بی سوادی و ناآگاهی بیش از هرچیز مرا رنج می دهد، بدتر ازآن زمانی است که شخص بی سواد ناآگاه می خواهد از دیگران انتقاد هم بکند.

این هفته در صفحه شعر طنز مجله شعری داشتیم که شاهنامه خوانی زنانه بود، یعنی شاعرش تصور کرده بود که اگر یک زن می خواست ماجراهای شاهنامه را به زبان خودش به شعر دربیاورد چگونه این کار را انجام می داد. در مقدمه شعر هم آمده بود که: دیریست خانمها در عرصه های مختلفی مثل رانندگی کامیون از امتحان سربلند بیرون آمده اند و حالا وارد عرصه نقالی هم شده اند...


حالا یک نفر زنگ زده به سردبیر و کلی شاکی بوده که: کی گفته «گرَدآفرید» راننده کامیون بوده؟ شما با این شعرها به شاهنامه توهین می کنید و...
آن قدر سواد نداشته که بداند گرُد آفرید درست است، نه گرَدآفرید! مقدمه را هم درست نخوانده یا ازآن سردرنیاورده، آن وقت به خودش اجازه می دهد ما را متهم کند که به شاهنامه توهین می کنیم.


البته طنز همیشه مظلوم بوده. راه رفتن روی لبه نازک این تیغ، هر لحظه ممکن است انگشت های اتهام را متوجه آدم کند.بسیاری از انتقادات کاملا مغرضانه است و فقط به خاطر مشکل داشتن با مسوول صفحه یا حتی شاعران صفحه انجام می گیرد، حکایت تلفن های اعتراض آمیز نسبت به اشعار آقایی است که اگر قرار باشد من بهترین شاعر جوان طنزپرداز را انتخاب کنم بی تردید به ایشان اشاره خواهم کرد.

من با اندوه به اشعار هفته آینده نگاه می کنم که قلع و قمع شده اند و با علم به این که چنین انتقادات بی پایه و اساسی ملاک کار نیست، بازهم قربانی مصلحت اندیشی می شوند که البته لابد کار درست حرفه ای همین است.
خیلی ها درد مطبوعاتی ها را نمی فهمند ، این درد را که هیچ نویسنده و هنرمند واقعی هرگز از قلمش برای اهداف نادرست، سوء استفاده نمی کند، چه برسد که بخواهد مثلا با یک کاریکاتور به قومیت خاصی توهین کند و خودش و همکارانش را از نان خوردن بیندازد.
ما آن قدرها که ادعای بزرگواری داریم بخشنده نیستیم وگرنه کاری نمی کردیم که نویسنده های آزاداندیش هم مصلحت اندیش بشوند و از تبعات احتمالی هر نوشته ساده ای بترسند و بترسند ازاین که حتی نمی توانند حدس بزنند که چه موقع و چرا مطلبشان باعث می شود که به عده ای بربخورد و یک روزه دنیای کاریشان زیرو رو شود...