« یکی بود یکی نبود
... و آنها سال های سال به خوبی و خوشی باهم زندگی کردند...»
آدم خیال می کند بعضی جمله ها فقط مال قصه هاست. اما بعضی وقت ها، بعضی جاها به بعضی آدم ها برمی خورد که می فهمد افسانه ها می توانند برگرفته از همین واقعیت های دور و برمان باشند، گرچه در روزگار ما کمتر بشود پیدایشان کرد.

خانه «نجف دریابندری» و «فهیمه راستکار» یکی از همان جاهاست که در عصر اینترنت، هنوز مي شود از کشفشان لذت برد، از همان سقف ها که خاطرات زیبای سال ها زندگی عاشقانه زن و مردی را در دل دارند. براي تكميل اين گفتگو دوبار به اين خانه  گرم و صميمي مي آييم و هربار احساس مي كنيم در خانه خودمان هستيم. اتاق پذيرايي اش با دیوار آجری قرمز، نشانه باشکوهی از روزهای دل انگیز دور است، با دیس های شیرینی و میوه روی میز و تزییناتی از ظروف قدیمی  و سماورهای برنجی و گلدان ها در اطراف و تابلوهای هنرمندانه روی دیوارها، که می دانیم یکیشان کار سهراب سپهری است، اصل اصل.

ميهمان ميهمان‌«راسل»!

کسی که امروز به دیدارش آمده ایم، روزی با «برتراند راسل» در منزل خود او ملاقات کرده است. اکنون ما در محضر او همان حسی را داریم که او در محضر آن متفکر انگلیسی داشت!

خانه باصفا و صمیمی این زوج فرهیخته هنرمند و البته خود آنها به قدری انرژی مثبت دارند که بلافاصله بعد از ورود، ما را تحت تاثیر قرار می دهند، طوری که سرحال می آییم  و زبان می ریزیم و استاد ترجمه را به حرف می کشیم، کسی که با توجه به بی مهری مالوف مسوولان به گنجینه های ادب و هنر مملکت و با توجه به بیماری زمینگیر کننده همسرش و جراحی اخیر خودش، خیال می کردیم با چهره گرفته و دل شکسته او مواجه خواهیم شد، اما ما را به ياد گرماي زادگاه دريا و بندري اش، بوشهر مي اندازد وقتي با لبخند گرمی که بر لب دارد آراممان می کند و به ما جرات سوال کردن می دهد.

حسابي شرمنده الطاف استاد مي شويم وقتي حتي اجازه مي دهد به عكس هاي خصوصيشان نگاهي بيندازيم و يك بار هم با همراهي خود او به اتاق همسرش برويم. در ميان حرف هايمان كه بلند مي خندد، نفس راحتي مي كشيم از اين كه به نظر مي رسد به خاطر گفتگو با ما خسته نشده است.

استاد ترجمه ايران

- استاد، تنوع موضوع در كارهای شما خیلی زیاد است. آیا شما صرفا به ترجمه، فارغ از آن که متن اصلی چه باشد، علاقه مند بوديد یا واقعا همه این شاخه های هنری را هم دوست داشته اید؟
- من همه کارهایی را که کرده ام طبعا دوست داشته ام و انتخاب کرده ام.

- ترجمه های شما در عین وزین بودن، بسیار ساده و روان است. مقدمه هایتان آن قدر خوب است که آدم را از خواندن کتاب بی نیاز می کند! این نشان می دهد شما چقدر متن را خوب فهمیده اید که می توانید این قدر ساده اش کنید.
- سلیقه ها مختلف است و هرکس سلیقه ای دارد. آن کسی هم که عجیب و غریب می نویسد حتما برای خودش علتی دارد.

- به نظر من دلیلش این است که خودش هم متن را درست نفهمیده و به خاطر همین موقع ترجمه هم همان قدر پریشان است.
- گاهی این طور است، اما نه همیشه. هستند کسانی که پیچیده فکر می کنند و پیچیده می نویسند.

خانم صالحی که از آشنایان استاد، و واسطه دیدار ما با ایشان است، به واسطه مطالعه دقيق آثارشان، توضیحات تکمیلی خوبی را به حرف ها می افزاید و اعتقاد دارد استاد، سعدی عصر ماست.
از آقاي دريابندري مي پرسيم: اصلا چطور شد به انگليسي علاقه مند شديد؟
- اتفاقا در سال سوم دبيرستان از درس زبان انگليسي تجديد شدم! تابستان شروع كردم به خواندن زبان و از آن موقع تا حالا دارم مي‌خوانم! سينما هم در زبان يادگرفتن من خيلي موثر بود. سينما تاج آبادان در آن موقع سه تا فيلم به زبان اصلي ‌نشان مي‌داد و من اين فيلم‌ها را بيشتر از يك بار مي‌ديدم كه خودش خيلي اهميت داشت.

زندان با طعم تاريخ فلسفه!

- آیا در اين سال ها واقعا هیچ جایزه رسمی به شما ندادند؟
- فقط یک بار چند سال پیش در امریکا به من جایزه ای دادند و خبرش را در روزنامه ها هم نوشتند، اما در ایران نه.

- چطور شد که به ترجمه تاریخ فلسفه غرب ( اثر برتراند راسل) علاقه مند شدید؟
- این داستان مال سال ها پیش است. می دانید که تاریخ فلسفه را در زندان ترجمه کرده ام، در حدود سال هزار و سیصد و سی و...

- ظاهرا اول حکم اعدام به شما داده بودند.
- بله، این حکم بعدا تبدیل به زندان ابد شد. آن موقع فکر کردم لابد مدتی در زندان خواهم بود، البته فکر نمی کردم تا ابد! این بود که کتاب تاریخ فلسفه را که از قبل با آن آشنا بودم و مقداری ازآن را خوانده بودم گرفتم و مشغول به کار شدم.

- و بعد کتاب را برای آقای برتراندراسل بردید؟
- آن موقع فقط جلد اولش چاپ شده بود که برایش بردم.

- چه جالب!
- بله، البته او نمی توانست آن را بخواند!
- آیا عکس راسل را که امضا کردند و به شما دادند هنوز دارید؟

-  بله، دارم حتما. توی کاغذهایم هست!
- ما دوست داريم شما هم عين همان كار را براي ما انجام بدهيد، يعني عكس خودتان را برايمان امضا كنيد...

آشنايي زوج هنرمند

حالا اگر اشكالي نداشته باشد كمي وارد سوالات شخصي تر بشويم. جايي خوانديم با خانمتان در يك ميهماني آشنا شده ايد، وقتي در مورد غذاي آن ميهماني با هم حرف زده ايد!
مي خندد: نه... خانمم آن زمان كارهاي هنري اش را شروع كرده و معروف بود و من از خيلي قبل تر مي شناختمشان. آشنا هم بوديم.

- هيچ وقت در مورد كارهاي همديگر نظر مي داديد؟
- خانمم در زندگي من خيلي موثر بوده و با من كار كرده. من هم به ديدن تئاترهايشان مي رفتم و هميشه كارهايي كه ايشان انجام مي داد براي من جالب بود.

- كتاب مستطاب آشپزي را با همراهي همسرتان نوشته ايد. كدامتان بيشتر آشپزي مي كرديد؟!
- هيچ كداممان آشپزي نكرديم!

- اما چطور ممكن است اين كتاب، نوشته كسي باشد كه خودش اهل‌آشپزي نيست؟!
- من آشپزي را در زندان شروع كردم. غذاي آنجا خوردني نبود. مثلا به آش يك چيزهايي اضافه مي كرديم تا مزه اش بهتر شود.
- ظاهرا زندان براي شما منشاء خير بوده! آشپزي ياد گرفته ايد، كتاب ترجمه كرده ايد، نقاشي كشيده ايد...( تابلويي كه استاد در زندان كشيده، روي ديوار اتاق كارشان به چشم مي خورد)

از قضا با غذا!

- با اين همه سفر و علاقه به مبحث غذا و تجربه هاي ارزشمند در اين زمينه، به نظر شما غذاهاي كجاي دنيا خوشمزه ترند؟
- خيال مي كنم غذاهاي ايتاليايي بهترند. اولا ذائقه آنها به ايراني ها خيلي نزديك است و ثانيا با غذا ارتباط جالبي دارند. انگليسي ها كه هيچ! فرانسوي ها هم دو جور غذا دارند، يكي آنها كه خودشان مي خورند، يكي آنها كه براي رستوران ها و مردم جاهاي ديگر به عنوان غذاي فرانسوي مي پزند!

- كدام غذاي ايراني را بيشتر دوست داريد؟
اين سوال ما به شدت مورد توجه خانمي كه براي استاد غذا مي پزد قرار مي گيرد چون به گفته خودش، استاد تا به حال به ايشان نگفته چه غذايي را بيشتر دوست دارد تا بپزد!
- قليه ماهي. غذاهاي جنوبي كه با ماهي تهيه مي شوند را دوست دارم. آبگوشت هاي قديم را كه در آن گوجه فرنگي نمي ريختند خيلي دوست داشتم.

-  چه غذايي را نمي خوريد؟
- از هيچ غذايي بدم نمي آيد!

- الان مشغول چه كاري هستيد؟
- نمایشنامه ای هست مال یونان قدیم. اگر اوضاع فراهم شود خیال دارم آن را ترجمه کنم.

بر بالين صاحب صداي جادويي

بعد از خوردن چای و شیرینی وعکس گرفتن با استاد، اجازه می گیریم تا سری هم به همسر هنرمندشان که متاسفانه در بستر بیماری اند بزنیم و ایشان با مهربانی اجازه می دهند.

«فهیمه راستکار»، دوبلور و بازیگر توانا، مدتی است که دچار آلزایمر شده اما شما نمی دانید چطور در عرض چند دقیقه ما را عاشق خودش کرد. می شود به جرات ادعا کرد اینجا خانه یک زوج مسن بیمار که نیازمند توجه ما باشند نیست، اینجا خانه کسانی است که ما به دیدارشان نیازمندیم. شاید در ابتدا تصور می کردیم دیدن آثار ناملایمات روزگار بر این دو بزرگ، قلبمان را به درد بیاورد، اما به زودی دریافتیم که چقدر از بودن در این خانه باصفای صمیمی و نشستن در کنار کسانی که روح بلندشان، فارغ از همهمه های روزگار، به تعالی می اندیشد لذت می بریم و چقدر سبکبار می شویم. خانم راستکار، عمری را در خدمت هنر و فرهنگ جامعه بوده، پس شایستگی آن را دارد که به جای پریشان گویی های معمول بیماری، دیالوگ های سنگین تئاتری بگوید و ما را با خود به عوالم روحبخشی که در آنها سیر می کند ببرد. او با همان صدای جادویی که همه ما بارها و بارها شنیده ایم، نرم و ملایم، زیرلب می گوید: می خواهم بروم بالا...

دیدن یک هنرمند توانا در حالی که به شدت وزن کم کرده و پوست و استخوانی بیش از او نمانده است می تواند دردناک باشد، اما شگفت آن که چشمهای خانم راستکار هنوز پرفروغند و گونه های استخوانی دوست داشتنیشان آن قدر لطیفند که دلمان می خواهد بارها غرق بوسه شان کنیم.

خانمی که همراه ماست، با صدایی خوش، تصنیفی از ملک الشعرای بهار می خواند. خانم راستکار به دقت گوش می دهد و در جاهایی همراه تصنیف، زمزمه می کند. بعد دستش را به علامت گذاشتن صفحه روی گرامافون حرکت می دهد.

دوست همراهمان که در صدا و سیما کار می کند واین موضوع را با افتخار به خانم راستکار می گوید که همکار ایشان است، اشاره می کند: « موسیقی مال بهشت است.»
- بله... به به... دلم باز شد این را که شنیدم. چیزی در این کره خاکی هست که اگر آدم آن را پیدا کند...
- آرامش؟ شما آن را پیدا کرده اید...
- پیدا نکردم؟ چرا... پیدا کردم!

- چیز دیگری هم هست که دلتان بخواهد داشته باشید؟
- دلم می خواهد یک چیزی باشد که من را مجبور نکند. می خواهم از دست سمیرا اینها در بروم. من استقلال خودم را دارم. پدرم گفت آخر چرا توی همین خانه؟ وقتی این آقا آمد من به رقص در آمدم. به همین دلیل...

شاید به روزهای خواستگاری آقای دریابندری از خودش برگشته است. خنده عمیقش توی عکس دونفره شان در تابلوی روی دیوار که مال همین چند سال پیش است، نشان می دهد که زن خوشبختی بوده. به ياد فيلم ‌« ستاره بود» مي افتم كه در آن در نقش خودش بازي كرده، و صداي مهربان و جدي «مامي» در فيلم جاودانه«بربادرفته».

هرچند لحظه یک بار با انگشت به پیشانی اش می زند، گویی می خواهد چیزی را به یاد بیاورد. من تصور می کنم زمانی را که او در صحنه تئاتر می درخشیده و لبخندش در عکس های دوران بازیگری که به در و دیوار است نشان می دهد که چقدر کارش را دوست داشته، لبخندی که هنوز بر لب دارد و دل ما با دیدنش غنج می زند. چقدر دوست داشتنی هستید خانم راستکار!

ناگهان به من نگاه می کند و می گوید:« فرنگیس!» و من دلم می خواهد جای آن فرنگیس واقعی بودم که اینک از میان خاطرات این زن، به شکل من در آمده است و لابد می توانسته اوقات بیشتری را با این آدم های عزیز بگذراند. چقدر آدم در این خانه احساس خوبی دارد!

پرستار خانم راستکار از خاطره روزی که آقای داود رشیدی و چند هنرمند دیگر به ملاقات خانم راستکار آمده بودند تعریف می کند و بعد می گوید مدتی بود که ایشان این قدر حرف نزده بود، آن هم به شکل نسبتا با مفهوم. خوشحال می شویم که حضور ما هم برای ایشان انرژی مثبت داشته، همچنان که دیدن ایشان برای ما. چند بار قصد می کنیم مزاحمتمان را به پایان ببریم اما خانم راستکار می گوید:« چرا می روید؟» و به پرستار توضیح می دهد:« آزاری ندارند. من خسته نیستم.» و ما هم در همان چند دقیقه عاشق این شده ایم که بنشینیم و جملات ناپیوسته ایشان را با آن صدای گرم و آشنا بشنویم که هرکدام لابد متعلق به یک نمایشنامه یا فیلم سینمایی اند. دلم برای مسوولانی که حتی به فکر یک احوالپرسی  از این هنرمند نیستند و در واقع خودشان را از تجربه این لحظات ناب انسانی محروم می کنند می سوزد!

سرانجام وقتی می خواهیم دل بکنیم و وعده می دهیم که برخواهیم گشـت، خانم راستکار به چشمهای من نگاه می کند  و می گوید:« تو هم عروسی می کنی!»
 

بیوگرافی نجف دریابندری
نجف دریابندری فرزند ناخدا خلف ظلم آبادی، طبق شناسنامه متولد اول شهریور 1308 در آبادان است. او به همراه محمد قاضی از معروف‌ترین مترجمان نسل خود شناخته می‌شود.
تخصص آقاي دريابندري «درآوردن» لحن نویسنده اصلی است. معتقد است تنها مترجم كاردرست ایران محمد قاضی بوده. درعین‌حال از ذبیح‌الله منصوری، «شوهر آهوخانم» و مسعود كیمیایی هم خوشش می‌آید.

آثار نجف دریا بندری عبارتند از:
فلسفه روشن‌انديشي و كتاب مستطاب آشپزي، آثار تاليفي دريابندري و پيرمرد و دريا از ارنست همينگوي، يك گل سرخ براي اميلي از ويليام فاكنر، وداع با اسلحه از ارنست همينگوي، چنين كنند بزرگان اثر ويل كاپي (عنوان اصلي: انحطاط و سقوط تقريبا همه‌ي افراد) ، قدرت از برتراند راسل،  تاريخ فلسفه‌ غرب اثر برتراند راسل، رگتايم اثر ادگار لورنس دكتروف، بيگانه‌اي در دهكده اثر مارك تواين، معني هنر، نوشته‌ي ايزا برلين، ماجراهاي هاكلبري فين اثر مارك تواين، فلسفه‌ روشن‌انديشي از ارنست كاسيرر، گور به گور ويليام فاكنر، بيلي باتگيت از ادگار لورنس دكتروف، آنتيگونه و پيامبر و ديوانه اثر جبران خليل جبران.

منتخبي از مقاله‌ ديدار با برتراند راسل، نوشته استاد دریابندری*

« طي سفر به انگلستان طي نامه اي براي برتراندراسل نوشتم: اكنون كه براي مدت كوتاهي به اينجا آمده‌ام اگر نتوانم از اين فرصت براي ديدار با مردي كه سال‌ها با نوشته‌هايش به‌سر برده‌ام استفاده‌كنم برايم جاي تاسف خواهد بود.
لرد راسل در پاسخ، يادداشتي فرستاد كه در روز پنج‌شنبه بيستم ماه اوت (بيست و نهم مرداد) در خانه‌اش منتظر من خواهد بود.

خانه‌ راسل در نزديكي شهر كوچكي است به نام« پنرين داي دراث» در شمالي‌ترين نقطه‌ي ايالت ويلز، در كنار خليج ايرلند. من و همسرم نزديك غروب به پنرين داي دراث رسيديم كه شهري است كوچك و پاكيزه با خانه‌هاي از سنگ خاكستري. قرارمان ساعت يازده و نيم صبح بود. درست سر ساعت يازده‌ و نيم زنگ در را فشار دادم. خانم ميانسال با ادبي در را گشود و گفت: «بفرماييد، لرد راسل منتظر شما هستند.»
در اتاق متوجه شدم كه روي يك باريكه‌ كاغذ در گوشه‌كاغذ آب‌خشك‌كن وسط ميز تحرير نوشته است « مترجم فارسي : ساعت يازده‌و نيم .»
با خودم گفتم خدا را شكر كه سر وقت رسيدم.

در همين لحظه حضور او را در اتاق حس كردم. همين كه برگشتم او را ديدم. چهره‌اش گلگون و موهايش سفيد و ابروهايش سفيد و چشمانش ريز بود و قدش نه چندان بلند. به خوشرويي با ما سلام و تعارف كرد و يك راست رفت به طرف بخاري و گفت:« هوا كمي سرد است. بهتر است اول بخاري را روشن كنيم.»
بعدگفت:« من خيلي دلم مي‌خواست كه كشور ايران را از نزديك بشناسم، ولي مي‌دانم كه از من گذشته ‌است.» شوخي و اشاره به مرگ در چشم‌هايش ديده ‌مي‌شد.

گفتم: « ايراني‌ ها خيلي خوشوقت خواهند شد كه شما رادر ميان خودشان ببينند.»
گفت:«خيلي دلم مي‌خواست كه به ايران بروم، ولي مي‌دانم كه نمي‌روم .»

بعد دنباله‌ حرفش را اين‌طور ادامه‌داد:«من يك وقت خيلي به شعر فارسي علاقه‌مند بودم و مقدار زيادي از ترجمه‌هاي اشعار فارسي را خواندم. ظاهرا ايران چند شاعر بزرگ واقعي به دنيا عرضه كرده‌است. در آن ايام يك جوان ايراني در سفارت ايران بود كه زياد به ديدن من مي‌آمد و براي من شعر فارسي مي‌خواند و ساز عجيبي هم داشت كه مي‌نواخت. با آن كه معني اشعار را نمي‌فهميدم، كلمات و آهنگ برايم خيلي خوشايند بود.»

هنگامي كه خداحافظي مي‌كرديم بشقاب بيسكويت را برداشت و باز هم به ما تعارف كرد. دستش را كه مي‌فشردم گفتم:« لرد راسل، اين ساعت را از لحظات بزرگ زندگيم مي‌دانم.» خنديد، انگار حتي رنگش برافروخت و با آن دست ديگرش دستم را گرفته، بعد تا دم در ما را همراهي كرد.

در كه پشت سر ما بسته شد، من سرم را برگرداندم . از پشت پرده‌ نازك شيشه‌ در، سايه‌ي او پيدا بود كه بي حركت و كمي خميده در دالان ايستاده بود. سابه‌اش، بيش از خودش‌، آدم را به ياد آن عكس‌هايي مي‌انداخت كه از او در روزنامه‌ها چاپ مي‌كنند، عكس هاي چهره‌ آشناي متفكر پير پرشوري كه سياست را به عنوان امري مبتذل محكوم كرده‌است ولي نامش هر روز در لابه لاي اخبار سياسي به چشم مي‌خورد.»

* منبع: روزنامه كيهان، 17 دي 1343