مي‌گيرد. همچنين ما بلندترين تپه‌هاي شني جهان با ارتفاع 700 متر را در لوت داريم كه تا پيش ازاين فكر مي‌كردند ركوردش با 300 متر ارتفاع، در اختيار ليبي باشد.»

ـ «كشوري مثل دوبي از بيابان‌هاي بي‌آب و علفش، جذابيت توريستي مي‌سازد و ايراني‌ها براي تور يكروزه صحراگردي(معروف به سافاري) به آنجا مي‌روند و پول خرج مي‌كنند!»

- «دقيقاً. در حالي كه ما مي‌توانيم بزرگترين پيست اسكي روي شن دنيا را در كشور خودمان داشته باشيم!»

قصه از كجا شروع شد؟!

حالا كم كم مي‌شد فهميد سفر البرز و آرمين، تنها از سر هيجان جواني صورت نگرفته، بلكه مي‌تواند گامي تازه به سوي شناخت بيشتر ايران و مناطق كويري‌اش به شمار بيايد. مي‌پرسم: «كمي به عقب برگرديم... اصلاً از كجا شروع شد؟!»

البرز مي‌گويد: «‌اول آرمين شروع كرد! دوست داشت زندگي در شرايط سخت را تجربه كند. كار من تدوين فيلم بود و مي‌خواستم فيلم بسازم. ما با هم همسايه ديوار به ديوار بوديم...»

ادامه قصه را آرمين تعريف مي‌كند: «البرز عكسهاي مرا ديد و راجع به لوت علاقه نشان داد. من آن وقت‌ها فقط تا قسمت‌هاي محدودي از جبهه غربي لوت تا انتهاي كلوت‌هاي شهداد رفته بودم.»

ـ «كلوت چيست؟»
ـ «به عارضه فرسايشي آبي و بادي از جنس كلوخ مي‌گويند كلوت. اسمش، تركيبي است از كوير و لوت. مثل همان جايي كه گفتم بزرگترين شهر كلوخي دنياست.»

- «خودت چطور وارد اين قضايا شدي؟»
- «من از دوره پيش دانشگاهي به كمپينگ و پياده روي‌هاي حرفه‌اي علاقه داشتم، مثلا سه روزه به جنگل ابر رفتيم كه توجه مرا بيشتر به طبيعت جلب كرد. براي همين يك ماشين شاسي بلند خريدم و طبيعت گردي را شروع كردم...»

(ديديد گفتم اينها نشانه‌هاي بچه مايه‌داري است!)

در دل كوير

- «در دل كوير بودن، جايي كه در آن تنهاي تنهاييد، چه حسي دارد؟»

البرز مي‌گويد: «يك جور غرور و افتخار به همراه دارد، فكر اين كه اولين كسي هستي كه به آنجا رفته‌اي.»
آرمين با شيفتگي عجيبي مي‌گويد: «اين آرزوي من بود كه به مركز لوت بروم!»

- «پس به آرزويت رسيدي!»
-«نه... وقتي به آرزويم مي‌رسم كه با يك كاميون تجهيزات به آنجا بروم، دما را بسنجم، خاكش را بررسي كنم... روي چاله سياه تحقيق كنم...»

ـ «تو كه گفتي آدميزاد نمي‌تواند به چاله سياه برود!»
- «اما مي‌شود روباتي طراحي كرد و فرستاد تا آزمايش‌هاي مورد نظر را انجام بدهد.»

ـ «چقدر مي‌خواهيد صبر كنيد تا كسي براي انجام اين كارها از شما حمايت كند؟»
-«تا وقتي نشنويم كسي قصد كرده زودتر از ما اين كار را بكند، صبر مي‌كنيم و از خارج از كشور اسپانسر نمي‌پذيريم!»

آرمين مي‌گويد: «البته اين كار، كار هركسي هم نيست. ساربان‌هاي محلي حاضر نيستند به عنوان بلدِ راه، همه منطقه را زيرپا بگذارند. مثلا مي‌گويند از اينجا جلوتر نرويد، جن دارد، شيطاني است، هركس رفته برنگشته و از اين حرف‌ها. بنابراين كويرنوردي، يك راهنماي خاص مي‌خواهد كه ما مي‌شناسيمش.»

البرز ادامه مي‌دهد: «ما در سفر به لوت، مهندس احمد رونقي را هم همراهمان داشتيم كه در كار خودش نابغه‌اي بي‌نظير است. ايشان حتي در نقطه‌اي كه GPS از كار افتاد، با كمك آفتاب و حسش، مسير را با دست نشانمان مي‌داد. او و گروهي كه چندسال پيش به كوير رفته بودند، چند گالن آب و بنزين را در محلي دفن كرده بودند كه مهندس توانست به طور دقيق، جاي آنها را پيدا كند و ما گالن‌ها را درآورديم! آدم عجيبي است.»

- «ديگر چه  كساني با شما آمدند؟»
ـ «آرمين سرپرست گروه بود. من كارگردان و مستندساز گروه بودم. آقاي رونقي مسيرياب، مانل شهبازي مقدم، طبيعت گرد، كيان كوكبي، دستيار تصويربرداري و سهيل پيربسطامي عكاس بودند.»

- «در اين سفر با چه خطراتي مواجه بوديد؟»
- «مسير عبور سيلاب‌ها در آن منطقه، الان پر از شن است...»

ـ «سيلاب؟ در كوير؟!»
- «بله. سيلاب هايي كه تا چندهزار سال پيش دراين منطقه اتفاق مي افتاده.»

آرمين ادامه مي‌دهد: «اگر شتر در اين مسيرها گير كند هيچ چاره‌اي نيست مگر اين كه با خوراندن كمي ترياك، شوكي به او وارد كنند، شايد بتواند با يك حركت بيرون بيايد وگرنه بايد خلاصش كرد. يكي ديگر از خطرات موجود، وجود«قيف»‌هاست. قيف به گودال‌هاي شني مي‌گويند كه هر موجودي داخلشان بيفتد گير مي‌كند و ديگر نمي‌تواند بيرون بيايد. اين قيف‌ها به خاطر گستردگي عظيمشان از دور قابل تشخيص نيستند. بايد شترها را جلو فرستاد كه اگر آنها به دام قيف‌ها گرفتار شدند، صاحبانشان مسير ديگري را انتخاب كنند. گم شدن و ازكار افتادن جهت ياب و وجود قاچاقچيان و اشرار در مسير هم از ديگر خطرات چنين سفرهايي است.»

هفت سين دريايي!

-«ماجراي هفت سين پهن كردن كف خليج فارس چه بوده؟»

البرز تعريف مي‌كند: «قبل از عيد سال 1388 يك روز خانه آرمين اينها بودم. شنيده بوديم يك جوان ايراني دارد به اورست مي‌رود تا هفت سين نوروزي‌اش را آنجا بيندازد. من گفتم كاش ما هم اين كار را در كوير انجام مي‌داديم. درست همان موقع فيلمي از دنياي زير آب از تلويزيون پخش مي‌شد كه باعث شد جرقه‌اي در ذهنم بخورد چرا اين كار را زير آب انجام ندهيم؟ اتفاقاً همسايه‌اي داريم به اسم آقاي نوري كه استاد خلبان است و در غواصي هم مهارت دارد. با ايشان مشورت كرديم كه خيلي كمكمان كردند و كارهاي مربوط به غواصي را به رايگان برايمان انجام دادند و از نظر مالي هم حمايتمان كردند تا توانستيم به هدفمان برسيم. فيلمبرداري زير‌آب بسيار سخت است و تخصص خودش را مي‌خواهد، چون فقط تا يك عمق خاصي نور وجود دارد. ما سال تحويل را زير آب گذرانديم تا  خليج‌فارس را به دنيا ثابت كنيم.»

- «فكر نمي‌كنم تلويزيون، در جهت حمايت از اين اقدام ارزشمند، مستند شما را پخش كرده باشد!»
ـ«نه. من يك مستند 54 قسمتي به نام «صفر تا صد ايران» هم داشتم كه سه سال پيش خانم كشاورز، نوشتن آن را برعهده گرفت. مي‌خواستيم دو توريست خارجي را نيز به خرج خودمان دعوت كنيم و از سفر با آنها، يك مستند سي دقيقه‌اي بسازيم اما كسي كمكمان نكرد.»

- «اصولا آيا تا به حال از ساخت چنين مستندهايي حمايت شده؟»
- «آقاي ابوالفضل صفاري، فيلمي به نام «مرواريد زير آب» در جزيره قشم ساخت كه جايزه فستيوال كن را برد. من در آن كار دستيار ايشان بودم. فيلم، بومياني را نشان مي‌داد كه در جستجوي مرواريد، زير‌آب مي‌رفتند و حتي تا هفت دقيقه بدون تنفس آنجا مي‌ماندند، درحالي كه آخرش هم اين مرواريدها را مفت ازشان مي‌خريدند. يكي از آن آدمها در جريان همين صيد مرواريد، جان خودش را از دست داد كه مردن او هم توي فيلم به تصوير كشيده شد و همه را تحت تاثير قرار داد. اين فيلم را شبكه چهار روي حساب آشنايي، از آقاي صفاري خريد.»

- «اما مستند«شن‌هاي طلايي» شما در مورد كوير را جايي پخش نكرده‌اند.»
- «ما در آن سفر استثنايي، مي‌توانستيم كارهاي تبليغاتي زيادي براي اسپانسرهاي احتمالي انجام بدهيم، مثلا توي كوير از محصولات غذايي يكي از كارخانه‌ها كه با خودمان برده بوديم عكس گرفتيم. نمايش استفاده از اين محصولات در جايي بعيد مانند مناطق تازه كشف شده لوت، مي‌توانست ايده جالبي براي تبليغ باشد اما ازآن استقبالي نشد. يا اين كه از حركت ماشين در شيب 60 درجه كوير فيلم گرفتيم كه نمايندگي‌هاي مرتبطشان آن را نخواستند. به يكي از كارخانجات لاستيك سازي رفتيم و گفتيم ما مي‌توانيم با لاستيك ساخت شما به طول و عرضي جغرافيايي برويم كه هيچ ماشيني تا حالا نرفته اما اهميتي ندادند. قبل از رفتن، به خيلي جاها‌ اي ميل زديم و جوابي نگرفتيم. از آن طرف مجله معتبر و جهاني نشنال جيوگرافي اعلام كرد حاضر است حتي راش‌هاي خراب فيلمبرداري ما از كوير لوت را هم بخرد!»

- «با اين همه بي‌توجهي، چطور دلسرد نشديد؟»
- «ما جوان‌هاي ايراني پرروييم و تا به جايي كه مي‌خواهيم نرسيم، ول كن معامله نيستيم!»

فردا روز ديگري است...

- «برنامه بعديتان چيست؟»
ـ «الان داريم در مورد جزاير ايران تحقيق مي‌كنيم. البته انجام كارهاي تحقيقاتي با آرمين است!»

آرمين توضيح مي‌دهد: «مي‌خواهيم درباره تمام پارامترهاي اين جزيره‌ها مثل شرايط تاريخي و گونه‌هاي گياهي و جانوري و اقليم و گويش و مردم منطقه تحقيق كنيم.»

-«آرزوي حرفه‌اي شما چيست؟»
البرز جواب مي‌دهد:«‌دوست دارم يك مستندساز بين المللي باشم و زيبايي‌هاي ايران را به رخ دنيا بكشم.»

آرمين مي‌گويد: «دوست دارم براي كمك به محيط زيست و طبيعت ايران پروژه‌هاي حمايتي بگيرم و اجرا كنم، مثلاً براي تكثير علمي گونه‌هاي درحال انقراض حيوانات.»

- «پس به حيوانات هم علاقه داري!»
- «بله من دانشجوي محيط زيست هستم. ما در سال 1386 انجمن حمايت از حيوانات «ايران سبز» را تشكيل داديم و در اين مورد بروشور پخش مي‌كنيم، به بچه‌هايي كه درنزديكي پارك‌هاي ملي زندگي مي‌كنند آموزش مي‌دهيم و كارهايي از اين قبيل.»

-«آيا لازم مي‌دانيد از كسي تشكر كنيد؟!»
البرز يك ليست بلند بالا دارد: «من از حامد مراديان كه از دوستان قديمي من است و با طرح ماجراي هفت سين ما در راديو جوان، آن را رسانه‌اي كرد، خيلي تشكر مي‌كنم. از خبرنگار روزنامه ايران و آقاي عطا عطري، از پدر و مادرم، به خصوص مادر كه اگرچه نمي‌دانست ما دقيقا به كجا مي‌خواهيم برويم، هزينه سفرم را داد، ممنونم... و بالاخره همسرم، كه خيلي به من محبت كرده و آرامش روحي‌ام را به او مديونم.»

آرمين هم كساني را اسم مي‌برد: «از پدرم متشكرم كه هزينه‌هاي مالي كارهايم را برعهده دارد و از مهندس رونقي هم ممنونم كه بدون ايشان، ورود به لوت تقريبا غيرممكن است.»

-«حرف ديگري داريد كه دلتان بخواهد اينجا مطرح كنيد؟»
آخرين حرف البرز اين است: «من عاشق كارم هستم و بيشتر ازآن عاشق ايرانم. اما اين عشق به حمايت احتياج دارد.»

آرمين، دلسوزانه، حرف‌هاي پاياني را مي‌زند: «شرايط كنوني محيط زيست ايران، بيمار است و به اورژانس نياز دارد. اگر به موقع اطلاع رساني و سرمايه‌گذاري و كمك قانوني نشود، پنجاه سال بعد يك پارك ملي هم نخواهيم داشت. از هركس كه مي‌تواند كمكي بكند خواهش مي‌كنم به ما بپيوندد!»

 

*محلي‌هاي كوير مي‌گويند قوم لوط در منطقه‌اي كه امروز كوير لوت نام دارد، و در ناز و نعمت، زندگي مي‌كرده‌اند. وقتي فساد در ميانشان زياد مي‌شود و پيامبرآنها برايشان عذاب مي‌خواهد، فرشته‌ها به دستور خداوند، زمين را ازجا كنده و برعكس مي‌كنند. بازماندگان آن واقعه، سلم و سيف، كه دو برادر يكتا پرست بودند، هركدام به طرفي مي‌روند و زندگي را از سر مي‌گيرند. درحال حاضر دو ده به نام ده سلم و ده سيف در اين منطقه وجود دارد.

بختک: بخت کوچک یا بدبختی بزرگ؟!


لابد مي‌دانيد كه از پسوند «ك» براي تصغير يا تحبيب استفاده مي‌كنند، مثلاً «پسر كوچك» را «پسرك» مي‌گويند و «دختر نازنين» را «دخترك»! در واژه‌‌اي مثل «عروسك»، افزودن «ك» به بار مثبت و ظريف «عروس» اضافه كرده است.

اما هميشه هم اين طور نيست كه شما با گفتن «عزيزكم» و «گلكم»، دل اطرافيانتان را به دست بياوريد. گاهي وقت‌ها همين پسوند به ظاهر دلنشين، واژه‌اي را كه بار مثبت دارد،‌ به شكلي ناخوشايند تغيير مي‌دهد. به عنوان مثال، كلمه، «بخت»، ممكن است «خوشبختي»، «دم بخت بودن»، «ازدواج» و مضاميني مانند اينها را فراياد بياورد اما با افزودن «ك» اعجاب‌‌انگيز، واژه بدهيبت و ترسناكي خلق مي‌شود كه براي تجربه كنندگانش، خاطره‌اي آزاردهنده است.

***

«ديانا» 22 ساله، مي‌كوشد تا «بختك» را براي ما معنا كند: بختك ... همان چيزي است كه وقتي كسي خواب است، او را با نوعي احساس سنگيني بيدار مي‌كند و فرد براي چند لحظه اصلاً نمي‌تواند جايي از بدنش را تكان بدهد ... درست مثل يك جنازه!»

او تجربه‌هاي متفاوتي از اين پديده را از سر گذرانده است كه از آنها با اسم «مشكل بزرگ و غيرعادي» خود ياد مي‌كند: «اولين بار كه اين اتفاق افتاد فكر كردم دارم مي‌ميرم و فرشته مرگ مي‌خواهد بيايد و جان من را بگيرد. ولي چند لحظه بعد اين حالت برطرف شد. وقتي توي اين وضعيت گير مي‌كني، چند لحظه برايت مي‌شود يك عمر.»

شروع اتفاقات بعدي، زماني بود كه اسم او در ميان اسامي قبول شدگان دانشگاه اعلام نشد: «قبل از اين كه بخوابم، داشتم با خودم حرف مي‌زدم. آن موقع من دوست داشتم بروم دنبال ورزش و كارهاي ديگر، ولي همه مي‌گفتند نه، تو بايد توي اين يك سال، حسابي درس بخواني. با خودم مي‌گفتم كسي كه نتواند براي خودش تصميم بگيرد، اصلاً بايد برود و بميرد!‌ بعد خوابيدم و دوباره با احساس سنگيني بيدار شدم. اين بار طولاني‌تر شده بود. ناگهان انفجاري پي در پي در وجودم رخ داد. با اين كه چشمهايم بسته بود ولي نور سفيد رنگ انفجار را «توي وجودم» ديدم. صداي بلندي داشت. سه تا انفجار بود. گفتم اين ديگر آخر كار است. تو خودت خواستي بميري، پس حالا منتظر باش كه فرشته مرگ به سراغت بيايد ... ولي بعد از چند لحظه،‌ حالت سنگيني از بين رفت. مي‌خواستم جيغي را كه با وقوع انفجار، توي گلويم مانده بود بريزم بيرون ولي همه خواب بودند و حتماً فكر مي‌كردند ديوانه يا خيالاتي شده‌ام.»

بعدتر، اين اتفاق،‌ شكل تازه‌اي به خود مي‌گيرد:‌ «خوابيده‌ بودم كه دوباره همان احساس سنگيني (بختك) به سراغم آمد ولي اين بار روحم را ديدم كه از بدنم جدا شده و به آسمان رفته. خودم را معلق توي هوا ديدم. دستانم از دو طرف بدنم به پايين آويزان بود. از آن بالا به شهر زير پايم نگاه مي‌كردم. تهران نبود. شكل خانه‌هايش فرق مي‌كرد. خودم را زير پلي ديدم كه قطاري با صداي كر كننده‌ از روي آن مي‌گذشت. سريع دور شدم. به سبكي پر بودم اما ديگر يادم نمي‌آيد كه كجا رفتم و چه كار كردم و كي برگشتم.»

ديانا، جدا شدن روح از جسمش را باز هم تجربه مي‌كند: «سوار يك نيسان آبي شدم و كنار راننده نشستم. صداي گريه و ناله مي‌آمد. برگشتم از شيشه به عقب نگاه كردم و جنازه خودم را ديدم كه دراز به دراز كف نيسان  افتاده بود و زني كه صورتش معلوم نبود داشت بالاي سر من گريه مي‌كرد ... حالا هر وقت نيسان آبي رنگ مي‌بينم دلم مي‌لرزد. آيا من مرگ خودم را ديده بودم،‌ آن هم در جواني؟»

گاهي احساس جدا شدن روح از جسم، طور ديگري است: «روحم مي‌خواست از بدنم جدا بشود. پاها و دست‌هايم توي هوا معلق بودند ولي سر و گردنم نه. انگار روحم مي‌خواست از جسمم بيرون برود ولي جسمم نمي‌خواست!»

ديانا با دعا خواندن قبل از خواب هم نمي‌تواند خود را آرام كند. اين حالت‌ها براي مدتي شدت پيدا مي‌كند، به طوري كه دو سه بار در طول شب تكرار مي‌شود اما اين امكان هم وجود دارد كه چند هفته يا چند ماه هيچ اثري از آنها نباشد.
او چند بار جاي خوابش را عوض مي‌كند كه فايده‌اي ندارد. يك بار از كسي مي‌پرسد چرا بختك روي بعضي آدمها مي‌افتد؟ طرف جواب مي‌دهد اين شيطان است!

اما به نظر ديانا، بسيار عجيب است كه شيطان بخواهد دست او را بگيرد و با خود به گردش ببرد، در زمان و مكان‌هاي متفاوت: «در هوا معلق بودم. كوههاي پر از درختي را ديدم. از بالا چند زن را مي‌ديدم كه بقچه‌هايي روي سرشان بود و چند مرد با لباس خاكي ... جنگ بود، هواپيماهايي كه مال دوره جنگ‌هاي جهاني بودند به سمت من مي‌آمدند. كمي ارتفاعم را كم كردم كه به آنها نخورم. يك ريل قطار ديدم كه قطاري قديمي از آن عبور مي‌كرد. دود سياهي از دودكش  قطار بيرون مي‌آمد ... ديگر چيزي يادم نمي‌آيد.»

«يك بار انگار كسي پاهاي مرا گرفته بود و دور سيصد و شصت درجه مي‌زد.»

«صداي پاي كسي را شنيدم كه به من نزديك مي‌شود و با صداي بلند اسم برادرم را صدا مي‌زند. بچه‌اي به اين طرف و آن طرف مي‌دويد و مي‌گفت: «من سرم را توي جاده جا گذاشتم ... من سرم را توي جاده جا گذاشتم...» نمي‌دانستم به آن صدا بخندم يا از آن بترسم. آخر كسي كه سر ندارد، چطور حرف مي‌زند؟ ... بعد از چند لحظه به حالت طبيعي برگشتم.»

«يك دوره توي خواب با يك زبان ديگر حرف مي‌زدم، با كلماتي كه گنگ و نامفهوم بودند. انگار كلمات بي‌معني كنار هم چيده مي‌شدند ...»

ديانا شنيده است اگر كسي را كه بختك رويش افتاده،‌ تكان بدهي، به حالت طبيعي برمي‌گردد. شايد به خاطر همين، يك بار دچار چنين حالتي مي‌شود: «از زير پتو صداي برادرم را مي‌شنيدم كه به برادر ديگرم مي‌گفت: «تكانش بده... زود باش ... بختك افتاده رويش!» اين جمله را چند بار تكرار كرد. من توي دلم مي‌گفتم آخر چرا خودت تكانم نمي‌دهي؟ عصباني بودم ولي ناگهان فشار بختك از بين رفت. پتو را با عصبانيت كنار زدم كه به برادرم بگويم چرا؟ ... ولي ديدم كه هر دو برادرم در خواب عميقند ... پس آن صداي چه كسي بود؟ يا چه كسي بود كه با صداي برادرم حرف مي‌زد؟»

ديانا تمام اين تجربه‌ها را با ترس از سر گذرانده، اما سعي مي‌كند آنها را در قالب يك اتفاق عجيب و غريب هم كه شده، براي خودش توجيه كند: «فكر مي‌كنم وارد دنياي ديگري مي‌شوم كه وجود دارد ولي كسي نمي‌تواند آن را ببيند.»

آيا اطرافيان او هم چنين تجربه‌هايي داشته‌اند؟: «خواهر و برادرانم بختك را تجربه كرده‌اند ولي توجه او فقط روي من معطوف شده و دليلش را نمي‌دانم.»

چه چيز اين ماجراها بيشتر از همه، ديانا را مي‌ترساند؟: «مي‌ترسم يك روز روحم را با خودش ببرد. احساس مي‌كنم دارد خيلي به من نزديك مي‌شود. از آينده مي‌ترسم و اين كه نكند بلايي به سرم بياورد، مثلاً‌ توي خواب خفه‌ام كند!

اگر احساس سنگيني چند لحظه بيشتر بشود، نفسهايم به شماره مي‌افتد. اين را چند بار تجربه كرده‌ام. شايد هم كائنات مي‌خواهند چيزي به من بگويند ... نمي‌دانم چطور بايد مشكلم را حل كنم.»

براي ديانا چه اتفاقي مي‌افتد؟

براي تحليل بهتر مشكل ديانا،‌ كه ناگفته مي‌دانيم چيزي است از جنس بختك، با يك پزشك قرار ملاقات مي‌گذارم و تعدادي سايت اينترنتي را زير و رو مي‌كنم. اطلاعاتي كه به دست مي‌آورم، جالب و قابل توجهند:

در افسانه‌هاي ايراني، بختك، موجودي تخيلي است كه شب‌ها قصد خفه‌ كردن افراد در خواب را دارد. لابد اصطلاح «بختك روي زندگي‌اش افتاده» را شنيده‌ايد كه از همين جا به ادبيات فارسي راه پيدا كرده و به معناي ناتواني انسان در برابر مشكلات اوست.

يك اعتقاد عاميانه هم وجود دارد كه مي‌گويد: «بختك» يا «فرنجك»، كنيز اسكندر بود. وقتي اسكندر به چشمه آب حيات دست يافت و مشكي از آن را با خود از ظلمات آورد،‌ كلاغي به مشك نوك زد و با پاره شدنش، آب حيات بر زمين ريخت. كنيز اسكندر بي‌درنگ مشتي از آن آب را برداشته و نوشيد. اسكندر كه سخت خشمگين شده بود با شمشير، بيني كنيز را ناكار كرد و او ناچار از ـ گل يا خمير،‌ بيني براي خود ساخت.

مي‌گويند فرنجك كه به خاطر نوشيدن آب حيات،‌ عمر جاودانه يافته‌ است،‌ وقتي ببيند كسي به پشت خوابيده، روي سينه او مي‌جهد و اگر طرف بيدار شود و به بيني فرنجك چنگ بزند، فرنجك از ترس آن كه دوباره بيني‌اش را از دست بدهد، گنجي از گنجهاي اسكندر را كه مي‌شناسد، رشوه خواهد داد تا رهايش كنند. شايد به همين دليل باشد كه بعضي‌ها معتقدند اگر كسي بتواند گلو يا بيني بختك را بگيرد، مي‌تواند هر آرزويي دلش خواست بكند تا بختك آن را برآورده سازد. البته از آنجا كه مي‌گويند بختك در تاريكي و به خصوص زير درخت‌ها مي‌گردد، مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه اين اعتقاد، از ناآگاهي عوام در مورد گاز كربنيكي كه شب‌ها از گياهان متصاعد شده و مي‌تواند آدم را به خفقان بيندازد،‌ ناشي شده است. اما پزشكان، توضيح بهتري در مورد اين پديده دارند.

براي 25 الي 30 درصد از جمعيت جهان اتفاق افتاده است كه از خواب بيدار شده‌ باشند اما نتوانند تكان بخورند. بدي‌اش اين است كه از كسي هم نمي‌شود كمك خواست، زيرا به نظر مي‌رسد تمام اعضاي بدن فلج شده‌‌اند.

در وحشتناك‌ترين حالت ممكن، فرد در حالي كه هوشيار است، چيزهايي مي‌بيند يا مي‌شنود كه به نظر منطقي نمي‌رسند. بعضي ها آن قدر وحشت‌زده مي‌شوند كه بعد از برطرف شدن اين حالت، بلافاصله به اورژانس مراجعه مي‌كنند،‌ به تصور اين كه سكته كرده‌اند.

اين قضيه توضيح ساده‌اي دارد: خواب،‌ چند مرحله دارد. در مرحله‌اي از آن، مغز، انتقال‌ پيامهاي عصبي به سوي عضلات اسكلتي (به جز عضله ديافراگم و عضلات چشم) را متوقف مي‌كند. به خاطر همين است كه روياهاي ما نماد بيروني پيدا نمي‌كنند، مثلاً اگر در خواب مي‌بينيم كه در حال دويدن هستيم، اين اتفاق در واقع و در دنياي بيرون از خواب نمي‌افتد،‌ چون در اين لحظات، عضلات بدن از مغز فرمان نمي‌گيرند. وقتي كم كم از خواب بيدار مي‌شويم، مغز دوباره كنترل عضلات را به دست مي‌گيرد. حالا فرض كنيد قبل از اين كه مغز كاملاً كنترل عضلات اسكلتي را به دست گرفته و آنها را از حالت فلج بودن خارج كنند، شما هوشياري خودتان را باز يابيد!‌ چه اتفاقي مي‌افتد؟‌احساس ترس‌آور فلج بودن بدن! اين، همان حالت «فلج خواب» است كه در ميان عوام به بختك معروف شده.

نقطه مقابل اين عارضه، زماني است كه بعضي‌ها در خواب، دست و پاي خود را حركت داده و حتي در مواردي اقدام به خوابگردي و راه رفتن در خواب مي‌كنند.

فرنجك يا ساحره بد طينت؟

در متون ادبي فارسي، به بيتي از مختاري غزنوي برمي‌خوريم كه گفته است:
«چنان بسان فرنجك فرو گرفته مرا
كه بود مردنم آسان و دم زدن دشوار!»

اما بختك، چيزي نيست كه تنها در تاريخ ادبيات كشور خودمان از آن صحبت كرده باشند. ايرلندي‌ها تصور مي‌كنند، اين حالت، ناشي از دروغي است كه روز قبل گفته‌اند و يا ناشي از نوشيدني بدي است كه روز قبل خورده‌اند!‌

بعضي‌ها آن را «جن زدگي» مي‌دانستند و علايمش را به گردن ديوهاي بد سرشت مي‌انداختند. «شكسپير» در «رومئو و ژوليت» بختك را به ساحره‌اي بد طينت نسبت مي‌دهد اما امروز مي‌دانيم كه «فلج خواب» در اثر به هم خوردن مكانيسم عصبي بدن اتفاق مي‌افتد، اصلاً‌ خطرناك و نيازمند اقدام پزشكي خاصي نيست،‌ مگر آن كه به شكلي آزار دهنده تكرار شود و باعث ايجاد خستگي در طول روز گردد.

اين حالت كه در عرض چند لحظه پايان مي‌يابد و هيچ گونه عارضه جسمي را به دنبال نخواهد داشت، در زنان، دو تا چهار برابر بيشتر از مردان مشاهده مي‌شود. فرد بايد آرامش خود را حفظ كند و از استرس و نگراني دوري كند، چرا كه به اين فرآيند دامن خواهد زد. فلج خواب معمولاً اولين بار در سنين نوجواني تجربه مي‌شود اما در هر سني ممكن است رخ بدهد. كم‌خوابي،‌ خواب نامنظم،‌ افسردگي دو قطبي، خواب آلودگي مفرط يا گرفتگي عضلات پا در هنگام خواب و مصرف بعضي داروها يا اعتياد، در مورد اين پديده بي‌تاثير نيستند، همين طور وارثت، يعني اگر يكي از اعضاي خانواده شما دچار اين مشكل باشد، احتمال ابتلاي شما هم وجود دارد. (در مورد ديانا هم اين موضوع صادق بود.)

ديانا و افرادي كه مشكلي مشابه او دارند،‌ مي‌توانند به راهكارهاي زير توجه كنند:

وضعيت خواب خود را تغيير داده و هرگز به پشت نخوابند.
از خوردن غذاي زياد و نوشيدن كافئين به مقدار زياد و كشيدن سيگار پيش از خواب خودداري كنند.
سطح استرس زندگيشان را كاهش دهند.
به اندازه كافي بخوابند و به طور منظم به ورزش بپردازند.
وقتي دچار حالت بختك شدند، روي حركت اعضاي بدنشان تمركز،‌ و سعي كنند دست، پا، انگشت يا حتي پلك خود را تكان بدهند و اگر قادر به انجام اين كار نيستند،‌ آن را در ذهن خود القا و تصور كنند سر يا بخشي از بدنشان را تكان مي‌دهند. اين عمل، مغز را براي فرستادن پيامهاي عصبي فعال مي‌كند.

اگر فلج خواب به مدت شش ماه و حداقل هفته‌اي يك بار براي كسي رخ داد، بهتر است به پزشك مراجعه، و از دارو درماني استفاده كند.

با انجام اين تمهيدات، اميدواريم روزي فرا برسد كه «بختك» همان «بخت كوچك» معنا شود، نه بدبختي بزرگ!

ازدواج... سه تا صد تومان!

 
- گزارشي از يك مؤسسه خيريه كمك به عروس و دامادهاي جوان

بعضي مناسبت‌هاي امسال، تاريخهاي عجيب و قشنگي دارند. 8/8/88 ميلاد امام هشتم بود و حالا 28/8/88 سالروز ازدواج حضرت علي(ع) و حضرت فاطمه(س) است كه «روز ازدواج و خانواده» ناميده شده. زوجهاي بسياري، يكي از اين روزهاي مبارك را به عنوان روز پيوندشان در نظر گرفته‌اند و خيلي‌ جاها مي‌تواني نشانه‌هاي برگزاري مراسم مختلف از خواستگاري تا پاتختي را ببيني.

به سراغ يك مؤسسه خيريه رفته‌ايم كه مي‌كوشد به جوانان كمك كند تا به بهانه‌هاي اقتصادي از ازدواج گريزان نباشند. همين كه شنيديم اين مؤسسه با دريافت تنها چهارصد هزار تومان از آقا دامادها به آنان كمك مي‌كند تمام ملزومات جشن عروسيشان را فراهم كنند و با دريافت نهصد هزار تومان از عروس خانمها، پانزده قلم كالاي اساسي جهيزيه را در اختيارشان مي‌گذارد، كافي بود تا براي تهيه چنين گزارشي مشتاق شويم. موسسه خيريه «پيوند دو گل» واقع در پاساژ گلشن چهارراه استانبول، نقطه اميد خيلي از جوانهاست براي سروسامان گرفتن. با ما به آنجا بياييد تا بدانيد چقدر مي‌شود روي خدمات اين جور مؤسسات حساب كرد.

نياز يا نعمت؟

دفتر مؤسسه پيوند دو گل، قديمي و جمع‌وجور است. كمي زودتر از موعد قرارمان مي‌رسيم و فرصت داريم تمام زواياي اين دفتر كوچك را بررسي كنيم. تعدادي وسيله آشپزخانه در يك طرف روي هم چيده شده‌اند كه همه چيز از ساندويچ‌ساز تا چرخ‌گوشت و آبميوه‌گيري بينشان پيدا مي‌شود. روي ديوار اين عبارت توجهم را جلب مي‌كند: «ان حوائج الناس اليكم من نعم الله عليكم فلاتملوا النعم».

نيازهاي مردم به شما از نعمت‌هاي الهي است براي شما، بنابراين از اين نعمت‌ها خسته نشويد.»
                                                                                               امام حسين(ع)

از خانم تيموري مي‌پرسم: «تو در زندگي‌ات از اين جور نعمت‌ها داري؟!»

كمي فكر مي‌كند و به اين نتيجه مي‌رسد كه هركدام از ما بنا به موقعيت شغلي و اجتماعي خود مي‌توانيم فرصت برطرف كردن نياز عده‌اي از مردم را داشته باشيم و در مورد اين كه چه كساني چطور به ديگران خدمت مي‌كنند حرف مي‌زنيم.

عمق واژه عشق

با ورود دو خانم ميانسال، ساكت مي‌شويم و مثل دو آدم فضول(!) گوش تيز مي‌كنيم! خيلي زود متوجه مي‌شويم آنها مادر و عمة دختر جواني هستند كه قصد ازدواج دارد. عروس و داماد هر دو دانشجوي دانشگاه صنعتي شريف هستند و امروز مادر و عمة عروس به اينجا آمده‌اند تا اسباب زندگي زوج خوشبخت را خريداري كنند. منشي مؤسسه برايشان پرونده تشكيل مي‌دهد و يكي‌يكي لوازم مورد نياز را مي‌پرسد: «اجاق‌گاز طرح فر صد هزار توماني مي‌خواهيد يا اجاق گاز فردار؟»

عمه خانم با شوخ‌طبعي و لبخند پاسخگوي سؤالات است: «دخترمان نيمرو هم بلد نيست درست كند! همان طرح فر برايش خوب است!»
ـ «فرش معمولي مي‌خواهيد يا مرغوب؟»
ـ «فرش مرغوب... بچه‌ها دوست دارند. مي‌خواهند يك عمر نگهش دارند!»

ـ «ماشين لباسشويي‌اش چه مدلي باشد؟»
ـ «مدلي كه فردا روز، داماد آن را توي سر دخترمان نزند و از خانه بيرونش نكند! با كلي دردسر شوهرش داده‌ايم!!»

مادر عروس خانم به او زنگ مي‌زند و نظرش را در مورد طرح و رنگ فرش مي‌پرسد اما مثل اين‌كه عروس خانم ريش و قيچي را با خيال راحت به بزرگترها سپرده. اين موضوع با توجه به آن كه خيلي از جوان‌ها براي ست كردن جهيزيه و خريد مارك‌هاي گران‌تر و وسايل لو‌كس و غيرضروري، پدر و مادرشان را كلي توي خرج مي‌اندازند، ما را

شگفت زده مي‌كند و نمي‌توانيم در مقابل اين همه بلندنظري و مناعت طبع، لب به تحسين نگشاييم. خودمان را معرفي و سر صحبت را با آن دو خانم باز مي‌كنيم. مادر عروس با لهجه‌اي شيرين، كلي از دختر و دامادش تعريف مي‌كند و عكس‌هايشان را نشانمان مي‌دهد، عكس جوان‌هايي تحصيلكرده كه مي‌توانستند زندگي را با رنگ و لعاب ظاهري بيشتري شروع كنند، اما عمق واژه عشق، ماديات را برايشان كمرنگ كرد و ترجيح دادند پيوند آسماني ازدواج را به تجملات زميني بيهوده نيالايند. عقد محضري اين دو جوان هم بسيار خلوت و آرام برگزار شده و در يكي از عكس‌ها، عروس خانم داشت خودش روي سرخودش قند مي‌ساييد!

ما از زلالي دلهايشان، آن هم در اين روزگار تشريفات دست و پاگير، طوري هيجان‌زده مي‌شويم كه بعد از هماهنگي سريعي با دفتر مجله هزينه اتوبخار مورد نظرشان را از طرف جوانان امروز به آنها تقديم مي‌كنيم تا بزرگ منشيشان را تقدير كرده باشيم.

حالا جواب يكي از سؤالات اساسيمان را هم گرفته‌ايم؛ اين كه مراجعين موسسه از كدام قشر هستند. به اين نتيجه مي‌رسيم كه از قشر تحصيلكرده جامعه هم كساني هستند كه ساده‌زيستي را اولويت زندگي خود قرار مي‌دهند، از طرفي ـ كيفيت خدمات ارائه شده توسط موسسه هم آن قدر مطلوب هست كه آنان را راضي كند.

موسسه پيوند دو گل چگونه شكل گرفت؟

در اين ميان آقاي «اديب‌زاده»، مسؤول موسسه به همراه «علي احمدي‌نيا» كه عضو هيات مديره است، از راه مي‌رسند. ما كه نمي‌دانستيم علي احمدي‌نيا ـ از همكاران خودمان در مجله جوانان ـ در اين امر خير دست داشته، از ايشان شاكي مي‌شويم كه تا امروز صدايش درنيامده تا ما را از وجود چنين موسسه‌اي به منظور تهيه گزارش آگاه كند! او هم در پاسخ، مي‌رود كلي نامه اداري بي‌جواب مانده مي‌آورد تا ثابت كند با خيلي جاها براي معرفي موسسه يا تخصيص بودجه مكاتبه كرده‌اند و به جايي نرسيده‌اند! از شكل‌گيري موسسه و ايده اوليه‌اش كه مي‌پرسيم مي‌گويد: «ما از قبل هم براي تهيه جهيزيه به جوان‌هاي بي‌بضاعت كمك مي‌كرديم. بعد به فكرمان رسيد اين كار را به شكل سازماندهي شده‌تري انجام بدهيم.»

آقاي اديب‌زاده اين توضيح را كامل مي‌كند: «وقتي به عروسي كسي مي‌رفتيم مي‌ديديم هزينه‌هاي ازدواج خيلي بالاست. با خودمان گفتيم چطور مي‌شود اين هزينه‌ها را كم كرد و با دو سه نفر از دوستان به اين نتيجه رسيديم در جامعه‌اي كه خيلي از جوان‌ها امكان تامين هزينه‌هاي آن چناني را ندارند، بايد براي تبليغ و ترويج فرهنگ ازدواج كاري انجام داد. بنابراين، يك ستاد تامين جهيزيه تشكيل داديم تا كالاهاي اساسي مورد نياز را به صورت مستقيم از توليد‌كننده‌ها دريافت، و در قيمت‌ها تعادل ايجاد كنيم. از سال 83 كارمان را شروع كرديم و من از سال 85 مديريت موسسه را به عهده گرفتم.»

آنها كه كمك مي‌كنند... آنها كه كمك نمي‌كنند

آقاي احمدي‌نيا اصرار دارد كساني كه كمكشان كرده‌اند و كساني كه كمكشان نكرده‌اند  را نام ببرد!: «در آن زمان با كمك دكتر راه‌چمني ـ رئيس وقت سازمان بهزيستي، توانستيم به سرعت مجوز تاسيس موسسه را بگيريم اين مجوز هر سه سال يك بار بايد تمديد شود كه در مراحل بعدي، دكتر رياض، نماينده مردم تهران در مجلس هفتم براي تمديدش كمكمان كردند.»

آقاي اديب‌زاده ادامه مي‌دهد: «براي معرفي خودمان كنفرانس خبري گذاشتيم و از طريق تلويزيون و زيرنويس شبكه خبر، تبليغ كرديم. از سازمان‌هاي مختلفي كه متولي امور مرتبط با كار ما بودند كمك خواستيم.»

سر درددل علي‌احمدي‌نيا باز مي‌شود: «چه فايده؟ به جاي آن اين جور سازمان‌ها كه منابع مالي دولتي دارند دست ما را بگيرند، تازه خودشان مراجعانشان را مي‌فرستند تا ما امور ازدواج آنها را راه بيندازيم... يك ريال هم كمك نمي‌كنند!»

ـ «با اين اوصاف، لابد فقط شاد كردن دل مردم است كه به شما انرژي مي‌دهد!»

ـ «بله، وقتي مي‌بيني مشكل كسي كه سه سال است به خاطر نداشتن جهيزيه ازدواجش را به تاخير انداخته، حل مي‌شود، واقعاً لذت مي‌بري.»

خدمات مشكل‌گشا

ـ «امكان دارد دقيق‌تر توضيح بدهيد خدمات مشكل‌گشاي شما چه چيزهايي را شامل مي‌شود؟ من در بروشور شما خواندم كه با نهصد هزار تومان، 15 قلم كالاي اساسي جهيزيه، يعني يخچال، لباسشويي، اجاق گاز، فرش 6 متري، سرويس چيني، سرويس قاشق و چنگال، رختخواب دونفره، سرويس تفلون در پيركس، آسياب و مخلوط‌كن دوكاره، سرويس كفگير و ملاقه خارجي، اتوبخار، جاروبرقي، زودپز، پلوپز و يك جفت پشتي را در اختيار متقاضي قرار مي‌دهيد اما خانم‌هايي كه امروز مراجعه كرده بودند، ليست اقلام مورد نيازشان را تك به تك اعلام مي‌كردند و قيمت مي‌گرفتند و مجموعه قيمت‌ها بيشتر از نهصد هزار تومان شد.»

آقاي اديب‌زاده به سؤال من جواب مي‌دهد:

ـ ما از چند روش مختلف، جهيزيه را تامين مي‌كنيم. با نهصد هزار تومان، 15 كالاي ذكر شده را به متقاضي مي‌دهيم اما معمولاً افراد مي‌آيند و ليست جداگانه‌اي مي‌آورند و وسايلي با مارك‌هاي ديگر مي‌خواهند يا به جاي چندقلم از اين اجناس، چيزهاي ديگري انتخاب مي‌كنند كه براي هر كس صورتحساب جداگانه‌اي با قيمت مناسب و ارزان تهيه مي‌شود. اگر كسي بين پنجاه درصد تخفيف تا كمك بلاعوض بخواهد، بازرس مي‌فرستيم تا در مورد وضعيت مالي ايشان تحقيق كند و بنابه خواسته اغلب خيرين، اولويت را به ايتام و سادات مي‌دهيم.

ـ «براي ارائه جهيزيه نهصد هزار توماني و ساير خدماتتان هم در مورد وضع مالي متقاضي تحقيق مي‌كنيد؟»

ـ «نه، در اين موارد، فقط براي مراجعه‌كننده پرونده تشكيل مي‌دهيم و خدمات موردنظرشان را ارائه مي‌كنيم.»

ـ «برگزاري مراسم نامزدي و عقد و عروسيتان به چه نحو است؟»

ـ «اين مراسم را با دريافت چهارصد هزار تومان برگزار مي‌كنيم كه شامل تالار پذيرايي و اتاق عقد، اجراي مراسم عقد تشريفاتي، خنچه عقد، آرايش عروس در نقاط مختلف تهران، اتومبيل عروس، تزئين ماشين، كارت دعوت در طرحهاي مختلف، فيلمبرداري و عكسبرداري ديجيتال توسط خانم و آقا، پذيرايي ميوه و شيريني براي صد نفر ميهمان، دسته گل عروس و مشاوره مي‌باشد. نكته مهم اين است كه كليه مراسم جشن با بهترين كيفيت و كاملاً آبرومندانه است و جهت حفظ آبروي خانواده‌هاي محترم هيچ‌گونه نام و نشاني هم از مؤسسه برده نمي‌شود.»

ـ «مراجعان براي استفاده از اين خدمات چه مراحلي را بايد طي كنند و چقدر بايد صبر داشته باشند؟!»

ـ «آنها مي‌توانند سه تا هفت روز بعد از تشكيل پرونده، جهيزيه موردنظرشان را تحويل بگيرند. ما خدماتي هم براي سفر ماه عسل زوجهاي جوان در نظر گرفته‌ايم كه به خاطر لزوم انجام هماهنگي‌هاي مربوطه، يكي دو ماه بعد از درخواست متقاضي، مي‌توانيم آنها را به اين سفر بفرستيم.»

ـ «قضيه دارد جالب مي‌شود. امكان دارد در اين مورد بيشتر توضيح بدهيد؟»

ـ «بله، از سال 85 به هيأت مديره پيشنهاد داديم كه براي زوجها سفر ماه عسل هم در نظر بگيريم. به عنوان مثال سفر هوايي مشهد شامل سه شب و چهار روز اقامت در هتل و ساير امكانات را با نفري 160 هزار تومان و همين سفر با قطار را با نفري 115 هزار تومان ارائه مي‌دهيم يا تور دو شب و سه روزة كيش در هتل سه ستاره با صبحانه و ناهار و ترانسفر را با نفري صدهزار تومان انجام داديم. البته قصد اضافه كردن سفر حج عمره به ليست خدماتمان را هم داشتيم كه سازمان حج سهميه‌اي براي اين منظور اختصاص نداد، اما برنامه‌هايي براي ارائه سفر كربلا و سوريه به اقساط داريم، با مدير يكي از آژانس‌ها هم مذاكراتي انجام شده كه پانصد هزار تومان وام براي خريد سوغاتي به زوجها بدهند.»

ـ «قصد نداريد در ساير شهرهاي كشور هم شعبه داشته باشيد؟ مطمئناً خدمات چنين مؤسسه‌اي براي اهالي همه جاي ايران جذاب است!»
ـ «چرا، مي‌خواهيم مجوز كشوري فعاليت بگيريم و در ساير شهرهاي بزرگ شعبه بزنيم. درحال حاضر شعبه دوم تهران درحال راه‌اندازي است و يك شعبه هم در كرج داريم.»

ـ «مجموعه شما چه چيزي كم دارد؟»
ـ «جا! دفتر ما كوچك است و به مكان مستقلي احتياج داريم. ماشين‌هايي هم كه براي عروسي گل مي‌زنيم كرايه مي‌كنيم و خودمان ماشين نداريم.»

ـ «در ليست جهيزيه هم جاي سرويس خواب و لوازم چوبي خالي به نظر مي‌رسد.»
ـ «چون از هر ده مورد، فقط يك نفر ممكن است سرويس چوب بخواهد و طبعاً اين مقدار سفارش، براي قرارداد بستن با يك توليدكننده كافي نيست.»

ـ «آيا اغلب مراجعين شما كم‌بضاعت و بي‌بضاعتند و فقط به خاطر صرفه‌جويي در هزينه‌هايشان به اينجا مي‌آيند؟»
ـ «خيلي‌هايشان مشكل مالي دارند، البته مراجعه به اين مركز از لحاظ صرفه‌جويي در وقت هم مفيد است، چون همه لوازم را يك جا و به سرعت مي‌شود تهيه كرد.»

ـ «ميانگين سني آنها چقدر است؟»
ـ «اغلب 15 تا 22 سال!»
ـ «پانزده؟!»
ـ «بله ما يك مورد از بانه داشتيم كه عروس و داماد، 14 و 16 ساله بودند!»

ـ «آيا تا به حال مردي به شما مراجعه كرده كه با وجود داشتن همسر، قصد ازدواج مجدد داشته باشد؟»
 آقاي اديب‌زاده به فكر فرو مي‌رود: «بله... يك مورد داشتيم كه آمد و فرش گرفت!»

[پيدا كنيد رابطه ميان فرش و تجديد فر(ا)ش را!]

ـ «آيا خانواده عروس و داماد، هر دو از اين كه يكيشان از خدمات مؤسسه شما استفاده كرده اطلاع دارند يا مراجعه‌كننده ترجيح مي‌دهد طرف مقابلش از اين موضوع مطلع نشود؟»

ـ «همه جور متقاضي پيدا مي‌شود، مثلاً موردي داشتيم كه فقط مادر داماد به اينجا آمده و كس ديگري خبردار نشده، يا يادم هست يك بار دخترخانمي جهيزيه‌اش را از اينجا تهيه كرد و گفت قرار است با همسرش براي استفاده از خدمات مجلس عروسي دوباره پيش ما بيايد اما نمي‌خواهد داماد متوجه شود كه او هم جهيزيه را از اينجا گرفته است. بعضي جاها رسم دارند كه خانواده داماد، خريد تعدادي از وسايل جهيزيه را برعهده مي‌گيرند و آنها هم جزو مراجعان ما هستند.»

ـ «اگر كسي مايل باشد به ميهمانانش شام هم بدهد بايد چه كار كند؟»
ـ «هزينه شام به عهده خود ايشان خواهد بود و در اين مورد با تالار قرارداد مي‌بندد.»

ـ «خاطره خاصي از برخورد با عروس و دامادها داريد؟»
ـ «بله... مادراني كه با دريافت جهيزيه دخترشان گريه كرده‌اند... دامادي كه از شاديِ كم شدن هزينه‌هايش گريه كرده...»

ـ «ان‌شاءالله بعد از چاپ اين گزارش هم كساني به اينجا خواهند آمد و گريه خواهند كرد!»
ـ «اشك شادي ديگر!»
ـ «بله... اشك شادي!»


رفاه لازم است، تجملات نه!

در مؤسسه پيوند دوگل كه بوديم، شماره تلفن عروس‌خانمي را كه مادر و عمه‌شان براي خريد جهيزيه به آنجا آمده بودند از آنها گرفتيم و گفتگوي تلفني كوتاهي با خود ايشان هم انجام داديم كه خواندني است:

ـ چطور شد كه تصميم گرفتيد زندگي را اين قدر ساده و قشنگ شروع كنيد؟

ـ من از اولش هم به تجملات در هيچ زمينه‌اي اعتقاد نداشتم، خوشبختانه شوهرم با من هم‌عقيده است و به خاطر اعتمادبه‌نفس بالاي هر دوي ما، حرف ديگران هم برايمان اهميتي ندارد، وگرنه در فاميل‌ ما همه دخترها براي جهيزيه‌شان وسايل ست سامسونگ مي‌خرند...

ـ شايد جوان‌هاي ديگري هم باشند كه دلشان بخواهد زندگي را ساده شروع كنند اما به خاطر همين ترس از حرف مردم و يا اجبار خانواده‌هايشان جرأت اظهارنظر ندارند.

ـ وقتي دو نفر كه به بلوغ فكري رسيده‌اند، با هم به تفاهم مي‌رسند نبايد اجازه بدهند كسي در كارشان دخالت كند، البته خانواده‌هاي ما به نظرمان احترام مي‌گذارند و از اول باز برخورد كرده‌اند. پدرم به من گفت همين كه اين آقا اهل كار و تلاش است نشان مي‌دهد پسر خوبي است.

ـ معيارهاي خودت چه بود؟ چه نشانه‌هايي در همسرت باعث شد بگويي كه او پسر خوبي است؟

ـ يك كلمه دروغ به من نگفته است. روشنفكر است. مستقل فكر مي‌كند و اخلاق خوبي دارد.

ـ چرا همه نمي‌توانند مثل شما به معيارهاي اخلاقي و انساني اهميت بيشتري بدهند و درگير ظواهر مي‌شوند؟

ـ هر كسي خودش بايد به يك سري نتايج فكري برسد. آدم رفاه لازم دارد اما تجملات لازم ندارد. مي‌دانيد الگوي من در زندگي كيست؟

ـ نه...

ـ خانمي به نام فاطمه دانشور هست كه از دانشگاه تهران فوق‌ليسانس گرفته و بعد وارد تجارت شده و نيت كرده درصد خاصي از درآمدش را صرف امور خيريه كند، بعد هم روزبه‌روز در كارش موفق‌تر شده و توانسته در مؤسسه خيريه مهرآفرين، كودكان خياباني بسياري را سرپرستي كند. من معتقدم كسي كه مي‌تواند پول دربياورد، يك پل ارتباطي است براي اين كه اين كار را انجام بدهد و از درآمدش به كساني كه توانايي پول درآوردن ندارند كمك كند. دوست دارم

روزي آن‌قدر درآمد داشته باشم كه بتوانم به خيلي‌ها كمك كنم.

ـ چه جالب! من هم دقيقاً مثل تو فكر مي‌كنم. حتي وقتي در محل كارم غذا مي‌خورم باقي‌مانده گوشت و مرغ غذايم را به جاي آن كه دور بريزم، براي گربه‌اي مي‌برم كه به خانه ما پناه آورده و مادر ندارد و حس مي‌كنم اين روزي اوست كه خدا از طريق من به دستش مي‌رساند!... ببينم، يعني تو هيچ آرزوي مادي و زميني نداري؟

ـ چرا، مثلاً دوست دارم بعدها بتوانيم خانه‌اي تهيه كنيم كه به مركز شهر نزديكتر باشد.

ـ فكر نمي‌كني بعدها از اين همه ساده‌زيستي پشيمان بشوي و روزي با خودت بگويي كاش خيلي كارها را كه انجام نداده‌اي تجربه مي‌كردي؟

ـ نه، من واقعاً از اين كه كسي كيف صد هزار توماني بخرد متأسف مي‌شوم.

ـ بعضي‌ها خيال مي‌كنند امثال تو، چون دانشجوي دانشگاه صنعتي هستيد، سرتان دائم توي كتاب است و به چيزهاي ديگر اهميت نمي‌دهيد.

ـ نه ما اين‌طورها هم نيستيم. آدم بايد در هر زمينه‌اي بفهمد. من هم مي‌فهمم كه مي‌شود در خانه بزرگي زندگي كرد و وسايل لوكس گران خريد اما دلم نمي‌خواهد اين چيزها را داشته باشم.

ـ چطور مي‌شود اين طرز تفكر را به بقيه هم سرايت داد؟!

ـ آدم بهتر است همه چيز را آسان بگيرد، چون چه آسان بگيرد و چه سخت، زندگي مي‌گذرد.

در ديار انگور

ـ سفرنامه شاهرود

انگوري‌ترين ماه سال (شهريور) را در انگوري‌ترين شهر ايران (شاهرود) گذراندن، فرصتي نيست كه هميشه دست بدهد. «شاهرود» را قاره كوچك هم مي‌نامند. زيرا با فاصله نيم ساعت رانندگي، تو را به كوير يا جنگل مي‌رساند. وقتي دوستم به من پيشنهاد داد به اين شهر مسافرت كنيم، هيچ تصوير خاصي از آن در ذهن نداشتم اما سفر سه روزه‌اي كه شهريور امسال به شاهرود داشتيم، از بهترين و خاطره‌انگيز‌ترين سفرهاي زندگي من شد.

چيزي كه در تك تك لحظات با تمام وجود حس كرديم، خونگرمي و ميهمان‌نوازي چشمگير مردم عزيز اين خطه بود، هرچند كه اهالي شهرهاي ديگر ايران هم، هر كدام سعي كرده‌اند صفت ميهمان‌نوازي را به نفع خود مصادره كنند!

یک روز عرفانی

در جاده‌هاي استان سمنان، با اسامي جالب شهرها و روستاها روي تابلوهاي راهنما مواجه مي‌شديم كه من آنها را يادداشت مي‌كردم: «گنده پلو»، «بق»... در قسمتي از مسير از كنار مزارع بلال گذشتيم كه دوستمان توضيح داد بلال گاوي هستند و براي تغذيه گاوها از آن استفاده مي‌شود.

حوالي ظهر به شاهرود رسيديم و در هتل جهانگردي مستقر شديم؛ هتل جمع و جور و مرتبي در يك منطقه زيبا از شهر كه علاوه بر كانال‌هاي تلويزيوني ايران و كانال محلي، اخبار BBC را هم روي آنتن مي‌فرستد.

بعد از كمي استراحت به سمت مقبره بايزيد بسطامي به راه افتاديم.

«ابويزيد طيقوربن عيسي البسطامي» از بزرگترين عارفان اهل تصوف است كه در سالهاي 161 تا 234 مي‌زيسته و خيلي‌ها از جمله عطار و مولوي در آثارشان از او يادكرده‌اند.

با ديدن اتاق كوچكي كه ظاهراً محل عبادت اين عارف بزرگ بوده، جو ما را گرفت و به هزار توي تاريخ، همان زماني كه بايزيد بسطامي در اين چهارديواري دود گرفته با پروردگارش راز و نياز مي‌كرد، برد.

بعد از گشت زدن درآرامگاه بي‌تكلف و صحن باصفاي پر از كبوتر، با حفظ همان حال و هوا، به آرامگاه شيخ ابوالحسن خرقاني رفتيم كه در 24 كيلومتري شمال شاهرود قرار دارد.

شيخ خرقان هم كه در سال 425 هجري قمري، در سن 73 سالگي از دنيا رفته، در عالم ايمان و عرفان براي خودش كسي بوده و شاگرداني مثل خواجه عبدا... انصاري تربيت كرده است. حتماً شنيده‌ايد كه از بزرگي نقل شده: «هر كس كه در اين سراي درآيد، نانش دهيد و از ايمانش نپرسيد. زيرا كه هر كس به نزد خداوند به جان ارزد، البته به درگاه بوالحسن به خوان ارزد.» مي‌گويند كه اين «بوالحسن»، همان ابوالحسن خرقاني است كه ما در بدو ورود به ساختمان آرامگاهش، كلي شيطنت كرده و از سروكول مجسمه او آويزان شده و عكس گرفته بوديم! دوستم هم با شلنگ آبي كه باغچه را آبياري مي‌كرد، مرا خيس كرد و خلاصه مثل كوليان بي‌نزاكتي به ملاقات شيخ خرقان رفتيم! البته فوراً مجذوب فضاي مقبره و محراب زيباي متعلق به عهد ايلخاني و آرامش سيال محيط شده و دوباره به جو سنگين و رنگين آرامگاه بايزيد برگشتيم. به جز ما تنها يك دختر جوان ديگر براي زيارت آمده بود كه لحظاتي بعد آنجا را ترك كرد.

دوستم به من گفت كه شنيده كفش‌هاي ابوالحسن خرقاني، خود به خود پيش پايش جفت مي‌شدند و خدا مي‌داند چقدر شوكه شديم وقتي موقع برگشتن، ديديم كفش‌هايمان كه بي‌توجه پشت در رهايشان كرده بوديم، جفت شده‌اند! بعد به فكرمان رسيد كه شايد آن دختر جوان، از مريدان عارف بزرگ بوده و به احترام او، كفش‌هاي زائرانش را جفت كرده است.

به اين ترتيب روز اول سفرمان در فضايي عارفانه سپري شد، به خصوص كه در پارك بزرگ و زيباي رو به روي هتل محل اقامتمان، هرشب محفل انس با قرآن برگزار مي‌شد كه آن شب، صداي قاري‌‌اش فاز عرفان ما را تكميل كرد.

چشمه علي دامغان

براي روز دوم، برنامه‌هاي جالب ديگري در نظر داشتيم. صبح به يكي از خوش‌آب و هواترين «تابستانگاه»هاي ايران رفتيم. «چشمه‌علي» دامغان كه آن را «هزارچشمه» يا «عالي بولاغ» هم گفته‌اند. در شمال غربي دامغان و

به فاصله 33 كيلومتري از آن واقع شده و محل تفريح شاهان قاجار بوده است. عمارت جنوبي مجموعه را آغامحمدخان قاجار، و عمارت بي‌در و پيكر (open!) داخل درياچه را فتحعلي شاه قاجار ساخته‌اند. با ديدن ساختمان وسط آب، دوباره قدرت تخيلم را به كار مي‌اندازم و درخيال، ميز غذايي در آنجا ترتيب مي‌دهم كه عده‌اي گرداگرد آن به عيش و نوش مشغولند. عمارت از هر دو طرف رو به چشمه باز است و نسيم مفرح جان را مي‌نوازد. چه حالي برده‌اند شاهان قاجار در اين ييلاق دلپذير!

«مي‌گويند از آنجا كه فتحعلي‌شاه در مولودخانه دامغان به دنيا آمده و علاقه زيادي به محل تولدش داشته، پس از رسيدن به سلطنت، چند بار به آنجا سفر كرده. او طي سفري كه براي جلوگيري از پيشرفت نادرميرزا پسر شاهرخ نادري در مشهد به طرف خراسان مي‌رفت، در چشمه علي توقف كرده و دستور ساخت عمارتي را بدون فوت وقت داده است. در مراجعت، با مشاهده عمارت چشمه‌علي، شعف و شادماني وي را فرا مي‌گيرد، شعراي وقت نيز فرصت را غنيمت شمرده و اشعار بسيار زيبايي مي‌سرايند كه حكاكان آنها را بر سنگ حك كرده و در عمارت نصب مي‌كنند.

پس از ساخت عمارت فوق، شاه اعلام كرد: «اين عمارت كعبه ثاني نياز دارد» و دستور داد مسجدي در كنار چشمه بسازند. پس در آن مسجدي با طاق رومي ساخته شد كه تا چندين سال قبل آثاري از آن مشاهده مي‌شد. فتحعلي‌شاه دستور داد وقف‌نامه‌اي را براي چشمه‌علي بر دو سنگ حك و در مسجد نصب كنند ولي به دليل عدم‌كارآيي و مخروبه شدن مسجد، آثار باقيمانده تخريب و مجدداً در همان محل مسجدي زيبا احداث شد. چشمه‌علي را به حضرت علي(ع) نسبت داده‌اند و در سال 1217 هجري قمري هم وقف امام زمان(عج) شده است.»

با قدم زدن در كنار استخر بزرگي كه آب آن را چشمه‌علي تأمين مي‌كند، متوجه مي‌شويم كه عمق بعضي قسمت‌هاي آن خيلي زياد است و انواعي از ماهي نيز مي‌بينيم. سرچشمه، زير ديوار سنگچين شده شمالي قرار دارد و مردم به درختي كه آنجا روييده، كلي پارچه گره زده‌اند. مشخص است كه چشمه‌علي علاوه بر توريستي بودن، محلي مذهبي و مورد احترام مردم هم هست.

وجود بهشت كوچك و خوش آب و هوايي مثل چشمه‌علي، وسط بيابان و جاده‌هاي خشك بي‌انتها، درست به رؤيايي مي‌ماند كه شبت را روشن و شيرين كرده باشد.

 موجن، ماسوله كوير

بعد از ظهر روز دوم را به بازديد از روستايي كه آن را «ماسوله كوير» هم مي‌نامند، اختصاص داديم. خانه‌هاي «موجن» شبيه ماسوله، روي هم ساخته شده‌اند، به طوري كه سقف هر خانه، حياط خانه بالايي است.

با ديدن تابلوي فروش نشريات مؤسسه اطلاعات، از جمله جوانان امروز در روستا، احساس مي‌كنم «همه جاي ايران سراي من است»!

در انتهاي منطقه مسكوني موجن، آبشار زيبايي وجود دارد كه تركيب دورنماي آن با آسمان كه ابرهاي تيره سراسرش را پوشانده‌اند، چشم را خيره مي‌كند. هوا، «جنگل ابر» را تداعي مي‌كند، جايي كه اصولاً براي ديدن آن به شاهرود آمدم اما وقتي فهميديم رفتن به آنجا در اين هواي باراني براي دو دختر تنها كار ساده‌اي نيست، از ديدنش صرفنظر كرديم. باران كه مي‌گيرد، دلتنگ‌تر مي‌شوم. مجبوريم به تاكسي برگشت به شاهرود پناه ببريم تا خيس نشويم. از پنجره به مردان روستا نگاه مي‌كنم كه كلاه‌هاي مخصوصي بر سر دارند. دوستمان مي‌گويد سيب‌زميني‌هاي موجن، بهترين سيب‌زميني‌هاي دنيا هستند.

 تفريح پرهيجان

شاهرود، شهر انگور است. به همين دليل، در گوشه و كنار، مجسمه‌هايي از اين سمبل خوشمزه به چشم مي‌خورد. در نزديكي هتل جهانگردي هم آبشار زيبايي هست كه پياده مي‌شود به آنجا رفت و در كنار يكي از آن انگورهاي غول‌پيكر سنگي عكس گرفت. آن بالا به جايي مي‌رسيم كه شهر زير پاي ماست و هواي لطيف شب، پوست را مي‌نوازد.

اگر پسر باشيد، در يكي از پارك‌هاي شاهرود، مي‌توانيد تفريحي را تجربه كنيد كه من در شهرهاي ديگر و حتي تهران نديده بودم. در اين تجربه هيجان‌انگيز، شما را به درون بادكنك بزرگي مي‌فرستند كه پس از باد شدن، روي استخر آب رها مي‌شود. مي‌توانيد سعي كنيد بنشينيد اما به دليل شناور بودن گوي پر باد، تعادلتان را از دست خواهيد داد. بنابراين ممكن است ترجيح بدهيد به آرامي دراز كشيده و از غوطه‌ور بودن در آب لذت ببريد!

شام را در يك پيتزافروشي مي‌خوريم كه همه كاركنان و مشتريان آن خانم هستند، جالب اينجاست كه وقتي كنجكاو مي‌شويم و در اين مورد سؤال مي‌كنيم، به ما مي‌گويند محدوديتي در پذيرش مشتري مرد ندارند و اين بار به طور اتفاقي، اثري از گونه مذكر ديده نمي‌شود!

ديزج، ديار انگور

روز آخر براي خريد پسته تازه دامغان به عنوان سوغات، به بزرگترين خشكبارفروشي شهر مي‌رويم. در آنجا از اين كه شاهرود، شهر انگور است و سفر به آن، بدون ديدن تاكستان‌هايش، سفري نيمه‌كاره به حساب مي‌آيد حرف مي‌زنيم. فروشنده، طبق روالِ ميهمان‌نوازي و توجهي كه طي روزهاي قبل از مردم ديده‌ايم، مي‌گويد مي‌تواند ما را به روستايي در همان نزديكي بفرستد كه اقوامش در آنجا باغ انگور دارند اما هرچه سعي مي‌كند، موفق نمي‌شود با آنها تماس بگيرد، تلفنشان سخت مشغول است. از لطف ايشان تشكر مي‌كنيم و نشاني روستاي موردنظر را مي‌گيريم تا خودمان در چند ساعت باقي‌مانده از سفر، سري به آنجا بزنيم.

اولين كساني كه در روستاي «ديزج»، از آنها سراغ يك تاكستان را مي‌گيريم، ما را به آقاي «محمد دوست‌زاده» كه عضو شوراي روستاست معرفي مي‌كنند تا از او راهنمايي بخواهيم. ايشان هم با لطف ويژه‌اي، از «سيدمحمد موسوي» مي‌خواهد كه ما را با ماشين، به باغ انگورش ببرد. آنجاست كه يك دل سير انگور مي‌خوريم و عكس مي‌گيريم و حالش را مي‌بريم! ديدن تاكستان‌هاي خشك و بي‌آب در مسير، دل آدم را به درد مي‌آورد. سيدمحمد توضيح مي‌دهد: «ما با مشكل كم‌آبي مواجهيم. حدوداً هر بيست روز يك بار بايد تاكستان را آبياري كنيم و براي اين كار ساعتي بيست الي چهل هزار تومان پول بابت پمپاژ آب بدهيم. خيلي‌ها باغشان را به خاطر بي‌آبي به حال خود رها كرده‌اند و قيمت زمين‌هايشان پايين آمده. البته آب بنياد كه متعلق به شهرداري است، تا حدي كمك حال ماست و استخرهاي بزرگي هم احداث شده اما هنوز مهندسي استخرها تكميل نشده تا مشكلمان را برطرف كند. سرما هم اذيتمان مي‌كند.»

او اشاره مي‌كند كه در مناطقي از روستا، كوير پيشرفت كرده و ديگر كسي زمين‌هاي آن مناطق را نمي‌خرد. تصور كن تو آن تاك قد كشيده‌اي باشي كه زير آفتاب داغ، از بي‌آبي مي‌سوزد و كسي هم به فكرت نيست! آيا مسؤولاني كه مي‌دانند بهترين و مرغوبترين انگورها از اين روستاي كوچك به شهرها و حتي كشورهاي ديگر صادر مي‌شود، به اين هم فكر كرده‌اند كه بايد براي كشاورزاني كه همچنان با وجود تمام مشكلات، باغهاي كوچكشان را سرپا نگه داشته‌اند، امكانات اوليه‌اي مثل آب و كود كافي فراهم كرد؟!

انگورها، سبز و قرمز، مثل ياقوت، لابه‌لاي شاخ و برگ تاك‌ها مي‌درخشند و آقاي موسوي تفاوت‌هايشان را برايمان توضيح مي‌دهد. او اجازه مي‌دهد نگاهي هم به اتاق تابستاني باغش بيندازيم. از همان جا يك كيسه نايلوني مي‌آورد و از هر مدل انگور، يك خوشه بزرگ برايمان مي‌چيند.

مي‌پرسم: «اينجا چه جور غذاهاي محلي داريد؟»

ـ «نثارپلو. كشمش و عدس و لپه را سرخ مي‌كنيم، زردچوبه مي‌زنيم و روي برنج مي‌ريزيم. ده‌پانزده روز به عيد مانده، سبزي‌هايي مثل شبدر و شنگ (Sheng) را به جاي زرشك و زعفران، با نثار قاطي مي‌كنيم...»

ـ «براي محرم، مراسم خاصي داريد؟»

ـ «دو تا تكيه داريم كه مردم از سراسر شاهرود به اينجا مي‌آيند، سراسر محرم، هر روز به بيشتر از پنج هزار و ده هزار نفر شام و ناهار مي‌دهيم، چلوگوشت، زرشك‌پلو، خورش سبزي، قيمه... بالاي ده تن برنج پخت مي‌كنيم.»

ـ «آن برج بلند و باريكي كه موقع ورود به ديزج ديديم، چه بود؟»

ـ «آن را در زمان‌هاي قديم براي ديده‌باني استفاده مي‌كردند. برج بلند ديگري با ارتفاع بيش از 15-10متر هم در نزديكي مغازه آقاي دوست‌زاده وجود داشته كه در بحبوحه انقلاب و پيش از باخبر شدن مسؤولان آثار باستاني، خرابش كردند.

ـ «ديگر چه چيزهايي ديدني اين اطراف هست؟»

ـ «چشمه‌هاي تووير (آفتابگير) و نُسُم (Nossom) (سايه)... چشمه زيلويي هم هست كه براي تصفيه خون و مكيدن خون كثيف بيماران، از آنجا زالو مي‌گرفتند.»

فرصت سر زدن به اين چشمه‌ها را نداشتيم، اما بدون آن كه ما بخواهيم و حتي بدون آن كه متوجه شده باشيم موقع عبور از ميان درختان انگور، لباس‌هايمان خاكي شده، آقاي موسوي ما را به كنار جوي آبي برد تا به قول خودش، با لباس خاكي به شهر نرويم! البته خودش ما را تا شاهرود و هتلمان رساند. ناگهان به ياد دوست قديمي دوران دبستانم افتادم كه اسمش «اكرم ديزجي» بود و وقتي از سيدمحمد پرسيدم، تأييد كرد كه او حتماً اهل ديزج بوده است.

در تمام مدت، محبت مردم، مبهوت‌كننده بود. شايد شما كه در شهرهاي كوچك يا روستاهاي كشور عزيزمان زندگي مي‌كنيد، به عمق اين واژه‌ها، آن طور كه ما حسشان كرديم فكر نكرده باشيد اما همه جا با مردمي گشاده رو و دوست‌داشتني مواجه مي‌شديم كه دلشان مي‌خواست هر كاري از دستشان برمي‌آيد برايمان انجام بدهند.

راننده‌ها، بسيار شريف و مهربان بودند، مثلاً وقتي در مسير مقبره بايزيد بسطامي، من و دوستم در مورد احتمال انتقال ويروس آنفلوآنزا از راه به سر كردن چادرهاي اماكن عمومي حرف مي‌زديم، راننده به ما گفت مي‌تواند به خانه‌شان برود و برايمان چادر تميز بياورد! يا راننده‌اي كه ما را به ايستگاه آستانه رسانده بود تا از آنجا به چشمه‌علي برويم، در آن ايستگاه منتظر ماند تا به قول خودش، ما دو دختر جوان، سوار يك ماشين مطمئن بشويم! اهالي روستاي ديزج هم كه محبت را در حق ما تمام كردند.

تنها چند ساعت بعد، وقتي به تهران رسيده بوديم و مي‌خواستيم سوار تاكسي بشويم، متوجه شديم هيچ كدام از راننده‌هاي آن خط، حاضر نشدند در باران تند، پيرمردي را كه چوب بلندي به همراه داشت، سوار ماشينشان كنند و او مجبور شد مثل موش آب كشيده كنار بزرگراه بايستد تا شايد دل كسي به رحم بيايد و او و چوب بلندش را با هم بپذيرد!

درست است كه تهراني‌ها به خاطر فشار زندگي و ترافيك و آلودگي هوا، اعصاب ندارند اما دلم براي خودمان سوخت كه طبيعت زيبا و مهرباني، هر دو را با هم از دست داده‌ايم. به دوستم گفتم: «رؤيا تمام شد، ديگر از راننده‌ها و مردم مهربان خبري نيست. كرايه را آماده كن، باران كه مي‌بارد، دو برابر حساب می کنند!"

در اتاق قزاق بداخلاق!

 
ـ گزارش مصور از «كاخ موزه سبز»، سعدآباد تهران

«خدمتكاري خبر آورد كه ملكه ثريا بعدازظهر به باغچه پشت خانه‌اي كه محل اقامت من در سعدآباد بود خواهد آمد. از پنجره بيرون را مي‌پاييدم و به محض اين‌كه زن برادرم را ديدم، به خارج رفتم و به سرعت پاكتي را كه با خود آورده بودم به او دادم...
در آن چند روز سعدآباد كه اساساً محل اقامت تابستاني خانواده سلطنتي بود، قلعه شخصي من شده بود. همين محل چند سال بعد خانه دائم من شد.
مجموعه كاخ‌ها كه در كوهپايه البرز به ارتفاع 5200متر از سطح دريا قرار دارد، محوطه وسيعي را شامل مي‌شود كه از ميان آن نهري مي‌گذرد و پل‌هاي كوچك زيبايي در فواصل معين بر روي آن نصب شده‌اند. در بين درختان بلند و زمين‌هاي باغ، چند خانه آجري ساخته شده است كه محل اقامت اعضاي خانواده سلطنتي بود.»1

بيش از نيم قرن گذشته و من مي‌توانم با خيره شدن به پنجرة كاخي كه اينك به موزه صنايع دستي تبديل شده است، اشرف پهلوي را پشت آن مجسم كنم، در روزهايي كه هرگز گمان نمي‌برد روزي خانه‌اش به مكاني براي بازديد عموم، تغيير كاربري دهد!

جادوي سعدآباد، كه آميخته‌اي است از لطافت هواي شمال تهران با عظمت كاخ‌هايي پر از شاهكارهاي هنر ايراني، بخواهي يا نخواهي تو را به تحسين وامي‌دارد، در اين مجموعه چهارده كاخ مختلف ساخته شده‌اند كه در هر يك از آنها گوشه‌هايي از تاريخ كشورمان رقم خورده است.

«حاج رضا رفيع گفته است: من سعدآباد را از ابوالفتح سردار اعظم، پسر بانوعظمي خواهر ظل‌السلطان، به مبلغ چهارصد هزار تومان با مهر حاج‌آقا نورالله و كلباسي، براي رضاخان سردار سپه خريداري كردم. سعدآباد آن موقع به اين بزرگي نبود و وسعتش هشت هزار متر كنار رودخانه با عمارت حاليه ملكه مادر بود.
در زمان پهلوي اول، سراسر باغ سعدآباد از رودخانه دربند مشروب مي‌شد. رضاشاه آب رودخانه دربند را خريداري كرد و به آبياري اين باغ اختصاص داد ولي پهلوي دوم، دوازده ساعت از آب رودخانه را به رعايا بخشيد.»2

امروز مي‌خواهم شما را به بازديد يكي از كاخهاي بي‌نظير اين مجموعه، يعني «كاخ موزه سبز» ببرم.

  

«از اولين قطعه زمين‌هايي كه رضاخان در آن زمان خريد، زمين عليخان والي بود. رضاخان پس از هفت سال (1307-1300) بناي ناتمام عليخان را تبديل به قصر سنگي (كاخ سبز امروزي) نمود. پس از بازسازي كاخ و مرمت زيرزمين در زمان محمدرضا پهلوي، اين كاخ به كاخ شهوند معروف شد.»3

مطابق اطلاعاتي كه در بروشور راهنما به ما مي‌دهند، كاخ موزه سبز كه يكي از زيباترين كاخ‌هاي كشور مي‌باشد، در نقطه‌اي مرتفع در شمال غربي مجموعه سعدآباد قرار دارد و به دليل سنگ‌هاي سبز معدني كمياب خمسه زنجان كه در نماي خارجي آن به كار رفته بود، به قصر سنگي معروف شد. در اصلي كاخ از سمت شمال غربي به سوي كوه‌هاي مرتفع البرز باز مي‌شود. كاخ بر تپه‌اي بلند قرار گرفته و چشم‌انداز آن از سمت جنوب، شهر تهران است.

همان‌طور كه جاده باصفا را به سمت كاخ موزه سبز بالا مي‌رويم، فعاليت يك گروه دكورساز توجهمان را جلب مي‌كند. حتي قبل از اين‌كه پرس‌وجو كنيم، با دقت به در چوبي و نرده‌هايي كه ساخته بودند، ممكن بود بتوانيم حدس بزنيم قرار است چه سريالي را با اين دكور فيلمبرداري كنند، زيرا عكس معروفي از امام خميني وجود دارد كه ايشان را در كنار چنين دري نشان مي‌دهد. اگر جوّ تاريخي فضا بيشتر ما را مي‌گرفت مي‌توانستيم فضاي نوفل‌لوشاتو، محل اقامت امام در پاريس و آن درخت سيب را هم در ذهنمان بازسازي كنيم. اين‌كه دكور سريالي در مورد زندگي امام خميني، در مجموعه سعدآباد ساخته شود، تضاد غريبي به فضا مي‌دهد. همان‌طور كه نرده‌هاي چوبي و پنجره‌هاي ساده‌اي كه ساخته شده، در تضاد با كاخ‌هاي باشكوه اينجاست، «پهلوي» و «خميني» هم دو نام آشنا هستند كه نقطة برخوردشان، انقلاب اسلامي را شكل مي‌دهد.

نسيم خنكي كه از لابه‌لاي درختان سر به فلك كشيده مي‌گذرد و خنكايش را به پوستمان مي‌رساند، مي‌تواند همان نسيمي باشد كه سال‌ها پيش وقتي رضاخان روي اين سنگفرش‌ها قدم مي‌زد، بر او مي‌وزيد. تصورش ساده است، وقتي تصويري از او با آن سبيل چخماقي و لباس نظامي در ذهن داشته باشي!

در اين مجموعه وسيع كه دنيايي است براي خودش، شكوه افسانه‌اي تاريخ با تراژدي واقعيت كه بهره‌برداري شخصي از خوشي و آسايش و رفاه براي خاندان پهلوي را نشان مي‌دهد، پيوند مي‌خورد. همان‌طور كه رضاخان را با آن هيبت، در حالي كه دست‌ها را پشت كمر به هم قلاب كرده، مجسم مي‌كني كه در همين مسير قدم مي‌زده، از خودت مي‌پرسي كه چند نفر، توانايي داشتن خانه‌اي به اين وسعت و با اين همه باغ خرم و چشم‌اندازهاي منحصربه فرد در كوهپايه‌هاي جنوبي البرز را دارند؟!

نماي بيروني كاخ سبز، تجملي اشرافي به آن مي‌دهد و براي ورود به نماي دروني(!) بايد روفرشي يا بهتر است بگويم روكفشي(!)هاي پارچه‌اي را كه يك طرفش كش دوخته‌اند، روي كفشت بپوشي تا كاخ را كثيف نكني! هرچند كه دوستم مي‌گفت در روزهاي تعطيل مثل عيد نوروز كه اينجا شلوغ است، كنترلي در اين مورد وجود ندارد.

به محض بالا رفتن از يك رديف پله، دهانمان باز مي‌ماند، زيرا به «تالار آيينه» مي‌رسيم كه از باشكوه‌ترين بخش‌هاي كاخ است. آيينه‌كاري بي‌نظير و كليد و پريزهايي از جنس طلا، آدم را انگشت به دهان مي‌كند. پالتوي آبي‌رنگ و چكمه‌هاي معروف رضاخان كه همه ما او را با آنها به ياد مي‌آوريم، در ويتريني قرار گرفته‌اند. اگر زمان به عقب برمي‌گشت، اين لباس‌ها مي‌توانست دوباره به تن قزاق بداخلاقي برود كه از خشم و خشونتش داستان‌ها شنيده‌ايم، اما در حال حاضر، لباس‌ها، عصا، جعبه سيگار و ساير وسايل شخصي او، فقط آينه‌هاي عبرتي هستند كه درس‌هاي مفيدي را به ما يادآوري مي‌كنند و هيچ ترسي ندارند!

ظاهراً عكس گرفتن قدغن است اما وقتي گروه توريست‌هاي ژاپني را مي‌بينيم كه اجازه عكسبرداري دارند و اعتراض مي‌كنيم، به ما هم گفته مي‌شود كه مي‌توانيم به روي خودمان نياورده و يواشكي عكس بگيريم!

  

اوج هنر ايراني را در جايي مي‌توان ديد كه نقش فرش، با آيينه‌كاري سقف متناظر و همسان است! فكرش را بكن! گويي استاد آيينه‌كار، با تار و پودي از آيينه، همان نقش تار و پود فرش را روي سقف بافته باشد! اتاق كاري كه تمام وسايل و متعلقات آن از ميز و صندلي گرفته تا سطل كاغذهاي باطله،‌ از جنس خاتم است، با به رخ كشيدن هنر خاتمكاري استاد محمد صنيع (كه امضايشان روي گلدان به چشم مي‌خورد)، سر آدم را به دوران مي‌اندازد از تركيب هنر و پول!

رضاخان عادت داشت روي زمين بخوابد، از اين رو تخت‌خوابي كه در اتاق خوابش به چشم مي‌خورد، بعدها توسط محمدرضا به دكور آنجا افزوده شده است. با ديدن طبقه پايين كه به طرز جالبي دور تا دور ساختمان پيچ مي‌خورد و به جاي اول برمي‌گردد، كم‌كم سليقه اين پدر و پسر دستمان مي‌آيد. به اين نتيجه مي‌رسم كه هرجا تجمل و اشرافيت و اصالت حرف اول را مي‌زند، كار، كار رضاخان است، و هرجا لوكس بودن، راحتي و مدرن بودن به چشم مي‌خورد، سليقه محمدرضا به كار رفته. ظاهراً رضاخان حتي نقش بالاي پرده‌هاي اتاق‌ها را كه بعضي‌هايشان تار و پودي از طلا و نقره دارند، شبيه تاج انتخاب كرده، انگار كه دوست داشته باشد پادشاهي‌اش را به رخ همه بكشد، از اين رو به دكوراسيون اشرافي از نوع انگليسي روي آورده است، اما پسر كه خوشگذران‌تر از پدر بوده، دكوراسيون شيك و مدرن آمريكايي را برگزيده تا امروزي‌تر زندگي كند، مثالش هم بازسازي اتاق غذاخوري طبقه پايين با بلندگوهاي پخش موسيقي روي سقف آن است. براي دقايقي با اين فرضيه سرگرم مي‌شوم و برايم جالب است كه سليقه پدر و پسر را با انتخاب روش زندگي و سياست و كشورداري آنان هم مربوط سازم!

ايوان پشتي با ستون‌هاي سنگي بلند، به حياط باصفايي مي‌رسد كه تهران را زير پاي خود گرفته است. ما به عنوان دو بازديدكننده از يك موزه، در اين رويا فرو مي‌رويم كه زندگي در چنين جايي چطور مي‌توانست باشد!

متأسفانه سليقه و پول فراواني كه در طراحي كاخ‌ها به كار رفته، امروز با بي‌سليقگي و بي‌توجهي در نگهداري از اين آثار تاريخي، در معرض خطر قرار دارد. در كوهپايه‌هاي سبز و خرم البرز، با اين همه درخت و آباداني، چه نيازي به درخت نخل مصنوعي پلاستيكي نارنجي رنگ زشت و بدمنظره حس شده است؟! حوض قديمي كه به خوبي فضاي سال‌ها پيش كاخ را تداعي مي‌كرد با سليقه چه كسي، مثل آبنماهاي مهدكودك‌ها نقاشي و رنگ‌آميزي شده است؟! چه بلايي به سر مجسمه‌اي كه وسط حوض قرار داشت آمده است؟ كاخ احمدشاه كه در مرتفع‌ترين بخش مجموعه سعدآباد قرار گرفته و لابد به خاطر تعلق به دوران قاجار، قديمي‌ترين بناي اين مجموعه هم هست، به چه عنوان در اختيار بسيج خواهران قرار داده شده؟! ظاهراً كاخ مادرشاه نيز به مسافرخانه تبديل شده، آن هم فقط براي توريست‌هاي خارجي!

همان‌طور كه كاخ‌هاي بي‌نظير و كم‌نظير ديگري در سراسر ايران وجود دارند كه هريك تجمل‌گرايي شاهان دوره‌اي خاص را به ما يادآور مي‌شوند، اينك مجموعه سعدآباد نيز يادآور دوران آخرين رژيم سلطنتي ايران است كه با قيام مردم و شكل‌گيري انقلاب اسلامي، طومارش درهم پيچيده شد. آيا اهمال در نگهداري از آن و يا بهره‌برداري‌هاي نابه‌جا كه اين آينه عبرت تاريخي را در معرض خطر نابودي قرار مي‌دهد توجيهي دارد؟

 منابع:

1. خاطرات اشرف پهلوي، صفحه210
2.
www.anobanini.ir
۳. www.hamsharionline.ir