دره عروسک ها
هر تصوري كه از محل زندگي يك هنرمند داشتم، در خانه بهروز بقايي به واقعيت درآمد. او علاوه بر آن كه ساختمان قديمي و جمع و جوري را در ميگون براي زندگي انتخاب كرده كه با توجه به كوچه باغ و درختان دور و برش، فضايي مناسب براي فكر كردن و نوشتن به نظر مي رسد، اين خانه را با وسايل ديدني و هنرمندانه اي انباشته است كه در وصف هركدامشان هم مي تواند شعري برايتان بخواند يا جمله قابل تامل بامزه اي بگويد.
سفر به كودكي هاي بهروز بقايي
- اولين سفرتان را يادتان مي آيد؟
- پدربزرگم در رودبار گيلان زندگي مي كرد. يادم هست كه من قاطري داشتم و با آن، پشت سر اسب پدربزرگم از رودبار بالا مي رفتيم و بعد از سه چهار روز از امامزاده هاشم پايين مي آمديم. ييلاقات بسيار زيبا و عجيب و غريبي مي ديديم كه الان سال هاست نتوانسته ام براي دوباره ديدنشان بروم.
- شما هم آنجا زندگي مي كرديد؟
- نه. من در تهران به دنيا آمدم. پدرم در پل چوبي، چوب فروشي داشت و در عشرتآباد زندگي مي كرديم. بعد پدرم ورشكست شد و به استخدام يك شركت فرانسوي به اسم«ساسِر» در آمد كه سد سفيدرود را مي ساخت. به خاطر همين مدتي در رودسر و رشت زندگي كرديم. من آنجا خيلي چيزها ياد گرفتم، بازي«گل» كه مخصوص فرانسوي هاست، تنيس، شناي حرفه اي... يك فوتبال دستي داشتند كه نظيرش را هنوز در ايران نديده ام. يكي از زيباترين مدرسه هاي دنيا هم در منطقه«هرزويل» بود.
- كي به تهران برگشتيد؟
- ديپلم كه گرفتم، يك سال تكنولوژي راه و ساختمان خواندم. بعد در دانشكده هنرهاي دراماتيك قبول شدم و برگشتم به تهران، شهر زادگاهم. اما به قول سهراب «تهران شهر من نيست...»
- به خاطر خاطرات دوران كودكي، امروز هم طبيعت را براي زندگي انتخاب كرده ايد؟
- خوب... ديگر تحمل مردمي را كه به قول فروغ «همچنان كه تو را مي بوسند در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند» نداشتم.
- چطور مي شود يك هنرمند از مردم كه مخاطبان اصلي آثارش هستند دور بيفتد؟
- دور نيفتاده ام. من بيشترين ارتباط را با مردم دارم چون از وسايل نقليه عمومي استفاده مي كنم. هر آدمي يك دنياست و ما بايد آدم ها را بشناسيم، چون موضوع كارمان انسان است، انسان و خودش، انسان و اطرافيانش، انسان و طبيعت، انسان و محيط پيرامونش...
تو چه رنگي هستي؟!
با همين موضوع مي خواهم يك بازي به خوانندگان مجله شما ياد بدهم كه در انگليسي به آن category ( طبقه بندي) مي گويند، يك جور رسيدن از جزء به كل. فرض كنيد شما پنج خصلت از يكآدم مي شناسيد. براي شناخت كامل از او بايد هفت خصلتش را داشته باشيد. در اين بازي، شركت كننده از اتاق بيرون مي رود و بقيه يك نفر را كه هم خودشان بشناسند و هم او، انتخاب مي كنند. حالا شركت كننده به اتاق برمي گردد و با پرسيدن سوالاتي مثل« اگر آن آدم رنگ بود، چه رنگي مي شد؟» يا« اگر حيوان بود چه حيواني مي شد؟» حدس مي زند كه آدم كيست. مثلا مي تواند بپرسد اگر آن آدم يك وسيله روشنايي بود چه بود، كورسوي ماه، لامپ يا شمع؟
- چه ارتباطي بين اين جواب ها با آدم ها قائليد؟
- ببين، مثلا اين كه آن آدم چه حيواني مي توانست باشد، حركات فيزيكي او را نشان مي دهد كه مثلا آيا سريع راه مي رود يا كند.
- با اين اوصاف خودتان را به چه رنگي تشبيه مي كنيد؟
- البته كاري كه من گفتم، تشبيه نيست و بايد احساس واقعي خودت را نسبت به آدم ها بگويي اما من دوست داشتم سبز و آبي باشم كه نيستم.
- مثل اين كه داريد از خودتان انتقاد مي كنيد. خصوصيات بد شما از نظر خودتان چيست؟
- تنبلم. گاهي اوقات سهل انگار مي شوم. گاهي از سوراخ سوزن مي روم تو و گاهي از يك دروازه رد نمي شوم.
دوست دارم با بيژن بيرنگ به هيچ جا نروم!
- برگرديم به بحث اصليمان. زياد سفر مي كنيد؟
- بله، هم به خاطر كارم و هم به خاطر دل خودم. هروقت اوضاع سخت مي شود، كوله پشتي ام را پر مي كنم و مي روم.
- ازآن آدم هايي هستيد كه بايد مقصدشان از قبل كاملا معلوم باشد؟
- نه، مي روم گم مي شوم! الان كه در ميگون هستم گاهي به «هَمِلون» مي روم. «دره عروسك ها» خيلي قشنگ است.
- براي سفر، جاهاي تاريخي را ترجيح مي دهيد يا طبيعت يا جايي كه بازارهاي خوبي داشته باشد؟
- من جزو چندزيستانم! همه شان را دوست دارم.
- مقصد بيشتر برايتان مهم است يا مسير؟
- هرسه! يعني اين دوتا كه شما گفتيد به اضافه كاري كه مي خواهم انجام بدهم.
- دوست داريد به كجاها سفر كنيد؟
- همه جاي دنيا زيباست. مگر مي شود از كوير ايران چشم پوشيد؟ يا از جنگل هاي شمال؟ بيابان هاي سيستان و بلوچستان...
- فقط سفرهاي داخلي داشتيد؟
- نه، خارج از ايران هم رفته ام، امارات... تايلند را بگويم؟!
- چرا كه نه؟ كشور هزار معبد است.
- كشور گل و لبخند هم هست! دردوران دانشكده، شب آخر اجراي تئاتر، هيچ كس به خانه نمي رفت. حداقل سفرمان، رفتن به جاده چالوس بود.
- هم دوره اي هايتان چه كساني بودند؟
- بيژن بيرنگ، ايرج جنتي عطايي، مهوش افشار پناه، ژيلا سهرابي، محمد صالح علا...
- با كدامشان دوست داريد سفر كنيد؟ اصلا جاهاي خالي اين جمله را با كلمه هاي مناسب پر كنيد: دوست دارم با... به ... بروم.
- دوست دارم با خيام به شيراز بروم.
- چرا با حافظ نه؟!
- با خيام برويم مهمان حافظ بشويم ديگر! يا اين كه دوست دارم با فردوسي بروم به سيستان، جايي كه روزگاري انبار غله ايران بود.
- پس دوست داريد با شاعرها همسفر باشيد.
- نه، خيام رياضيدان هم بوده. ولي با عكاس ها دوست دارم سفر كنم.
- كه دائم ازتان عكس بگيرند؟
- نه، چون ديدگاه هاي خاصي دارند. نگاه خوبي دارند. البته عكس هاي سفرمان هم مجاني در مي آيد!
- خيام و فردوسي كه مال قرن ها پيش هستند. يك نفر را اسم ببريد كه در قيد حيات باشد.
- دوست دارم با بيژن بيرنگ... هيچ جا نروم!
خودش هم خنده اش مي گيرد: لابد مي دانيد كه شوخي مي كنم. دوستش دارم.
- باز هم هست؟
- دوست دارم با مادرم بروم به جاهايي كه پنيرك دارد. گياه پنيرك را مي گذاريم روي برنج، با روغن زيتون و پنير سياهمِزگي كه يك جور پنير خيلي شور، مال اطراف رودبار است، عالي مي شود. براي جهاز تنفسي خيلي خوب است... ديگر... دوست دارم با كوچك ترين خواهرزاده ام توي خانه باشيم. با هم خيلي به بچگي هايمان سفر مي كنيم.
- همسفر؟
- « تنها نرو... بذار تا من هم بيام!»
- وسيله سفر؟
- فرقي نمي كند. مهم نيت است!
- بهترين سفرتان كدام بوده؟
- سفر به خلقت.
- منظورتان جاهايي است كه شما را به فكر شكوه آفرينش بيندازد؟
- نه، سفر به خلقت... يعني وقتي از مادر زادم.
- سوغات هم مي آوريد؟
- بستگي به وضع مالي ام دارد! هرجا به ياد دوست و آشنايي بيفتم برايش سوغات مي گيرم، به خصوص اگر از قبل به من پول داده باشد!
- لزوم سوغاتآوردن، بعضي سفرها را دشوار مي كند مثلا اين كه وقتي به مكه مي روي بايد براي همه كساني كه بعد از برگشت به ديدنت مي آيند سوغات بياوري.
- اتفاقا اسمم از طرف تلويزيون درآمده بود براي مكه اما نتوانستم بروم.
- چرا؟
- به دلايل پولي!
ازدواج هنري
- آقاي بقايي، يكي از جنبه هاي زندگي شما كه شايد براي مخاطب عام جالب باشد، ازدواجتان است.
- ازدواج هايم! من سه بار ازدواج كردم.
- چه جالب! نمي دانستم. خوب... منظورم بيشتر ازدواجتان با خانم پرستو گلستاني است، به عنوان نمونه اي از ازدواج دو هنرمند كه شما مي توانيد فضايي واقعي از آن براي ما ترسيم كنيد. اين جور زوج ها كجا به مشكل برمي خورند؟
- البته من پيش از ايشان هم با دختر يك هنرمند ديگر ( آقاي مرتضي احمدي) ازدواج كرده بودم. ببينيد، هنرمندها هم مثل هر قشر ديگري ممكن است در كنار هم به مشكل بربخورند يا ممكن است خوشبخت بشوند. در مورد تجربه شخصي ام بهتر است حرف نزنم چون در اين صورت يا بايد از خودم مايه بگذارم يا از طرف و هيچ كدام را درست نمي دانم.
- اما چون تجربه سه ازدواج ناموفق را داشته ايد مي شود گفت تقصير از شما بوده؟
- معلوم است! پَ نه پَ!!
- خوب چرا خودتان را اصلاح نمي كنيد؟!
- من اصلاح ناپذيرم! در اينجا جا دارد حكايتي برايتان تعريف كنم. به خدا گفتند خدايا دنيا را تو آفريدي؟ گفت بله و به آفرينشش افتخار مي كنم. پرسيدند خدايا آدم ها را تو آفريدي؟ گفت بله و به آفرينششان افتخار مي كنم. پرسيدند جن و انس و حيوانات و گياهان و... را تو آفريدي؟ گفت بله و به آفرينششان افتخار مي كنم. گفتند خدايا اين بهروز بقايي را هم توآفريدي؟ گفت شرمنده، اين يكي از دستم در رفت!
بارون مي آد تيريك تيريك!
- چندماه پيش در شب شعر شكرخند، به عنوان ميهمان ويژه حضور پيدا كرديد و شعرهاي قشنگي خوانديد. دوست دارم شعري كه راجع به باران گفته بوديد، حسن ختام گفتگويمان باشد.
- گفته بودم كه ما گيلاني ها و مازندراني ها به افكار عمومي و ادبياتمان اعتراض داريم. چرا؟ چون هميشه صداي باران را با«شَرشَر» يا«جَرجَر» توصيف مي كنند، درحالي كه ما اعتقاد داريم اين صدا، بسته به سقفي كه بالاي سر شماست و بسته به احساس شما در آن لحظه مي تواند متفاوت باشد. البته بيت اول را به همان افكارعمومي تقديم مي كنم!
بارون مي آد شرشر
از زير چتر پنچر
بارون مي آد شلپ شلپ
از كف كفش پاي چپ
بارون مي آد تيريك تيريك
پرشده آب، سر مي ره ديگ
بارون مي آد كَلون كَلون
از بوم سقف، از آسمون
بارون مي آد تلق تلق
از اين افق تا اون فلق
بارون مي آد نخود نخود
از درزاي آستريا، از جيب كت
بارون مي آد قِرقِر
با عطسه و با سرفه و با فِرفِر
بارون مي آد هوا هوا
با آمپول و قرص و دوا
بارون مي آد كپل كپل
جام تو كلاس، يه دسته گل
دسته گل پژمرده
خانوم از خواستگاريش آورده
صداي متفاوت بهروز بقايي را به ياد بياوريد و يك بار ديگر شعر باران را با آن صدا بخوانيد، با صداي كودك دوست داشتني درونش كه در اين شعر، به شكل پسربچه فقيري درآمده كه زير باران سرما مي خورد و در خانه نمناكشان مي ميرد و به جايش روي نيمكت مدرسه، دسته گلي مي گذارند. صداي «اديت پياف»(خواننده فرانسوي) رمانتيسم اين صحنه را كامل مي كند تا بتوانيد خودتان را روي صندلي ننويي خانه هنرمندي تصور كنيد كه با لحني معصومانه اين بيت ها را برايتان مي خواند.
سلام