گوگوش در فستیوال کن


آیا می دانستید:

     گوگوش با لباس ایرانی در حال اجرای برنامه در فستیوال کن

چهل سال پیش در چنین روزهایی- بهمن ۱۳۴۹- گوگوش، خواننده ایرانی، توانست در فستیوال کن( یا به قول خبرنگاران آن دوران کان) رتبه اول را به عنوان بهترین خواننده جوان دنیا در سال ۱۹۷۱ از آن خود کند؟

رقصنده با موتور


اين اولين باري نبود كه اكيپشان را مي‌ديدم. ده‌ها پسر جوان بودند كه هر كدام از يك طرف تهران مي‌آمدند. وجه مشتركشان اين بود كه همگي موتور داشتند. دو سه بار كه ديدمشان، حساب دستم آمد كه عصرهاي جمعه دور هم جمع مي‌شوند. با نگاهي سرسري هم مي‌شد فهميد چه كار مي‌كنند. در آن جاده جنگلي، به هنرنمايي با موتورهايشان مي‌پرداختند. تا آن موقع تنها هنرنمايي با موتوري كه من مي‌شناختم «تك‌چرخ» بود. اين كار مرا به ياد پسربچه‌اي مي‌انداخت كه زماني همسايه‌مان بود، با دوچرخه‌اش تك چرخ مي‌زد و به آن مي‌گفت «قيف رفتن»! يعني اين كار را براي جلب توجه ديگران انجام مي‌داد... اما اين گردهمايي كمي جدي‌تر از اين حرف‌ها به نظر مي‌رسيد. همه‌شان «آدم بزرگ» بودند و به نظر مي‌رسيد كه با حركات خطرناك و پيچيده‌تري قيف مي‌روند!

  

عصر جمعه گذشته دوباره ديدمشان،‌ اين بار در حاشيه يك بزرگراه در شمال شرقي تهران. همه دو طرف خيابان جمع شده و به آكروبات و ژانگولربازي‌هاي دوستانشان نگاه مي‌كردند. بعضي‌ها كه شايد داغتر بودند و مي‌خواستند نهايت شجاعت و مهارت خود را نشان بدهند، همان حركات را وسط بزرگراه انجام مي‌دادند، ميان سيل توفنده و پرسرعت اتوبوس‌ها و كاميون‌ها و ماشين‌ها.


از بالاي پل هوايي شروع مي‌كنم به عكس انداختن از آنها، جمعيتي كه با اين كار خطرناك، هم جان خود را در معرض خطر مي‌اندازند و هم براي ماشين‌هاي عبوري دردسر ايجاد مي‌كنند. البته بعضي از همين ماشين‌هاي عبوري، زده‌اند كنار و با شگفتي به شوي هيجان‌انگيز موتورها نگاه مي‌كنند. مرا كه مي‌بينند توجهشان جلب مي‌شود. حق هم دارند، حضور يك دختر در چنين جمعي عجيب به نظر مي‌رسد. وقتي به آنها مي‌گويم خبرنگارم، جلوي دوربين ژست مي‌گيرند و مي‌پرسند: «كي پخش مي‌شود؟!»

«شهرام خاكپور»،‌23 ساله مي‌گويد: «درست حدس زديد. ما عصرهاي جمعه از حدود ساعت 4 ـ 5/3 تا وقتي هوا تاريك شود دور هم جمع مي‌شويم. من بچه همين محلم اما بقيه بيشتر از طرف‌هاي پيروزي، شاه‌عبدالعظيم، چهارراه استقلال، رسالت، لويزان و سيدخندان مي‌آيند...»

ـ «اين يك جور جلب توجه است؟»
ـ «جلب توجه هم هست، من براي سرگرمي مي‌آيم. بعضي‌ها مي‌آيند قمار مي‌كنند.»
ـ «قمار؟!»
ـ‌ «خوب بله، روي موتور موردنظرشان شرط‌بندي مي‌كنند كه مثلاً چند كيلومتر مي‌تواند در لاين يك طرفه برود يا مثلاً دو نفر با هم شرط‌بندي مي‌كنند، سر اين كه كدامشان بهتر حركت مي‌زند!»

در همين لحظه موتورسواري را نشانم مي‌دهد كه در بزرگراه، خلاف جهت همه مي‌راند. طرف از جانش سير شده انگار!

مي‌پرسم: «سرچه مبلغي شرط مي‌بندند معمولاً؟»
ـ «همه‌جوره هست، سر صد هزار تومان يا حتي سر موتور طرف!»
ـ «تو هم حركات آكروباتيك با موتور را بلدي؟»
ـ «من ديگر سوار موتور نمي‌شوم، از وقتي كه شستم شكست!»
ـ «سخت‌ترين حركتي كه مي‌شود با موتور انجام داد كدامشان است؟»
ـ «يك پا روي زين. سر همين حركت شست من شكست!»

در اين موقع، «محمد كريمي»‌ معروف به «ممد موتوري» 19 ساله، دستش را نشان مي‌دهد كه زخم بخيه‌ها روي آن خودنمايي مي‌كند: «توي دستم پلاتين گذاشته‌اند. مربوط مي‌شود به سانحه موتور سواري شمال. دوازده تا موتور با هم رفته بوديم. موتور من برگشت... تركيدم!!»
ـ «پس تو هم توبه كرده‌اي؟»
ـ «بله، توبه‌ كردم!»
ـ «اولين بار اين بساط را كي راه انداخته؟»
ـ «ممد موتوري، بچه لويزان، معروف به ممد تصادف!»
ـ «ممد موتوري كه خودت بودي!»

انگار كه با «حسين رضازاده» مقايسه‌اش كرده باشم، لبخندي از شرم مي‌زند: «نه بابا. آن ممد موتوري توي جاده شمال مُرد!»

ـ «چند وقت است كه اين موتوري‌ها دور هم جمع مي‌شوند؟»
ـ «چهار پنج سال. يكي ديگر از پيشكسوت‌هايش هم «خاتم دله» بود كه توي بزرگراه نيايش با موتور Zx تصادف كرد و مُرد. الان Zx دست ميثمشان است!»

ظاهراً اين نكته كه موتور Zx به چه كسي رسيده، برايش جالب‌تر است تا توجه به سرنوشت ممد موتوري و خاتم دله. كم‌كم دارم مطمئن مي‌شوم كه كم ارزش‌ترين چيز پيش اين آدمها، جانشان است!

ـ «به نظر تو سخت‌ترين حركتي كه با موتور مي‌شود انجام داد كدام است؟»
ـ «فلكه. اول ترمز مي‌گيري،‌ بعد گاز مي‌دهي...»
ـ « من كه نمي‌خواهم ياد بگيرم! به من بگو فلكه، كدام حركت است.»
ـ‌ «همان كه موتورسوار انگار روي زمين پاهايش را دراز كرده و همراه موتور، 360 درجه مي‌چرخد.»
 
   

وقتي اين حركت را به شكل عملي مي‌بينم نزديك است شاخ در بياورم! حتي نمي‌توانم از تحسين آن خودداري كنم. براي خودش يك هنر تمام عيار است! با خودم فكر مي‌كنم چرا دولت با ساخت پيست‌هاي موتورسواري در محلات مختلف تهران، گردهمايي اين قشر معمولاً كم‌درآمد از جوانان را در محيطي مطمئن و ايمن، سازمان‌دهي نمي‌كند؟

«ممد موتوري» به توضيحاتش در مورد حركات مختلف ادامه مي‌دهد: "حركت «پاالاغي» مال مبتدي‌هاست، طرف پايش را مي‌گذارد روي زمين و تك‌چرخ مي‌زند. حركت «يك پا روي كيلومتر» هم كه از اسمش پيداست، يك پايش را مي‌گذارد روي كيلومتر شمار. «يك پا روي زيد» يعني پاي چپش را مي‌گذارد روي كمر نفر پشتي!»

«سعيد عبدلي»، 28 ساله هم از آن موتورسوارهايي است كه خودش آرام مي‌راند اما به اينجا مي‌آيد، به خاطر هيجان تماشاي ديگراني كه كارشان چيزي در مايه‌هاي «قصد خودكشي» به نظر مي‌رسد. او با لحن جالبي مي‌گويد: «اين قمار زندگي است!»

ـ «اينجا به جز زندگي ديگر روي چه چيزي مي‌شود قمار كرد؟»
ـ «روي موتور! خودم سر موتور باختم. موتورم را دادم رفت!»

«سيد حسين موسوي» خيلي بدبين‌تر است: «به نظرم اينها كوك (كوكائين) مي‌زنند و از حالت عادي خارج مي‌شوند، وگرنه اين طوري با جانشان بازي نمي‌كردند!»

«رضا رستمي» كه خودش را ديپلمه معرفي مي‌كند، به بررسي احتمالات ديگر مي‌پردازد: «يكي آمده هيجانش را تخليه كند، آن يكي سارق است، آمده ضبط‌ها را نشان كند كه بعداً بزند!»
ـ «تو براي چه آمده‌اي؟!»
ـ «من موتور نشان مي‌كنم.»
ـ «كه بدزدي؟!»
ـ «نه، روي موتورهايي كه از آنها خوشم مي‌آيد شرط مي‌بندم... البته گاهي!... مي‌توانم خودم را كاملتر معرفي كنم؟!»
ـ «باشد.»
ـ «به نام خدا هستم از تهران! سال هزار و سيصد و هشتصد به دنيا آمدم...»
ـ‌«حتماً در رشته طلا مدال نقره آورده‌اي، چهار سال است كه پنج‌ساله‌اي...؟!»
رسماً كم مي‌آورد!

«اصغر محمدي» ازمن مي‌خواهد كه از او عكس بگيرم. مي‌گويم: «يكي از اين حركات بزن تا بگيرم!» مي‌گويد: «حركات من سنگين است، در حالت ثابت نمي‌توانم. عكس بگير!»

«عليرضا حاجيلو»، 21 ساله با لبخند روي موتورش ژست مي‌گيرد. توجه او و دوستش «عبدا... محمودي» به سؤالات من جلب شده. مي‌گويند: «سخت‌ترين حركت، «يك پا روي گلگير» است.»
ـ «چرا اينجا؟»
ـ «پس كجا؟ خوب يك جايي درست نمي‌كنند كه ما برويم آنجا!»
ـ «مگر مي‌شود تهران پيست موتورسواري نداشته باشد؟»
ـ «به ما نشان بدهيد! بله، هست اما توي آزادي... خيلي دور است.»
ـ «دورتر از اينجا تا شاه عبدالعظيم كه نيست! خيلي‌ها از جاهايي دورتر از اينها آمده‌اند.»
ـ «خوب بله... من هم قبلاً مي‌رفتم آزادي، اما الان ديگر حس و حالش نيست!»

«اصغر علي جوادي» درباره دوستش توضيح مي‌دهد: «الان زيدش قهر كرده، دپرس است!»
ـ «تو بچه كجايي؟»
- «خاك سفيد.»

تندتند اسمهايشان را رديف مي‌كنند. متوجه مي‌شوم كه بعضي‌ها خودشان را با اسم يك نفر ديگر معرفي مي‌كنند، لابد مي‌خواهند سر به سرش بگذارند: «مجيد سيادت... دوازده ساله از تهران!»
دوازده ساله!
ـ «آفرين كوچولو، دوست داري وقتي بزرگ شدي چه كاره بشوي؟»
ـ «دكتر!»

بعضي از موتورسوارها واقعاً 15 ـ 14 ساله و حتي كمتر به نظر مي‌رسند. به نگراني پدر و مادرهايشان فكر مي‌كنم، تا زماني كه آنها به خانه برنگشته باشند: «آيا پسرمان امشب هم سر سالم به زمين خواهد گذاشت؟»
ـ «راستي بين موتورسوارها دختر هم هست؟»
ـ «بله... پريسا، نيلوفر، غزال... ولي دخترها از 9 شب به بعد مي‌آيند و تا سحر حركت مي‌زنند. الان دارند پايين، پيكان جوادي مي‌فروشند!»آن يكي مي‌گويد: «مادر علي هم شب‌ها مي‌آيد تك‌چرخ مي‌زند.» همه‌شان مي‌خندند، حتي آن كه با اسم علي معرفي شده.

 

از «اصغرعلي جوادي» در مورد سخت‌ترين حركت مي‌پرسم: «دو دست روي اگزوز از همه سخت‌تر است، البته در واقع فقط يكي از دست‌ها روي اگزوز قرار مي‌گيرد اما دو تا حساب مي‌شود! حركت «عقب‌لرزه» هم هست، همان كه موتور را مي‌لرزانند.»

به حركات مارپيچي موتورسوارها در بزرگراه نگاه مي‌كنم. يكيشان تك‌چرخ زده و در عين حال دور خودش مي‌چرخد، يك نفر هم تركش نشسته كه با آسفالت مماس شده. بعضي‌ها كه احساس مي‌كنند من هم به اين كارها علاقه‌مندم و خودم را خبرنگار جا زده‌ام، پيشنهاد مي‌كنند امتحان كنم، اما در آن لحظه تمام آنچه مي‌ديدم به نظرم يك جور ديوانگي مطلق مي‌آمد، يا شايد مفري براي فراموش كردن كاستي‌هاي زندگي، يا شايد آخرين انگيزه‌هاي جواني كه تمام استعدادها و انرژي‌اش بي‌استفاده و مهجور باقي‌مانده. نه مي‌شد به كارشان مهر تأييد زد و نه مي‌شد به آنها خرده گرفت... اين هم يك جورش است.

از میدان فشم تا استودیو سروش


    دراستودیوسروش


 صبح زود یکی از روزهای تابستان ۸۴ درمیدان فشم با"مجید پورفردوس" و دوستان موتورسوارش آشنا شدم که قصد داشتند ازمسیر فشم، به زاگون و گرمابدر وازآنجا به دشت لار، کوه کبود، آبشار قو، گردنه مهتاب، بلده، کجور وسرانجام از داخل رودخانه و جنگل به سی سنگان بروند. شکل موتورهایشان که اصولا باید روی آنها می ایستادند، توجهم را جلب کرد و تصمیم گرفتم گزارشی در مورد شاخه ورزشی آنها در موتورسواری(تریال) تهیه کنم، جالب این که فهمیدم آقای پورفردوس دستی هم درهنر دارد و به تازگی آلبومی به نام"الهه" را روانه بازار کرده است. 
قرار مصاحبه را برای روزی که او می گفت با دوستان هنرمندش در استودیو سروش در خیابان ولیعصرخواهد بود گذاشتیم و وقتی به آنجا رفتم متوجه شدم که دست تقدیر، آن روز ساعت پنج و نیم صبح از میدان فشم مرا به میان جمع جالبی ازهنرمندان موسیقی کشورم کشانده است،  هنرمندانی که رقابت و حسادتی در کارشان به چشم نمی خورد و دکتر"محمدرضا چراغعلی" مسبب اصلی جمع شدن آنها دورهم بود.

" چنگیز حبیبیان" شوخ و خوش برخورد است و تکه های جالبی می اندارد،"بهروز مقدم" مجری قدیمی تلویزیون در هر فرصتی از فضای خاصی که بعضی از هنرمندان تازه از گرد راه رسیده در جامعه هنری ایجاد کرده اند انتقاد می کند، دکتر"علیرضا شهاب لواسانی" ظاهرا دل خوشی ازخبرنگارها ندارد!،" قاسم افشار" با تلفن صحبت می کند و "محمدرضا حسینیان"،  طبق پیش بینی دوستانش، درست سر ناهار( که ازخانه آقای پورفروس رسیده ولوبیا پلوی بسیارخوشمزه ای است به همراه ماست و سالاد شیرازی و اولویه) از راه می رسد!

وقتی ازدکترشهاب می پرسم چرا با وجود داشتن مدرک پزشکی در زمینه موسیقی فعالیت دارد، با خنده مرا متهم می کند که مثل بقیه خبرنگارها مدام قصد محکوم کردن دیگران را دارم و هروقت من نکات حاشیه ای گفتگوها را یاد داشت می کنم، روی کاغذهایم سرک می کشد تا ببیند که چه می نویسم!او می گوید:" موسیقی و تحصیلات من منافاتی با هم ندارند، آدمهایی که در زمینه موسیقی کار می کنند از ذکاوت بالایی برخوردارند و در کنکور هم رشته های بالا را انتخاب می کنند، آقای حبیبیان هم مهندس نساجی است."

از"پیام طونی"، ویالونیست چیره دست، معنی نام خانوادگی اش را می پرسم. می گوید:" دوست و راهزن دلها". دکترشهاب می خواند:
" شد رهزن سلامت، زلف تو وین عجب نیست
گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد."
آقای طونی گوشی نوکیا ۷۱۰۰ جدیدش را به بقیه نشان می دهد و از قابلیت هایش می گوید. چنگیز حبیبیان به من اشاره می کند که:" گوشی دکتر، نوکیا۶۶۰۰ است."
- " ازهمان کتلت ها؟!"
-" مال قاسم افشار هم همان است، منتها به رنگ قرمز... زنانه اش است!"
 به گوشی ۷۶۱۰ آقای حبیبیان نگاه می کنم:" ازآنهاست که پشتشان آینه دارد؟ معلوم شد گوشی چه کسی زنانه است!"
او شروع به توضیح موارد کاربردی آینه فوق می کند و حسابی مارا می خنداند!

" وحید بقراط پور" که به همراه" مهدی گوهری"، صدابرداران استودیورا تشکیل می دهند، با حوصله تمام، تفاوت سیستم دیجیتالی را با سیستمهای قدیمی برای من توضیح می دهد.

چنگیز حبیبیان به من می گوید:" یک بار برای مداحی در یک مجلس ختم به فشم آمده ام. الان آنجا زمین متری چند است؟"
- "همسایه ما زمینش را متری یک میلیون و خرده ای برای فروش گذاشته. هزارمترش سر به میلیارد می زند!"
ـ" راستی؟ پس آدرستان را بدهید تا یک جوان خوب به شما معرفی کنم!!"
-" در این صورت من هم ازشما به عنوان یک هنرمند خیر در گزارشم یاد خواهم کرد!"
دکتر می گوید:" البته ایشان یک جوان زمین خوار معرفی می کندها!"

آن روز با اعضایی ازتیم فوتبال هنرمندان موسیقی آشنا شدم که هنر را به همین زیبایی با مرام ورزشکاری درهم آمیخته و ثابت کرده بودند که درهرحالی می توان دوستی و صمیمیت را جایگزین حسادت و کارشکنی کرد.
 

مصاحبه با فرزاد حسنی


مصاحبه من و فرزاد حسنی، خردادماه سال ۱۳۸۴، ده روز مانده به انتخابات ریاست جمهوری کشورمان، در دفترمجله جوانان امروز و پس ازصرف ناهارانجام شد. این مصاحبه را برای استفاده در ویژه نامه طنزی تهیه کردم که آن روزها در تدارکش بودیم. با این حال فکر می کنم  حاضرجوابی های فرزاد حسنی، باعث می شود هنوز برای خیلی ها خواندن قسمت هایی ازآن جذاب باشد.

  

ـ از تولدت بگو.
- همان طورکه می بینی من آدم متولد شده ای هستم! سال ۱۳۵۶ بیست و یکم شهریور.
- خصوصیات متولدین شهریور را می دانی؟
- مهربان، عاطفی، احساساتی... و هنرمند.
- اینها خصوصیات خودت است یا متولدین شهریور؟
- خصوصیات خودم که در شهریور متولد شدم!
- تکیه کلامت چیست؟
- "فکرکن!"
-  تاحالا چه کارهایی انجام داده ای؟
- ما کارهای بدی انجام نداده ایم!
- منظورم همان کارهای خوب است.
- کارخوب هم انجام نداده ایم.هرکاری کرده ایم مابین خوب و بد بوده اما اگرآنها را با اسم و سال تولد می خواهی باید بگویم اولین کارتلویزیونی من سریال"عید آن سال ها" به کارگردانی سعید ابراهیمی فر بود که سال ۷۷-۷۶ ازشبکه ۲ پخش شد، بعد سریال"کاشانه" و آغاز دوره همکاری ام با قاسم جعفری بود که با سریال های "مسافری ازهند"،"کمکم کن"و"خندان"( که در شبکه های داخلی پخش نشد) ادامه پیدا کرد..

- این طرف دوربین هم نقش بازی می کنی، یعنی در زندگی واقعی؟
- همه بازیگرند. شما هم داری نقش یک خبرنگاررا بازی می کنی.
- منظورم وقتی است که لازم می شود نقشی کاملا متفاوت با چیزی که هستیم بازی کنیم.
- تو آن را هم بازی می کنی.
- چه چیزی را؟
- خیلی چیزها، مثلا تا حالا نقش طنزپرداز را هم بازی کرده ای.
- آخرمن هم خبرنگارم هم طنزپرداز!
- فکرمی کنی!!!
- یعنی معتقدی همه می توانند بازیگر بشوند؟
- بله، به شرطی که هوشمندانه و صادقانه بازی کنند. این نکته را هم درنظربگیر که همه می توانند بازی کنند اما بازی همه برای همه جذاب نیست.

- اگردرجزیره ای تنها باشی وامکان ارسال تنها یک پیام با بطری را داشته باشی چه می نویسی؟
- می نویسم :بدون شما اینجا صفایی ندارد!
- اما نباید به آمدن کسی امید داشته باشی.
- چرا، می آیند... کسانی که اسم کوچک یا فامیلیشان"صفا"باشد، می آیند!

- حالا فرض کن قاضی دادگاه هستی. اگر مردی را بیاورند که با وجود داشتن چهارتا زن عقدی، زن پنجم راهم عقد کرده، دوست داری چه حکمی برایش صادرکنی؟
- محکومش می کنم که به امثال من یاد بدهد چه کار کرده!
- یعنی خودش هم جهت آموزش شما، به زن گرفتن ادامه بدهد؟!
- بله، آموزش همگانی!
ـ " تدریس" است دیگر؟!
- بله... البته به این می گویند" تحصیل"، چون یک حاصلی دارد!
- آرزوی سفربه کجا را داری؟
- ونیز... خیلی دوست دارم! تقصیر کارتون مارکوپولوست!
- هی... " تقصیر" را با "سین" نوشتم!
- عیبی ندارد، تحت" تقصیر" من بوده!( بلندمی خندد)

- دوست داری ازدیگران چه هدیه ای بگیری؟
- کتاب.
- لابد کتاب هم هدیه می دهی؟
- بله.
- به طرفت نگاه نمی کنی که آیا به کتاب علاقه دارد یا نه؟
- نه، به من مربوط نیست. می تواند کتاب را زیر سرش بگذارد و بخوابد!
ـ دراین صورت به کتاب توهین می شود.
- نه، فقط زیر سرش بلند می شود!

ـ چه کاری را بهتراز اجرا و بازیگری انجام می دهی؟
- لای جرز بایستم... ایستادن لای جرز! بپرس اگراین کاره نمی شدم چه کاره می شدم.
- اگر این کاره نمی شدی چه کاره می شدی؟!
- توی خیابان ولی عصر یک دکه مجله فروشی می زدم.
- جدی می گویی؟؟ من ازبچگی آرزوی این شغل را داشتم!
- بیا برویم باهم این دکه را بزنیم. مواقعی که من می روم سرکار و وقت ندارم تو بایست!
- قبول!... برگردیم به شغل فعلی ات. درچه صورت حاضری بازیگری را کنار بگذاری؟
- درصورتی که کنارمان بگذارند! تازه آن کنارهم کلی کار بلدیم انجام بدهیم!
-  مثلا چه کارهایی؟
- خوب دیگر، ازهمان ایستادن لای جرز شروع می شود.
-  و به خفه کردن پیرزن ختم؟!
- کشیدن آب حوض!

- درانتخاب همسر ملاکت چیست؟ می خواهم ببینم زیبایی درکجا قرارمی گیرد.
- زیبایی که معمولا در صورت قرار می گیرد!
- ملاک چندمت است؟
- هرکس حرفی به جز"یک" بگوید،اشتباه است چون تو اول قیافه طرف رامی بینی.البته سلیقه هرکس درمورد زیبایی متفاوت است. ملاک دوم من صحبت کردن عاقلانه است و سومی تحمل بالا، چون تحمل من کارسختی است!
- ولی شما که گفتی مهربان واحساساتی هستی!
- بله ولی هرچیزی زیادی اش افتضاح بالا می آورد!

- چرا جوان ها ازدواج نمی کنند؟
- این سوال را می خواهم خارج ازطنز جواب بدهم.
- که اصولا طنزهم نیست.
- چرا، اصولا خود مساله ازدواج، مساله طنزآمیزی است. اصلا هرچیزی را به باب"افتعال" ببری خنده دار می شود.
- حتی ممکن است"افتضاح"بشود!
- بله، یکی از دلایل سیر نزولی آمار ازدواج، این است که ما آدمها داریم به شکل وحشتناکی ازمعیارهایی که قابل قبول انسان است دورمی شویم.
- و به چه چیزی نزدیک می شویم؟
- به معیارهای غیرقابل قبول انسان!به چیزهایی که انسان باید ازآنها فرار کند. یکی ازچیزهایی که امروز در روابط دخترها و پسرهای ما پایمال شده، صداقت است.
- بعضی جوان ها فکرمی کنند ازدواج، آزادیشان را محدود می کند.
- نه، این، تبدیل به احسن است، یعنی شما آزادی های بی معنی خودت را تبدیل به آزادی هایی می کنی که برایت نافع است.
- شما که آن را محدودیت نمی دانی چرا ازدواج نکرده ای؟
- چون یک دست صدا ندارد.
- یعنی نیمه گمشده پیدا نشده؟
- به قول یکی از دوستان:نیمه گمشده من چه کسی می تونه باشه؟!

- ازچه میوه ای خوشت می آید؟ البته می دانی که اینها یک جور شخصیت شناسی است، مثلا علاقه ات به یک میوه خاص ممکن است شخصیتت را لو بدهد.
- بنویس نکتار شش میوه!!
- غذا چطور؟ لابد شش جور غذای عروسی ها؟
- نه... راستی من چی دوست دارم بخورم؟!
- لابد مثل اغلب مردها قورمه سبزی دیگر.
- نه، من تخم مرغ خرما دوست دارم!
- اجرای زنده؟
- موی آدم را سفید می کند.
- دوست داری؟
- چی را؟!
- اجرای زنده را.
- عاشقشم!
- چرا آدم باید کاری را که پیرش می کند، دوست داشته باشد؟
- دنیا دارد مارا پیر می کند، بگذار خودمان بکنیم!
- فشم؟
- اگه برم عاشقش می شم!
- آرزوی بزرگت در زمینه کاری؟
- تاسیس یک مدرسه بازیگری قوی درایران.
- خودت چه کاره آن مدرسه خواهی بود؟
- من مدیریت می کنم. نخبه ها را برای تدریس پیدا می کنم.
- فکرمی کنی چه سوالی باقی مانده که نپرسیده ام؟
- هیچ چیز، شما که زندگی مارا رو کردی! 

- چه چیزی حرصت را درمی آورد؟
- سوال های غیرهوشمندانه... و الان اصلا حرصم درنیامده.

زیرتیغ

امروز سری به رادیو زدم. نزدیک عیداست و خستگی یک سال کار در همه چهره ها پیداست.
بعضی ها درحال راه رفتن هم یک میکروفون دستشان گرفته اند و برنامه تولید می کنند!
یکیشان از هر کسی که سرراهش بود می پرسید: به نظرشما آخرسریال زیر تیغ چی می شه؟

من گفتم: ازاونجا که کارگردانش آقای هنرمنده و هنرمنده(!) ممکنه پایانش اساسا با هرگونه تصورات ما متفاوت باشه اما امیدوارم سر بی گناه بالای دار نره!
مهدی استاد احمد با جوابش ثابت کرد که طنزپرداز است:به نظرمن در آخر سریال، پرویز پرستویی به عنوان بهترین بازیگر انتخاب می شه و به همین دلیل اعدامش نمی کنن!

همین امشب  می خواهم قسمت دیگری از این سریال را ببینم و حالش را ببرم. اصلا مگر می شود پرویز پرستویی باشد، فاطمه معتمد آریا هم باشد و آدم کیف نکند؟